|
سلااااااااااااااااام!!!! اول در مورد 4شنبه! كه ديشب نوشتم و نشد كه بذارم! امروز هم روز چندان بدي نبود... يه روز ديگه هم گذشت!.... يه حرفايي من و نگار زديم! الان هم نميدونم چرا دارم مينويسم!؟ دلم يكم گرفته.... حالمم زياد خوب نيست.... همين جوري پشت سيستمم نشستم! بدون انگيزه!!! ساعت حدودا 11 شبه! خيلي بده ادم يكهو خودشو تهي ببينه... احساس خوبي نيست! نميدونم چطور اومد سراغم! اونم الان!!!!!!!!!!!!!!!و يكدفعه!!!!! هرچي هست تقصيره خودمه و خودم و خودم! فردا ساعت 6 بايد برم سوار سرويس بشم! بهتره برم تا جا نمونم.... زودتر فردا هم تموم بشه .... تا برسيم به شب يلدا! هر چقدر هم خسته و درگير باشه روحم! نميتونم نسبت به يلداي امسال بي تفاوت باشم... هم واسه جشن باز نشستگيه مامان خانومي و هم .... مهم نيست! هيچي مهم نيست! حدااقل امشب و الان!.... ***************** 5 شنبه!!! امروز هم گذشت! من چرا اين طوري شدم؟! انگار يه جوريم! خودمم فهميدم!عادي نيستم انگار! يه حس خاصي دارم.... شايد از دلشوره و دلواپسي باشه! شايد هم يه حسيه كه هنوز كشف نكردمش! با نگار امروز هم يه روز ديگرو تموم كرديم! صنم نبود و ما 2تا مثل هميشه باهم خوش بوديم و البته و صد البته پر از ارامش! پر از راحتي و حس خوبي كه قابل نوشتن نيست! نه اينكه اون باشه بد باشيم....نه! اون باشه من بايد خيلي حواسم باشه تا خوب باشيم...اخه ما 3نفري خيلي شيطون ميشيم و اين همش بخاطر صنم گلمونه! شيطون هست اما دوست داشتني و مهربونه... نگار گلم....خانومي حتما اين هفته از بهترين هفته هاي اين 2 سال دانشگاه بوده برات.... اميدوارم هميشه شاد و خندون باشي! راستي نگار خانووووووووووووووم گوشي نو مبارك! درسته هنوز نياوردي اما از حالا مبارك! دست اقاي داداش مهربون شما هم درد نكنه! مگه نه؟!(چشم صنم رو دور ديدم مگه نه!) خدا شانس بده! ادم داداش مهربون داشته باشه... مگه نه نگااااااااااااااار! امروز كلاس چطور بود استاد عزيزم!؟رفتي يا نه در رفتي دختر!؟ اگه بشنوم نرفتي ديگه هيچي! جديم الان!! راستي فردا هم شب يلداست و هم عيد قربان خوب مباركتون باشه! ما فردا كلي مهمون داريم! حدود 30-40 نفر هستن! همه خونه ي ما دعوتن! همه ميرن خونه بزرگترها!امسال واسه ما برعكسه! همه ميخوان بيان خونه ي كوچكترها! اخه مامان من دخمل كوچيكه مادربزرگمه... اما قرار شده جشن بازنشستگي رو فردا بگيره! خونه ي ما هم كوچولو!فكر كنم بايد بايستن بيچاره ها! داييم ميگفت عيب نداره!من بشقابم رو دستم ميگيرم! كلي خنده دار ميشه حتما فردا! كلي هم شلوغ پلوغ! اما مزه داره.... مخصوصا قسمت فال حافظ و بازي هايي كه در مياريم! وااااي راستي پارسال يكي بود كه امسال نيست! يعني هست اما فردا خونواده ي شوهرش ميان خونشون و اونا نميتونن بيان! پارسال تا شب يلدا فقط خواستگاريش انجام شده بود! و ما چقدر سر فال حافظ اذيتش كرديم! خيلي جالب بود!چه خاطره هايي! الان كه دارم مينويسم يكي يكي مياد جلو چشمام.... امسال نميدونم چطور ميشه! حتما باز هم قشنگ و زيبا برگذار ميشه اميدوارم به همه ي خونوادهاي ايروني خوش بگذره و همه شاد باشن....... اما امسال يه جورايي واسه خودمم فرق داره! يه شب يلداي متفاوته! اميدواااااااااااااارم.... به خيلي چيزا اميدوارم.... تا اون بالايي چي بخواد و صلاح در چي باشه... خداي مهربونم زيباترين چيزهاي دنيارو واسه ي همه دوستام و مردم كشورم ارزو ميكنم... هممونو به ارزوهامون برسون... مرسي....ارام تو!
سلام... امروز سه شنبه بود!اما من رفتم دانشگاه ! خوب من چیکاااار کنم؟نگار زور کرد....من البته اولش یعنی همون شنبه گفتم عیبی نداره و میام.اما تحت یه ماجراهایی دیگه انگیزه ای نداشتم که برم!اما چون نگار نمیتونست فردا ۶ صبح بیاد دانشگاه٬قرار شد منم برم تا کلاس فردا صبح رو امروز بنشینیم! البته من از ظهر رفتم دانشگاه اما نگار از صبح اونجا بود! صنم هم بود... من که رسیدم دانشگاه٬ساعت طرفای ۳۰-۱۲ بود نگار گفته بود سلفه!منم رفتم و پیداشون کردم.صنم هم بود اما داشت با یکی از دوستاش حرف میزدم فقط یه سلام و احوال پرسی کوچولو باهام کرد که از صنم بعید بود! اخه اون تا یه جنجالی راه نندازه دست بردار نیست! منم حال و حوصله نداشتم٬کنار نگار نشستم٬نگار از کارایی که صنم اون روز انجام داد گفت!!!!!!!!!!!!!!!! خدا ی من واقعا این صنم هیچ عقل توی سرش هست یا نه؟! اخه رفته یکی از بچه های ورودیه ما رو که هم رشته ای ما هم هست٬ولی ما باهاش صمیمی نیستیم رو پیدا کرده و ازش در مورد بچه های شهرشون میپرسه! وای نگار میگه دیگه اب شدم این داشت حرف میزد ارام! اصلا روم نمیشدتو چشمای دختره نگاه کنم! میگه هم میخندیدم هم میگفتم وای ببخشید این دوسته ما یکم شوخه!!!! من که اومدم دیگه حرفای صنم خانوم تموم شده بود و دختره بیچاره داشت میرفت! من و نگار بازم ازش معذرت خواهی کردیم! وقتی رفت ٬نگارحرفای صنم رو واسم تعریف کرد... وای نمیدونین که من و نگار که تا اون موقع خودشو جلوی دختره حفظ کرده بود٬چقدر خندیدیم! فقط شانس اوردیم توی سلف نگار اینا رو گفت! این قدر خندیدیم که نمیتونستیم حرف بزنیم!