تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

سلام!

فردا امتحان دارم٬اونم دو تاااااااااااااااااپس وقت وراجی ندارم!دیشب که خوب خوندم!البته دلیل اینکه بیدار موندم چیز دیگه ای بود ولی به هر حال هرچی بود باعث شد یکم جدی بخونم! پــروژه رو هم امروز یکی از بچه ها میخواد بهم بگه چکارش کنم!باید زنگ بزنم و بپرسم! یه بار زنگ زدم و اون مشکل داشت نمیتونست صحبت کنه!اخه دختر خوب الان وقت بنا و نجاره که اوردین خونه تون!تازه کسی هم نباشه و تو باید جوابش رو بدی!!!(من بازم دارم گیر بیخود میدم!)الان هم منتظرم اقاهه بره و زنگ بزنم!!!از ساعت ۳۰/۱۱ منتظـــــرم البته هااااااااااااا....خدااااایـــااا معمــاری رو پاس کنم٬بقیه رو میتونم یه کاریش کنم....

فردا از صبح باید بریم و نصفه شب بیایم!یه امتحان صبحه یکی بعداز ظهر که نمیشه گفت!غروبه!!!

--->بازم یه جمله نظرمو جلب کرده! بنظرم یه جوری اومد! ولی الان وقت فکر کردن درموردش رو ندارم!البته توی فکرم هست هاااا ولی نمیخوام بهش فکر کنم!معمــــــــاری خیلی الان مهم تره تا اون جمله هست!!! 

 ((البته اینا همه حرف بیخوده!من الان دارم تلقین میکنم که فکرم روش نیست! اصلا واسه همین اومدم دارم مینویسم٬که بگم من فکرم روی درسمه!!!!مثلا البته!! عجب شبی بشه امشب!!!!!۲ تا امتحان دارم!این همه وقت داشتم!نمیگم نخوندم ولی خوب و درست و اساسی نه! اون امتحان بعدازظهر رو که ۵ روز پیش خوندمش! اگه یادم باشه الان٬شاهکـــــــاره!.....))

 

--->حالم از دیروز هم بدتره!کاش این روزا زودتر بگذره..من حوصله ی هیچی رو ندارم!مگه ادم این همه مسخره میشه که من شدم!!!.....اگه ادم میتونست از دست خودش فرار کنه خیلی از مشکلا کمتر و کمتر میشد.این طور فکر میکنم!

 

-->این اپم همش مصیبته!نمیدونم چرا این روزا اینطوری شدم!همش ایه نحس میخونم!همش مثل پیرزنا غرغر میکنم...همش .... !! چکار کنم که فکر میکنم با نوشتن شاید اروم تر بشم و اینکارو میکنم!حالا چقدر فکرم در واقعیت درست در بیاد با خداست... شاید چند روز دیگه به این اپم بخندم!نمیدونم....ولی الان فکر میکنم که احتیاج داشتم بذارمش!ذکر مصیبت هم یه جور دواست!

 

از اونائی که وقتشونو گذاشتن هم عذر میخوام که با درگیرهام وقتشونو گرفتم!من که روی عنوان پستم نوشتم٬نخونین تا وقتتون گرفته نشه.... بازم معذرت!

خدای مهربونم کمکمکن تا درسام پاس بشن....به همه یه نیروی دو چندان بده واسه اینکه از پس سوالات استاداشون بر بیان٬منم همینطور....

                                              آرام تو...

 

+ثبت شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت14:41توسط ارام | |

سلام...

امشب شب تاسوعاست.دعاها و عذاداری هاتون قبول...

(اینو گذاشتم که یه ثوابی ببریم دسته جمع...)

امـــــــروزمن و نگار بعد از مدت طولانی ای با هم دیداری نمودیــــــــم!بس شگفت زده شدیم از دیدار هم! اخه قرار بود یه کتاب رو فتو کنیم و نگار هم جزوه ی منو! کارمون تقریبا زود تموم شد و گفتیم که حالا که وقت داریم و شب تاسوعا هم هست یه سری به چاه صاحب زمان هم بزنیم! رفتیم و جو عرفانی ما رو تحت شعاع داشت قرار میداد که به دلیل کمبود وقت٬امدیم زودی بیرون! در همان بین یکی از دوستانمان را دیدیم و بسیار شادمان از این دیدار! وقتی شادمان تر گشتیم که ایشان خبر از داشتن پروژه ای ازcpu رو دادن به ما! اما ۱۶ بیتی! برای لحظه ای خوشحالیمان قطع شد! اما گفتیم بهتر از هیچیست در زمان حال!! !بنابراین قبول کردیم! و رفتیم برای پرینت!(سخته دیگه برام لفظ قلم حرف زدن!!)  البته باید یه جای مخصوص میرفتیم! اخه هر جائی که اونو پرینت نمیکردن برامون!.. واقعا بزرگی و مهربونی خدا بازم برام بیشتر از پیش اشکار شد! شاید چند دقیقه هم نگذشته بود که داشتیم میگفتیم پروژه رو چیکار کنیم...{خدای مهربونـــــــــــــــــــم مثل همیشه ممنونــــــــــــــــــــــم} اما از چون کاغذش خیلی بزرگ بود با مشکلاتی برخورد کردیم!!! مخصوصا من!سخت بود اون کاغذ بزرگ رو حمل کردن!هزار بار میخواستم بندازمش دور! اخه تازه اول بدبختیمونه! باید بشینیم و این ۱۶ بیتی رو انگار به ۴ بیتی تبدیل کنیم! اخه بدبختیه بزرگتر اینه که ماها اصلا اصل پروژه رو نمیدونیــــــــــــم! اخه اصلا معلوم نیست چی گفته! بعضی ها میگن اصلا نگفته! بعضی ها میگن که نه!باید انجام بدیم! خـــــــــدایــــــا...

دیگه داره گریم میگیره ها...آخه یعنی چی! یا گفته یا نگفته!این مسخره بازی چیه!؟اخه اکوشیده ی عزیز و گل! این جه بساطیه استاد گلم؟شما که خودت خوب میدونی این ترم وقت نشد که بیای و این طراحی رو کامل بگی!یعنی چی این یه برگ کاغذی رو که بهمون دادی و میگی ۴ تا مستطیل رو بهم ربط بدین!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا من از بس این برگه رو نگاه کردم چشام چپ داره میشه! کافیــــــــــه دیگه!مگه چقدر نمره داره این پروژه!!؟؟؟ خب بدبختی اینه اخه از اون جزوه ای هم که گفتی هیچی معلوم نیست!وااای داغ کردم ها!

امروز دلم یکم گرفته از صبح دارم به همه چیز الکی گیر میدم! همین جوری بیخود! تازه یه حرفی هم قبل اینکه با نگـــــــــــار برم بیرون به یکی زدم که الان موندم من عجب روئی دارم!خودم دارم شاخ در میارم!!!منو این جور حرف زدن! خدایـــــــــــــــــــــا خل نشم اخرش؟!(الان نگار بیاد بخونه میگه٬نیست الان کاملا سالم و تندرست هستی!!)

همیــــن دیگه....

