تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

سلام
روزها دارن پشت سر هم.مثل برق و باد میگذرن...انگار همین چند روز پیش بود که تابستون تموم شده بود و داشتیم میرفتیم دانشگاه...بازم روزها گذشتن و امتحانا اومدن و بعدش هم برف غافل گیرمون کرد٬با هر زحمتی بود امتحانات گذشت و انتظار دیدن نمرات هم سر رسید و با همه ی مشقت هاش٬موفق به انتخاب واحد هم شدیم...
اره زندگی داره میگذره...
اون چند خط بالایی یکم از کارها و برنامه های درسی زندگی م بود!اونم فقط تقریبا ۶ ماه از سال!
اما توی همون ۶ ماهی که من خیلی خلاصه توی چند خط نوشتمش اتفاقای مهم دیگه ای هم افتاد...خیلی مهم!
اذر ماه قشنگی بود امسال...
اولش فکر میکردم همایش روز جالبی بوده برام!(البته فقط همون روز همایش!بعدش که یه چیزایی رو شد٬خیلی واسم گرون تموم شد!...)
ادما چقدر زود نظرشون برمیگرده!...چراشو خودم هم نمیدونم و هم میدونم!حس عجیبیه که هم بدونی و هم ندونی!تجربه ش کردی؟!

بعد از اون ٬توی همون حس و حال بودم که روزهای جدیدی برام اغاز شد...روزهایی که همون هفته ی اولش خیلی سخت بود و خنده دار برام...
البته خنده دار بگم درست نیست!باید بگم غیر قابل باور!یه جورایی خیلی دور از ذهن...
اما هر چی که بود!نمیدونم چطور شد که وارد اون دنیای جدید شدم...بنظرم واقعا بعد از اون روز روزها برام فرق کردن...
بعضی روزها خوب و قشنگ ان و بعضی روزها سخت و دلهره اور...
بعضی اوقات فکرایی که به سرم هجوم میارن منو از خودم متنفر میکنن!بعضی از فکرا حتی نفس کشیدن رو برام غیر ممکن میکنن...
ف ک ر ؟! چیز جالبیه! گاهی ادم رو می بره بالا...تا اسمون رویا.....
و گاهی ادمو با مغز می کوبه زمین....سقوط آزاد!!!!!!
 
اینا جزئی از این سالی بودن که تا فردا عمرش تموم میشه... میشه یه ۳۶۵ روزه دیگه که به عمرم اضافه شده...
همراه این روزا شادی بوده...غم بوده...هیجان بوده...دلسردی بوده...احساس خفگی بوده...خیلی ازاحساسهای دیگه هم بوده...
توی این روزا خیلی ها رو ناراحت کردم!خیلی ها رو رنجوندم...خیلی ها هم منو ناراحت کردن!

ولی توی این ۲-۳ ماه اخیر فکر کنم بیشترین فردی که اذیتش کردم٬دوست جونم باشه...معذرت میخوام دوست جون مهربونم...
چرا من اینهمه اذیتت میکنم با وجودی که نمیخوام؟!دست خودم نیست عزیزم!نمیدونم چرا اینجوری میشه...

نمیدونم از چی و از کجا بنویسم که 99همین پست وبلاگم و اخرین پست سال 86 کامل باشه...!
دلم میخواد بنویسم ودر این بین اشتباهاتم رو درشت تر!تا از اشتباهاتی که انجام دادم درس بگیرم...میدونم خیلی از حرفام و کارام اشتباهه...! خودم بعضی هاشونو فهمیدم و خیلی هاشونو سعی میکنم انجام ندم٬اما بعضی اوقات از دستم در میره...
این روزای اخر سال شاید روزهای جمع بندی دفتر کارهای زندگی مون هم باشه...
کلی کار نیمه تموم هست که معلوم نیست اخر و عاقبتشون چی میشه...

خدای عزیزم...
در استانه ی یه سال جدید هستیم...
نمیدونم با چه روئی بیام جلو و ازت کمک بخوام و ارزوهامو یکی یکی برات بشمرم...
شاید اگه نگم هم تو بهتر از هر کسی میدونی....
درسته! نیازی نیست بگم...!


-**
 
اومده بودم از ۱شنبه بگم که با دوست جون بودم...دیدم نمیتونم با نوشته بیانش کنم!یک بار این کار رو کردم و بنظرم خوب نشد!

دوشنبه هم اتفاق خاصی نیفتاد٬با شیرین (دختر خاله ی کوچولو و ورزشکارم!)رفتیم باشگاهش و توی جشن اخر سالشون شرکت کردیم! کلی جو گرفت منو !!!!!!!
از استادشون خوشم اومده٬شاید بعد از تعطیلات توی کلاسهاش ثبت نام کردم!
ارام ورزشکار میشود!!شب جالبی بود...

امروز هم که ساعت۱۵-۱۱ با نگار خانوم قرار داشتم که جزوه پایگاه رو بیاره!!!!!!!!!ایشون هم ساعت۱۰-۱۲ تشریف اوردن!
عکسای تولد نگار و صنم اماده شده...خوب شده اما من توی همه ی عکسا دارم میخندم!اونم چه خنده ای!!!!!!!!!!!!!!
چون نگاتیو عکس ها رو نیاورده!فعلا عکس ها رو گروگان گرفتم...

بعداز ظهر با دوست جونم حرف زدم...یکم حالش خوب نبود...
خیلی با خودم کلانجار رفتم و یه حرفی رو که نزدیک یه هفته ست و توی دلم نگه داشته بودم رو گفتم...من اصولا حرفام رو نمیتونم نگم!اینکه یه حرفی رو 1 هفنه توی دلم نگه داشتم یه رکورد محسوب میشه...!شاید اینجوری خیلی بده!باید یه فکری واسه این وضع کنم!!!!

خیلی سخت بود ولی بالاخره گفتم...البته چون باید میرفتم خیاطی وسط حرفا صحبتمون قطع شد...
نمیدونم حالا از دستم ناراحته یا نه...دیگه حالا حتی روم نمیشه یه sms بزنم و ببینم حالش چطوره...
ولی من منظوری نداشتم و دوست دارم اینو درک کنه...
بازم میگم:دوست جون معذرت میخوام...فکر نمیکردم اگه این کارو کنم.بدشه!


عصر هم رفتیم خونه ی خاله خانوم واسه مراسم 4شنبه سوری!
این اولین بار بود که من و سحر توی همچین مراسمی شرکت میکردیم...زندائی م پوریا رو هم اورده بود!درسته خیلی مفصل نبود ولی کلی جالب بود...اتشی که درست کرده بودن خیلی بزرگ بود و من نمیتونستم درست بپرم!
اخرش از اتشی که همسایه هاشون درست کرده بودن پریدم!اونم فقط یه دور!
زندائی سپیده با پوریا از روی چند تا اتش پرید...اونم 7بااااااااااااااااار...
اولش پوریا میترسید اما بعدش دیگه شیر شده بود...

شب جالبی بود...اخرش هم یه کلوپ راه انداختیم و اومدیم خونه...
2شب ه من جو گیر میشم!!!


-**
فکر کنم این اخرین اپ سال 86 باشه...براتون ارزوی سال خوبی دارم.امیدوارم سال موش!!سال پر از خوشی و سلامتی و موفقیت برای دوستای خوبم باشه..

-***
دوستای عزیزی که امسال برای اولین بار عید رو در کنار اون ها تجربه میکنم...


علیرضا"combo4u".
علیرضا"سیاه و سپید"
منای مهربونم
نرگس عزیزم....

و


"ادمک تنها" که انگار دیگه خونه ای نداره تا مزاحمش بشیم و ازش عیدی بگیریم!آدمک یادت باشه من (یا بهتره بگم ما!!!!!!!!!)همیشه منتظرم (یم)برگردی!


از همتون ممنونم...ممنونم که حرفای پر از روزمرگی منو میخوندین و منو تنها نذاشتین...امیدوارم باز هم لیاقت همراهیتون رو داشته باشم...

سال نو همه مبارک...
موفق باشین و سلامت...

 

ارام...!

 

+ثبت شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت22:47توسط ارام | |

سلام

باز هم همونم که بودم!فقط سعی میکنم قشنگ نقاب عوض کنم...

امروز به مناسبت تولدت صنم که ۲۳ اسفند بود٬رفتیم با هم بیرون!من مثل همیشه ontimeبودم!اینبار نگار هم بموقع اومد اما خبری از صنم نبود! دیگه کامل تابلو شده بودیم!هر دقیقه زنگ میزد و یه چیز میگفت!