حالا توی همین بین صنم برگشته اون طرف! انگار نه انگار که این کارا رو اون کرده و حرف از کارهای اونه! برگشته اون طرف داره با دوستش حرف میزنه!!! یکم که گذشت دید ما خیلی داریم به کاراش میخندیم٬برگشته میگه چیه مگه داشتم باهاش حرف میزدم!!! من واسش اخم کردم که خودش فهمید٬ نگار همه چیز رو واسم گفته!اونم به نگار یه نگاه چپ چپی کرد که مثلا چرا همه چیز رو به من گفته! نگار هم اینطوری دید٬ گفت پاشیم بریم سر کلاس! داشتیم میرفتیم صنم گفت که با ما برمیگرده! اما ما که میدونستیم حرفای اون سر و ته نداره! اخه اون سه شنبه ها با دوستش!!! ماها که نبودیم هفته های قبل!...ماهم رفتیم سر کلاس نشستیم! بعد از کلاس تا ۳۰-۳ منتظرش شدیم! زنگ میزدیم٬جواب نمیداد! گفتیم کلاسش تموم نشده! اخرش پیامک فرستادیم!که فرمودن: شما برید خونه!من یکم کارم طول میکشه!!! اخه دختر!میخواستی با ما نیای چرا ما رو معطل کردی!! ولی فکر کنم٬دلخور شده از دستمون! ولی نه بابا صنم و دلخوری!؟ مهم نیست!فردا میبینیمش و سعی میکنیم از دلش دربیاریم! ما که کاری نکردیم!میخوایم دست پیش رو بگیریم! خوب واقعا هم کار اون زشت بود که ما رو منتظر گذاشت و نیومد دیگه! البته ناگفته نمونه که توی اون ۳۰ دقیقه ای که منتظر صنم بودیم٬به نگار جونم خیلی خوش گذشت! مگه نه نگااااااااااااااااااااااار!؟ به خاطر نگار هم که شده از خطای صنم چشم پوشی میکنیم نگارم همیشه شاد باشی خانوم گل! راستی امروز نگار کلاس داره!قراره یه خاطره تعریف کنه! الان فکر کنم داره تعریف میکنه!میخواست خاطره ی نمایشگاه کتاب تهران سال قبل روبگه! من توی وبم ندارم اون روز رو! وااااااااای که چقدر خوب و خاطره ی قشنگی بود.شاید یه روزی نوشتمش! توی راه که صنم نبود نگار یه دور خاطره رو نوشت منم توی بعضی جاهاو لغتها به مغزم فشار اوردم! چیز جالبی از اب در اومداگه بتونه خوب هم ارائه بده!... اخه ممکنه اونجا بعضی از فعلها یا زمانشون رو قاطی کنه... استاد زبان!......نگار خانوم گلم.....موفق باشی! خوب این از امروز... این روزا یه جور دیگم! خدای مهربونم٬تنهام نذاری یه وقت.... کمکم کن واسه ی یه تصمیم گیری درست... ارام تو...
سلام من دیروز رفتم یه سفر یه روزه!یادم رفته بود بگم که مامان خانومی بازنشسته شده! الان فکر نکنین مامانم پیره ها! نه!نگار میدونه!مگه نه نگااار!؟ خوب این سفر از طرف اداره ی مامان خانومیم بود و منم به عنوان همراه باهاش رفتم! خیلی خوب و جالب بود!هوا یکم سرد بود!یعنی بادی که می اومد خیلی سرد بود!! ولی کلی توی راه خوش گذشت!من که با بچه ها زود جور میشم! منظورم از بچه ها٬بچه های همکارهای مامانمه! اگه گفتین چند سالشون بود!؟؟ سارا که دختر خیلی سر و زبون داریه!کلاس دوم٬ غزل دختر خاله ی سارا٬کلاس اول و منا٬کلاس سوم! من با اینا دوست شدم کلی منو دوست داشتن مهربونه٬اونا مامانمو دوست دارن٬پس منم طبق قانون باید منم دوست داشته باشن! اخه موقع رفت که نذاشتن من پیش مامانم بشینم٬سارا و غزل پیش مامان خانومی من نشستن! میخواستن٬شاسخین(درست نوشتم یا نه؟! میگفتن:قول نمیدیم ولی اگه قیمتشون خوب باشه٬براتون میخریم! اما اونا میگفتن٬حتما!منم باهاشون میگفتم٬اره بچه ها لج کنین٬بگین حتما! وای!این قدر جالب بود٬همکارا میگفتن٬ارام جان تو رو خدا!نگو! منم با خنده!میگفتم٬مگه بچه ها دل ندارن! موقع برگشت هر ۳تا٬۳مدل شاسخین خریدن!مال منا از همه قشنگتر بود! کلی باهاشون بازی کردیم موقع رفت که من پیش مامانم ننشسته بودم٬کلی فکر اومد توی ذهنم!نمیدونم این همه فکر رو من چطوری توی این مغزم جا داده بودم! راستییییییی از طبیعت زیبای پاییز هر چی بگم بازم کمه! خدای مهربونم٬چقدر نقاشیت قشنگه... چقدر ظرافت داره کارت.....تموم جاده مثل کارت پستال بود! خیلی زیباااا.....عکس گرفتم با گوشی اما سیستمم مشکل داره نمیتونم بذارم توی بلاگ! غذا هم خوشمزه بود!اصلا همه چیز خوب بود!اخرین سفر از طرف اداره ی مامان خانومیم٬عالی بود!بجز فکرای توی سرم! که اونم نمیدونم چی میشه! کردم به نتیجه ای نرسیدم!من خیلی مغزم بهم ریختس! راستی یه چیز دیگه:دیروز که نبودم! یه کامنت عجیب داشتم!!من امروز حذفش کردم!واسه ی جوابش هم اول میخواستم توی وبلاگ خودم بذارم و نظرش رو حذف نکنم! اما نگار گفت٬نه!بهتره حذفش کنی و توی بلاگ خودش نظر بذاری! من چون خسته بودم از کامنتش هیچی نفهمیدم!اما فکر کنم درست جوابش رو دادم!امیدوارم از اشتباه بیرون بیاد!و از این به یا کامنت نذاره یا درست حرف بزنه! از فردا تعطیلم..... خواب ؟!....نه! درس دارم یه عالمه! اما این هفته شاید سه شنبه رفتم دانشگاه! خوب دیگه......خودمم موندم چرا؟! از امروز و کارامون نگفتم! با صنم بودیم....صنم قربونش برم٬خیلی خوب شده! خدای خوبم از این نظر هم ازت ممنونم! بازم حرف دارم! اما وقت ندارم! خدای بزرگم.......محتاج کمکتم... ارام تو! پ ن:اضافه شده!۱۵ دقیقه بعد از اپم! الان که اپ کردم٬انگار ایشون کامنتمو دید و جواب داد! فدای سرم که بدش اومد!هنوز نمیدونه چطور باید حرف بزنه! بازم کامنتش رو حذف کردم!!امیدوارم دیگه نیاد!من خودم مشکلام به اندازه ی کافی هستن!نیازی به دردسر جدید ندارم! خدایا ......تنهام نذار
سلام امروز مثل همیشه هفته ی کاریه من شروع شد! اما الان نزدیک ۲-۳ هفتست که هفته ی زندگیم هم از چهارشنبه شروع میشه امروز امتحان میان ترم داشتیم! نه بذارین از اولش بگم! صبح با صنم رفتم دانشگاه!صنم خیلی خوب شده!حرفامو گوش میده! من و نگار با استاد یمقانی کلاس داشتیم.یکی از بچه ها میخواست در مورد زبان "COBOL"سمينار بده. ميخواست واسمون با ويدئو پروژكتور ارائه بده٬واسه همين ما از كلاس خودمونيم رفتيم اتاق سمينار! هرچقدر اونجا نشستيم!هيچي به هيچي!استاد مارو نگاه ميكرد ما هم با هم حرف ميزديم! بعدش ايشون اومدن گفتم كه نه!به ما نميدن! استاد هم درسشونو دادن! بعدش دوباره اين اقا رفتند كه شايد اينبار بتونن از سد اين مانع رد بشن و ما از ارائشون استفاده كنيم! اما اين بار هم به در بسته خوردن! استاد كه خيلي عصباني شده بود! آخه راست ميگه٬ما اينهمه پول ميديم بعدش يه وسيله ي اموزشي نداريم كه درسو بفهميم! همه ي درسامون شدن تئوري! نميدونم برنامه نويسي رو مگه ميشه تئوري كار كرد!؟ خيلي بد شد!بيچاره اون همكلاسيمون كه اين همه تلاش كرد ٬ وقت گذاشت.... اين كلاسمون تموم شد!بين ۲ تا كلاس رفتيم پيش صنم!بعدش هم موقع نهار با هم بوديم... اما بعدظهر ميان ترم داشتيم! اونم رياضي مهندسي!..... استاد بهمون قول داد از جزوه باشه!منم رفتم توي كار حفظ! آخه نميشد كه همشو بفهمم!"دليل رو داشتين!" استاد كه اومد سر كلاس گفت كه ۴۵ دقيقه اول دخترا بعدش پسرا بيان امتحان بدن! ما اولش اعتراض كرديم كه چرا!؟بعدش كه پسرا رفتن٬استاد گفت كه بابا سوال شما اسونتره!!! ما هم خوش باور!!باورمون شد! اما خداييش سوالاتمون خوب بود! بعدش هم استاد خودشو به بيخيالي زد كه ما راحت...... من كه كامل ميشم!!!!!!!!!!!! ولي خودمونيم٬من ۱ سوال رو اصلا نميدونستم چي ميشه اخه من جواب رو حفظ كرده بودم!! كدوم انتگراله٬منم زودي يادم اومد.... اما فكر نكنم اين امتحان واقعا نمره اي داشته باشه! اخه واقعا OPEN BOKEبود!! ما هم مثل اونايي كه قله رو فتح كرده بودن٬از كلاس خارج شديم! اين در حالي بود كه اقا پسرها پشت در كلاس منتظر بودن! اما به نظر من٬استاد كه سوالا رو روي تابلو نوشت٬اونا از پشت در يعني از روي پنجره ي در(درب) كلاس ميتونستن ببينن!اين همون كمكي بود كه به پسرا قولشو داده بود!!! حالا نميگم حتما اين بوده ها!نه!اين سركار خانوم٬شايد بعدا پاك كرده تابلو رو! من كه از امتحانم راضيم!خدا از استاد راضي باشه! دستشون درد نكنه! راستي يه چيزي:ميگفتن اين امتحان٬ نمرش كمكيه! يعني جز اون ۲۰ نمرس! پس خوبه!۶-۷ نمره جلو افتادم!! واي الان ميگين اين دختره چقدر متقلبه!! نه به جون خودم!نگار اينا منو ميشناسن!تقلب كردن جرات ميخواد كه من ندارم!اما اين امتحان استاد اصلا كاري بهمون نداشت٬فكر كنم اين كارو ميكنه كه اخر ترم سوالاشو سخت بده٬اما ماها نيفتيم! ميدونين كه كلاس هر استاد به درجه سختي سوالشه! بهر حال!روز خوبي بود!خدايا شكرت! صنم هم ۲-۳ بار مراسم سلام و احوال پرسي راه انداخت! (نگار تو كه در جرياني!نوشتم كه بعدا يادم باشه! تورو خدا برو يه كاري كن!همون قضيه ي رو ميگم!ابرومون ميره ها!هر گلي زدي به سر من زدي! نگارم مرسي! اما نگار٬هواي خودتو داشته باش!جداي اون مسئله ي بالا كه حل گره ي كارم پيش توئه! آخه مگه تو بچه اي!بشو همون نگااااااااار گل خودم! دوستت دارم هوارتا..... خداي مهربونم:هنوز سر همون سه راهيم! نميخواي هيچ كمكي به اين بنده ي كوچولوت كني!؟ من تحمل اين همه فشار رو ندارم! اميدم رو نا اميد نكن... آرام تو....
سلام چرا اوضاع این همه بهم ریخته؟! من دارم از شدت گیجی میمیرم!؟اگه این چیزایی که من این یه هفته دیدم و شنیدم رو یکی میشنید یا میدید٬فکر کنم مثل من سیم هاش قاطی میکرد!به جون خودم دارم راست میگم! الان در حالت بهت بسر میبرم!! اصلا نمیتونم ماجراهای این هفته رو پشت سر هم بذارم و به نتیجه برسم! خدای بزرگم!مهربونم!!! من چی کار باید بکنم؟!من بین ۲ راهی گیر کرده بودم! اومدم گفتم کمکم کن! گفتم یه راهی جلو پام بذار! بعدش به جای کمک کردن توی اون ۲راهی٬یه راه سوم! برام باز کردی؟! البته فکر کنم٬این وسط یه شوخی هم در جریانه! یعنی جز شوخی فکر نکنم٬بشه اسمی روش گذاشت! میشه؟!آخه من چیزی از موضوع نتونستم بفهم! اگه شوخی نیست! پس چیه؟؟! من کاملا به بن بست خوردم!!! کسی میفهمه من چی میگم! آرام....
سلام چرا ماها اینطوری شدیم؟چرا این همه احساسی شدیم؟ از خودم شروع کن٬همونطوری برو جلو! نمیگم این هفته٬هفته ی بدی بوده واسم!(البته منظورم از هفته٬ از شنبه تا حالا نیست ها!هفته من چند وقته از ۴شنبه شروع میشه!)هر قدر ۴شنبه روز جالب و باورنکردنی برام بود!۵شنبه با خبری کهشنیدم٬بد بود!با کمک نگار و یکی دیگه از دوستام٬قضیه رو درست یا غلط!!غلط فرض کردم!(امیدوارم همینطور هم باشه!) نمیدونم چطور شده که اینا همه پشت سر هم پیش میاد!! اگه یادتون باشه(نمیگم یادتونه!اخه هر کس مشکلات خودشو داره! همینطوری نوشتم چون میخوام ادامه مطلب قبلی رو بگم!قبلا یه چندتا پستم به این ماجرا مربوط بود!!)من تابستون قرار بود به یکی که خودکشی کرده بود کمک کنم٬یعنی دوست داشتم که کمک کنم٬اماخود این فرد همکاری لازم رو باهام نکرد!تا اینکه الان فهمیدم ایشون سرطان هم دارن! و این بار خودشون ازم تقاضای کمک کردن!من نه اینکه نخوام کمکش کنم!نه!!! دوست دارم کمکش کنم اما میترسم!میترسم در حین این کمک نتونم به اینده و چیزایی که دوستشون دارم و یه جورایی دارم بهشون نزدیک میشم٬برسم. نمیدونم چطور کمکش کنم که خودم هم به زندگیم برسم! من ادم از خودراضی فکر نکنم باشم! اما الان یه جور عجیب درگیر ماجرای زندگیمم! الان خیلی امید دارم که بتونم به چیزی که میخوام برسم! میگم نکنه این کمکی که دوست دارم به این بنده ی خدا کنم منو از اون هدف قشنگم دور کنه!در حقیقت٬از ارزوم! خدای مهربونم...بگو چی کنم؟! دوستای خوبم میتونین کمکم کنین!؟ نگار گلم!آره همون ماجراست./به جون خودم تقصیر من نیست! نگار چی کنم؟! خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من خودم کم الان درگیرم!این دیگه چه امتحانیه! من کی هستم مگه! مگه من خودم ارزو ندارم!؟تا کی باید فقط کمک کنم! من خودمم ادمم٬میخوام در حالی که کمک میکنم٬خودم هم زندگیمو داشته باشم!..... خدایا خودت یه راهی جلو پام بذار....... خدای مهربونم٬ببخش منو و راهنماییم کن.. راستی:یه پوزش! ""من وقتی فهمیدم که دیگه وبلاگ"combo4u" اپ نمیشه٬ متعجب شدم٬با حال بدی که داشتم و شک وارده کامنت گذاشتم!که از همین جا ازشون عذرخواهی میکنم.... منظوری نداشتم!ولی بازم میگم که اصلا دلیلتون منطقی نیست! اخه اون با همین حرفت که نمیاد زنگ بزنه!اگه شخصیتش اونطوری باشه که چند بار اصرار باید بشه٬چی؟..... بازم زیاده روی کردم!معذرت! براتون ارزوی سلامت و موفقیت دارم.امیدوارم پیروز و شاداب باشین. به ارزوهای قشنگتون هم برسید.... دلم واسه نوشته هاتون تنگ میشه..... دعا میکنم٬هر چی صلاحه براتون اتفاق بیافته...."" حرف اخر خدای مهربونم٬ناامیدم نکن....یه راهی رو نشونم بده! زودتر نتیجه ی این قضیه رو معلوم کن باید رفتار کنم........................ ارااام...
از چی و از کجا دارم مینویسم رو نمیدونم! فقط دلم خواست که بشینم پشت سیستم و بنویسم! باز هم همون اهنگ قبلی روی سیستممه! "اگه دستم به جدایی برسه!...." نمیدونم چرا این روزا این طور اهنگارو گوش میدم؟! اخه هنوز وصلی رو تجربه نکردم که حالا از جداییش ناراحت باشم! پس چرا اگه فرصتی پیش بیاد٬اینا رو گوش میکنم؟!؟ کلا شاید بخاطر اینه که خودم هم حال خودمو نمیدونم.اگه بدونم توی ذهن و دلم چی میگذره کارم خیلی راحت تر میشه! "شوق سفر نداشتی.....؟! قصد گذر نداشتی....! من با تو زنده بودم...اما خبر نداشتی!........" به اینده ای امیدوارم که شاید!!برام رقم بخوره!آینده ای که هنوز خودم هم به وقوعش اطمینان ندارم! برام یه جوری دست نیافتنیه!شاید اشکال از من و فکر و دلمه! دلی که با خودش درگیره!یه شکی هر روز میاد سراغم اما با فکر به روز خوبی که داشتم!!(که حتی با وجودی که نگارهم اون روز رو یادشه٬من فکر میکنم نکنه یه رویا بوده باشه!...) به قول صنم(که مشکلمون خیلی کم شده و شاید بتونم بگم حتی به چشم هم نمیاد!آخه الان درگیر یه مشکل دیگه ایم که اونا هم درگیرش شدن!...) و نگار تا همین جا هم خیلی خوب پیش رفته! تا اینجا هم یه جورایی عجیب ٬خوب شده!میدونم نگار گلم٬ میدونم بیشتر از خودم حتی برای این مسئله نگرانی٬ممنونم ازت. دوست خوبم هستی.میدونم این روزا کارها و حرفام زیاد منطقی نیست!میدونم از دستم کلافه میشی و حرفی بهم نمیزنی!میدونم! همه ی اینا رو میدونم٬ممنونم درک میکنی! مخصوصا از دیروز شرمندم!به جون خودم دست خودم نبود! میدونم الان ازم دلگیر نیستی و شاید اصلا هم دلگیر نشدی! اما من نباید اون کارو میکردم.یه لحظه مغرم بهم اونطور فرمان داد البته اگه مغزی واسم مونده باشه! نگارم٬مهربونم٬تمام این مدت٬خیلی زحمت کشیدی! خیلی کمکم کردی. امیدوارم باز هم همراهم باشی. درسته اولش بابت شروع مجدد این قضیه ازت عصبانی شدم و ناراحت!اما میدونی که چرا!؟ بازهم از همراهیت ممنونم.محتاج مهربونیهاتم! دعا میکنم!اول برای دوستام بعدش برای خودم! درست طبق اون روایت که اول واسه همسایه ها و دوستات دعا کن بعد واسه خودت! خدای مهربونم٬ مطمئنم همه دعاهامونو میشنوی٬منتظر مهر استجابت هستیم.... آرام نا آرام تو!
سلام ۱۶ آذره! روز دانشجو! اومدم این روز رو تبریک بگم! اولش یعنی همون ۴شنبه میخواستم٬توی پست امروزم از اتفاقای ۴شنبه بنویسم!اما با اخبار رسیده نمیدونم چی رو باید بنویسم!؟ خودمم گیجم! اصلا حال خودمم نمیتونم بنویسم! با این حال اومدم...نمیدونم از چی بنویسم و از کجا! شاید همین قدر هم که مینویسم ..........! بگذرییییییییییییییییییم! (یعنی سعی میکنم که فکرم رو بگذرونم از این مسئله!) چهارشنبه دانشگاه ما میزبان (اولین دوره همایش علمی کامپیوتر) بود! کلاسهای تخصصی ما هم واسه همین تعطیل بود و ما از ۸ صبح سالن حکیم فیاض دانشگاه منتظر اغاز همایش بودیم! طرح های جالبی رو ارائه کردند.استاد مهربخش هم از دانشگاه خودمون٬طرح شناسایی چهره رو ارائه دادن! البته از دانشگاههای اصفهان وشیراز هم ارائه کننده داشتیم! از شیراز یه اقایی در مورد شناسایی از روی صوت افراد نرم افزار ارائه کرده بود!جالب بود و خوب به سوالات بچه ها جواب دادن! البته ما تا آخر همایش نموندیم!اخه شب شده بود بعداز اینکه ما اومدیم٬استاد یمقانی هم ارائه دادند که ما موفق به استفاده نشدیم! یکم از همایش نوشتم تا بعدا که به دفترچه ی دلم نگاه میکنم٬ یه چیزایی یادم باشه! فکر کنم٬کافی باشه همینقدر! زندگی خوب و سرشار از شادی و نشاط رو برای همه ی دوستای خوبم٬از جمله دوستای دانشجو! (چقدر هم ما دانشجو ها٬واقعا دانش را میجوئیم!!) آرزو میکنم.برای هم دعا کنیم٬جای دوری نمیره! موفق باشین.... آرام!؟!
اگه دستم به جدايي برسه اونو از خاطره ها خط ميزنم از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط ميزنم اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قيامت ميكنم نميذارم كسي عاشق نباشه ماه و بين همه قسمت ميكنم.... وقتي گاهي من و دل تنها ميشيم حرفاي نگفتني رو ميشه ديد ميشه تو سكوت بين ما دو تا خيلي از نديدينيها رو شنيد قصه ي جدايي ما ادما قصه ي دوري ماست از خودمون دوري منو تو از لحظه ي عشق قصه ي سادگيه گم شدمون اگه دستم به جدايي برسه اونو از خاطره ها خط ميزنم از دل تنگ تموم ادما از شب و روز خدا خط ميزنم اگه دستم برسه به اسمون با ستاره ها قيامت ميكنم نميذارم كسي عاشق نباشه ماه و بين همه قسمت ميكنم.... پ ن: چقدر ما ادمای ۲ پا متغیریم! یه روز واقعا شادیم! به معنای واقعی کلمه سرخوش! و یه روز با یه خبر ساده....آب میشیم! میشکنیم..... یه خبر کوتاه٬ممکنه مارو نصف کنه!از بین ببره! فقط چند جمله.... ....چند تا كلمه ميتونه !! چرا ماها این قدر در مورد چیزایی که نمیدونیم حرف میزنیم؟! چرا این همه درست کردن شایعه رو دوست داریم؟! چرا باید توی کارای دیگران دخالت کنیم؟! چرا ..... ميدونين چي ميگم؟! کسی هست که بتونه به سوالای من جواب بده؟! کسی هست حرف منو بفهمه؟! خداي مهربونم٬اميدم توئي.... آرام٬غير آرام تو!!!!
داغي يك عشق قديمو اومدي تازه كردي شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه كردي آتش اين عشق كهنه ديگه خاكستري بود اومدي وقتي تو سینه نفس اخري بود عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقي نداره تو خالق من بعد از خدايي در خلوت من تن صدايي به عشق تو زنده بودم من و كشتي و دوباره زنده كردي رفته بود هر چي كه داشتيم ديگه از خاطر من كهنه شد اسم قشنگت ميون دفتر من من فراموش كرده بودم همه روزاي خوب رو اومدي آفتابي كردي تن سرد غروب رو پ ن:خدای مهربونم٬ممنونم.
سلام امروز دوشنبه٬۱۲ آذر ماهه! دلم یکم تنگ بود٬اومدم یکم از شنبه و حس و حال ۲گانم بنویسم! اخه هر کی متنای منو میخونه٬فکر میکنه من همش با دوستام میخندم و شادم!میخندم و هیچ غم غصه ای ندارم! شاید هم واقعا اینطوره و این خود منم که دچار مشکلم! شنبه قرار بود برای نگار تولد بگیریم! هر چی تولد من هیچکی نبود و فقط خودمون بودیم٬تولد نگار (بدلیل اینکه نگار یه ۱ ساعتی تنها توی سلف بود!وبه هر کسی که رسید قضیه کیک و جشن رو گفته بود!!)اینطور نبود. جشنه کوچیکمونو بدون صنم شروع کردیم٬اخه دیر کرده بود وساعت نزدیک ۱ شده بود و کم کم بچه ها میخواستن اماده شن برای رفتن به کلاس!نگار یه کیک خیلی خشگل و خوشمزه اورده بود! البته خواهر نگار درستش کرده بود!چند تا عکس گرفتیم٬هدیه های نگار رو بهش دادیم٬تقریبا بچه ها رفته بودن که صنم اومد! یکم اول باهاش دعوا کردیم که چرا دیر کرده!بعدش هم فوری واسه اینکه فکر هامونو منحرف کنه٬هدیشو گذاشت روی میز٬روی هدیه یه چند تا برگه بود که روشو چسب کاری کرده بود!خنده دار شده بود! اولش من و نگار با هم میخواستیم ببینیم اون چیه٬!اما خودش اصرار کرد بذاریم واسه ی برگشت٬داخل اتوبوس! بعدش هم نگار باید میرفت سر کلاس! بعد از اینکه کلاس نگار و صنم تموم شد٬رفتیم نمایشگاه کتاب که توی سالن حکیم فیاض بود! اونجا هم یه چرخی زدیم!البته خدارو شکر صنم اونجا پیش ما نبود و بادوستش!!بود!موقعی هم که قصد خروج نمودیم٬با هم قرار بود برگردیم٬ازدوستش جدا شد٬اولش چون اتوبوس شلوغ بود٬گفتیم با هر چی به غیراز اتوبوس برگردیم٬اما تا اتوبوس اومد٬دوست صنم!!زنگید که اره٬بیاین بالا که براتون جا گرفتم!از من و نگار انکار٬از صنم اصرار!بالاخره رفتیم! متن صنم رو خوندیم! از همه چیز و همه جا نوشته بود!دیگه ادم مجبور بود بخنده! وای .... من از یه طرف خندم گرفته بود٬از یه طرف هم درست نبود که بخندیم!اخه اتوبوس که جای خنده نیست! من اعصابم خیلی خورد شد٬هنوزم خورده! اخه من و نگار هر چی میگیم که صنم تو رو خدا دلقک بازی در نیار تا ما هم خندمون نگیره!اما انگار نه انگار! این اون مشکلیه که من تازگی که نه!چند وقته دارم حسش میکنم. تا این مدت٬من و نگار واحدهای درسمون جوری نبود که زیاد با روزهای صنم٬جوردربیاد!اما این ترم ۲ روز باید همدیگرد ببینیم! اوایل فکر نمیکردم این همه عذاب بکشم!اما الان دیگه دارم دیوونه میشم. اصلا به من و نگار نمیخوره که بخوایم همچین کارایی بکنیم.... نگار هم درسته ناراحت میشه و به منم حق میده که ناراحت بشم٬ اما وقتی صنم هست٬نمیتونه خودشو کنترل کنه٬هر چی اون میگه٬این میخنده.... منم نه اینکه نخندم ها!نه!ولی باورتون نمیشه با یه حالت عصبی میخندم!خیلی باهم هستیم خوبه ولی یه مشکلاتی هم هست!اخه صنم هیچ تفاوتی بین جاهای عمومی و یا جاهای خلوت براش نداره٬این منو عذاب میده٬هر چی هم میگم فایده ای نداره٬دارم از داخل خورده میشم٬خودم کم غم دارم٬کم درگیری دارم٬ حالا هم این مسئله داره داغونم میکنه! نگار قول داده که باهاش حرف بزنه!اخه من از بس گفتم٬بهم میگه: تو دچار افسردگی شدی!میگه تو مشکل داری که از شاد بودن و خندیدن خودت و دوستات داری عذاب میکشی! اصلا نمیفهمه که بخاطر خودمون میگم٬یکی ما رو ببینه٬اخه چی فکر میکنه؟!فکر نمیکنه ما ها جلفیم! هرچقدر میگم من دیگه باهات یک قدم برنمیدارم٬اصلا نمیشه! انگار مثل عنکبوت بهم وصله! نه اینکه من ازش بدم بیاد یا دوسش نداشته باشم!نه!اصلا.. من خیلی دوستش دارم٬اما طرز برخورد٬کارهاش و رفتارهاشو نمیتونم قبول داشته باشم! من بااون خیلی فرق دارم٬تا حالا هم نفمیده بودم٬چون کم باهم بودیم!اما این ترم شنبه و چهارشنبه با همیم! همین ۲روز برام کافی بود.... خیلی احساس خستگی میکنم.شنبه به خاطر رفتارهای اون٬ با وجودی که از روزهای خوب و خاطره انگیزمون بود!اما اخرش باکارهای ناجور صنم٬که البته به نظرم درست نیست و بهتره که انجام نشه! خراب شد و از بین رفت! نمیدونم دیگه چکار میتونم بکنم!نمیدونم میتونم با حرف هام روش اثر بذارم یا نه!من چند تا از رفتارهای بدش رو تونستم تا حدودی درست کنم٬اما حالا ..... نمیدونم.واقعا نمیدونم! خدایا کمکم کن.حس میکنم٬با رفتارهای صنم٬ من دارم داغون میشم!فکر میکنم آبروم در خطره! خدای مهربونم..... ارامشم رو بهم برگردون! یا اونو اصلاح کن٬یا منو یه جوری که ناراحت نشه ازش دور! ارامِ بدون ارامش تو!
سلام امروز تفلدته نگار جونه٬نگار خانوم یکسال بزرگتر شدی!! واقعا عزیزم؟مطمئن باشم؟! اخه هنوز بچه ای!مخصوصا با کاری که امروز صبح شنیدم! میدونین من واسه نگار هدیه ی تفلد"چتر"خریدم! نه اینکه نداشت ها!نه!چون کاپشن جدید خریده بود٬منم گفتم چتر بگیرم که رنگش با رنگ اون جور بیاد!خودش هم از این فکر استقبال کرد....(البته قبل این ماجرا خودش دنبال چتر بود ولی رنگ دلخواهش رو پیدا نکرده بود!)منم گشتم و بین ۲ تا رنگ مونده بودم٬که تصمیم گرفتم خودش بیاد و بگه کدوم! ولی وقتی چتر رو خریدیم٬چون میخواستم اذیتش کنم ندادم بهش و گفتم باید صبر کنی تا همون روز که بقیه کادوهاتو میارن٬اینو بگیری! اونم گفت باشه!(این اتفاق همونطوری که نوشته بودم!!۴شنبه افتاد!) از شانس بد نگار و من!۵شنبه بارون اومد.منم گفتم با خودش چتر میاره من دیگه اینو نبرم تا شنبه طبق قراری قبلیمون! دیدم خانوم تشریف اورده و چترشو پاره کرده؟! تازه معلوم نبود چه بلایی سرش اورده بود که خوب هم بسته نمشد! وای اینقدر خندیدیم... حالا اتفاقای بعدی هیچی!اومدیم خونه٬نگار باید میرفت کلاس از قرار معلوم میره و بعدش که میخواد بره خونه٬چترش رو داخل موسسه جا میذاره!وقتی میاد سر خیابون یادش میاد! (البته چون بارون میخورد به سر مبارکشون٬ایشون یادش اومد!) برمیگرده میره موسسه٬میبینه چتر اونجائی که آویزون کرده بود نیست!!!!!!!!!!!!!!!!! وای امروز صبح که اینو بهم گفت دیگه هر ۲تامون داشتیم از خنده غش میکردیم! بیچاره چتر قبلی نگار و چتر بعدی! همین دیگه..... فردا چترشو بهش میدم تا یه بلایی سر این هم بیاره! البته اون چترش معمولی بود!ولی این چترش فرق میکنه! (از چیزی که خودم خریدم تعریف میکنم!ولی جدی میگم این یکی اتوماتیکه! پ ن: دیروز که از دانشگاه امدم.حالم خیلی بد بود! صدام یکم بهتر شده اما بازم گرفته! {راستی بچه ها من که گفتم دکتر گفته از اضطراب و حساسیته! اما اگه نمیدونین بدونین که بعضی غذاها هم روی صدا اثر داره (قابل توجه آدمک!) مثلا اگه شیر داغ بخوریم وقتی صدامون گرفته٬به زودتر باز شدنش کمک میکن!...} پ ن ۲:دیشب خیلی بد بود یکی از دوستام بشدت ناراحت بود!منم از ناراحتیه اون حال بد خودمو فراموش کرده بودم. هر چیزی که فکر میکردم بهش کمک کنه رو گفتم اما... اما اون خیلی ناراحت تر و دلشکسته تر از این حرفا بود که من بتونم کمکش کنم. برای همه از جمله خودم!این دوستم!نگار و بقیه دوستام دعا میکنم. شما هم که زحمت خندن این متنو کشیدی مارو فراموش نکن. مرسی...آرام
سلام امروز هفته ی کاری و درسی من شروع شد! همه اخر هفته بیکار میشن٬من تازه میرم دانشگاه! اینم یه جورشه خب!امان از روزگار..... از دیروز صدام در نمیاد!البته دکتر رفتم و ایشون فرمودند: دخترم شما علایم سرماخوردگی رو نداری و حدسم اینه که یکم اضطراب داری و دچار حساسیت فصلی شدی! منو میبینی٬دیگه داشتم شاخ درمیاوردم!میگم جناب یه امپول بده من زودتر خوب بشم.میگه من دکترم یا تو!لازم نیست! این از دکتر! و ماجراش! بازم صد رحمت به دیروز!امروز که صدام اصلا... امروز صبح با صنم و نگار رفتیم!خدا این صنم رو نکشه که این همه دلقک بازی درمیاره! نمیخوام وارد جزئیات بشم اخه الان هم که دارم فکرشو میکنم٬خندم گرفته!! راستی ما امروز میان ترم دادیم!جناب آکوشیده هم قشنگ مثل ترم قبل مارو تابلو کردند! اول میگه ۲هفته بعد که روی برد زدم٬میان ترم دارید بعدش امروز اومده میگه:نه٬گفته بودم ۲هفته بعد! ما هم که میدونیم جزوه خونی فایده نداره!ایشون از ازمونهای استخدامی و سوالات ارشد به ما سوال میدن! بیخیال شدیم٬گفتیم مرگ یه بار شیون یه بار! هر چقدر خوب توضیح میده و قشنگ میفهمیم٬نمره هامون اصلا قشنگ نمیشه! تا این ترم چه شود و چه پیش اید! بعد از امتحان هم متوجه شدیم که کلاس عصر تشکیل نمیشه و به طرف منزل حرکت نمودییییییییییییم! ماها ذوق کردیم که کلاس تعطیله(بچه تنبل ها!) اما صنم که ایندرسو اصلا نداره و فقط با ما مینشست! از تشکیل نشدنش ناراحت بود!(عجیبا" و غریبا!) اومدیم شهر خودمون(بگذریم که بین راه چه کارایی این صنم کرد و من و با این صدای وحشتناکم به حرف میاورد!) منمیخواستم واسه تفلدته نگار واسش کادو بگیرم! ""از اینجا معلوم د تولد نگار نزدیکه! حالا خود نگار هم هست(البته مهم نبود چون میخواستم رنگ و طرح رو خودش بگه!بعدش نگه این چیه!){بیچاره نگارم! اصلا اینطوری نیستا!ولی خوب من که دارم پول میدم٬ یه چیز بگیرم اون بتونه استفاده کنه دیگه!بد میگم؟} بگذریم....رفتیم و باهم گرفتیم! بعدش این صنم خل و دیوونه با نگار دست به یکی کردن که بریم ایس پک بخوریم!اولش گفتم شانس میارم بسته باشه این ساعت! اما اینا رو میبینی عینه بچه ها! گفتن این نشد بستنیه معمولی منت میکردم که تورو خدا من نمیخورم... از من انکار و از اونا اصرار! اما چون ۲نفر بودن به یه نفر پیروز شدن! الان که اینجام دارم از سرما میلرزم!همون یکم صدایی که از صبح برام مونده بود رو هم ندارم! فقط تصویری حرف میزنم!(میدونین که چطوریه!) بسه!برم یکم بخوابم تا شاید بهتر بشه! امشب هم خونه ی داییم به افتخار اون دایی که از ساری اومده و پست قبلی حرفش بود(الان بگو که یادشه تو چی گفتی! دلت خیلی خوشه ها!...) داشتم میگفتم...به افتخار ایشون مهمونیه و ما هم نقل مجلسیم! بخورم! مهم خوردن نیست که....مگه نه؟ مهم حضور منه که اگه نباشم مهمونی دیگه صفا نداره! (خودم خودمو تحویل بگیرم تا یچی بشه! راستی خودم دارم واسه یکی دعا میکنم که اگه به صلاحشه کارش جور بشه.....شما هم ٬هم واسه ایشون و هم واسه من یه دعایی بفرمایین... میدونین که خدا گفته در حق هم دیگه دعا کنین... دعاهاتون قبول ....موفق باشین..... آرام
سلام اومدم تا یکم از روز تولدم٬قبلش٬وبعدش!!بنویسم تا توی دفترخونه ی دلم چیزی از قلم نیفتاده باشه! ۲۶ که روز خیلی بدی بود!نميخوام توضيح بدمش!! البته یادم نره که من شنبه از صنم و سحر(دوستم) هدیه گرفتم....اما چه فایده که اونطوری که دلمون میخواست روز قشنگي نبود! یکشنبه هم من سر صبح باید میرفتم چند تا وظیفه ای که به عهده ی من گذاشته بودن رو انجام بدم... چند تا از بچه ها بهم پیامک دادن و زنگیدن! (اول خواستم همه ی جزئیات رو بنویسم اما بعدش گفتم شاید بد شه و کلی مورد تمسخر! واقع بشم که این کارو نکردم! اگه اینجا فقط یه صفحه از دفترم بود تمام ساعت ها و تبریک ها رو مینوشتم!که البته این کار رو کردم و پاک کردم!) همین قدر بگم که همه ی اونایی که هنوز با هم دوستیم و در ارتباطیمواسم یا زنگ زدن!یا پیامک دادن! یا هر ۲کار رو با هم! خوشحالم كه يه روز به من اختصاص داره و توي اون روز دوستام بهم ثابت ميكنن كه واسشون اهميت دارم سارا اومد خونه پیشم و کادوی تولدم رو بهم داد! با مامان رفتیم بیرون و چیزی که دلم میخواست رو برام خرید! سحر خانوم گل٬خواهر کوچولوی من هم همون شب تولد یه متن به همراه هدیه اش بهم داده بود که من متنش رو توی اون بلاگ به درخواستش گذاشتم! راستی فکر کنم مامان خانومی توی روز تولدم ساعتش رو گم کرد! یکم واسه اون ناراحت شدم!(بازم مرز خوشی و ناراحتی) وقتی اومدیم خونه.خودمون کیک پختیم و یکی واسه تولد توی خونه ۲۸ ام من کلاس نداشتم اما قرار شد واسه خاطر نگار و بدلیل کاری که داره٬بریم دانشگاه و هم با بچه ها یه ساعتی الکی خوش باشیم!که صبح صنم تب کرد و خبر داد که نمیتونه تشریف فرما بشه!ما هم به دلیل قولی که داده بودیم!رفتیم! اما چه فایده ! من و نگار بدون صنم اصلا مزه ی خوشی رو خوب درک نمیکنیم! رفتیم و فقط سحر"یه دوست دیگم!" رو دیدیم و با هم یه تولد متروک!گرفتیم!هر چی همه خوشن وقتی کیک میخورن٬این سحر و نگار حرفاز ناراحتی زدن!اخه من نمیدونم چرا هر چی سنگه واسه پای لنگه! نمیخوام وارد جزئیات بشم!خدا کنه مشکله سحر خانوم ما زودی حل بشه!(امان از دل!!) راستی نگفتم که سحر و نگار هم ۲ تا کادوی قشنگ برام گرفتن! چند تا عکس گرفتیم و به قصد منزل از دانشگاه خارج شدیم! واینچنین شد جشن سال روز تولدمان! عصری واسه صنم زنگیدم٬خداروشکر حالش بهتر بود٬این بچه با همون حالش وقتی فهمید چه جشنی شده تولدم!کلی منو خندوند! حالا قراره يه روز ديگه بازم مراسم عکس ریزان برپاشه! این بار به خاطر وجود نازنين صنم! خوب همین دیگه!البته کلی از اینکه جزئیاتو ننوشتم یه جوریم.اما چه میشه کرد...فکر کردم بدون جزئیات بهتره شاید! راستی یه چیز مهم: از قبل تولدم شاید حدود یه ماه پیش از طرف یکی از دوستام به طور مرتب تولدم تبریک گفته میشد! هنوز هم میشه!یعنی تا دیشب هم من ازشون پیامک تبریک دریافت کردم!الان میگین حتما روز تولدت رو نمیدونست همین طوری داره تبریک میگه!اره؟؟ نه! اصلا! ایشون کاملا روز رو میدونن! واسه خودمم جالب بود اوایل اما بعدش چون موجب زحمت ایشون از همین جا٬ازشون تشکر و سپاس فراوان دارم و امیدوارم بتونم محبتشونو جبران کنم. توضيح:اين متن رو 3شنبه نوشتم اما نميدونم چرا اپ نكردم!حالا ميخوام با اتفاقاي 4 و 5 شنبه كاملش كنم! 4شنبه صبح رفتيم ايستگاه اتوبوس صنم رو ديديم! چشمتون روز بد نبينه...خيلي سرماش شديد بود! خودشم همش ميگفت بچه ها نزديكم نياين/مريض ميشين!اما كو گوش شنوا! داخل ماشين نگار پيش صنم بود! صنم هم به خاطرش ماسكزده بود!كلي خنديديم اخه از بس دست كاري كرد كه كش ماسكه پاره شد!از اونجائي كه به خاطر منم كه شده (ماجراش طولانيه و خنده دار! صنم با خودش نخ و سوزن!! مياره...نشست و كش ماسك رو دوخت....!!! واي ديگه ما با مسخره بازي اين بچه داشتيم ميمرديم. بعدش هم من و نگار اومديم فني و صنم هم رفت مجتمع خودشون.تا سر ظهر كه باز همديگرو ديديم و كلي دوباره... صنم چهارشنبه ها يه كلاس رو با ما مياد و ميشينه! اونجا هم كم نمياره و كلي شيطنت ميكنه! بود و با چشم ديد..... البته بگم كه 4شنبه قرار بود يه جلسه براي انتخاب هيئت مديره انجمن علمي كامپيوتر!!!! تشكيل بشه كه ما هم عضوش شديم و توي انتخابات شركت كرديم.اونائي كه كانديد شده بودن بيشتر از بچه هاي خودمون بودن.بيشترشونو ميشناختيم. استاد يمقاني(محمد)صبح سر كلاس گفته بودن كه بهتره شركت كنيم....ما هم بچه ي حرف گوش كن!!! خود استاد هم برامون چند دقيقه اي صحبت كردن و از اينكه ما به حرفشون گوش داده بوديم(از اينكه بچه ها استقبال كرده بودن)ابراز خوشحالي كردند! سر اخر هم كانديداهاي محترم و محترمه!اومدن جلوي ما رديف صف بستند تا ما بهتر بدونيم كي به كيه! ما هم انتخاب فرموديم و راي هامونو تسليم كرديم. من كه از حضور در اين جلسه به خاطر 2تا دليل خيلي راضيم!يه دليلش خيلي بيربط و يكي باربط!!!! شايد بعدا دليل ها روهم بگم!اگه صلاح بود! 5شنبه كه رفتيم دانشگاه ديدم اونائي كه من دوست داشتم!انتخاب بشن انتخاب شدن.خوشحال شدم ....(خيلي خيلي) الان هم به خاطرشون خوشحالم!و بهشون تبريك ميگم اميدوارم بتونن كارايي كه به سطح اگاهي ما كمك كنه رو برامون ديگه اتفاق خاصي نبود.....(يعني قابل گفتن!) موقع برگشت بارون شديد بود و ما نتونستيم اتوبوس سوار شيم با سواري اومديم! تا وقتي بچه ها بودن منم يكمي از چترشون استفاده ميكردم اما وقتي رسيديم و جدا شديم من با ارامش زير بارون اومدم خونه! البته اين بارون+ويروسي كه از صنم گرفتم=الان سرما خوردم و اها يادم رفت بگم كه سه شنبه دائي جونم از ساري اومد...تازه قرار بود 5شنبه بياد پيش ما كه نيومد و رفتند خونه اون یکی دائيم.من دختر دختردائيم رو خيلي دوست دارم. خيلي شيرينه!هنوز 2سالش نشده! الان هم كه جمعه و بارونيه! اما چون دائيم اومده ما رفتيم خونه مادربزرگم پيش دائي اقا! اونجا هم كلي خوب و جالب بود!قرار گذاشتيم كه شنبه واسه شام مهمون ما باشن كه قبول كردند و اومدند...... خوب اين حرفاي 1 هفتست كه كامل توي يه پست گذاشتم. فعلا باي فظ.........آرام
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |