|
**این پست واسه خیلی وقت پیشه!!! نمیدونم چرا رفته بود توی ثبت موقت هااا....
دلــــــــــــــم گرفته است... پنجره را باز بگــذار و بـــــــــــرو هوایــــــــــــــــم به وسعت حرف های نگفته گرفتـــــــــــــــــــــــه است
+ اسمون خدا توی این فصل بیشتر از همیشه هوای باریدن داره... پاییز امسال هم یجورایی متفاوت بود... متفاوت تر از سال قبلش! همونجوری که سال قبل متفاوت تر از سال قبل ترش بود!!
دلم شور میزنه...بدجوری...
+ فردا صدای دلتنگی و شادی های تو را به گوش آفتاب و باران می رساند پس دعا کن فردا طلوع پاک رویاهای تو باشد
توی بد موقعیتی هستم... چند ساله اذرماه برام عجیب و سخت شده.دلم عجیب و غریب میشه توی این ماه. امسال هم همینطورم. قدرت تصمیم گیریم انگار دست خودم نیست.دلم بدجوری گرفته...
خدایا دیگه فکرم کار نمیکنه هرچیزی که خودت میدونی درسته رو پیش بیار برام... من هیچ چی دیگه نمیگم.خودت میدونی و خودت....همه چیز با تو... ولی نه!یه چیز میگم بهت فقط ، خواهشا زودتر این قضیه رو فیصله بده!!! منظورم از فیصله این نیست که جور بشه،نه!!! میگم تکلیف این قضیه معلوم شه!! همیــــــــــن... فقط هــــــــــــــــــــــــــمین!
مرســـــــــــــــــــــــــــــــــی
+ یکشنبه 1 آذر ماه،غروب با ستاره رفتم بیرون! ستاره توی اذرماه فکر ارشد افتاد و بالاخره پارسه ثبت نام کرد.
+یه چیزی که نگفتم: امسال تولدم متفاوت تر بود. از روز قبلش گرفته تا خود روز تولد!! تولدم که شده بود شهادت امام جواد ولی فرداش سالروز ازدواج حضرت فاطمه و علی بود.روز قبلش با سحر رفتیم بیرون و یکم خرید کردیم.برای روز تولدم هم روزه بود وبعد از افطار کیک دو رنگ درست کردم و از صبحش هم در تهیه ژله بودم.اخه داشتم ژله چند رنگ درست میکردم. کیکم عالی شده بود،خیلی خوب دراومده بود و پیش مامان اینا روسپید شدم. اما ژله م اونجوری که دلم خواست در نیومده بود..خیلی خوشرنگ شده بود ولی رنگاش یجورایی به هم نزدیک بود و طبقه هاش زیاد معلوم نبود
+
,I want to look into your eyes Right when !!!!Yours are looking into mine
اضافه نوشت 3آذر ماه
+88.9.3 دانشگاه همایش داشتیم ... به اصرار بچه ها رفتم. اونم تنهاااااا.... خوب بود! سحر هم امروز فقط یه کلاس داشت و ثبت نام کرد و باهام شرکت کرد... قبل نهار بچه ها یه فیلم نشونم دادن که حالم بهم خورد و غش کردم!!! واقعا غش کردم!! بالاخره اب ریختم روم و برام شربت اوردن تا حالم خوب شد!!!
اینروزا بدجور عجیبم....نمیدونم چرا
فردا هم ادامه ی همایش رو باید برم! اولش میرم فنی سر کلاسم و واسه ظهر میرم دانشگاه...
+ دیروز یجورایی خبر اومد برام... اما خبرش خوب یا بد نبود!! فقط خبر بود! یجورایی از بی خبری بهتر بود...