دیگه من که عصبانی عصبانی بودم!!اما با اینکه ۴۵ دقیقه درست ما رو معطل کرد٬اما وقتی اومد من و نگار با هم خندیدیم اول!!(از بس دلقکه این بشر...)بعدش من اولین حرفی که بهش زدم این بود:صنم!!تو با دوستت(!)(با علائم دست!!!که من و نگار و صنم معنی ش رو میدونیــــــــــــــــــــــم!)هم همین جوری دیر میکنی!؟

اونم اول معذرت خواست اما نرسیده دلقک بازیش رو شروع کرد! شروع کرد به کیف ستاره و روسری من و ساک کادوها گیر دادن که همه داشتیم میمردیم دیگه....

بالاخره رفتیم و رسیدیم....

اولش رفتیم پارک و چند تا عکس گرفتیم۱بعدش هم ایستگاه بعدیمون آفتاب بود!اونجا هم شلوغ بازی در اوردیم!

صنم که ۵شنبه با دوستش اومده بود دیگه با گارسون دیگه اشنا بود سفارشات مخصوصی داد!!! 

کادوهاش رو باز کرد!عکس و فیلم گرفتیم!

یه میز اونطرف تر هم یه زوج جواااااااااااااااااااااااااان و عاشق نشسته بودن!!!!!!!البته من پشت به اونا بودم و حالات و حرکاتشون رو نمیدیدم اما صداشون رو میشنیدم!!شگفت انگیزش میدونین چی بود!؟جدا جدا رفتن؟!!!!!!!!!!!!!!

بگذریم....به من چه اخه که به این و اون گیر میدم...!

اونجا که بودیم من اعتراف کردم!صنم بهم یه حرفایی گفت که نگار هم تائید کرد!هر دوتاشون واسم نگران هستن! منم واسه خودم نگرانم اما چی بگم و چکار کنم رو واقعا نمیدونم... اما من پشیون نیستم... خدایا کمکم میکنی...!؟؟

خب بگذریم٬از مسئله ی حال من باید گذشت!...>بعدش هم که خیلی دیرمون شده بود من و صنم با هم برگشتیم و نگار همونجا موند تا خواهرش اینا بیان دنبالش...

عکس و فیلم هم دست نگار جا موند!میمونه واسه بعد عید که برامون cd بزنه!

کلا روز خوبی بود!خاطره انگیز و بیاد موندنی!

 

-*فردا هم شاید خوب باشه٬هنوز معلوم نیست....

 

-**صنم امروز خیلی زحمت کشید...خیلی خجالتمون داد..قراره شام عروسی هم بهمون بده تازه~!!(اخه میگه نمیخوایم شام بدیم اما شما دو تا جای خود دارین...) و ما هم میدونیم که اگه زنده باشیم حتما بهمون میده....الهی همیشه شاد باشی صنم گلم که همیشه موجب شادی ما میشی عروسک من...

 

-***یه کوچولو از قدیم :(یادم رفته بود بگــــــــــــــــــــــــــــم!)

 ۵شنبه صبح که بیدار شدم٬بابا هنوز سحر رو نبرده بود مدرسه٬تا منو دید گفت کجائی دختر بابا... اصلا معلوم هست کجائی اخه؟!...

من ذوق کردم!(اخه ۳شنبه-۴ شنبه من اصولا ساعتی که میرم و میام یه جوریه و کلی هم خسته م و میام خونه نا ندارم که بیام و با مامان اینا همراه بشم!واسه همون بابا دلش واسم تنگ شده بود!!!)

من داشتم با بابا حرف میزدم٬٬چون سر صبح بود و منم یکم سرما خوردم همش سرفه میکردم٬که بابا گفت:دخترم بلند شو ببرمت دکتر خانومی!!!!!!!!!!!

سحر بیچاره داشت میمرد دیگه!به حرف اومد اخرش!!گفت: بابا من چند روز این همه مریض شدم چرا به من نگفتی/؟!

وای اینقدر خندیدیم که نگو...

-***

خدای بزرگ و مهربونم...حرفام همون ست قبلی هنوز...

کجائی؟! بهم شجاعت و قدرت بده حرفام رو بزنم و حرفائی که لازمه بشنوم!

لطفا بهم ارامش ببخش......

+ثبت شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت21:45توسط ارام | |

-*

میگن دنیا خیلی بزرگه....

دل منم به اندازه ی بزرگی این دنیا گرفته...!

 

دفعه ی قبل که داشتم این جمله رو با خودم مرور میکردم.یاد این عبارت افتادم که:

""دلتنگی رو ما آدمها می سازیم.
خودمون دنیا رو بزرگ و دل رو تنگ میکنیم.
دستات رو به من بده و برخیز.
دلتنگی شایسته ی انسان نیست اگر خدا هست!!""

این رو خودم هم قبول دارم... اما نمیدونم چرا همش اینجوری میشم...

خدای بزرگ من!

سلام....

میخواستم بگم دلم به اندازه ی بزرگی تو گرفته اما دیدم درست نیست! بهتره بگم دل من به اندازه ی بزرگی تو محتاج مهربونی توست.

بهتره بگم!دلم به اندازه ی مهربونی هات منتظر ببخششته...

بهتره بگم دلم دیگه دل نیست...

بهتره بگم اگه هر چقدر تو بزرگی من کوچیک کوچیک کوچیک م!

 

خدای بزرگم...

تو هم خسته میشی از دست ما ادما؟

تو هم از کار ما ادما متعجب میشی؟

تو هم شده بگی که چرا من این بشر دو پا رو خلق کردم؟

تو هم شده هزار تا سوال داشته باشی و نشه و نتونی بپرسی؟!

تو هم....

نه! نه! تو که جواب همه سوالات رو میدونی...تو که همیشه همه چیز رو از اولش میدونی... تو سردرگم نمیشی...

چقدر خوبه که همه چیز رو میدونی...چقدر خوبه که از دل همه اگاهی...چقدر خوبه...خوب...خ..و...ب...!

 

خدای عزیزم...این روزای اخر سال چرا اینجورین؟

چرا شبیه هیچکدوم از روزهای اخر سالی نیستن که قبلا تجربه ش کرده بودم...

چرا امسال بهار رو دوست ندارم...؟

چرا امسال منتظرش نیستم؟

چرا از اومدنش مثل قدیم ها هیجان زده نمیشم؟!

چرا امسال همه چیز واسم یجوری شده؟!

نمیدونم...نمیدونم....ن..م...د..و...ن...م....!چرا من هیچی رو نمیدونم؟!چرا...

خدایا تو که میدونی...تو که همه چیز رو میدونی یکم کمکم کن....چند روزه دارم میگم ارامم کن...کجائی اخه؟! تو که خونه تکونی نداری! تو که این روزا سرت به اندازه ی مامانای خونه ها شلوغ نیست...یکم نگام کن...خواهش میکنم...

میخوام گرد و غبار دلمو بتکونم...دلم سنگین سنگین سنگین شده....دیگه نمیتونم حملش کنم.دیگه طاقتش رو ندارم...

باشه؟! من یه دل نو نخواستم!همین دل خودمو کمک کن تا روبراهش کنم!

اگه کمک کنی تا بغضم بشکنه با همون هم میشه گرد و خاکش رو گرفت...

خدای مهربونم...

امروز باهات بد حرف زدم؟!بد صدات کردم؟!خودت گفتی هر وقت دلتون خواست با هر لهجه ای با هر لحنی باهام حرف بزنین که من میشنوم....مگه نه؟!

منم اینجوری اومدم...

با این صراحت...

خودت منو ببخش که "تو" صدات کردم...

 

ارامم کن...ارام!

+ثبت شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت15:16توسط ارام | |

سلام

فقط چند تا نکته!(دیگه وبلاگم شده نکته هایی از هر روز!کجاست اون وبی که روزنوشت بود و لحظه به لحظه ی کارام رو نشونم میداد!؟.....مهم نیست!چند روز دیگه همین هم ممکنه ننویسم٬کسی چه میدونه.از اینده کسی خبری نداره!..........!)

امروز صبح رفتم مراسم تقدیر و تشکر...

خوب بود!ازمون یکم تقدیر کردن٬کلا داره از اون جمع ها خوشم میاد٬حالا نه اینکه تقدیر کردن ها...نه!ولی جالب هستن بچه های اونجا...

بعدش هم که یکی از بچه ها دعوتمون کرد و بهمون چه نهار مفصل داد..."رادا"امیدوارم همیشه خدون باشی و برکت توی زندگیت باشه خانومی(هرچند که تو نمیای و این مطلب رو نمیخونی!..اما نوشتم تا هم یادم باشه اسمت!هم دلیل دعوت کردنت و هم ابروریزی که اونجا شد....)

