تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

 ۲۰ سال پیش توی همچین روزی من مهمون این دنیا شدم.

چون اولی بودم.عزیزتر شدم و درخور توجه!!شناسنامه ی پاییزیم

رو به خاطر عشق به علم و تحصیل شهریوری گرفتند که زودتر

کلاس اولی بشم!بهم گفتن که این راز رو توی دل کوچیکم

حفظ کنم....ومن تا حالا این کارو کردم تا امروز و اینجا!

از ۳ ماهگی مهمون مهدها بودم!

تازه ۲/۳ سال اول زندگیم هم به دلیل شغل مامان خانومی

چندین شب در هفته دور از کانون گرم خانواده بودم!

تا ظهر که مهد بودم٬بعدش تا عصر مهمون بابا اقا! و از غروب تا

فردایی صبح هم مهمون اداره و شیفت شب!

اما در عوض فردایی با مامان خانومی خونه بودیم...

همین طوری روزا پشت هم گذشت تا اینکه من ۵ ساله شدم و خدا

یه مهمون دیگه هم واسمون درنظر گرفت.حالا یه خواهرکوچولو داشتم

و از تنهایی دراومده بودم!اسمش رو من انتخاب کردم.به خاطر دوست

مهدم اسمش "سحر"شد و مامان اینا به خاطر اینکه من از

این بچه دل خوری نداشته باشم قبول کردند(اما

توی شناسنامه کارخودشونو کردن!که مهم نیست...مگه نه؟!)

من ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان رو پشت سر گذاشتم....

وارد دانشگاه شدم...از سد این غول بزرگ به خوبی که نه!

اما عبور کردم و یه جورایی شاخش رو شکستم!!

الان هم درگیر امتحانای میان ترم هستم...

همیشه روزهای غم و شادی توی زندگی همه ی ادما بوده و هست.

برای من هم حتما همینطور بوده!

گذشته ها که گذشته اما امیدوارم این روزهای باقیمونده از عمرم هم

 به خیر بگذره و شادی و خوشی هاش برام یکم بیشتر باشه.

برای ن پاییز٬بهار زندگیمه....حالا هم یه بهار دیگه برام شروع شده

امیدوارم بتونم از این هدیه الهی درست و منطقی استفاده کنم.

 

پ ن :سلام دوستای خوبم.میخواستم اینو توی اون بلاگ بذارم

واینجا از اتفاقای پیش اومده بنویسم که به خاطر دل کوچولوی خواهرم

نشد....اخه ازم خواسته بود تا متن خودشو واسه اپ اون بلاگ

بذارم و منم همین کارو کردم.

البته اون خیلی شلوغش کرده و من خیلی جاهاشو به اصرار زیاد

حذف کردم....در مورد اتفاقایی که افتاده هم دلم طاقت

نمیاره٬با فردا جمع میکنم و یه جا مینویسم....

پ ن:قبل از اینکه این همه خوشی خفه کنه منو مینویسم تا یادم

 باشه ۲۶ام از روزهای بد زندگیم بود!خوب شد که رفت

و یه سال جدید رو دارم شروع میکنم..

 

****

خدای مهربونم!

بیشتر از همیشه دوستت دارم.امیدوارم امسال بیشتر

 از هر سالی هوامو داشته باشی....

 

آرام

+ثبت شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت13:51توسط ارام | |

سلام

بازم من سر و کلم پیدا شد....مگه نه؟

این چند روزه که نبودم/خیلی اتفاقات!! افتاده....

هم خوب...هم بد!نمیدونم از کجاش بگم.یا اصلا بگم یا نگم.

حتما الان میگی بابا تکلیفت رو با خودت اول معلوم کن!

بعدش بیا سیستمتو روشن کن و پشتش بشین!

بازم ممکنه بگی که:دختر جون قبله هر کاری بهتره

 بری سیستمتو درست کنی تا منفجر نشده و یا اینکه

میگی:تو مگه درس و میان ترم

نداری که میاری میشینی پشت سیستم!!!