فقط یه عذر خواهی!()معذرت از بابت امروز! بذار به حساب مشغول بودن فکرم واسه این معماریه لعنتی و دل گرفتگیـــــــــــــــــم که از اون ناشی شد... همینجوری یه حرفی زدم...بازم به بزرگیه خودت ببخش.سعی میکنم ناراحتیم روی کارام و حرفام تاثیر کمتری بذاره...

--- خدای مهربونــــــــــــــــم٬بیشتر از همیشه به مهربونیت پی بردم... همیشه خودتو یه وقتایی نشون میدی که بیشتر شرمندت بشم...خیلی زیــــــــــــــــــــاد دوستت دارم... تنهــــــــــــــــام نذار...

                                                                 آرام تو...

+ثبت شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت22:4توسط ارام | |

سلام

امروز حرفام نوشتنی نیست! نمیدونم چرا اومدم٬فقط چون امـــــــروز با روزهای این هفته فرق داشت٬اومدم تا اینجا هم ثبتش کنم.همیــن!!

البتـــــــــه همون موقع اصلا این قصد رو نداشتم٬اما الان دیگه یکدفعه دلم خواست تا این روز رو هم از دست ندم!و اینجا ثبتش کنم...

مرســــــــی به خاطر امـــــــروز

یه شعر قدیمی رو توی یکی از کتابهام دیدم و خوندم٬برام یاداور روزهای قشنگی بود٬نمیدونم تا حالا باهش اپ کردم یا نه٬اگه تکراری بود هم مهم نیست٬احساس کردم که توی خونه ی دلــــــــم جاش خالیه...

دوستــی قصــه ی یک پرواز است

قصـه ی کوچ به زیبــایی ها

قصـه ی کوچ به شهـری که درآن

می شود خانه ی"من"خانه ی "ما"

دوستـی مثل عسـل شیـریـن است

یک سفر یک سفر رویایی است

میشود با دو مسافر اغـاز

توی این جاده کســی تنهــا نیست

دوستی مثل ســــــــلام است و جواب

میشود با دو تبســـــــــم آغاز

می شود مثل شروع یک شعر

بی صــــــــــدا در دل مردم آغاز

                                                    "یحیی علوی فرد"

 

پی نوشت مخصوص ...:منم به خاطر اینکه اش دهن سوزی نیست ازتون تشکر کردم...مرسی از آرزوتون در موردم..!!از کامنت پر از لطفتون هـــــــم ممنــــــــــــــــــــــــونم ...که البته شما نظر لطفتونه!!ولی بدون یدونه کامنت من هم وبلاگ شما کلی طرفدارداره! اونچیزی که معلومه٬اینه که من به اون یدونه کامنته شما احتیاج دارم انگــــــــــاردرســــــــــته؟! در هر صورت ممنونم که هستـــــی و به وقتـتـــونو میذاری...چه شما بیای چه نیای٬من از مطالبتون استفاده میکنـــم!نگران یدونه کامنت من نباشین...خـــــــــــب؟

                                 آرام

 

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت22:22توسط ارام | |

سلام

مرسی دوستای گلم...ممنونم از تک تکتون(حالا من منظورم همون ۲تائینا! اینجا جمع بستم!آخه وب من همش مگه چندتا همراه داره؟!..الان همون ۲تای همراه همیشگی مد نظرمه...) اقای علیرضای عزیز(و خدایی که در این نزدیکیست) و جناب ادمک تنهای عزیز(خانه ی تنهایی های یک ادمک) مرسی از هر ۲تاتون که همیشه و در بیشتر پستها همراهم هستین...

گفتم همین جا ازهر ۲نفر بخاطر خوندن مطالب پر از روزمرگیم تشکر کنم.حتی اینروزا که نگار زیاد نمیاد شماها همیشه هستین...ممنونم.خیلی وقتا با کامنتها و پیشنهادهاتون کمکم کردین.حتی بعضی اوقات همون تک گلی که میذارین و میفهمم که اومدین هم برام باارزشه...مرسی و ممنونم

-*-دیروز نیومدم و ننوشتم٬ اما همون پست قبلی که به خودم قول داده بودم یکی از درسا رو تموم کنم...بالاخره موفق شدممممممممممم...

اما هنوز هر ۲تا امتحان روز ۱بهمن رو خوب یاد نگرفتم.اخه یکیش معماریه و منم میدونم جناب اکوشیده مارو متعجب خواهند کرد حتما نمیدونم واقعا کجاها رو بیشتر بخونم.اخه تا رسیدیم به طراحیcpu دیگه کلاسا تموم شد! ما هم نمیدونیم که چجوری بخونیمش اخه! عجب بدبختیهیکم قسمت حافظه ها رو خوندم٬اخه با این چیزی که گفته چجوری سوال میخواد طرح کنه ازش!؟! همش یه حالت خوندنی داره! اکوشیده و اینجور سوالا؟!؟! خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا خودت کمـــــــــــکمـــــــــون کن...

-**- منم از روی کامنت علـــــــــــــیرضا واسه ادمک یاد گرفتم هاااا!... از علیرضا ممـــــــــــــنون که توضیح داد و از ادمـــــــــــک که پرســـــــــــــید ازشون..باز هم مرسی از هر۲تاتون...

-***-من بعد از اینهمه مدت امروز رفتم بازم بیرون! از مسابقه ی ادم برفی تا امروز اخه خونه نشین بودم. امروز خوب بود اما وای بازم یکم سرد شده بودهااا. اولش خوب بود٬افتاب بود و وقتی راه میرفتی میتونستی دست مهربون خورشید خانوم رو حس کنی اما از وقتی که خورشید خانوم رفت خونشون منم یکم سردم شد!

-****-جالــــــــــــــــبه که هنوز اتوبوسهای شرکت واحـد بطور رایگــــــــــــــــــــان به مردم سرویس میدن!برام جالب و تعجب اور بود! اخه اینا و اینجور کارا واسه مردم!؟! خب دستشون درد نکنه...

-*****-خدای مهربونم٬مثل همیشه پناه و همراه همه باش.تنهایی هامون کم نیستن و تو تنها کسی هستی که میتونه کمک کنه تا مشکلاتــمون کمتــر و کمتـــر و کمتــر بشه... هر کدوممنون یه مشکل و یه گره بسته داره توی زندگیش٬که فکر میکنیم اگه حل بشه و اون گره باز بشه٬دیگه تمــــــــومه! اما وقتی با لطف خــدا و تلاش خودمــــون مشکل رو حل میکنیم٬ بازهم یه خواسته دیگه و یه گره ی دیگه... و بازهم این توئی که تنهامـون نمیذاری... مــمـــنونــم...

ـ******-توی این روزهایی که یکی یکی دارن از پشت هم میگذرن و ازش استفاده نمیکنم٬خدای مهربونم خودت منو ببخش و کمکم کن تا بتونم و لیاقتش رو داشته باشم که از این دهه استفاده کنم...

(( با آب طلا نام حســین قاب کنید٬با نام حســـین یادی از آب کنید٬ خواهید که سربلـــــــــــند و جـــــــاوید شوید٬تا آخر عمر تکیه به ارباب کنــید...))

----اگه در  مجالس این دهه شرکت کردیم٬ همدیگرو از دعای خیر محروم نکنیم...