بعدش هم تصمیم گرفتیم پیاده روی کنیم.....خب معلومه دیگه...!

بعدش سر از پارک در اوردیم و بعدش هم خونه...!

دانشگاه هم که نگار خانوم زنگ زد و گفت نیا!....! منم نرفتم....

هر چقدر گفتم بمون من میام و با هم برگردیم گفت نه! کلاس تشکیل نمیشه.....

آخه من دلم تنگ شده بود نگااااااااااااااااااااااااااار....نمیخواستم برم خونه...میخواستم ببینمت البته این روزا همش این جوریه برام...

بازم خوبه بچه ها یکم دور و برم بودن وگرنه همونجوری می اومدم خونه دیگه واویلا بود...

-*

از روی وبلاگ combo4u ارزش وبلاگم رو فهمیدم!این وبلاگ ۲ دلار می ارزه...

شوخی میکنم!من که واسه پول نمی نویسم...ارزش این وبلاگ بیشتر برام٬خیلی خیلی بیشتر....

من بیشتر از ۶ ماهه که بیشتر زندگیم رو توی این وبلاگ ثبت کردم!

لحظه های غم٬شادی٬تعجب و حتی جاهایی که بغض میکردم و نمیتونستم و جائی نبود تا خالیش کنم....رو با در و دیوار این خونه درمیون گذاشتم...

حتی جوری شده که دلم می خواست رنگ و روی خونشو واسه عید اب و جارو کنه و دستی به روش بکشه٬اما اینبار من راضی نشدم و نذاشتم...حتی نمیتونم قالبم رو هم عوض کنم....

خیلی خاطره دارم با این خونه ی مجازی...اگه روزی خواستم ننویسم٬پاکش نمیکنم!فقط دیگه ادامه ش نمیدم!خاطراتی که ثبت شده٬دوست دارم تا همیشه واسم بمونه...

ادما خیلی فراموش کار هستن....خیلی زود ارزوهاشونو فراموش میکنن٬امیدوارم من این طور نباشم...

اگه ادما ارزوهای کوچیکشونو زودی رها کنن و ازشون خسته بشن٬وای به حال ارزوهای بزرگی که خیلی خیلی خیلی(...) بیشتر٬زحمت و سختی و تلاش لازم داره برای رسیدن بهشون...

امیدوارم به همه ی ارزوهای کوچیک و بزرگتون برسین...

از ارزوهای کوچیکتون٬راه رسیدن به ارزوهای بزرگترتون رو کشف کنین...

"موفق باشین و بهاری"

خدای مهربونم٬ارامم کن...

ارام

+ثبت شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت16:32توسط ارام | |

سلام

باز هم بعد از گذشت چندين روز اومدم..يكم ديگه صبر ميكردم تا فردا هم تموم شه ميتونستم برنامه هاي  يك هفته رو باهم بنويسم... اما يكم حالم خرابه و نياز دارم به نوشتن...از ديشب دلم ميخواست بيام و بنويسم كه نشد و توانش رو نداشتم! از همه لحاظ...

الان هم از بس حالم خرابه كه فقط ميخوام يه چند تا چيز رو مينويسم  تا قشنگ !!!!!!!! يادم بمونه!...!

سه شنبه صبح يعني 21 اسفند ماه!يه روز خوب و قشنگ و زيبااااااااااااااا بود براي هر 3تائيمون.هم من و نگار و هم صنم...

من نظريه ننشستم و رفتيم تا با/م/سب/ز... براي اولين بار بود كه ما با هم ميرفتيم اونجا... خيلي جالبه 3سال يه شهري باشي ولي يكي از جاهاي جالبش رو نرفته باشي...

براي نگار شايد يكي ازخاطره انگيزترين روزهاي سال باشه...منم همون قدر براي نگار خوشحال شدم كه خودش هم نميدونه...خدايا هرچي تو بخواي...

ما تله/ك/اب/ين هم رفتيم...صنم و نگار هر چي مسخره بازي داشتن اونجا پياده كردن...

از فيلم گرفتن صنم توي كابين تا صحبت هاي نگار.....!همش خنده دار!جالب! و بياد موندني حتما حتما...

از اون ساعت هاي واقعا خوب هر چي بگم كم گفتم...

(نگار ميدوني كه حوصله ندارم ...پس خواهش نيا و نگو كه چرا كامل كامل نگفتم..خب؟ميدونم دوست داري لحظه به لحظش رو ثبت كنيم اما فعلا كه اوضاع و احوالم درست و بجا نيست عزيزم....تو توي دفترچه ي خودت بنويس تا اگه من ادم نشدم حداقل تو داشته باشيش...هرچند كه تو توي ذهن و قلبت ثبتش كردي...)

هر چي بهمون خوش گذشت...بعدش رفتيم سر كلاس پايگاه و خالي شديم....خب واقعا خسته كنندست ديگه بخواي 2تا كلاس پشت سر هم يه درس رو بخوني و يه استاد رو تحمل كني!

اونم استادي كه از هر چند كلمه اي كه ميگه نصفش خلاصه اي از عبارات انگليسي ست!

ديگه داشتيم ميمرديم....

تازه تا اينجا مردن من...خوب مردني بود!بعدش كه اومديم شهر خودمون مردن اصلي م شروع شد...!

بگذريم كه شرح وقايع درماني نيست و درد رو فقط زياد ميكنه...پس سخن كوتاه!!!!!!!!!!!

امروز هم كه هيچي....رفتم و كلاس تشكيل نشد!در حالي كه هفته ي قبل منت كرده بوديم كه نيايم و استاد گفت ازمايشگاهه!از ازمايش ها عقب ميمونيم!! حتما بياين كه هفته بعد از عيد تعطيله و بعدش اومدين گزارش كار بايد تحويل بدين!!!!!!!!!!!!!!

استاد!خدا ازت نگذره كه منو سر ظهر كشوندي دانشگاه! شانس اوردم با سواري نرفتم كه داغ ميموند واسم...به دلم افتاده بود نرم!اما مامان خانوم گفت دخترم برو...كه ديرم شد و شانس اوردم كه اتوبوس رو ديدم و سوار شدم...!

فردا هم كه انگار بايد بريم كانون نشريات واسه گرفتن جايزه!اونم صبح!از استادمون پرسيديم كوئيز كه نداريم!؟گفت فرض اينه داريم...ما هم فهميديم كه OK! ميتونيم تشريف نياريم!!

اما بعدش كه كارم تموم شد كه بايد برم دانشگاه باز براي تحويل گرفتن مقاله اي كه امروز به واسطه ي يكي از بچه ها رسوندم دست نگار وبايد فردا به ساجدي نشونش بده و بعدش بين خودمون واسه ترجمه تقسيمش كنيم...15 صفحه ست! هر كدوم 5 تا!اينم تكليف عيدمون....!

راستي جز اين بايد واسه پايگاه هم كلي درس بخونيم و SQL  هم ياد بگيريم!

من گرفتم اين برنامه ي اموزشي رو اما انگار نميتونم درايوهاي مجازي رو درست بسازم!اول VirtualDrive رو نصب كردم اما بقيش رو درست نميدونم بايد بپرسم از بچه ها...

خب همين ديگه...حرفي نيست بجز كلي غم كه اميدوارم هواي پر از باد امروز بتونه ببرتشون...!اون شايد تحملش رو داشته باشه....

 

پ ن:نگار کجائی؟

مگه ۱۸ هم تولد وبلاگت نبود دختر؟! حالا اگه ۱۸ فقط ثبتش کردی...۲۴ ام چی؟!مگه با هم نرفتیم و توش مطلب نذاشتی؟!۲۴ ام رو یادت نره خانومی....باشه؟! تولد وبلاگت مبارک عزیزم...

میدوستمت خیلی خیلی زیاد...دلم میخواست امروز بودی و با هم حرف میزدیم و من یکم سبک میشدم با حضورت...اما همون چند دقیقه ای هم که زنگ زدی برام٬کلی خوب بود...با وجودی که دیروز دیدمت و فردا هم میبینمت اما دلم واست یه ذره شده...میدونی که وقتی حالم بده زود به زود دلم تنگ میشه...

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت18:47توسط ارام | |

سلام...

چه روزهائي ه اين روزها...(اين نيز بگذرد!....)

الان خستم و نمیشه با جزئیات تموم بنویسم...اين روزا همش خسته م!همش مثل ادم پيري شدم كه دلش ميخواد يه گوشه اي بشينه و به يه جا خيره بشه...اما با تمام اين حالات هنوز نفس ميكشم.هنوز با ديدن و شنيدن بعضي چيزها ناراحت و يا شاد ميشم و اين يعني هنوز زندگي در من جريان داره...

پس بازم اومدم تا زندگي اي رو كه جريان داره بنويسم...بنويسم براي وقتيكه ميخوام برگردم و خاطراتم رو مرور كنم...خاطرات روزهائي كه ميگذرن و ميرن...

مهم ترين كاري كه كردم شايد!!!تعويض استاد باشه! اره!همينه...اكوشيده رو با مهدوي عوض كردم....!

یکم خیالم جمع تر شده! نمرات مهدوی بهتر و خیلی بالاتر از اکوشیده بود..منم ۵شنبه که سایت باز شد وقتی دیدم که مهدوی جا داره!؟(چطورش رو نمیدونم!)فوری و با ریسک زیاد جابه جا کردم!

اول به نگار زنگ زدم و گفتم!گفتم اگه واسه خودم عوض كنم و بهش نگم بعدا ازم دلخور ميشه...نگار هم بیشتر میترسید!

مهدوی ۲تا ظرفیت داشت و میترسیدم اینو حذف کنم و اون هم پر شده و بمونم بدون معماری!!! اخه این شیوه جدید داره ادمو خفه میکنه!یه مشخصه رو بهت دوباره نمیده و این کلافه کننده ست!

حالا علاوه به حذف اکوشیده باید یه درس دیگه رو هم جا به جا میکردیم!اون بازهم دلهره ی کمتری داشت!اخه ۷تا ظرفیت داشت!

بگذریم!هر جوری بود٬با تموم ترس هاش و دلهرهاش٬حذف کردم و واسه خودمو اول درست کردم!بعدش نوبت نگار بود!واسه اون بیشتر میترسیدم!اگه نمیشد کلی خجالت میکشیدم و شرمنده میشدم! تازه ۲تا درس رو هم با هم نبودیم!

اما خدا واقعا واقعا کمکم کرد و کار نگار هم درست شد! من که داشتم واسه خودم میمردم و ميترسيدم از ريسكي كه دارم ميكنم!حالا نگار هم همش همون وسط زنگ ميزنه و sms ميده كه چرا الكي داري برنامه رو خراب ميكني!ميدونم خوبه ولي اگه نشه!.....

خلاصه اينكه به هر مصيبتي بود كارمون جور شد و گل از گلمون شكفت!

حالا من ساعت 30-2 رسيدم خونه!صنم sms زد كه سايت باز شده! و من بلافاصله كانكت شدم و اين كارها رو انجام دادم!تازه بايد زودي كارهام رو انجام بدم و برم خونه ي خانم جونم! واسه اماده كردن و جمع و جور كردن وسائل اش پزي!ساعت 30-3/4 بود كه رفتيم اونجا! من بين راه از مامان اينا جدا شدم و رفتم دنبال چند تا از كتابها!يكي رو پيدا كردم و واسه خودم و نگار گرفتم!ولي اون يكي انگار اصلا پيدا نيست كه نيست....

من مثلا رفتم اونجا كمك كنم!ولي انگار نه انگار! نيست شبش تا ديروقت بيدار بود و صبح هم خروس خون رفته بودم دانشگاه سرم داشت منفجر ميشد و چشمام ميسوخت...يكم كار كردم و ديگه چرت ميزدم...

شب هم خيلي خيلي زودتر از هميشه همونجا خوابيدم...بقيه چون جاشون عوض شده بود خوابشون نمي برد انگار.اما من.نه! بلافاصله كه سرم رو گذاشتم.رفتم...البته 1-2 ساعت بعد با ويبره گوشيم كه فكر كنم خيلي وقت از sms اي كه اومده بود.ميگذشت بيدار شدم و جواب دادم و دوباره.....

صبح هم كه ديرتر از همه.....

اش خانم جون اينا از مال ما بيشتر بود.كلي جالبه!ادم هر هفته اش پزي داشته باشه هااا...فكر كنم الان منم بتونم يه اش رو تنهايي درست كنم.ديگه زمان بنديش دستم اومده!

به قول خاله هام....تو همه چيز رو تجربه كردي و اين يه قلم مونده بود ديگه كه ميگي اينم بلد شدي!؟!

طرفاي ظهر دائي اومد دنبال خانم جون تا ببرتش زيارت!منم ديدم جا كه هست و اينجا هم كه كمك واسه هم زدن اش هست! منم باهاشون رفتم.چه قدر دلم زيارت ميخواست!چقدر دلم هواي خاك بابا بزرگمو كرده بود..... چه هوائی بود...

با پوريا كلي اب اورديم و خاكش رو شستيم...پوريا فكر كنم بيشتر قبرهايي كه بين راه بود رو اب ريخت و مي اومد...اخه مجبور بودم بگم خالي كنه اب رو.بطري سنگين بود و اون بچه كه نميتونست بياره.منم كه خودم 2تا داشتم....الهي فداي اون دستاي كوچولوت بشم كه هرجا ادم ميره دنبال چادرشو ميگيري و مياي...

اومديم خونه و تقريبا همه مهمونا اومدن و مراسم دعا برگذار شد و اش به نوبت هم خورد و ....

يه چيزي هم طرفاي 2-3 اتفاق افتادكه به گوشيم و قفل شدنش ربط داشت...اقا دائي به گوشي ما توجه بسيار نشان داد و ما هم گوشي را خاموش كرديم....و خيالامان جمع كه pin دارد و نميتواند كاري كند!!! اما ايشان از بس اشتباه وارد كردن كه هر 2تا pin غير فعال گشت و ما هم puk رو حفظ نبوديم و گوشي قفل شد!!!!!!!!!!!!

حالا اينكه چند ساعت تا بريم خونه گوشيم خاموش باشه مسئله اي نبودهااا! اما اينكه نميتونستم خبر بدم خب بد بود...!

در يك موقعيت مناسب جيم شدم و اومدم خونه و گوشيم رو درست كردم و برگشتم....!

شبش هم اش ها رو پخش كرديم و اومديم خونه....(البته ما يه اش اضافه هم داشتيم!!! كه بعدا بابا داد به يكي از همسايه ها....!!!!!!!!!!(اش اضافه؟!)

اينم از 5شنبه و جمعه اي كه گذشت...

نذرهاي همه قبول باشه...شهادت اما رضا(ع) رو هم بهمگي تسليت ميگم...

هركسي...هرجائي...بغضش شكست...يادي هم از بقيه بكنه لطفا...

خداي مهربونم الان كه بيشتر برنامه ها حول حرم امام رضا(ع) ميچرخه...دلم ميخواد منم اونجا باشم...يعني ميشه با بچه هاي نشريه ببرنمون مشهد...خدايا اگه تو بخواي ميشه...اميدم به توست و راضيم به رضاي تو مهربونم...

پ ن مخصوص!!: يه نكته ي قابل ذكر!!!

جناب مسیحا!!! دیگه بنده چیزی از اکوشیده فکر نکنم فعلنیــــــــــــــا بنويسم! ديگه زحمت خوندن متنهام رو نكشين!ممنون!

                             ارام....

+ثبت شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت14:1توسط ارام | |

 

سلام بعد از چند روز دوری از این خونه ی مجازی...

دیگه نوشته هام روز نوشت نیستن انگار! اخه دیگه هر تقی به توقی (!) میخوره٬نمیام که بنویسم...چرا رو نمیدونم والله!خودم که دوست دارم بیام و بشینم و حرفام رو واسه چندین و چند وقت دیگه که ممکنه یادم بره٬بنویسم!اما نمیدونم چرا خب نمیشه...(از يه جهت ميدونم چرا...!)

اشکالی نداره!میتونم توی هر پست یکم از هر روز رو بنویسم تا حداقل از روی کلیاتش٬اون روز واسم زنده شه...

-*

خب چهارشنبه ی پیش که میشد ۸ اسفند٬سر صبح رفتیم دانشگاه و جناب اکوشیده رو ملاقات نمودیم.سر کلاس بسیار چشمانمان چهارتا شد که بیشتری هايمان همان دانشجویان گرانقدر ترم قبلی هستیم که به منظور قوی کردن پایه در کلاس حاضر شده ایم!!!

ولی جدا بیشتر از ۷۰ درصد بچه های ترم قبل بودیم متاسفانه! هر بار که اکوشیده برمیگشت به هر طرف٬سرش رو یه جور خاص تکون میداد!!!!یه چیزایی میپرسید که حافظه ها با وجودی که خونده بودن یه دور این درس رو یاری نمیکرد و ما ضایع میشدیم!!! و گاهی هم ما با اطلاعاتمون!!!!!! ایشون رو غافل گیر می کردیم....

موقع حضور و غیاب هم که هر اسمی رو میخوند٬سرش رو به نشانه ی اشنابودن تکون میداد!!!اخه حافظش خدایی خوبه...

بعدش رفتیم ازمایشگاه٬ البته نگار هم لطف کرد منتظرم موند...(از این هفته خدارو شکر کلاس داره و مجبور به موندنه!)

-*پنج شنبه هم که تعطیل بود!ما هم اش پزی داشتیم...روز جالبی بود...!(وارد جزئیات نمیشم!)

-*جمعه هم روز خاصی نبود!

حس و حال زیاد خوبی نداشتم ولی!خودمم نمیدونم چرا!یا اینکه چم شده بود...شاید چون جمعه بود اونجوری شده بودم...

هرچی بود باعث شد نرم از خونه بیرون و خونه ی خالی و تنهائی رو ترجیح بدم!من اصولا ادمی نیستم که جمعه ها خونه بمونم!یه حس بدی داره خونه موندن واسم توی جمعه! احساس میکنم وقتی جمعه خونه میمونم٬هفته به سختی واسم تموم میشه...

بگذریم!

-*شنبه:

فكر نكنم شنبه اتفاق خاصي افتاده باشه! اخه يادم نيست!!!(نيست قبلا به روز مينوشتم!الان ديگه كامل جزئيات يادم نيست تا بنويسم!دارم تلاش ميكنم تا كارهام يادم بياد!!!!!!!!)

صبحش با مامان رفتم بيرون واسه عوض كردن و خريد پارچه!(مامان خانومي يادت باشه كه بدون من رفته بودي خريد كه مجبور شدي كلي دوباره پول پارچه بدي!!!*ولي يكم از خودم خجالت كشيدم كه بجاي تشكر از پارچه اي كه واسم خريدي يكي ديگه خواستم....ببخشيد!*)

بعداز ظهر هم از طرف كانون نشريات واسه تقدير و تشكر ازمون دعوت كردن كه يه سري به اونجا بزنيم....يكم حوصله نداشتم ولي رفتم!متفاوت تر از هميشه كه يكم خجالت كشيدم از اون بابت...!

بعدش هم كه غروب رفتم خياطي واسه دادن پارچه هامون...

-*يكشنبه 12 اسفند:

واسه دوست جون يه روز مهم بود! اما بعدش متوجه شدم كه خوب پيش نرفته و قضيه منتفي شده...اما از ساعت 3 تا 30-7 /8 يكي از بهترين و زيباترين ساعتهايي بود كه تا حالا تجربه كردم........ (وارد جزئيات نميشم...اخه طولاني ميشه...)

 

-*دوشنبه 13 اسفند ماه حذف و اضافه داشتيم!

با تموم دردسرهاش به خوبي پيش رفت و تونستم نظريه با مهندس عرباني بردارم.اما نگار بازم دير جنبيد و نتونست!اينبار ديگه كاري از من برنمي اومد! اخه فقط 2 تا ظرفيت داشت كه من تا برداشتم اون يكي هم پريد...

من ترم قبل واسه همين بر نداشتم كه نگار باشه باهام!اما انگار قسمت نبود....

بازم كلي با نگار كلنجار رفتم تا اونم انتخاب واحدهاش رو انجام داد...بعدش نوبت سحر شد(منظورم سحر وبلاگ صفر عاشقی نیست ها...!)با سحر هم مراحل چونه زدن و انتخاب واحد رو پیمودم!!!

-*سه شنبه:

سر صبح رفتيم دانشگاه!صنم هم بود!با هم تا دانشگاه كلي حرف زديم و از شاهكار جديدش هم تا حدودي فيض!!!!!!!!!!!!!! بردم!

اخه اين بچه واقعا اين حرفا و كارها رو از كجا ميدونه!؟ دو رگه!؟ تو!؟ واي ما كه ديگه اين چند روز از بس به اين مسئله و كارهاش خنديديم كه داريم ميميريم! اما الهي بميرم كه باعث اين كارا ميشه! اخه خدا اين چه كاري بود كه اين دختره انجام داده! خداي مهربونم هم به اون عقل بده و هم به من و نگار كه اينهمه تحت تاثيرش واقع نشيم...

(صنم اومدي و اينو خوندي چرت و پرت كامنت گذاشتي!نذاشتي هااااااااااااا! حواست باشه!

روت زياد نشه.ولي خيلي دوستت داريم هاااااااااااااااااااااااااا)

 

از اين ماجرا كه بگذريم.ميرسيم به كلاسها...

سر صبح با عرفاني الگوريتم داشنيم!به قول نگار چند مرتبه؟!

شانس اورديم يه بار حذف كرديم و دور بعدش رو با عرفاني گرفتيم!! اخه اومده تو كلاس معلوم نيست چطور درس داد كه يه فصل رو تموم كرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!همون جلسه اول هاااااااااا !!!!!!!!!!! بعدش گفت خودتون بقيه فصل 1 رو ميخونين!

فصل 2 رو هم 3 تا مبحث اعلام فرمودن كه مطالعه كنيم كه ازمون ميپرسن و اينطوري در ادامه ي كار درس ميدن!

خدا رو شكر كه ما اينا رو بازم يكم هم شده بلديم وگرنه ديگه هيچي!

تازه ميخواد بپرسه و مثلا نمره هم بده! انگار ما اينو نديديم و نمي شناسيم! بگو استاااااااااااااااااااااد! شما ليست حضور و غياب رو تا حالا ديدي در طول عمر استاديتون!حالا نمره مثبت و منفي پيشكش تون...!!!!

رفتيم نمايشگاه گل و گياه كه داخل سالن حكيم برگذار ميشد!ما و گل و گياه؟! به راحله جون كه مشتاق اين نمايشگاه بود هم خبرش رو دادم!

بعدش بهمون خبر دادن كه كلاس مهندسي نرم جابه جا شده و پنج شنبه ها از ساعت اول رفته ساعت دوم! من ديگه داشتم ميمردم!اخه مثلا اومديم اون ساعت بيكاري رو پر كنيم!كلاس برداشتيم...و حالا با اين وجود معلوم نيست تكليفش چي ميشه!

از هر كسي پرسيدم هم جواب نداد كه نداد!ديگه كم مونده بود گريه كنم! از بس از اين اتاق رفتم يه اتاق ديگه! ازدفتر اساتيد به اينجا و اونجا پاس داده ميشديم!

مگه اقاي اكباتاني فر محترم و ارجــــــــــــــــــــمند رو ميشد ديد! درب اتاق هميشه یعنی قفله؟!

نميدونم چه بلايي ميخواد سرم بياد!

بعدش هم كه ساعت 12 كلاسم تموم شد و تنهاااااااااااااااااا اومدم خونه!يه بارون نازي هم مي اومد..من كه واسه خودم غم داشتم ديگه با بارون دوست داشتم بميرم...

يكم از مسير رو پياده اومدم و سعي كردم زير بارون غم هام رو فراموش كنم....خوب بود!

 

-*و امـــــــــــــــــــــــــــــروز:چهارشنبه!

از صبح كله سحر پا شدم رفتم دانشگاه! اكوشيده رو ملاقات كرديم...يكم انگار مهربون شده! همون تحقيقي كه ترم قبل داده بود بهمون رو بازم داد! بيت سر ريز رو چقدر دوست داره من نميدونم!!

كسي ميدوني سخت افزار بيت سر زيز چطوره!؟يه چيزايي ميدونم اما كامل نه!

بعدش هم بيكار بوديم و يكم با سحر اين ور اون ور كرديم...بعدش با مژگان!الهي...مژگان فروردين ميره مكه...اخه اسمش از طرف دانشگاه در اومده...اصلا قبلا بهش نمي اومد كه بخواد بره مكه! اما الان كلي چهرش عوض شده! ديگه مقنعه شو يجوري ميذاره كه كمتر موهاش دربياد...از همون اولش دختر فوق العاده اي بود!من از روي قيافه ي ادما يا طرز لباسشون قضاوت كردن رو درست نميدونم اما مژگان يه چيز ديگس!

نگار اخرين روز مهلت ثبت نام واسه حج توي كلاس مژگان رو ديده بود و بهش گفته بود برو ثبت نام كن! مژگان اصلا نميدونست كه ثبت نامي هم هست...بعدش كه اسم مژگان رو ديديم كه جز اسامي انتخاب شده ست...كلي هر دوتامون خوشحال شديم...از اون وقت مژگان هر وقت ميبينتمون كلي ياداوري ميكنه كه اولين بار نگار بهم گفت! اما هم من و هم نگار گفتيم كه اين تنها يه وسيله بود و تو قسمتت بود...

خدايا يعني ميشه سال بعد اسم جفتمون دربياد!؟

بعدش ساعت 11 نگار رفت ازمايشگاه و من يكم تنهايي نشستم! يكم شيطون هم رفت توي جلدم و دوست جون رو اذيت كردم... بعدش هم نگار اومد و رفتيم واسه نهار...

ساعت 30-1 هم آزمايشگاه من تشكيل شد! امروز ديگه نگار كلاس داشت و نرفت... اما وقتي اومديم بيرون ديدم كه همون جا نشستته و كلاسش انگار تشكيل نشده!

اخه نميدونم اينا چي ميگن! نگار توي حذف و اضافه ازمايشگاه منطقي برداشته!ميگن استاد هست ولي مكان نداريم كه كلاس رو تشكيل بديم!!!!!!!!!!!! يعني تا حالا نميدونستن كه ازمايشگاه ها پر هستن توي اون ساعت!؟

خدايا خودت ختم به خير كن لطفا...اين يه سال هم ما بخونيم و بريم....

امروز شنيدم كه جمعه بازم فايل هاي حذف و اضافمون باز ميشه و يه چيز ديگه هم كه نگار در حد شايعه شنيده اين كه!جناب ساجدي لطف فرمودن كه هر كسي سر ساعت خودش بياد و كلاسها رو جابه جا نميكنم...

خدايا ميشه حقيقت داشته باشه؟....

 

واي چقدر حرف زدم...

اين روزا روزهاي بد و خوب باهم ان برام...

اين روزا روزهاي تلخ و شيرين هم باهم  و به موازات هم برام اتفاق مي افتن!

 ميدونم اين روزا هم ميگذرن...امیدوارم روزهای بهتری در انتظار همه باشه...

ديگه داريم نزديك ميشيم به سال جديد... اميدوارم دلامون! برنامه هامون! زندگيمون! هم همراه با طبيعت متحول بشه...

زندگيتون سبز و سرشار از زيبايي...

                                                             ارام

+ثبت شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت19:26توسط ارام | |

سلام

بعد از چند روز باز هم اومدم!

توی این چند روز٬که روزهای کار و فعالیت بوده برام٬کلی حس و حال های مختلف داشتم و بعضی هاشونو باز هم دارم!

چهارمین جشنواره نشریات دانشجوئی بود منم به دعوت یکی از دوستام توی اون جمع شرکت کردم. اولش فکر میکردم اونا حتما همشونو ب*س*ی*ج*ی ان و من توشون تابلو میشم.اما دیدم نه!اونا هم بچه های خوب و جالبی ان!

لحظه ها و تجربه های جالبی بود.(ستاره ها٬نكاتيه كه برام جالب بوده!هر*يه نكته!)

*اینکه با بچه های استانهای دیگه بشینی و درد و دل کنی!

*اینکه از زیبایی های استان و مشکلات دانشگاهاتون بگین.

*اینکه از شنیدن لهجه های شهرهای مختلف بفهمی از کجا اومدن.

*اینکه وقتی وارد هر غرفه میشی برات جالب و عجیب باشه کاراشون!

*اینکه از جالب ترین و مهم ترین مسئولیت هات دغدغه هات تزئین غرفه ی استانت باشه!غرفه ای که واسه تو و نشریات استانته!

و ذوق کنی و خوشحال بشی وقتی زحمت هات نتیجه داده و غرفه ی استان تو!!! اولین غرفه ی برگزیده شد!و در مراسم اختتامیه از شنیدن خبرش شگفت زده بشی!! اونم از نظر تزئین با محتوایی که تو و دوستات زحمتش رو کشیدین!

طرحی که با توجه به شعار جشنواره و با دغدغه های فراوان به بار نشست!(البته یادم نره که من وقتی وارد گروه شدم که طرح ریخته شده بود و تنها کمکی برای اجراش بودم! خلق طرح هم خیلی مهمه!البته اجراش هم جای خودش رو داره!!مگه نه؟!)

 *از بچه های تهران بزرگ که هرچی بگم کم گفتم!یه درخت رو اورده بودن توی غرفشون و اونجا رو درست کرده بودن قهوه خونه ی سنتی!با کلی پشتی دیواری و تخت و صندلی!!جالب اینکه یاد دوران بچگی کرده بودن و اب نبات چوبی میدادن!(البته اب نبات چوبی ه خوشمزه ای بود هااا....جاتون سبز!)

بیشتر بچه ها توی غرفه هاشون با شیرینی های سنتی و مخصوص خودشون از بقیه استقبال میکردن...البته بجز اصفهانی ها که یادشون رفته بود گز برامون بیارن...

روز اول جشنواره٬یه شیرینی مخصوص هم خوردیم!البته با تلاشهای بسیار فهمیدیم اینو که!!!اون شیرینی!شیرینیه بـــــــــــــــــــله عروس خانوم بوده! اره!درسته٬انگار يكي از بچه هاي يكي از استانها خيلي وقت بود دنبال جواب يكي از بچه هاي يه استان ديگه بوده!! وبالاخره به اين مهم دست پيدا كرده بود! نميدونم حالا ديگه چجوري اينا از قبل همو ميشناختن!اخه مال يه استان نبودن ظاهرا"!!ما هم چون شيريني رو اقاي داماد بهمون تعارف كرد٬رومون نشد بپرسيم عروس خانوم كجاست!؟اخه اون نميدونست كه ما ميدونيم شيريني واسه چيه!ما حدس ميزنيم از بچه هاي استان خودشون باشه كه يه استان ديگه درس ميخونه!نميدونم والله! خوشبخت شن٬ان شاالله... اما معلوم بود خيلي خوشحاله!اخه از صبح كلي شيريني تعارف كرد!شيريني بارون بود!ميخواست تابلو نشه٬ميگفت واسه روز افتتاحيه ست!

بچه های خراسان رضوی خیلی خوب بودن!خیلی مهربون...یه بنر از حرم با خودشون اورده بودن که ادمو از خود بی خود میکرد...تازه داخل غرفه هم زیبا تزئین شده بود!و با اهنگ زیبای امام رضا٬از راه دوری اومدم...یه حالی خاصی به ادم دست میداد.هرچقدر خراسان رضوی خوب و با محتوا اومده بود!اخراسان جنوبی ها غرفه ی جالبی نداشتن...!البته همه زحمت كشيدن اما يه روزي اينا يه استان بودن!چرا اينهمه تفاوت!؟

*اینکه به عنوان میزبان بخوای ازشون حمایت کنی! اینکه راهنما شون باشی. اینکه وقتی میری غرفشون٬ازشون بپرسی چطور بود پذیرائیون؟ کم و کاستی هست بگین تا در حد توان رفعش کنیم!

*اینکه مراقب باشی تا سوژه ی عکس واسه نشریات هر روزه ی جشنواره نشی!یا سوژه ی عکس واسه کلیپ طنز اختتامیه!! و واقعا عجب کلیپی ساختن اين اقای احمدی(فکر کنم البته ها!!)مجری جشنواره!! حتی از اقای امانلو٬دبیر جشنواره هم نگذشت!!از بستنی یخی خوردن بچه ها روی ب/ا/م/س/ب/ز بگیر توی اون سرما!! تا گرفتن غلط املائي در نوشتن ایات قران از دانشجویان ب*س*ی*ج*ی!! و خوابیدن بچه ها سر سمینارها و کلاسها و افتتاحیه!!!

(البته نزدیک بود ما هم شکار بشیم که طی عملیاتی موفق نشدن جناب اقای احمدی(همون مجری که فکر کنم اسمش این باشه!)..البته یه عکسی در حالی که از کنارمون رد میشد انداخت ها!ولی خوب نبود انگار!

بالاخره این جشنواره هم با تموم زحمت هاش و زیبایی هاش و دردسرهاش تموم شد...حالا فکر نکنین که همش بهم خوش گذشته ها!!!نه!

همون روز افتتاحیه حالم گرفت شد! اونم ناجور!!!!!!!!!!!!!

از همون روز دیگه قیافم داد میزد یه مرگیم شده! از همون روز دیگه اون ارام اولیه نبودم! درسته فقط یکی از بچه های اونجا باهام دوست بود٬ولی با بقیه هم جور شده بودم! اونا هم انگار فهمیده بودن من یه چیزیم هست!

نمیدونم چرا من اینجوریم! ناراحتی و مشکلم از روی چهرم مشخص و مشهوده! حتی اونائی که باهام صمیمی هم نشده باشن اینو میفهمن و میگن بهم! اینم یه مشکلیه توی خیل عظیم مشکلات!!!

نمیدونم شاید ناراحتی و عصبی بودن روزهای جشنواره حکمتی داشته...خدایا تو بهتر میدونی که...خدایا چجوری بگم٬تو که همه ی حرفهای منو نزده٬میدونی...اما شاید لازمه گفته شه!لازمه؟!

خدای مهربونم من الان خیلی سختمه! خیلی توی عذابم!خیلی سختمه!خیلی خیلی خیلی... برام قابل تصور نبود و نیست که اینهمه دلم توی عذاب باشه...اینهمه ...

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا٬صدامو میشنوی؟!من بازم اومدم و تنهام!بازم با دل پر از غمم اومدم پیشت... بازم دستمو بگیر و کمکم کن...

(((((((((((((طاقت ندارم!...اگه قرار بود اینجوری ابرو ریزی شه٬چرا گفتی به اطرافیانمون کمک کنیم؟! چرا تو دل ادما میندازی که وظيفشونه کمک کنن!حتی شده با صحبت و همدردی! حتی شده یه گوش بشن برای شنیدن حرف و صحبتهای یکی از همنوع هاش!!!

اگه اینطوره پس چرا بعدش یه جوری پیش میاری که اون طرف کمک کننده ابروش بره!؟؟خدایا مگه کمک بدون منظور اینهمه دردسر داره؟!

شاید هم داره! چون توی جامعه ی ما کمتر چیزی یا بهتر بگیم اصلا چیزی رو نمیشه بدون منظور دونست! اگه به یکی کمک میکنی٬یا میگن برای پول بوده!یا ازش خوشش میومده!یا کلی چیزه دیگه....!اره٬اشکال طرز فکریه که به جامعه ما غلبه کرده!

خدایا کمکمون کن تا بتونیم بدونه هیچ ترسی هر کاری رو که از دستمون بر میاد برای هم شهری!هم استانی! هم دانشگاهی و یا هر کس دیگه ای انجام بدیم....خدایای مهربونم نیت هر ادمی رو تو بهتر میدونی... اجازه نده ابروش بره! اجازه نده دلش بشکنه! اجازه نده اگه کاری کرده و برای رضایت تو بوده٬به غلط کردن بیوفته...اجازه نده...خواهش میکنم...)))))))))))))

 

--*!

خیلی این چند روزه خسته م!خیلی بهم فشار اومده! روحیه م زیر صفره! فردا هم که سر صبح کلاس دارم! نمیدونم چرا بازم با اکوشیده  برداشتم! کاش بشه عوضش کنم! با تموم خستگي هام نميدونم چرا اومدم و دارم مينويسم! اما لازم داشتم بيام و حرف بزنم...نه براي كسي!براي خودم...!!!!

يه چيزي:::اون قسمت داخل پرانتز رو براي درد و دل كردن من با خدا ي مهربونم نوشتم ...!

خیلی دلم حرف داره...اما مجالی نیست و...!

 

+ثبت شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت21:58توسط ارام | |

سلام

خب اومدم از یکشنبه تا الان رو بنویسم! اخه میترسم ثبت نکنم و به تاریخ و وقایع بر بخوره

این چند روز که نبودم٬نه اینکه نخوام بیام! نتونستم خودمو برسونم!!از بطرف باید بیشتر حواسمو جمع کنم و هوای خودمو داشته باشم که اخر ماه اینهمه پول از دستم نره و هم اینکه یکم باید قبل شروع ترم جدید یکم این اتاق اشفته رو سر و سامون بدم... 

هر چی بیشتر به این اتاق میرسم٬بدتر میشه اوضاع انگار! کلی دردسر داره بابا!همون جوری اولش تمیز تر و مرتب تر بود انگار! اینجوری از اولش هم بدتر و شلوغ تر شده!

بگذریم از مسئله ی اتاق...! 

خب دوشنبه یه روز خوب و یکم دلهره اور(بخاطر کارهای قایمکی!) و غیر منتظره(بخاطر یک دفعه ای پیش اومدنش) بود...خیلی خیلی غافل گیرشده بودم!!

گرچه همه ی این حس هایی که گفتم در زمان بسیار کوتاهی بوجود امد!!!

راستی دوشنبه قبل اینکه این حس ها رو حس کنم٬ سر صبح رفتم و عکس دندونم رو از دکتر گرفتم و رفتم دوباره پیش دکتر!! (خب این دکتر با اون دکتر فرق داره)که ایشون گفتن باید دندونای عقلت رو هر دو تا رو جراحی کنی!!!!!!!!(این قیافه ی من بود!!) اخه کج در اومده و دندون بغلش رو داره خراب میکنه!......!!!!!!جراحی؟! من میترسم!؟ واااای...

اخه خدای خوب من میخواستی بدی خب خوبش رو میدادی دیگه! نه یه عقل درست حسابی دادی! نه حتی دندونش رو درست دادی!(خدا جون گله ندارم٬هر چی تو بدی رحمت و اگه ندی حکمته! ولی اخه اینجوری هم بد شد دیگه.... باشه٬همین هم شکر)

میتونم یه نتیجه گیری کنم که اگه درست و حسابی عقلم سر جاش نیست!!بخاطر دندونامه!خب وقتی کجه٬عقلم هم عقل و لوج میشه!

درسته این نتیجه گیری٬آیا؟؟!؟

 

سه شنبه:

 در یک عملیات مفتحانه!!!(منظور عمل فتح کردن میباشد!) میخواستیم بریم دانشگاه!!٬که دوستمان گفت:مقداری صبر پیشه کنید تا خبرتان کنم! ما هم شنگول و منگول شدیم و منتظر!! تا خبر داد٬ که کلاس صبح تشکیل نمیشود!نیایید ای دوستان!Yah ولی ما به علت بیکاری و پاره ای از سوالات در ذهن و هم دلتنگی برای دانشگاه و دوست مصیبت دیده مان!! در وسط ظهر!! تصمیم به حرکت برای شرکت در کلاس عصر کردیم!!

(واای نفسم در اومد!بگو بچه٬ راحت بشین بنویس حرفت رو!خب لفظ قلم حرف نزنی هم چیزیت نمیشه!میشه!؟!)

داشتم میگفتم!!با نگار قرار گذاشتیم و رفتیم!(حالا من یه چیزی رو هم از خونه بار کردم دارم با خودم میبرم!!!!!!!!!!!!!) البته این چیز!! غیر وسایلی ست که همراهم هست!!(این یک چیز٬چیزیست خشنگ و دوست داشتنی و غیر مناسب برای دانشگاه!!)(توضیح بیشتر موجب ابروریزی و بد اموزیست!...بهمین دلیل از توضیح بیشتر معذورم!!)

خب!رفتیم٬نگار اومد و سوار ماشین شدیم...رسیدیم و مشکل را با گروه مطرح کردیم!!(مشکل همان نمره ی صفر محترم در کارنامه ی من و نگار بود! خبرش رو که قبلا داده بودم!!درسته؟!)ایشان(کسانی که در گروه نشسته بودن یعنی!)به ما قول مساعد جهت رفع مشکل دادن و فرمودن که بروید و باکی نداشته باشید و اگه درس سه واحدیست حدود ۲ نمره و ۴۰-۵۰ صدم به نمره ی معدلتان افزوده میگردد!!!!!!!ما با کمال احترام و در کمال ارامش از گروه خارج شدیم ولی بعد از بستن درب!!خوشحال از درست بودن معدل حدس زده ی خودمان!!(اخه من و نگار این حدس رو زده بودیم و برای همین از اول همون نمره ی+۲ رو در نظر میگرفتیم!! ---ولی خب! درسته بازم زیاد جالب نیست و بعدش از خودمان بخاطر عملیات ذوق و خوشحالی٬خجالت کشیدیم!!..ولی خب هرچی باشه از اون معدلی که الان توی کارنامه واسمون زده که خیلی بهتره!!)

وقتی کارمان انجام شد!!وخیالمان جمع!! به یاری دوستان شتافتیم و پیدایشان کردیم

اون دستم بود که گفتم مشکل پیدا شده براش!!اونم دیدم و غم عالم انگار ریخت توی دلم...رفتیم باهم تا بشینیم و ۳تائی حرف بزنیم...از بس گریه کرده بود دیگه اشکاش خشک شده بود و فقط بغض میکرد و توی چشماش اشک حلقه میزد....این بار بجای اون من و نگار بودیم که با هر حرفش کلی حالمون گرفته میشد و از تعجب دهنمون یه متر باز میموند!! خیلی خیلی بد بووووود....

خیلی بد و برای من شنیدن اون حرفا و اون برخوردها و اون حس ها خیلی بیشتر از نگار وحشتناک و دردناک بود...خیلی خیلی بیشتر...

زمانی که میخواستیم از هم جدا بشیم دیگه هیچ کدوممون نائی نداشتیم...اون با حرفاش که توی این چند روزه از بس تعریف کرده مثل رمان تعریفش میکنه ما رو تنها گذاشت...

میدونم کاملا فهمید که  من بیشتر و بیشتر از هر کسی از حرفاش ترسیدم و ناراحتم...میدونم که درک کرده از حرفاش کلی اوار توی دلم نشسته...خدای مهربونم٬لطفا٬خواهش میکنم٬عاقبت همه ی کارها رو ختم بخیر کن...راضی هستیم به رضای تو...ولی یکم هوامونو داشته باش.اگه اخرش اینجوری که دیگه چرا اونجوری شروعش میکنی؟!خدای خوبم.....رحم کن...منتظر رحمت بی اندازت هستم...

بعدش هم کلاسمون مثلا تشکیل شد و یکم اونجا نشستیم و گوش فرا دادیم!!!!!!

بعد از کلاس من و نگار توی اون هوا با دلای گرفته حال برگشتن به خونه رو نداشتیم...انگار نگار هم فهمیده بود حس و حالم رو...اخه پیشنهاد داد تا یه جایی رو پیاده بریم...با شنیدن این خبر کلی خوشحال شدم...اخه نگار اصلا پیاده روی دوست نداره!مگر اینکه با صنم باشیم و بخوایم بریم که و یه دسته گلی به اب بدیم... ولی کاش راه نمیرفتیم.همه اون مسیر بیشتر و بیشتر دلم گرفت...نگار میگفت بریم یچیزی بخوریم...ولی من با وجودی که گشنه م بود!حوصله ی نشستن نداشتم...به هر فست فودی میرسیدیم میگفت:این یکی خوبه!؟من یه ایرادی میگرفتم!خودمم مونده بودم چرا ایراد میگیرم و نگار هم که میدونه من الکی بهانه میارم چرا اذیتم نمیکنه؟!

نگار خیلی خیلی هوامو داره!میدونست من حال و حوصله ندارم و حرفی بهم نمیزد!

بلاخره شی*شه*گران رو اومدیم و رسیده بودیم تقریبا!! ولی بازم میل سوار ماشین شدن نبود! نگار ولی انگار خیلی گشنه اش شده بود!بدبختی اینه وقتی گشنه اش میشه فقط باید حتما حتما غذا بخوره! یعنی با تنقلات و پیراشکی و این حرفا نمیشه سر و ته قضیه رو هم اورد!ولی من یه چیز شیرین کوچولو هم باشه٬کافیه!

بالاخره رفتیم یه جای واقعا واقعا واقعا خنده دار!! یه مینی رستوران تابلو! شاید هیچ وقت هیچ وقت فکر نمیکردم که یه جای اون شکلی بشینم و غذا بخورم!اونم با نگار!! وای کلی مسخره بود!!!!!! خنده دار هم بود! البته نه غذاش بد بود نه جاش و نه هیچ چیز دیگه ای!! ولی خب بد بود دیگه!

همش اونجا بودیم یاد صنم می افتادیم!اگه اون بود باهامون که دیگه میمردیم!! وای خدایا چه لحظه هایی!با اون همه غم و غصه و اشفته گی! داريم و با ندونم كاريه من اون همه جاهاي خوب رو گذاشتيم و اومديم و اومديم و اومديم تا كجا!؟خب هر چي بود خورديم و بلند شديم و رفتيم!

باز هم پياده ادامه داديم.جالب بود كه نگار دادش در نمي يومد كه چرا داري منو پياده ميبري!

نگار خانوم گلم از همراهي و مهربونيت ممنونم...اخرش نگار گفت:تجربه ي جالبي بود امروز واسه ي خودش هااا...

 بعدش هم اومديم و رسيديم شهر خودمون...كلي موقع خداحافظي مونديم كنار خيابون و حرف زديم.البته قبلش رفتيم و من لباس انتخابيم رو نشونش دادم و اونم گفت خوب و شيكه... و من يكم خوشحال شدم...

اومدم خونه و حال و حوصله نداشتم!مثلا اومدم خودمو به بي خيالي بزنم!رفتم دنبال كار و استراحت!گوشيمم نگاه نكردم!اومدم ديدم خاموشه!!شارژش تموم شده و خاموش شده! گفتم مهم نيست!مگه از صبح تو چند تا تماس داشتي دخترجون!!!بذار گوشيت استراحت كنه!بعدش هم خوابيدم!البته مثلا! اخه اونقدر ذهنم اشفته بود كه نتونم بخوام! يه رمان برداشتم كه بخونم! دلم تنگ بود و حوصله نداشتم...گوشيم رو زدم به شارژ و روشن كردم...

از ادامه ي اون شب خاطره ي خوبي ندارم...نميدونم چجوري و از كجاش بنويسم...فقط مينويسم حس و حال كلافگي رو بروز دادن هيچ كمكي نميكنه! تنها باعث ناراحت و عصبانی كردن يكي ديگه هم شدم! هميــــــــــــــــــن!

بعدش هم بيخوابي تا 4 صبح و حرف زدن با خرس كوچولوم و يه حس حالت دوگانه بين بچگي و جووني و نگرانی واسه فرداهایی که تو راه هستن! اون شب بعد از مدتها بازم عروسك دستم بود!....

 

چهارشنبه:

خب قرار گذاشته بوديم نريم دانشگاه كه نرفتيم!يعني من دو دل بودم كه برم يا نه! ميدونم اكوشيده مياد سر كلاس! ولي چكار كنم از بس بيدار مونده بودم.سرم داشت منفجر ميشد و دلي نبود ديگه كه بخوام بگم ازش دیگه...

 

به اصرار مامان باهاش رفتم بيرون! اونم چه بيروني!! كاش نميرفتم و خونه ميموندم! برگشتيم ديگه سرم داشت واقعا منفجر ميشد...ديگه راه هم بزور ميرفتم!

نميتونستم حرف هم بزنم! اخه مامان متوجه شده بود كه ديشب تا اون وقت بيدار بودم و مثل ديوونه ها چند بار بالا و پايين كردم پله ها رو!

ديگه از كجا و از چي بگم؟!...

اها ديروز يعني همون چهارشنبه بعد از اينكه اومدم از بيرون.طي خبرهايي متوجه شدم كه براي دوست جونم يه مشكلي پيش اومده... اميدوارم زود و بدون دردسر مشكلش حل بشه...

خب ديگه همين...واي چقدر حرف زدم!

اگه كسي اومد و خوند و اينهمه وقتش رو گذاشت ممنونم.

راستي يه چيز مهـــــــــــــــــــــــــــــــم!

من از كسي دلخور يا ناراحت نيستم هاااا! اگه گفتم ميخوام حرفامو جم و جور كنم و بنويسم دليل خاصي نداره!اينم يه حرفي بود كه زدم و نميتونم ميشه بهش عمل كرد يا نه! اما اينكه بخاطر حرفي ناراحت شدم و اينو گفتم..نه! اينطور نيست!

خوشحالم ميشم نظرات همون چند نفر خاص رو ميبينم!

مثلا ميخواستم حرفامو جم و جور كنم اينهمه نوشتم!واي به حالم كه اگه نميخواستم!

 

واي يه چيز ديگه يادم اومد!

شايد تا چند روز پيدام نباشه و از شر نوشته هاي پر از روزمرگي من خلاص باشين(البته همون چند نفر منظورمه كه ميان و وقت ميذارن هاااا...)اگه زنده بودم ميام و ماجراهام رو مينويسم و بازم وقتتونو كلي ميگيرم!باشــــــــــــــــــــه؟

من نيستم يه وقت نكنه خونه ي دلمو تنها بذارين هاا...باشه؟

مراقب خودتون باشين(بيشتر همون چند نفر!)ولي اگه يكي جديد هم اومد بخونه...اونم مراقب خودش باشه خب!)

يا حق!.....

                                            آرام پر حرف!

 

+ثبت شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت14:9توسط ارام | |