خوب هر چی دوست دارین بگین...

 از هر چه بگذریم سخن آرام از همه خوش تر است: 

(خودمان خودمان را تحویل میگیریم!!)

اگه بخوام همه ی ماجراها رو بگم باید تا ظهر بنویسم.

میخوام از هر روز یکم بگم....

جمعه یه اتفاق خوب افتاد!!(یعنی یه خبر خوب شنیدم

و خیلی شارژ شدم.البته یکم هم نگرانی پشته اون خبره بود

که به قول مامان خانومی:من دلم روشنه)

الان میگی این چه طور گفته اخه.یا نگو یا درست بگو!

همینه که هست...چند وقته ارام دختره بدی شده

درست نمینویسه.دل به حرفای دلش نمیده!

بگذریم....

شنبه که نگو و نپرس!

این جانب رفتم سوار اتوبوس دانشگاه! شدم

در طول راه مشکلی رخ نداد ولی تا پول رو به راننده ی

دادیم.به علت وجود نداشتن پول خرد(خورد!)یکمی اون

جلو شلوغ ملوغ شده بود....چشمتون روز بد نبینه

ما مثلا پولمون خورد بود اومدیم از پشت اقایون محترم!

رد بشیم که ناگهان مشکل پولشون حل شد و ایشون هم قصد

کردن که پیاده بشن...نزدیک بود که تصادف سختی رخ بده

که ایشون متوجه شدن و به حالت اسپایدر من(!!!)

به شیشه ی جلوی اتوبوس چسبیدن!ولی در همین بین

(نمیدونم سطل اب روی پله ی اتوبوس چکار میکنه؟)

سطل اب و این طور چیزها به اسفالت خیابون پرتاب شد.

من که دیده رنگم به قرمزی میزد با عذر خواهی

پیاده شدم.البته زیاد هم تقصیر بنده نبود(حالا میگی دختره ی

پررو..نزدیک پسره بیفته دست و پاشو بشکنه.میگه تقصیر

من نبوده!...خوب بابا راست میگم.اون یه ساعت!!!!!

اونجا بود چند نفر اومدن و از پشتش رد شدن هیچی نشد

ولی تا من اومدم رد بشم...به قول بچه ها پام سبک

 بوده و پوله جور شده!!!)

من که دیگه روم نمیشد سرم رو بالا کنم.تازه

از شانس بدی که داشتم.اون اقای محترم همون

 ساعت با من کلاس داشت!!

حالا دیگه خودتون بفهمین که من چی کشیدم.

بچه ها از یه طرف میخندیدن و از طرف دیگه میگفتن

چیزی نیس بابا خیلی وقتا پیش میاد!!!!اما اون چیزی که باعث

خنده ی دوستام شده بود اینه که اون بیچاره به یه حالت

عجیبی به قصد کوه نوردی شیشه ی جلوی اتوبوس رو

نگه داشته بود....!

توی این مدت باعث همچین چیزی نشده بودم

که خداوند هم لطف فرمودن و گفتن بیا دختر جون

اینم سهم تو.بذار یکم سر صبحی مردم شاد بشن!

یکشنبه هم که بنده تعطیل بودم.اتفاق خاصی رخ نداد!

(البته اتفاق که زیاده .چون تموم زندگی و هر ثانیه از

 اون اتفاقه!از همین اتفاقای کوچیکه که زندگی ماها

شکل میگیره!)

راستی رمان "پریچهر /اثر:مودب پور"

رو خوندم و کلی غصه....اخه نمیدونم چرا حتی توی

 کتاب ها هم عشق بدون غم نیست!

البته میدونم کتاب های مودب پور همچینن هاس ولی

بازم دوست دارم ازش بخونم.

یه کتاب هم میخونیم بایددرد شخصیت های داستان 

رو تا چند وقت با خودم بکشم!