                                         آرام....

+ثبت شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت20:25توسط ارام | |

سلام

خب نمیدونم از کجا و از چی بنویسم... سخت برام جداکردن حرفای دلم از هم! نه! سخت هم شاید نباشه...یکم سخته یکم اسونه٬یکم بامزه و یکم هم تلخه.... حتما خندتون گرفته که حرفام یعنی چی؟!خب یا سخته یا اسون!یا تلخه یا شیرین!؟! اما واسه من همشون باهمه.

-*-خیلی سرده!منم امسال شدم یخچال!نمیدونم چرا این همه سردم میشه...شدم ادم برفی این قدر لباس میپوشم که خودم خندم میگیره ولی بازم سردمه...!امسال زمستونش خیلی سرده وگرنه من همون دختر سال قبلم!همونجوری...!

-**-امسال وقتمون خیلی زیاد شده ولی کیه که قدر بدونه!هااان؟! همون اول بهمن من ۲تا امتحان دارم که هیچکدومشونو کامل یاد نگرفتم!چرا؟!.........یاد میگیرم!حتما!امشب یکیشونو تموم میکنم!باید همین کارو کنم!

-***- امشب......و شاید هر شب....

-****-از اون جائی که دلم هیچی رو نمیتونه تو خودش حفظ کنه٬از الان میدونم که اونم لو میره اگه طاقت نیارم مثل همیشه٬مثل حالا٬مثل تموم کارام٬اونم میام و بهت میگم. اصلا از همین الان دوست دارم بهت بگم ها!ولی نمیگم!...تحمل میکنم!...نمیدونم حالا چقدر طاقت میارم و به قول معروف٬دندون رو جگر میذارم.... تا اون موقع تنهایی مینویسم.ولی چه فایده ای داره برام٬رو نمیدونم! وقتی تو نیستی که بخونی و بدونی اونا رو.... دیگه چرا مینویسم!؟

-*****-خیلی هوای بیرون سرده..من که چند روزه واسه همین بیرون نرفتم!خونه نشینی هم عالمی داره٬یکم سخت هست!ادم حوصلش سر میره!ولی بازم چه میشه کرد...باید تحمل کرد...

-******-خدای مهربونم...خیلی ها خونه هاشون اسیب دیده..حالا دلهاشون بمونه...همشون چشم امیدشون فقط خودتی...پشت و پناه همه باش...

خدای مهربونم اونائی که توی این هوای سرد عزیزشونو از دست دان هم بهشون صبر بده... منم براشون ارزوی رحمت و مغفرت میکنمهمینطور واسه خونوادهاشون که توی این سرما درگیر مراسم هستن....

زمستون سرد و برفیتون بخیر...

                                             آرام ....

+ثبت شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت17:29توسط ارام | |

دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشكی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سكوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من


 پ ن:

----دیشب فهمیدم که کارام واقعا حساب کتاب نداره! از خودم شاکیم!

و شاید نباید هر سکوتی رو شکست!چرا ....؟!

شاید لازم بود!!!شاید هم.... نمیدونم!(مثل همیشه!)

شاید سکوتم بهتر بود!شاید حرف زدنم مثله همیشه کارا رو خراب کنه!نمیدونم....اخه نشده یه حرف درست و بجا بزنم!اما این بار ...شاید درست باشه...امیدوارم

---درست یا غلط!؟نمیدونم!!!!!توی واقعیت که یه جای درست حسابی ندارم...یا یه.....!!
خونه ی سوم هم.........اره!خونه ی س و م....!

---ترجیح میدم که اگه کار اشتباهی میکنم٬بهم بگن!گفتن بهتر از سکوت کردن در مقابل اشتباهاته!یه اشتباه اگه دوبار تکرار بشه ممکنه نشه به اسونی جبران بشه....!

                                                   ارام

+ثبت شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت16:11توسط ارام | |

سلام

یه جمعه ی دیگه هم اومد و رفت!!...نگار یادته در طول ترم چه جوری میگفتیم!!

((چه جمعه ها که یک به یک غروب شد!...دوباره صبح٬ظهر٬نه!غروب شد!نیامدی...!!))

حالا دیگه خودت میدونی ما چه جوری وچه موقعی میخوندیم...یادته مگه نه؟! مگه میشه یادت بره!؟توئی که من دیدیم٬ثانیه هارو از حفظی....

امروز هم مثل دیروز جائی نرفتم و خونه نشستم! بازم دیروز یکم ریاضی مهندسی خوندم!اما امان از امروز!!!مثلا قرار گذاشته بودم طراحی زبان بخونم!! امان از من!!!

به قول یکی (واقعا چرا نمیخونم!؟ نونم کمه؟ ابم کمه؟ عاشق شدم؟ اخه چمه که نمیخونم!؟؟)کی میدونه؟؟!! آها همون یکی دردمو فهمیده... اخه اخرش گفت!میدونم دردت چیه! تو باید زور بالا سرت باشه...خب دیگه اینم دلیل!

دیگه از چی بنویسم.... از دیشبدوست دارم ازش بنویسم..اخه دوستش دارم!! اما نمیدونم چجوری و از کجاش... پس نمینویسم!

از دیروز هم میشه بنویسم...صنم طرفای ظهر زنگید و گفت:خانومی بیاین بریم بیرون با نگار! من یکم حوصله نداشتم(اخه دیشب حوصلم برگشت!از صبح یه جوری بود روز واسم٬حسش خوب نبود...انگا ادم میدونه داره سخت میگذره!) ولی با اصرار صنم قبول کردم!گفتم اگه نگار قبول کرد باشه(اخه میدونستم نگار احتمالش کمه که قبول کنه!اخه همش بهانه میگیره!به قوا صنم کلاس میذاره!!....)بالاخره نگار زنگ زد و گفت که اره بهت ساعت رو میگم! منم گفتم مگه قبول کردی؟گفت اره دیگه!چرا نه!؟..منو میبینی!گفتم هیچی!همین جوری!گفتم میگی نه حتما!...گفتم شب نندازینا!من دیر بشه نمام!برفه!ماشین نیستا!اونم گفت٬بازم مادربزرگ نشو...بعدش ساعت ۳۰.۳ زنگید که٬آره!من و سارا(خواهرش)٬ کاوه(شوهرش)٬ پریسا(دختردایی) و چه میدونم!!دایی مسعود و فائزه هم هستن!!!!!!!!!!!!!! منو میبینی!گفتم من نمیام ها!چه خبره!؟ مگه داری میای پیکنیک! ما میخواستیم باهم بریم!! یا تو میخوای خانوادگی بری!؟ خودش هم گفت.. اره دیگه٬انگار نمیشه! گفتم:خودت به صنم میگی!به من ربطی نداره!!!

اینم از بیرون رفتنمون حالا قراره یه وقت دیگه٬قبل امتحانا بریم! خب بازم شد حرف من دیگه...نرفتیم من که از اول حال و حوصلشو نداشتم برم...

دیگه هم هیچی....همین! همین الان هم باید زودی اپ کنم... خب دیگهدلیل داره!!!!!!

الانم دارم یه اهنگ قشنگ گوش میدم!....خوشم اومده ازش! ............>>

"""خسته خسته خسته دل من...