ممنونم خدای مهربونم.بازم تا ادامه با خودت
تصمیم چه کلمه احمقانه ایه وقتی دل می گه شاید ، عقل می گه نمی دونم! + خیلی وقته دست به قلم نشدم واسه اینجا... یجوریه برام اینجا نوشتن... نمیگم بده.نمیگم خوبه.یجور حسه مبهمیه.... شاید چون واسه این باشه دارم به عاقبت این نوشتنهام فکر میکنم...من که نمیتونم این نوشته هامو نشون کسی بدم... + ۷ ام و ۱۴ ام ابان.... و از اون روزا زندگی یجورای دیگس... این روزا زندگی یه رنگ خاصیه...یه روزایی سردرگمیه شیرینی میاد سراغم٬یه روزایی اون سردرگمیه رنگ مرگ به خودش میگیره... این روزا دارم سقف آرزوهامو تا جایی بالا می برم که بتونم ازش چراغی آویزون کنم +این روزا روزای عجیبی ان... +با فاطی و زهرا رفتیم!!!!۲۱ ابان... دسته گل بدستمونم کردن!!! اره والله! +سحر اینبار ازمون۲۲ ابان رو نفر۵۰ ام شد!!! همه عمومی شونو بالا میزنن! این خواهر عجیب غریب ما تخصصیش بالاتر و بجاش عمومی رو گند میزنه!!! حالا خوبه توی رشته اش همون عمومی ها تخصصی ام هستن!! +چند روز دیگه ۲۲ هم پــَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر...
من اناری را میکنم دانه... با خود میگویم: کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود! + این روزا این مسئله مهم ترین مسله ی زندگیم شده! کاش واقعا دانه های دلشان پیدا بود... *جمعه رفتیم لاکان و کلی کوه نوردی کردیم در حقیقت!در اصل رفتیم دنبال قارچ،ولی از یه جاهایی سر در اوردیم که خودمون موندیم!تموم اون راههای دشوار رو پوریا هم همراهمون بود! اومدم پوریا رو از رودخونه رد کنم،خودم فرو رفتم توی گل دور اب!!کتونیم دیگه مشخص نبود اصلا!! *دایی محمد یه سگ اورده واسه اونجا، یجورایی انگار از دم بدور بوده!! بعدش نیست یه هفته کسی نیست اونجا و هرکی هم بره،جمعه میره، بیچاره گشنه میمونه!!! بعدش دایی جمشید براش سر ماهی سفید اورده بود،کلی ذوق کرد!!!و خورد!!! اینقد این مظلومه که حد نداره!! دایی با خودش اینو دنبالمون اورد توی جنگل!! اینم که راهو بلد نبود!درست قدم به قدم باهامون میاومد!اولش پشت دایی میاومد،اما بعدش دیگه از هر راهی که میرفتیم میموند تا هممون رد بشیم و خودش اخر همه می اومد!!! سخت ترین راهمون عبور از رودخونه بود!چون باید بلافاصله از لب رودخونه کوه رو میرفتیم بالا!!زمین هم سر بود!من و زندایی سپیده هم کفشامون گلی و سر!!از همه سخت تر اونجا بود! بعدش این سگه یه جورایی میاومد زیر پاهامون و نگامون میکرد که ادم میموند با حس انسان دوستی این حیووون!!زیاد که نزدیک میشد دستمو تکون میدادم و میفتم دیگه نیا،بمون برم بعدا بیا!سرشو کج میکرد!!! *دلم نمیخواد اشتباه کنم!خودمو اینبار سپردم به خدا...اگه قراره جور بشه خوب جور میشه و دست من نیست! نمیدونم چی درسته و چی غلط! فقط امیدوارم ابروریزی نشه... *فردا میریم تهران تا مبل و میزنهار خوری بخریم! با دایی جمشید میریم.پوریا رو نمیبریم! الهی فداش بشم! دیروز رفتیم یه سر خونشون، از هون اولش باهام بازی کردیم دیگه 10 مین اخرش بزور اومد یه چیز خوردم! حالا همونم میگفت بیار توی اتاق من بخورش! یه بازی فکری داره سوسانو و جومونگ!!! منو مجوبر کرده اون بازی مزخرف رو انجام بدم!!! دی! *امروز با سارا قرار دارم!قراره بعد از نود و بوقیییییییییییییییییی کادوی تفلدشو بدم!!اینقدر بدم میاد کادوی تولد دیر بشه!اما چه کنم که سارا ستاره سهیل شده بود!!! *امروز قرار بود با فاطی اینا بریم بیرون!هماهنگ هم کردیم!اما از اونجایی که میخواستیم بریم پارم ملت!،اقای محمد خان به فاطی گفت اونجا نه!خوب نیست!!!