البته من این طوریم....و بقیه رو نمیدونم!

الان میگی خوب نمیخوای نخون.طوری نمیشه که.

مگه مجبورت کردن!..........

نمیدونم! ولی خوندن رو تازگیها دوست دارم.

شاید نوشته های مودب پور رو واسه این انتخاب میکنم که

با درد و سختی های زندگی اشنا شم! حس میکنم

باید مشکلاتی رو تحمل کنم.یعنی مشکلات رو خیلی

 نزدیکم حس میکنم.

نه الانه الان.....

احساس میکنم باید با تموم دردا اشنا بشم تا وقتی

خدای نکردهروزی برام یه مشکلی پیش اومد بگم نه این

در مقابل دردایی که هست

چیزی نیست و من میتونم از عهده ی حلش بربیام!

شاید به نظر مسخره بیاد ولی این یه حسه!

و منم به این حس خیلی معتقدم!

 

وای بازم زمین و زمان رو بهم دوختم.

از کجا به اینجا رسیدم...خودمم نمیدونم!

 

معذرت که بازم پرحرفی کردم.

ایام به کام و زندگیتون مثل رنگهای طلایی برگهای

زیبای پاییز.طلایی و بی نقص!

 

ارام

 

+ثبت شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت12:6توسط ارام | |

سلام دوست هاي گلم.

من به يه مكشوفاتي رسيدم!!!!!!!!!!!!!!!!!

اره ديگه يه كارايي كردم.فكر ميكنم الان سيستمم دچار انفجاراتي

شدهو حالش خوب و درسته! اين نظر منه البته.اينو از اين لحاظ

 ميگم كه قبلا پوشه هام هيدن بودن و الان نيستن!

 همين مشكلو داشتم انگار!نه؟!

خوب ولي بازم وقتي پنجره ي windows task manager رو ميزنم بازم

 همونservices.exe معروف ديده ميشه...حالا نميدونم اين واقعا

 جناب ويروس هست يا نه؟!  تو رو خدا نگين كه هست...

 راستي يه كار ديگه هم كردم.نميدونم بد بود يا خوب...

من روي درايوام كليك راست كردم و فرمت و زدم بعدش شيطونيم گل

 كرد و روي يكي از درايو هاگزينه ي بعديش يعني

 enable compression رو هم زدم..

 الان رنگش شده ابي!بده؟خوبه؟اصلا فرقي داره؟ نميدونم والا...

خودم هم با كارام موندم.

 اخه بگين.نونت كمه/ابت كمه/اين چه كاراييه كه ميكني؟!

توي اين روزاي زيباي پاييزي اينا شده دغدغه هاي من!

راستي امروز هفتم استاد امين پور بود...

 چقدر دلم براي شعرهايي كه فرصتي نشد براي سرودنشون تنگ

 ميشه...

چقدر براي دخترش ايه اين روزا روزاي سختيه...

وقتي ما كه فقط با استاد از طريق شعرش ارتباط داشتيم حالمون

گرفته...واي به حال دخترش....

 امروز استاد يمقاني سر كلاس و بعد از اتمام درس.بجاي امتحانكي

 كه هر جلسه ميگيرن چند تا از شعراي استاد رو خوندن.

خيلي دلم يه جوري شده بود....

 اصلا اين روزا من يه جور خاصي ام.يه فكرايي توي سرمه كه

نميتونم بگم. اگه بگم ميشه شايد و اگر....اگه نگم ميمونه روي دلم.

 امروزم دوباره همون طوري شدم....

ديگه پر حرفي بسه! حالا خوبه فكر ميكنم فقط كه

 سيستمم درست شده وگرنه حتما تا صبح مينوشتم.

 نه بابا از اين خبرا هم نبود....فردا كله سر برپا داريم.

فريضه ي سلام دانشگاه رو ساعت 6 صبح بايد اجرا كنيم!

(خيل عظيم دانشجوياني كه قصد استفاده از سرويس دانشگاه رو دارن!!!!)

 البته همون قصد و نيت مهمه.چون نصيب نميشه!!!

واي چقدر دلم پره! همش حرف ميزنم.

البته زياد مهم نيست. مگه نه؟ اخه فقط يه چند نفر خاصي ميان

 و ميخونن.اونا هم خيلي حوصله به خرج ميدن...و البته خيلي لطف

هم دارن وگرنه اين حرفا كه خوندن نداره.

مرسي.خسته نباشين.

ممنونم تحملم ميكنين.

هواي باروني ابان ماه نوازشگر جسم و روحتون.

آرام

 

+ثبت شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت21:5توسط ارام | |

سلام

 مرسی دوستای گلم.مثل اینکه چند روز یه مشکلاتی بود!!

خودم نبودم...وبم هم باز نمیشد.واسه همین پست فبلیم

 رو هیچکی نخونده....به هر حال الان که بالا اومد!!!!

 من هم دارم اپ میکنم.امیدوارم مشکلی نباشه.اگه این

وب خراب بشه من حرف های دلمو کجا بنویسم؟!

خودم که نمیدونستم بالا نمیاد چند تا از بچه ها گفتن.

مرسی به یادم بودین دوست های خوبم.من خیلی خوشحالم

که میتونیم با هم درد و دل ها و شادی ها و غصه هامونو در

میون بذاریم.از کامنتایی که میذارین ممنونم.اما میدونین که

اگه یه بار اومده باشم نمیتونم بازم بیام! اخه همون قصه ی

 قبلیه!......................

پ ن :بجای کامنتی که نمیتونم بذارم!

برای علیرضا وبلاگ"به نام خدایی که در این نزدیک است"

 امیدوارم همیشه حالت خوب و عالی باشه.این چند روزه

همش با نگار حرف از پست اخریه که نوشتی!

حتی چهارشنبه کلاس ریاضی مهندسی هم چند

بار یادتو اوردیم.امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشی

و دلت پر شادی و نشاط باشه. شعری که توی کامنتا "اون

یکی بلاگ" گذاشتی خیلی قشنگ بود...مرسی

 

پ ن ۲: بازم از همه عذر خواهی میکنم.

دعا کنین یکم سرم خلوت شه و خدا یه

اعتماد بنفس خوب بهم بده تا سیستمم رو

 سر و سامون بدم!

 

: ارام :

 

+ثبت شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت10:23توسط ارام | |

" اي خداوند يكي يار جفا كارش ده

دلبري عشوه ده سركش خون خوارش ده

تا بداند كه شب ما به چه سان ميگذرد

غم عشقش ده و عشقش ده و بسيارش ده

چند روزي جهت تجربه بيمارش كن

با طبيبان دغل پيشه سر و كارش ده

ببرش سوي بيابان و كن او را تشنه

يك سقايي حجري سينه . سبكسارش ده"

(مولوي)

بازم سلام......

امروز كه خبر بد شنيدم.استاد قيصر امين پور

درگذشت....

واقعا"چقدر زود دير ميشود..."

بعضي از شعرهاش بيش از حد زيبا و

دلنشين بود.

وقتي شنيدم واسه ي سه شنبه هم شعري گفته

و از جدايي حرفي زده دلم گرفت..

 

البته خبر خوب و بد باز هم شنيدم.اخه نگار امروز

وقتي از دانشگاه اومد54 دقيقه وقايع رو به

 اطلاعم رسوند.. درسته امروز كلاس نداشتم

ولي اطلاعاتم تكميله.

نگار جونم اميدوارم به اونچيزي كه ميخواي

" در صورت خير و صلاح بودنش" برسي.

هميشه واست بهترينا رو ميخوام.

 

ارام

+ثبت شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت14:7توسط ارام | |

سلام

بازم اوضاع همونطوريه !

قصه ي من و سيستمم رو فقط خواجه شيراز نميدونه!!!

اين هفته ولي اخرشه ! ديگه يا نتيجه يا اينكه به كل

ميزنم داغون ميكنمش !

بلاخره بايد تكليفم رو معلوم كنم.

بعد از يه ماه هم انتي ويروس بهم رسيده

هم سي دي كه ميخواستم.البته سي دي رو دارم

الان و ميتونم كارم رو انجام بدم البته ناگفته

نمونه كه انجامش واسم زيادهم راحت نيست!

اما ميخوام شانسم رو با انتي ويروس ازمايش

كنم.شايد رفع شد ! كه اونم بايد 4 شنبه بگيرم.

 

خوب...

خبرها زياده و مجال كم....

روزهاي پاييزي خوبي داشته باشين.

ارام

 

+ثبت شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت14:24توسط ارام | |

سلام

هنوز مشكل سيستمم پا بر جاست!!

دلم هم خونه!

نميخوام در موردش حرف بزنم چون حوصلشو ندارم!!

"ديليل رو داشتين"

نميخواستم اپ كنم اما انگار هفته واسم تموم نمشد اگه

اپ نميكردم.اينم يه جورشه كه خودمم موندم توش!!

البته الان كه دارم اپ ميكنم يه روش ديگه بهم

پيشنهاد شده و يكمي روحيه پيدا كردم.

 اينجا بازم از اين دوست خوبم ممنونم.

 

اين هفته كلي اتفاق افتاده كه نميشه همشو بگم

چون فكر كنم سيستمم منفجر شه!

اگه هم نگم دلم منفجر ميشه!

خوب تصميم گرفتم كه يكم بگم تا نه دلم منفجر شه

نه سيستمم!! من خيلي منصفم...نه؟

از همه مهمتر 30 مهر بود...از شر يكي از

مثلا دوستام راحت شدم!!

البته فكر ميكنم.چون ايشون هر روز يه جور دروغ

 توي استين دارن و رو ميكنن!

الان با دروغ ايندفعشون فكر ميكنم ديگه

پيداشون نشه!"اميدوارم"

 

2- خوب 4 شنبه و 5 شنبه بر خلاف نظر

كارشناسانه ي هواشناسي

خدا رو شكر اسمان بسيار صاف در بيشتر

دقايق افتابي و خوب بود!

موش اب كشيده نشدم!

3-هنوز هديه تولد سحر" دوستم" رو بهش

نداديم. داره قايم موشك بازي در مياره اخه

ما هم كه هر روز نميشه كادو رو بلند كنيم

ببريم دانشگاه.

اصلا يه كاري ميكنه از هديه دادن

 پشيمون بشيم ها!!!

نه! اخه روزي كه كلاس داره نمياد اما

روزي كه كلاس نداره مياد !!

خوب من و نگار هم مونديم.

البته هديه ي ما اصلا قابله اونو

نداره.اما خوب گفتن كه

 "هر چه از دوست رسد نيكوست"

خودمون خودمونو تحويل ميگيريم!

خوب ديگه هيچكي تحويلمون نميگيره

ما بايد خودمون از حقمون دفاع كنيم!

مگه نه نگار؟!

ديگه بسه....

هر چي گفتم و نوشتم بسه!

**

ببخشيد بازم كه نميام يا كم ميام

همون مشكل قبليه هست!

كامنتدوني هايي كه  يه بار اومدم فقط تا همون

جائي كه اون دفعه اومدم رو باز ميكنه

و امكان....

 

پس عفو بفرمائيد!

 

راستي 5 شنبه يكي از دوستان هم بلاگي ازم

بابته همين مسئله شكايت كردن!

از ايشون عذرخواهي كردم.

باز هم عذر ميخوام!!!!!!و منتظر اپشون هستم.

 

 

 

ارام

 

+ثبت شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت15:20توسط ارام | |