کنج تنهایی نشسته دل من....دل من....دل من....

بس که از عالم و ادم بدی دید...

در به روی همه بسته دل من...دل من...دل من.....

دلکم وااای دلکم.....دلکم وااای دلکم.......

دلکم عادت بچه ها رو داشت...

با یه ذره عاطفه دنیا رو داشت.......

...."""

..............

راستی اومدن ماه محرم رو به همگی تسلیت میگم... امیدوارم امسال بتونیم بهتر از همیشه از این ماه بهره ببریم.......

خدای مهربونم...مثل همیشه٬دوستت دارم....

روزهای خوب و بد زندگی همه ادما دست توئه٬ اگه تو بخوای همچی درست میشه...

همه امیدها به توئه...

از دیروز این جمله همش میاد توی ذهنم...

(الهی به امید تو٬نه به امید خلق روزگار...)

خدای مهربونم٬پشت و پناه همه باش...

ارام تو....!

+ثبت شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت19:6توسط ارام | |

سلام

برعکس دیروز ما امروز بازم توی این هوای برفی رفتیم بیرون! البته برف که تا این ساعت بارشش تموم شده ولی طبق اعلام هواشناسی قراره باز هم بارش شروع بشه...

امروز پارک شهر(باغ محتشم!!)اولین دوره ی مسابقه ی ساختن مجسمه های یخی رو تجربه کرد!

ما هم رفتیم! البته ما در مقام داور بودیم!! اول که از درب اصلی شروع کردیم و پارک رو دور زدیم ولی بعد متوجه شدیم که قسمت اصلی مسابقه و شرکت کننده ها داخل زمین بازی هستن!

 

واقعا بعضی ها خیلی تمیز کار کرده بودن! چند تا از اقا پسر ها یه خونه ی برفی ساخته بودن که بنظرم خیلی شیک و زیبا بود! عینه خونه ی اسکیموها که از تلویزیون میبینیم! ولی جو بیچاره ها رو گرفته بود و میگفتن که هر کس میخواد عکس بگیره بیاد هماهنگ کنه و بلیط تهیه کنه!!!

 

از مجسمه های دیگه ای که توجهم رو جلب کرد..ماکت بزرگ هاردی بود! خیلی بزرگ!از اندازه ی یه ادم معمولی هم بزرگ تر!خیلی هم شبیهش بود!خیلی!

 

چند تا از بچه ها ی باذوق هم یه ماشین رو طراحی کرده بودن!خیلی زیبا و جالب و تمیز کار کرده بودن!که اخرش هم بالاش عارم تاکسی رو حک کردن!

 

یه چهره هم بود!فکر کنم چهره ی میزرا کوچک خان بود!دقیق نمیدونم!در اندازه ی بزرگ و زیبا کار شده بود!

 

خیلی ها هم پنگوئن ساختن!در اندازه های مختلف!بعضی ها رنگی و بعضی ها معمولی!

 

راستی یه یوزپلنگ یا ببر یه هم چین چیزی!! هم بود که کاملا رنگش کرده بدون!اونم بد نبود!

 

خیلی چیزا بود... به فکرهاشون واقعا باید افرین گفت!

 

استخر و ماهی!-- قوری و فنجون!-- قندان و قند!-- فیل!-- اسب و سوار! --رخش و رستم!-- کانگورو و بچش!-- سگ!--طرح موبایل! -- خیلی ها هم دختری با لباس محلی یا دختری رو به عنوان عروس ساخته بودند...

 

دوست داشتم چند تا از عکسا رو براتون میذاشتم!اما نمیشه..... چون  usb  سیستمم خرابه!

 

خب!اینم از چهارشنبه و پنجمین روز از بارش برف 86!!!!

حالا خوبه الان فرجه ی امتحانات و من باید درس بخونم!! این برف هم خوب منو تنبل کرد! بگو نیست تو قبل برف خیلی درس خون بودی!! بیچاره برف!

 پ ن:اضافه شده تقریبا ساعت ۱۰شب!

تلویزیون اعلام کرده امتحانای دانشگاه ازاد استانمون تا ۳۰ دیماه لغو شده!

حالا نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت!!خدایا ختم به خیر کن در هر صورت!

امسال زمستونش که واسه من متفاوت بوود!اما دیگه به یااااااااااااااااد ماندنی شد واسه همه! زمستون سال۸۶ به خاطره ها می پیوندد!!!

ارام....

+ثبت شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت18:55توسط ارام | |

سلااام

 امروز بیرون نرفتم که از برف حرفی بزنم...اما دلم میخواد یه حرفی بزنم و یه خاطره ثبت کنم!پس مینویسم...خیلی چیزا نوشتم!نشد بذارم!بجاش یه چیزی که خوشم میاد رو میزارم...درسته از من نیست اما قشنگ و دوست داشتنیه! من که اینطوره برام... چون دلمم دوسش داره بهم اجازه ی حک کردنش رو توی خونش داد....

نه به باد،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله راباصبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم، میبینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم....

 

 پ ن اضافه شده!----->صبح ۴شنبه ۱۹ دی

دیشب نمیدونم چرا واسه چند لحظه به قانون ظروف مرتبط فکر کردم! یعنی احساس کردم داره روم صدق میکنه! از یه نظر خوب و قشنگه...اما!!! نمیدونم... شاید هم من اشتباه میکنم!.......!!!!

 

خدای مهربونم٬هوای همه رو داشته باش و همه رو شاد و سرحال و سر زنده و دلگرم به زندگیشون کن....مثل همیشه هممون محتاج مهربونی و نظر لطفتیم...

                                              ارام تو!

+ثبت شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت21:6توسط ارام | |

این متن دیروزه!چون نتونستم کانکت بشم٬امروز گذاشتم

 

سلام

همون شنبه که دوستای وبلاگیم اومدن برف رو به شهرمون خیرمقدم گفتن.من اصلا فکرشو هم نمیکردم که ممکنه اینقدر برف بیاد.... گفتم خداکنه اونطوری نشه....!(بچه ها شما فکرشو میکردین!؟)

شد شبیه 83!مگه نه؟؟راضی هستین حالا!؟مزه داره؟!؟ ما که 31 ساعت بدون برق بودیم... الان هم من بعد از پیاده روی زیر این برف اومدم تا یکم از قشنگیاش بنویسم و از طرف خودم بهش خسته نباشید بگم... اخه یکریز داره میباره... بدون خستگی!بدون اینکه بخواد تجدید نیرو کنه.... خدای مهربونم به عظمت و بزرگیت شکر...

خیلی زیباست برفت و چقدر رمز و راز که داره... اما دیگه بس نیست؟خیلی ها الان سردشونه و گاز ندارن..

خیلی الان حتی یه سقف هم بالاسرشون نیست... نمیخوام ناشکری کنم..میدونم برف هم لازمه ی زندگی ما ادم هاست.میدونم! اما...

 

هرچند که تو صلاح همه ی بنده هاتو بهتر از خودشون میدونی... منم راضیم به رضای تو...

 

امروز هم مثل دیروز رفتیم بیرون...امروز بیشتر از دیروز راه رفتیم...بیشتر از دیروز شلوغ کردیم...بیشتر از دیروز مزه داد...اخه امروز سحر و دختر خالم هم بودن! امروز تا خونه داییم هم رفتیم! اخه داییم توی راه گیر کرده! رفته بود شرکت و حالا اونجا ماندگار شد...ماشینش یه جا!خودش یه جا! میگه برف اونجا شدیدتره و ما هیچی نداریم بخوریم! و مواد سوختیمون هم تموم شده و مجبوریم تا چوب اتیش بزنیم!!!(خارج از شهره! نه میشه گفت روستاست!نه بیابونه! نه شهره!!)رفتیم خونشون تا یکم با پسر کوچولوش بازی کنیم! اخه 2 روزه توی خونه حبسه! مامانش تنهایی نمیتونست بیارتش بیرون... صبح زنگ زد و با اون صدای نازش ازمون خواست تا باهاش بازی کنیم!مامان و خاله ی من هم عمه هااااای مهربون! مارو بردن!... وقتی زنگ اپارتمانشونو زدیم فوری برداشت گفت (((شحر! شقاقق (سحر!شقایق) اومدین... شقد دیر کردین بابا!... مردم!اومدم!)ما از خنده مردیم!اخه انگار دعوا داشت صداش!شقایق رفت دنبالش بالا تا از پله ها نیفته... اومد دیدیم از بس لباس پوشیده!گرد شده و نمیتونه راه بره! از بس ذوق کرده بود فقط تند تند حرف میزد!بعدش که اومد روی برفا ما اینقدر برف واسش پرت کردیم و اون نمیتونست پرت کنه! مجبور میشد که با برف دنبال ما بدوئه تا ما رو بغل کنه و برف رو بهمون بزنه....الهی بمیرم واسش! کلی ذوق کرده بود!یه نیم ساعت روی برفا نگهش داشتیم و بعدش دیدیم داره یخ میزنه و تموم دستاش یخه بزور بردیمش بالا! میگفت نه! شما گفتین برف میاد ادم برفی درست میکنیم! ادم برفی کجاست!؟ ماهم قول دادیم اگه الان بره بالا ما هم فردا میایم و درست میکنیم باهاش....حالا دروغ و راستش معلوم نیست!

 

دیگه چی.....اها! نگار امروز زنگید و یکم از دایی و زنداییش فائزه گفت! یکم از سارا و کاوه...وای چقدر یاد صنم رو اوردیم...کلی حرف زدیم.... از شهرهای استان و مخصوصا.... نگار الهی خدا بگم چی کارت نکنه بلااااااااااااااااااا....چقدر تو خودتو واسه من لوس میکنی...دلم برات یه ذره شده....

 

راستی یه چیز دیگه....فرق برف امسال رو با برف سال 83 حس کردین؟با اون سال فرق نداره؟؟برفش یه حالت ترد و پودری داره...اخه به قول قدیمیهای اینجا...(کوچی چله شینه!) اینو امروز توی راه یه پیرمرد به سحر گفت...اخه داشت میگفت چقدر برفش جالب و پودری شکله و این حرفا... اقاهه هم این حرف رو زد!

 

دیگه پر حرفی بسه!...همینه دیگه!اگه از برق بهینه استفاده کنیم که اینطوری نمیشه!....

 

 

خوب روزهای زمستونیتون بخیر و خوشی.... زندگیتون مثل برف امسال زیبا و سفید و پر از قشنگی..

 

 

                                           آرام

+ثبت شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت11:9توسط ارام | |

سلام...دیگه جدی جدی نباید از گوشیم

 استفاده کنم....!

خب همینه دیگه! از کی دارم میگم٬دختر

 جان کمتر smsبده!دیگه بسه!

الان هم دیگه پاک ابروت رفت و کار از کار

گذشت!!میخوای دیگه استفاده نکنی!

نوشدارو پس از مرگ سهراب

(این مثل اینجا استفاده داره؟!)ولی نمیدونم

چرا نگران نیستمالان میگی خب!!!آخر ماه که

فیش اومد و تو خونه تاااااااااابلو شدی

اونوقت تازه میفهمی که چی به چیه!!!....آره؟!!

خب...حالا که شده....چکار کنم!

فوقش اینه دعوام میکنن دیگه...........مگه نه!؟

خب دیگه هرکسی خربزه میخوره٬پای لرزش هم میشینه!

تا من باشم حواسمو جمع کنم!....

یه کار دیگه هم میشه کردها!!

شانس بیارم اون روزی که قبضها میاد٬ خونه باشم

و زودی قبض خودمو گم و گور کنم

اخه من خودم فیشمو میدم اما بازهم غرغرباید بشنوم

البته تا حالا هیچ وقت به این شدتی که ایندفعه میشنوم نبوووووووده ها!

همیشه حالت نصیحت داشت...!!!!!

""دخترم بهتر نیست از پولت بهینه استفاده کنی!

همراه برای وقتهای اضطراریه!""

اما این دفعه دیگه از این خبرها نیست

میخوام بیخیالی طی کنم!خب غصه خوردن که فایده نداره!

نمیدونم چرا از امروز صبح به یه ارامش عرفانی

 رسیدم!

دیگه به خودم قول دادم غصه چیزایی که حتما اتفاق میافتن و

از من هم کاری برنمیاد رو نخورم!

پ ن:الان میگین٬این دختر عجب پرویی شده!

این همه استفاده کرده!٬ حالا میگه مهم نیست و واسه خودش

هم نمیذاره هاااااااااااااااا!!!

نه! نه خیر!! این قدر هم بیخیال نیستم!اما دیگه غصه هم

بخوام بخورم از الان٬هم فایده ای نداره!داره؟!

پ ن۲(عملکرد در اینده!)...:

از ماه بعد قراره بهینه استفاده کنم از گوشیم!

خدا به خیر بگذرونه!

برنامه ریزی برای استفاده از گوشی!!!

بگو دختر!تو اگه برنامه ریز بودی٬همون هفته ی قبل که فهمیدی

اینهمه استفاده کردی٬ دیگه دست بهش نمیزدی و به این روز

نمی افتادی...خب درسته!حرف حساب جواب نداره

 

بگذریم.....

من قرار شده دیگه توی حرفام از جملات شکایت امیز و

جملاتی که بیان گر موندن من بر سر ۲راهیه استفاده

نکنم...

این هم اولین پستم بعد ازقول دیشبمه!

امیدوارم به قولی که دادم٬عمل کرده باشم!...

 

خدای مهربونم٬ میشه خواهش کنم دیگه هیچ وقت٬

شب و روزی مثل دیروز رو تجربه نکنم!

ارام تو!

+ثبت شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت15:26توسط ارام | |

 اینبار جمعه ست و مینویسم!

دلم همونطوریه...مثل دیشب...!

یکی از دوستام دیشب که فهمید حالم  بده٬ امروز واسم زنگید...

 مثل همیشه مهربونه و پر از محبت...

من تا حالا یه کار براش انجام ندادم و اون...!

کلی حرف زد...یکم حرفاش خوب بود....ولی چه فایده!؟!

 داشتم از حال و روزم میگفتم...

توی این روزایی که مثلا باید بشینیم و درس بخونیم

 تاامتحانات رو خوب بدیم... دارم با خودم بازی میکنم...

 جزوه هامو که باز میکنم۲صفحه نخونده خسته میشم...

حالا خوبه ۲تا درس سخت دارم و باید حواسم بیشتر به اونا باشه....

 اما نه! انگار نه انگار! تا از اونا خسته میشم درسهای مسخره ی دیگرو باز میکنم...

اما اونا هم دلمو زود میزنه...انگار نمیشه بشینم و یکی از اینارو تموم کنم....

حداقا یکیشو کامل بخونم! دلمو خوش کنم هم خوبه! 

تا حالا که همش نصفس!یکم شیوه ارائه مطالب!یکم ریاضی مهندسی!

یکم انقلاب! الگوریتم که اصلا!فقط تا جائی که واسه میان ترم خوندم

 یکم بلدم!باید بشینم حفظش کنم!الان دیگه وقت فهمیدنش نیست! الگوریتم

باید تقریبا شبیه جزوه بیاد دیگه...مگه نه!؟ معماری که هیچی!

 راستی نگار قرار شد این پروژه رو چکار کنیم اخر؟!

جلسه ی اخر که واسمون فوق گذاشته میگه٬یه cpu

 طراحی کنین!!!!!!!!!!آخه من چجوری طراحی کنمش!

فقط گفته یه برگه A3 بگیرین و بکشین!!!!!!!!!!! من

دیوونه نشم این ترم شانس اوردم!این معماری رو پاس

کنم فکر کنم تمومه! ریاضی مهندسی رو میشه یکاریش کرد....

از این حرفا اگه فاکتور انتگرال بگیریم به دلم میرسیم.....از دلمم هیچی....

پ ن:نه!خبری نیست!همچی در امن و امانه!اما

 از مامان که پرسیدم گفت اون طرفا فامیل داریم!!!!

و برخوردم اشتباه بوده!گفت باید منطقی برخورد میکردم

 و با دلیل و منطق حرفمو میگفتم! نه داد و عصبانیت!

 

 

خیلی چیزا دوست دارم بگم...خیلی چیزا رو باید بپرسم...

اما فعلا نمیشه! یا میشه و من راهش رو بلد نیستم!

احساس میکنم وارد مارپله شدم!هر لحظه با هر قدمی

 احساس میکنم٬الانه که مار نیشم بزنه و سقوط کنم!

اما حتی یه بار هم فکر نمیکنم که ممکنه به نردبون برسم

 و برم بالا!!! از بد بینیمه شاید!؟!

من...بد..بین...نیستم...تا...حا..لا...هم...سعی..

کردم...تا...خوشبین باشم!!!!!!سعیمو کردم!

                                                     آرام توئی؟!هه!

+ثبت شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت15:18توسط ارام | |

سلام...چقدر دلم تنگه... چند ساعت پیش اصلا حس نوشتن نداشتم و حالا احساس میکنم کلی حرف واسه گفتن دارم...انگار نه انگار که من داشتم٬مطلب طنز میخوندم!اومدم نوشتمش!گفتم بخندم خوبه...همه چیز درسته... مشکلی نیست!...اما...!!! دارم میرسم به حرف دوستام... بهم میگن٬تو شبیه هوای بهاری... هر لحظه یه جوری... یه جور خاص! یکدفعه تغییر میکنی... از افتابی به رعدوبرق!...

چقدر عکس ۲تا پست قبلم رو دوست دارم....چقدر سفید... چه بغض قشنگی رو صورتشه...

امروز مثل هر روز گذشت... با تموم فکراش!اما یه فکرائی هست که چند وقته باهامه... به نگار گفتم امروز وقت رفتن٬اما اون تو فکر امتحانش بود... گوش میداد و نمیداد.... الان میاد میخونه٬ناراحت میشه!نه!!! گوش میداد ولی مثل همیشه نه!... هرچند که کامل هم گوش میداد چی میتونست بگه جز چیزی که گفت!"خودت!خودت!خودت!" من؟! اخه من چطوری عمل کنم؟ من نمیدونم! من یه بار خواستم اما نشد!!! باورم نمیشه که این همه حرف دارم و ندارم! باورم نمیشه این همه بامنطق بخوام عمل کنم و بیمنطق رفتار کرده باشم!! باورم نمیشه اینهمه یه جور رفتار کرده باشم و اینبار تغییر رویه داده باشم!...واز همه مهمتر نمیدونم این تغییر رویه به نفعمه یا ضررم!!!!!!!

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بازم این همون بندته.... این همونه که هر چند وقت یه بار با محاسبات خودش هم به تناقض میرسه... همونه که زود کم میاره...

زود میترسه....زود.... ز...و...د.....

خیلی زود هم کاراش دیر میشه!از بس دیر میکنه...

از بس توی کاراش تعلل میکنه...

 از بس حرفاشو نگفته می بلعه!

از بس فکر میکنه و بعدش عمل نمیکنه...از بس....از .....ب..س....... . . .

 کافیه!!!!!!!!! باز هم کافیه!!!!!!!!!!!!! تا همینجا.....

ترمز کن! پیاده شو! ایستگاهه اخره شاید!!!!!!!!

                                                 آرام توئی؟!

+ثبت شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت22:32توسط ارام | |

                                                 

من از این مهر سکوت

من از این تاریکی

من به ما٬

من به فرسودگی ذهن خودم معترضم!

که چرا....

شوق اغاز مرا!

و منی چون من را ز خودم دزدیدند!

به کجا برگردم....؟!؟

 بغضي كه خواهد شكست!؟

 

پ ن!(البته تکراری!)

شاید دیگه ننویسم!سختمه اینجا نوشتن!

شاید برم و یه خونه ی دیگه واسه دلم بسازم!

تا کسی نشناستش!و نشناستم!

اونطوری حرفامو راحت٬ خیلی راحت تر میتونم بنویسم!

کسی جائی سراغ داره!؟

که بتونه تنهااااییم رو توی این دنیای بزرگ تحمل کنه

 

 پ ن اضافه شده!-۳شنبه ۱۱ دی ماه!

این جمله نظرم رو جلب کرده!

"انديشيدن به پايان هر چيز شيريني

حضورش را تلخ مي كند...

بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز"

نظر خاصی کسی داره؟!

خوشحال میشم بشنوم!

بازهم...آرام!؟

+ثبت شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت10:32توسط ارام | |

سلام

اومدم !اما نمیتونم حرفامو بنویسم!نمیشه!!

کاش میتونستم...

پستی که گذاشتم رو حذف کردم!!!!!!!!!!!

البته چند بار بعد از اولين حذف اومدم!

خيلي بندهاشو اضافه كردم!

ولي....

 

شاید از اول نباید میذاشتم!

از اونائی هم که اومدن و خوندن معذرت میخوام!

معذرت!

کار من همیشه اینه!!!!!

کارهام باعث میشه خودم از خودم بدم بیاد و مجبور

به عذرخواهی بشم!

یه ادم!!!!!!چقدر میتونه.....

 

پ ن:

شاید دیگه ننویسم!سختمه اینجا نوشتن!

شاید برم و یه خونه ی دیگه واسه دلم بسازم!

تا کسی نشناستش! و نشناستم!

اونطوری حرفامو راحت٬خیلی راحت تر میتونم بنویسم...

کسی جائی سراغ داره!

جائی که تنهاااااااااااااییم رو بتونه توی این دنیای بزرگ تحمل کنه

تنهاااااااااااااااايي هم عالمي دارد!بهتر فكر كردن هم لياقت ميخواهد

پ ن۲: البته اين عكسه يه قسمت عكس وبلاگ مهريه!

مهري جونم اجازه نگرفتم ازت!

اميدوارم ناراحت نشي خانومم!

مرسي هميشه همراهمي!

هميشه كامنتهاي خصوصيمو به اميد تو چك ميكنم! 

 

حرفهاي درگوشي من با خدا!!!!

الان كه ساعت۱۱ شبه كلي حرف توي دلمه!

كلي حرف!!!ولي نميتونم به كسي بگمشون!

.....خيلي بده!اينم از شب عيدم!

خداي مهربونم٬اين همه باهام قهري!

اينهمه از دستم دلخوري!؟خداي مهربونم من هر چقدر بد

باشم٬تو كه مهربون و بخشنده بودي و هستي!

تنهام نذار كه اگه تو هم بري من با خودم هم تنها ميشم...

خداي مهربونم٬خيلي دوستت دارم٬گرچه با كارهام نشون نميدم اينو!

 

ارام تو!

+ثبت شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت15:39توسط ارام | |

سلام

حرف زدنم نمیاد!

خوب چکار کنم!نمیتونم بنویسم!

الان میگی خوب دختر نمیخواستی بنویسی چرا

اپ کردی!چرا وقت ملت رو میگیری!

خوب .....اره!حق دارین دیگه!

باشه٬یه موضوع بی ربط به چیزی که اصل

امروز بود٬میگم!خوبه؟!

نگار الان عروسیه!!!!

دیدین بی ربط گفتم!خب بازم میگم!

راستی!شنبه عید غدیره!

نگار جونم عیدت مبارک!اخه نگار سیده

دیگه چی.........؟!؟

خب میگم که نمیدونم چی بنویسم

خب امروز سرد بود!یخ کردم!

نه!اصلاح میکنم!یخ کردیم....

بگذریم!من متن بنویس نیستم!کافیه!

 

پ ن:الان میگین این دختره زده به سرش!

باد خورده به سرم!فکر کنم حالم بده!

فقط میخواستم یه نشون از امروز بذارم!

اما نمیتونم!....

 

پ ن مخصوص(...):

ممنونم از نرم افزارها!

ممنونم از .....

در کل اینکه٬مرسی!

همین!

 

ارام...

 

+ثبت شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت17:8توسط ارام | |

سلام

امروز رفتم دانشگاه!صبح با صنم قرار داشتم!

من یکم دیر کرد!اما صنم حرفی نزدخوب

دیگه....!۲تا اتوبوس رفته بود!یه اتوبوس هم تقریبا تکمیل بود!

گفتم حالا صنم تو بپرس از راننده٬شاید جا داشت!

با هم رفتیم٬گفتن که پیش هم جا نیست!اما یکی صندلی

دوم هست٬یکی روی صندوق!!!!!!!بغل در اتوبوس!!

من گفتم ولش کن بابا!با یه چیز دیگه میریم!صنم گفت تو برو

روی صندلی بشین٬من اینجا میشینم!

بالاخره رفتیم بالا٬صنم میخواست روی صندوقه٬روبروی من بشینه!

که یه اقا پسر بسیار مودب که میخواست روی صندلی شاگرد بشینه٬

به صنم گفت:نه خانوم شما بفرمائید!اینجا بشینین!

از صنم انکار از اون اصرار٬بالاخره صنم نشست!من داشتم از خنده

میمردم!اما بروز نمیدادم!اگه صنم برمیگشت نگام میکرد دیگه

هیچی!واقعا منفجر میشدم!

دیدم پیامک اومد واسم!نگاه کردم٬دیدم صنمه!

بیچاره نوشته بود:من دارم اینجا از خجالت اب میشم!ببین

چقدر خاطرت برام عزیز بوده که گذاشتم اونجا بشینی ها!

من دارم میمیرم ها....!

بیچاره چند بار مجبور بود بلند شه که سر پلیس راه٬راننده

 پیاده بشه یا چند نفر بین راه سوار شن!

این از رفتنمون!

بعدش هم که رفتیم سر کلاس و باقی ماجراها!

اما نه نه!

از صبح من درگیر شدم!نمیخوام ماجراشو بنویسم!

من نمیخواااااااااااااااام خدا! چه کسی رو ببینم!!

خدایا دیگه درگیر یه ماجرای جدید منو نکن! خدای بزرگم

و مهربونم.....کافیه!لطفا!

اخرش با دخالت نگار تا الان که خداروشکر خبری نیست و

مشکله ایجاد نشده باز!!!!!!!

امیدوارم دیگه تکرار نشه!هیچ وقت!!!!!

 

تا ظهر که با صنم قرار بود بریم کلاس!هیچی...

بعدش رفتیم سر کلاس و منم sms بازیم گل کرد!

اخه استاد داشت حرف زور میزد!

از اول ترم گفت:۶نمره میان ترم!

۵ نمره =کار کلاسی+امتحانک های داخل کلاس+حضور و غیاب

۹ نمره هم اخر ترم!!!

ما هم خوشحال!آخه میان ترم رو که عالی دادیم

اما الان اومده میگه٬نه! گفتن باید از ۱۵ نمره بگیرم!

فقط ۲۵٪ از کل نمره باید به میان ترم و کار کلاسی اختصاص

داده بشه!!

ما همه دپرس شدیم!!!!!

در همین بین من با پیامک هام سرگرم بودم

اخه من دیروز پیش بینی کرده بودم که امروز و فردا بارونیه!

من که صبح داشتم میرفتم٬کله سحر!!خبری نبود٬اونجا هم

هوا افتابی بود!سرد بود اما افتاب هم دیده میشد!

تا اینکه طرفای ۳۰-۱۲/۱ بود که پیامک رسید که٬

""خوشم اومد٬خوب هواشناسی هستی!

باورم نمیشد٬عجب بارونی میاد!""

منم گفتم٬ای بابا٬ضایع شدم!گفتم:خوب هواشناسی

کل هم اشتباه میکنه٬من که جای خود دارم!

اما جواب میدونین چی بود! ""نه!جدی میگم! بارون میاد!تازه

شدید هم هست!مگه اونجا بارون نیست!""

منو میبینی!کلی خندم گرفته بود!

استاد همچنان در حال سر و کله زدن با بچه ها سر نمره

امتحان و از اینکه جوابای تمرین ها رو با میل زدن از استاد

بگیریم! و این حرفا داشت وقت کلاسو هدر میداد!

اخه نمیدونم چه معنی داره٬که ما میل بزنیم که استاد

 تمرین رو بیار!تازه!اسم میل٬اسم کوچیکش بود!

اخه استاد!!!!!!!!!!!

اسمش سپینوده!

استادمون دختر خوبیه ها! اما جو بد میگیرتش!فکر کنم 

میخواست بگه٬ترم تموم شد منو فراموش نکنین!

خوب بالاخره درس رو طرفای ۴۵-۱ شروع کرد! حالا تند تند

 هم مینویسه٬پاک میکنه!وای خدا مردیم!

زودی تا کلاس تعطیل شد اومدیم٬خدارو شکر اتوبوس هم

بود و فوری اومدیم!رسیدیم هم بابای نگار اومد دنبالمون!

راستی!نگار جونم٬من فردا بدون تو چی کنم؟!

دلم گرفته از الان!درسته میای اما واسه من که فایده نداره٬

کلی باید تنها باشم!

اخه فردا عروسی دایی نگاره٬کلی کار داره!!انگار این

عروسه!!!!!

اول که میگفت نمیام٬الان زنگ زده میگه٬فقط فوق معماری

 رو میام!.....بازم جای شکرش باقیه که میاد

 

همین دیگه....بازم حرف دارم

 اما یکم خستم٬بهتره دیگه برم!

 

پ ن:

امروز توی اتوبوس٬حوصله مسخره بازیهای صنم

رو نداشتم٬نگار و صنم پیش هم نشستن٬منم تنها!

بعدش کلی فکرای جور واجور اومد توی ذهنم!

شانس اوردم فقط ۴۰/۴۵ دقیقه فاصله است وگرنه با

این همه فکر مغزم منفجر میشد!!

اخرش هم هیچی!من چرا این همه با خودم درگیرم!؟

نمیدونم!!!!!!!!!!!!!

خدای مهربونم...

مثل همیشه دوستت دارم...

ارام تو!

+ثبت شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت19:19توسط ارام | |

سلام

امروز یه جوری بودم!از صبح!

اما این نگرانی و یه جوری بود ادامه دیشب بود

اصلا از پست دیشبم هم معلومه!

در کل اره!یه جوری بودم٬ظهر خیلی بد بووووووود!

خیلی.....

دوست ندارم حتی یادم بیااااااااااد!

شانس اوردم زودی اون حسه رفت!کاش دیگه نیاد!

اما عصری که به اصرار مامان رفتیم بیرون یکم سرحال

اومدم هر چقدر مامان می گفت٬حاضر شو!

من میگفتم میخوام بخوابم!اما بالاخره رفتیم!

تا از ماشین پیاده شدیم....بارون ازمون استقبال

باشکوهی کرد!خیلی شدید و قشنگ!

حسابی خیس خیس شدیم!مامان هم از اینکه میدید

حالم ۱۸۰ درجه از خونه تا اینجا عوض شده٬سر ذوق اومده

 بود مثل من!خیلی جاها رو دویدیم...مامان!دو!؟

خوب منم دیگه!مامانمو سر ذوق میارم!

خیس اب شدیم رفت پی کارش!مامان داشت از

سرما میلرزید تفلک! اما من حالیم نبود!

 بارون با وجودی که شدید بود و به تصور بچگی هام که

تنبیه خداست برام٬ اما بازم خوب بود!اخه تنبیه خدا رو

هم باید از جون و دل پذیرفت....

بارون  که رحمته فقط یکم شدید بود

اما کلی لازم بود انگار واسم!تنبیه هم لازم داشتم!

 

پ ن:(این قسمت معذرت خواهی ....!)

معذرت میخوام!

معذرت میخوام که حرفاتو امروز گوش ندادم!

ولی خوب هم شدها!!!خیس میشدیم!

مگه نه؟!

قول میدم!

قول میدم حرف گوش کن باشم...

......

خدای مهربونم....

از دلهای هممون بهتر خبر داری...

هرچه هست٬نظر لطف توست!

باز هم محتاج لطف و مهربونیت هستم...

آرام تو!

+ثبت شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت20:36توسط ارام | |

خدا جونم! سلام

اینار از اول فقط اومدم با خودت حرف بزنم...

من خودم نمیدونم چی میخوام الان

و هدفم چیه از نوشتنم...

حالم زیاد خوب نیست!که البته توی این مدت

زیاد عجیب نیست دیگه باهم همراه شدیم!

امشب هم نشد بگم که این یکشنبه یعنی۳ دی ماه

درست یک هفتگیمون تموم شد...

نشد که بگم یه هفته گذشت...

نشد که بگم  خیلی همه چیز فرق کرده!

نشد بگم چون.......!

نشد دیگه!!!....دلیل آوردن نداره که!

حتما مصلحتی داره...

تو خودت که اون بالایی بهتر میدونی...

خدای مهربونم

در ادامه ی کار میشه کمکمون کنی...

نه کمکم کن!اخه من باید از طرف خودم حرف بزنم...

ولی اخه نمیشه که ...میشه؟

باید کمکمون کنی...

نمیدونم!!خودت بهتر میدونی...

یه کاری کن اون روزهایی که در راهند٬خوب بگذرن!

همه اون لحظه ها....

خدای بزرگم این وقت شب وقتتونو زیاد گرفتم ....

معذرت میخوام!اما خودت که حال و روزم و میبینی!

مثل همیشه....آرام تو!

 

+ثبت شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت22:55توسط ارام | |

                        

 

                               

 

و چقدر لحظه ها سخت میگذرد....

وقتی احساست با عقلت هم خوانی ندارد....

 و همیشه همین طور است!!

این بازی سرنوشت ادمهای زمینیست....

احساسمان با عقلمان هماهنگ نیست!

چه میشود که عقلم!!!(اگر عقلی باشد!!)با احساسم هماهنگ گردد!

واقعا چه میشود!؟

خدایا این بار هم تنهاااایم!تنهاتر از همیشه و محتاج یاری!

                           تو که از دستم ناراحت نمیشوی و تنهایم نمیذاری؟!

 

                                   آرام !؟

 

+ثبت شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت17:27توسط ارام | |

 

سلام

حرف زياد واسه گفتن و حوصله كم!

ديشب يكي از بهترين شب يلداها بود!

يه خبري شنيدم كه از تعجب شاخ در آوردم!!!

 

همه چيز خوب برگذار شد خداروشكر!

 

***

 

دوش با من گفت پنهان كارداني تيز هوش

وز شما پنهان نشايد كرد سر مي فروش

 

گفت اسان گير بر خود كارها كز روي طبع

سخت ميگيرد جهان بر مردمان سخت كوش

 

وآمكنم در داد جامي كز فروغش بر فلك

زهره در رقص امد و بر بط زنان ميگفت نوش

 

با دل خونين لب خندان بياور همچو جام

ني گرت زخمي رسد آئي چو چنگ اندر خروش

 

تا نگردي اشنا زين پرده رمزي نشنوي

گوش نامحرم شداشد جاي پيغام سروش

 

گوش كن پند اي پسر وز بهر دنيا غم مخور

گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت گوش

 

در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد

زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش

 

بر بساط نكته دانان خود فروشي شرط نيست

يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش

 

ساقيا مي ده كه رنديهاي حافظ فهم كرد

آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش

 

 

"""خداي مهربونم! بيشتر از هميشه محتاج كمكتم!"""

 پ ن:امیدوارم غلط ننوشته باشم شعر رو!

اگه غلط تایپی داشتم معذرت!

+ثبت شده در شنبه یکم دی 1386ساعت23:7توسط ارام | |