گفتن قدس،که بازم جور نشد از طرف ما اینبار!!!و بدین شکل قرارمون بهم خورد!!همه عصبانی شدن!!! * 3ابان (با صنم) و 4 ابان رفتم فنی و حرفه ای پرسیدم!گفتن کلاسا پر شده!خلاصه یجورایی حالا بهم گفتن بیا ازمون ورودی بده هفته یدیگه شنبه،شاید پذیرفته شدی! // * از روزی میترسیدم همیشه، که نباشی!! اما ترسیدنم فایده ای نداشت!!!اونچیزی که نباید میشد،شد!!! بعدش که اون روز رسید،همش منتظر یه نشونه بودم که با دیدن اون بدونم خوبی،سالمی... چندبارم همینطوری شد! دیدم. یه نشونه بود چراغت!... اون موقع بود که یجوری مشدم ، ضربان قلبم میرفت بالا و هول میشدم.... دلم میخواست یه کاری کنم... اما نمیتونستم!مجبور بودم به سکوت! وقتی این روز دومی هم که منتظرش بودم رسید، دیگه میدونستم که باید منتظر یه دوره ی جدید باشم، میدونستم این حالت هم باید بگذره و یه دوره جدید اغاز بشه! اما از اون واقعا میترسیدم!!! میدونی خیلی بد بود ،،،،،،،،حتی فکرش!!! میترسیدم بیای و چراغ روشن بشی،اما دلم نلرزه! میدونی، یه جور ترسه بدیه این موضوع!!! از یه طرفی دلت نمیخواد اون روز بیاد و از یه طرف دیگه میگی چه فایده داره دیگه لرزیدنت؟! لرزیدنی که یه طرفه باشه مزحکه!!! الان دیگه نوبتی هم باشه نوبت این دورست!! تو که میدونم خیلی وقته این دوره رو هم گذروندی!!! خوش باشی! هه!.... * فکرم این روزا دوره چیزای مختلفی میگرده!تا 2 نصفه شب بیدارم! در استانه ی 22 سالگی تازه رفتم سراغ بازیهای کامپیوتری!!! واقعا مزحکه!تا حالا که اصلا بازی نکرده بودم اما الان یه هفته ست که روز یچند ساعت پشت سیستمم و دارم بازی میکنم!
+ خب نشد بیام و بنویسم... ما جمعه طرفای 10 شب بود که اومدیم خونه... خوب بود ولی با وجود دخترخاله ی مامان اینا که ریض بود و حالش زیاد مناسب برای مسافرت نبود،اما هرجوری بود اومد،برامون سخت شد!!!! من شدم مامور نگهداری از اوشون!!! خلاصه که هرجوری بود گذشت... اولش که رفتیم قم،حدودای 6 تا 10.30قم بودیم.بعدشم رفتیم جمکران و ندبه رو اونجا بودیم،بعد از اونم 30 مین رفتیم مرقد امام و برای نماز ظهر و نهار هم شهر ری .. تا حالا 1 شب با خاله اینا برای خرید تازه حرکت نکرده بودم،:ه توی این سفر،قسمت شد!! پاساژی که جمکران بود رو اونموقع رفتیم!!!برام حالب بود!انگار روزه!همه ی جا باز بود و تموم خیابونی هم که به اونطرف منتهی میشد بساط پهن کرده بودن! + 21 ام ،با صنم اینا رفتیم بیرون.من و صنم و ستاره!سحر هم باهامون اومد!! همون 21 ام تفلده افچی سحرم هم بود!!! اونروز میخواست صنم منو بره اون موسسه کاریابی که رفتیم و تا پیداش کردیم،بسته بود!!!همونروز من و ستاره برای سحر(دوستمون که 20 ام تولدش بود!)هدیه گرفتیم!!! +برای سحر،آفچی خودم که مامان ساعت خرید! البته منم یکم پول گذاشتم،آخه مامان میگفت گرونه و ارزش نداره و نمیخواد!!!خلاصه با اصرار من و یکم تفاوت قیمتش،مامان خانوم قبول کرد!!البته من اویز گوشی!!!هم خریدم! البته آویز گوشیمون سته!!از اون مدل هایی که کنار هم میمونه کامل میشه!!!! +این جمعه هم(24 ام مهر) رفیتم نمایشگاه مار! مردم چه حوصله ای دارن! میرن یه ساعت وبت میمون و با مار 9 متری عکس میگیرن و میذارنش روی سرشون!!!خدایا اینا دیگه کین!؟! +شنبه 25 ام هم یه اتفاقی افتاد!!! همکار مامان،زنگید و یه حرفایی زد!!!البته مامان هنوز هیچ قراری نذاشته و همکار مامان منتظره خبرشه تا با مامانه دوست سحر بیاد... +امروز یکم رفتیم خرید! این خونه ی ما هم که همیشه بازار شامه! +سحر که امروز از مدرسه اومد گفت:محدثه خیلی خوشحاله و همش میخنده!!
می دانی یادت باشد *الانم داره بارون میاد...خیلی اینجا بارون میاد ولی ... *فردا ۵شنبه٬ ۱۶مهر میخوایم بریم قم.ساعت ۷.۳۰ همه قراره جمع شیم پارک...تابستون ۸۵ قبل از امتحان ریاضی ۲ رفته بودم!اونبار از طرف اداره مامان اینا رفته بودم...هفته ی اول تیر ماه بود...یادمه من ۱۰ تیر ۲ تا امتحان داشتم!هم معارف۲ و هم ریاضی۲ ٬با این وجود رفته بودم... *دلم یه عالمه تغییر میخواد... + مهربانی را بياموزيم فرصت آيينه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن - آشناتر شد سايبان از بيد مجنون ، - روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی يک گل شناور شد مهربانی را بياموزيم موسم نيلوفران در پشت در مانده است موسم نيلوفران يعنی که باران هست يعنی يک نفر آبی است موسم نيلوفران يعنی يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی می شود برخاست در باران دست در دست نجيب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آيينه ها آميخت با نگاهی با نفس های نگاهی می شود سرشار - - از رازی بهاری شد دست های خسته ای پيچيده با حسرت چشم هايی مانده با ديوار روياروی چشمها را می شود پرسيد آسمان را می شود پاشيد می شود از چشمهايش ... چشمها را می شود آموخت می شود برخاست می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد می شود دل را فراهم کرد می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد جای من خالی است جای من در عشق جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت جای من خالی است من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟! من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟! می شود برگشت می شود برگشت و در خود جستجويی داشت در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟! در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟! می شود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است می شود از رد باران رفت می شود با سادگی آميخت می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد می شود کيفی فراهم کرد دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد من بهار ديگری را دوست می دارم جای من خالی است جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است جای من در درس نقاشی جای من در جمع کوکبها جای من در چشمهای دختر خورشيد جای من در لحظه های ناب جای من در نمره های بيست جای من در زندگی خالی است می شود برگشت اشتياق چشم هايم را تماشا کن می شود در سردی سرشاخه های باغ جشن رويش را بيفروزيم دوستی را می شود پرسيد چشمها را می شود آموخت مهربانی کودکی تنهاست مهربانی را بياموزيم... *خاله یکشنبه ۱۲مهر٬ساعت۹.۴۵ دقیقه اومد...منم از اون هفتهی قبلش یکشنبه تا همین۱۲ ام اونجا بودم... *۹مهر عروسی داداش ستاره بود...من نتونستم برم!باید پیش خانم جون میموندم...صنم رفت! *صنم میگه همه چیز برگشت!!!اونهمه امیدواری که به ستاره میداد و من مخالفش بودم حالا همونطور شد... *سحر(همون دوستم)برام زنگید٬بین حرفاش گفت که خونه ثبت نام کردن تعاونی و تا سال دیگه تحویلشون میدن.. اینجوری موقع عروسیشون میرن خونه ی خودشون!( ۲۹ اسفند ۸۷ عقد کرده بودن!!)خوچحال شدم براشون... *خیلی حرف دارم ولی باید برم و وسایلمو جور کنم...
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |