تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

*انگار پای ثانیه ها لنگ میشود...

وقتی دلی برای کسی تنگ میشود...

 

سلام...

*قبلا گفته بودم٬سیستمم رو عوض کردم٬اهنگایی که بهشون عادت کردم٬پرید..بعدش نگار یه سری اهنگ بهم داد٬که فقط همونا الان تو سیستممه!!الان اونا شدن زندگی من...

*همون اهنگ:ماه من!!!...

+.....ماه من!غصه نخور٬مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه

کسی رو حرفش بمونه.

ماه من!غصه نخور٬گریه پناه ادماست

تر و تازه موندن گل٬ماله اشک شبنم هاست.

 

ماه من!غصه نخور٬زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه ادم نمیشه.

 

ماه من!غصه نخور٬خیلیا تنهان مثل تو

خیلی ها با زخم های زندگی اشنان مثل تو

 ....!!

 

*چند تا اهنگه دیگه هم هست...

+ارزوی من اینست...

 

 //

 

+قطره به دریا میرسه//پاییز به یلدا میرسه//به گوش دنیا میرسه//مجنون به لیلا میرسه...

قلبتو کلبه کن مرا

جنونتو به رخ بکش

من از تو رویامو میخوام...

 

به من نگو که سرنوشت٬چجوری بازی میکنه٬بزار که افسانه بشیم٬این منو راضی میکنه..

 

*یه اهنگی هست که وقتی میشنومش یه جوری حس بدی میاد سراغم...ولی نمیتونم نشنومش!!میخوام دلمو مجبور کنم که بتونه به همه چیز عادت کنه!!هر چیزی امکان وقوع داره...

اخه اینجوری که میگن٬هیچ چیزی محال نیست...متاسفانه....

 

+وقتی تو رو میبینمت

دیگه نمیلرزه تنم

دیگه به چشمام نمیاد ٬ نگاه مهربون تو

گفتی اگه دوسم داری ٬ قسم بخور به جون من

گفتی بهم دروغ نگو ٬زیر قراراتم نزن

 

دلم میاد..میخوام برم...

دلم میاد..میخوام برم.چون دیگه انگار اینجا نیست

توی شبای تنهایی هیچ نوری از تو پیدا نیست

 

به جون تو دیگه تو رو دوست ندارم

به جون تو میرم و تنهات میذارم

یا جای تو اینجاست

یا جای من

هر چیزی بلدی به جز عاشق شدن.....

 

*نقطه ی مقابل این شعر میتونه این یکی باشه...!

 

+تو مثل یه روز قشنگ افتابی //اومدی تو اسمون قلبم بتابی

اومدی از سرزمین ارزو

نقره ای تر از شبای مهتابی

تو مثل یه روز قشنگ افتابی //اومدی تو اسمون قلبم بتابی

بهانه ی ترانه ی ساده عاشقونمی

برای زنده بودنم

تو بهترین بهانمی....

 

... مگه میشه بی هوات٬لحظه ای نفس کشید

مگه میشه بی چشات٬ رنگ خوشبختی رو دید......

 

*نمیدونم چم شده که امروز اومدم و اهنگای این چند روز رو نوشتم...

اخه داشتم متنهای چند وقت پیش رو میخوندم٬اون پست مربوط به اون اهنگا رو دیدم٬گفتم بد نیست که اهنگای جایگزینشون رو هم بنویسم واسه خودم...

ممکنه سر همینا هم بلا بیاد...

 

*فقط ۱۸ ساعت تونستم تحمل کنم!!

 

*نمیخواستم تا حال و روزم اینجوریه دیگه اپ کنم٬اما دیدم نمیشه...

تصمیم گرفته بودم تا جائی که ممکنه٬کمتر تا وقتی اینجوری هستم٬بیام و روزنوشتامو بنویسم...

اخه اگه اینجوری ادامه بدم٬همش میشه غم و غصه...همش میشه حال خراب...

امیدوارم از عهده اش بر بیام...

 

*خدای من چرا من اینجوری ام؟

*۱و۴

 

ارام!

+ثبت شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت15:23توسط ارام | |

سلام

--*امروز خیلی زودتر از همیشه رفتیم دانشگاه....

--*خوب شد کلاس اول نگار تشکیل نشد٬وگرنه من از ۱۱ تا ۲ بیکار باید مینشستم!!

--*اخه صنم که گفته بود زود بیا٬خودش رفت با دوست جونش بیرون!!

--*امروز پول صنم رو دزدیدن!!!

--*برخلاف همه ی قبل کلاسمون تشکیل شد!!از ۴۵-۱ تا ۴۵-۳!!!!!!!!!!!!! به جای هفته ی قبل هم نگهمون داشت!!

--*توی کلاس با یه چیز خیلی معمولی(...) جا خوردم!!!

هنوز هم تو حالت شوکم!

دوست دارم اونی که اومده تو فکرم غلط باشه!امیدوارم...واقعا امیدوارم!!!!!!

بدیش اینه نمیدونم چطور باید از این حالت خارج بشم!!!!!!!!!!

خیلی حالت بدیه!! کاش هیچ وقت اینجوری نمیشد!کاش هیچ وقت به اینجا نمیرسیدم!کاش...

 

--*نمیدونم تا حالا تجربه کردی یا نه!اینکه یه اتفاقی می افته!!و تو نمیتونی ازش سر دربیاری!!نمیتونی درست بپرسی ماجرا چیه!اینکه تو مجبوری با کنار هم گذاشتن اتفاقهای اخیر به یه نتیجه ای برسی!!که تازه اون نتیجه جونت رو اتیش می زنه!!و تو حاضری جونت رو بدی ولی اونو باور نکنی.اینکه خودت این فکری که اومده تو ذهنت رو٬دوست داری حتی با یه دلیل مسخره و کودکانه بندازی دور٬اما حتی یه چیز مسخره هم به ذهنت نمیاد...

تا حالا شده اینجوری بشی؟

اگه نشدی٬امیدوارم هیچ وقت نشی!!اما اگه تونستی یه لحظه تصور کن من چجوریم الان!!

--*میتونم یه خواهشی کنم!؟هچ وقت هیچ کاری نکنین که یکی از اطرافیانتون این حس بیاد سراغش!

حتما الان میگی٬من که نمیدونم این حس اومده سراغش یا نه!!

درسته!اما هر چند روز یه بار اگه برگردی و به گذشتت و کارهات و حرفات یه نگاهی بندازی!اون وقت شاید بهتر تونستی بفهمی کاری کردی یا نه!!

که امیدوارم کاری نکرده باشی٬وگرنه الان یکی دیگه تو حس و حال منه!!!

--*یه پست توی یه وبلاگ خوندم٬خیلی خوشم اومده ازش٬دوست داشتم بذارم توی وبلاگم با لینک خود وبلاگ٬ازشون اجازه هم خواستم اما اثری از اجازه هنوز ندیدم٬امیدوارم بهم این اجازه رو بدن!

اون متن حرف دلم بود یه جوایی...

مخصوصا دعای پایانیش...کاش دعای من هم که همون بوده مستجاب شده باشه که من الان اینجای زندگیمه....

میخوام اون متن رو از طریق قسمت صفحات جداگانه بذارم توی وبلاگم!!!ولی طرز کار باهاش رو بلد نیستم!!یه امتحان کردم٬اون لینک رو کجا بذارم!مثلا اگه بخوام بذارم قسمت درباره وبلاگ!!!؟

--*دعا میکنم هر چه زودتر تکلیفم رو حداقل با خودم مشخص کنم!!

خیلی بده این شرایطی که الان دارم...تا دیروز و یا بهتر بگم امروز ظهر٬یجوری با خودم توی مرداب بودم٬اما از بعد اون اتفاق حس میکنم٬مرداب منو برده داخل خودش...حس میکنم دیگه نوک انگشتامم بیرون نیست که بتونم بیام بیرون...

دوست داشتم و دارم بیام بیرون..اما دیگه رمقی برام نمونده...دیگه حتی دوست دارم خدا بهم قدرت بده که فکر هم نکنم....

چرا کمکم نمیکنی بیام بیرون...!؟ 

 

--*

بغض ما نمیتونه//این سکوت رو بشکنه//مردم از دست سکوت//یکی مون حرف بزنه...

 

باز هم ارام نا ارام...

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت21:53توسط ارام | |

سلام

*مهم ترین و بدترین خبر!نرفتن من به مشهده!

خب حتما قسمتم نبوده...نمیخوام بیشتر در موردش حرف بزنم!

ترجیح میدم ساکت بمونم!!!!--ولی خیلی سخته تحملش!!کاش اصلا اسمم در نمی اومد...

فکر کنم خدا میخواست بگه٬فقط شانس نیست!لیاقت میخواد!!!

*منای عزیزم٬«ن لیاقت نداشتم برم!امیدوارم تو و اقای امیر مسئله تون به خوبی پیش بره...

*اقای علیرضا"combo4u"٬ ممنونم از زیارت قبولتون...اما قسمتم نبود که برم...

ممنونم!

*اقای علیرضا"سیاه و سپید":از شما هم ممنونم که اومدین...ولی من دیگه نمی رم که بخوام عکس بگیرم...گفتی کبوترهای حرم٬دلم خیلی بیشتر خواست که برم اونجا..

هر کسی لیاقت نداره بره اونجا...

دلم خیلی میخواست حداقل توی این شرایط بد برم ..اما انگار قسمت نیست...

 

*امام رضا(ع):هر کس که در غربت مرا زیارت کند٬جایگاهی در بهشت برای اوست...

((این حدیث امام رضا ست٬اما جمله بندیش رو نمیدونم!امروز جلوی درب مجتمع علوم پایه دیدم!صحبت بهشت بود٬حالا نمیدونم درست یادم مونده یا نه!--فردا یه نگاه مجدد میندازم٬اگه رفتم اونطرف..!))

*واقعا خیلی ناراحتم...اعصابم  هم خیلی خرابه...

*دلیل نرفتنم هم دلایل خیلی معمولیه!!

نیست اون کاروانهایی بود که میرفتن جنوب٬چی میگن بهشون!؟(از بس داغونم یادم نمیاد اسمش!)خیلی امسال تصادف کردن و بچه ها از بین رفتن٬بابا میگه خطرناکه...!!

همیشه مامان میگفت نه! این بار بابا!!

اما اینا همه حرفه!مهم اون قسمته!چون اگه اون بالایی میخواست جور میشد!

*امروز زرد قناری!!--نگار

*با صنم رفتیم و با صنم هم برگشتیم!!

امروز نگار هم صبح خروس خون!!با سرویس اومد!

*صنم سیم کارتم رو اکتیو !! کرد!؟!!--نرفتم واسه سند٬اخه بهم گفتن ربطی نداره به اون! از دیروز انگار شبکه ایرانسل مشکل پیدا کرده!!!

مردم رو هم از کار و زندگی انداختم!!اینم از خریدم!!!

*دیشب به این فکر میکردم که چه موقع سیم کارت خریدنم بود!!!؟

*اما مشکل اینجاست که من اول کار رو انجام دادم!!بعدش تازه اومدم در مورد چراش فکر کردم!! واقعا کارام مسخرست!

*امروز با سحر(سحر خودمون-نه صفر عاشقی!)کلی حرف زدیم...

هنوز همون مشکل سحر٬باعث ناراحتی میشه...خدایا کمکش کن.

*امروز سحر یکم از یه جاهایی حرف زد٬منم که دلم واسه خودم پر بود٬اون گفت٬هر دوتا سر صبح نشستیم و گریه!!

نگار مبهوت نگامون میکرد!

*خدایا سحر خیلی داره صبر میکنه ها...خیلی هواشو داشته باش...

*خدایا هوای همه رو داشته باش...

*با صنم کلی حرف زدیم...من بازم کلی خجالت کشیدم...اخه خب من نمیدووووووووووونم به خدا...من هیچی نمیدونم....!!!!

*صنم داشت شاخ در میاورد!!!(۱--)--حق هم داشت البته!!!ولی من واسه اینکه تابلو نشه توجیح کردم...!!!

*اینقدر بدم میاد وقتی خودم یه چیزی رو قبول دارم ولی نمیتونم بگم و مجبورم نقض کنمش!!

*اگه عقل داشتم و برنامه و سیاست و خیلی چیزای دیگه که الان اینجا نبودم!!

*

*۱ و ۱....

 

فعلا همینا...

+ثبت شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت19:31توسط ارام | |

سلام

*امروز ساعت ۳۰-۱۲ کلاس توجیهی برامون گذاشتن!واسه پروژه نرم افزار-ما هم دیر خبر دار شدیم و زود و برقی خودمونو رسوندیم دانشگاه!

توی راه هم کلی حرف زدیم و شانس اوردم من داشتم حرف میزدم و حواسم به رانندگی جناب!! نبود٬اخه داشت ما رو به کشتن میداد!چند جا نزدیک بود بمیریم و خلاص!

*اخه نگار طبق معمول دیر کرده بود٬من گفتم بیا برگردیم و نریم دیگه٬نمی رسیم!!!گفت نه با سواری میریم زود میرسیم!توی ماشین که رانندگی اقااااااااا رو دید٬میگه:میخواد ما رو ببره داخل کلاس!نگران نباش!

میگم که٬فقط شانس اوردم که روم به طرف نگار بود داشتم حرف میزدم!اصلا حواسم به جاده و جلوم نبود!اگه تصادف هم میکردیم٬قبل از اینکه متوجه بشم٬میخوردم به شیشه ی جلو  و تموم!

 

*رفتیم دانشگاه٬ساعت۲۵-۱۲ بود!اومدیم بریم فنی که دیدیم چند نفر واستادن دارن یه چند تا برگه رو میخونن!ما هم گفتیم ببینیم چه خبره!(مدیونی اگه فکر کنی فوضولیم!)خلاصه دیدیم بالای برگه زدن: اسامی زائرین امام رضا

ما همدیگرو نگاه کردیم!((از نوع شدیدا متعجبانه!!))

من گفتم٬نگار بیا بریم بابا ما شانس نداریم که!توی همین اوضاع و احوال!دیدم اسمم هست!!!!!!!نمی تونستم حرف بزنم!برام خیلی جالب بود که اسمم در اومده!اصلا فکرشو نمیکردم! اما اسم نگار نبود!همون جا دلمون گرفت...اون ذوقی که توی دلم یه لحظه حسش کردم٬دیگه اثری ازش نبود...

دیدیم داره دیر میشه٬سریع رفتیم سر کلاس!

*کلاس رو ۲تا دانشجو اداره میکردن!یعنی یکی در مورد تحقیق یه توضیحاتی داد٬اون یکی هم در مورد پروژه!!

البته چندان چیز خاصی از پروژه و کارایی که باید انجام بدیم هنوزم نمیدونم!!

حالا اون اقای میثم٬ایمیل شون رو دادن که اگه مشکلی داشتیم باهاشون مطرح کنیم!!

*بین صحبت های این استادیارها!!!خود جناب ساجدی هم وارد شدن و مراسم احترام!

*کلاس تموم شد!من و نگار رفتیم تا ببینیم اسم نگار ذخیره در اومده حداقل یا نه!اخه رفتن من بدون نگار یجوریه!از یه طرف مامان ممکنه راضی نشه!از یه طرف صحبت چند روزه٬اگه با هم باشیم خیلی بهتره!

اما به قول نگار٬امام رضا میدونه کی رو انتخاب کنه!

اخه نگار تقریبا هر سال با شرکت باباش میره!امسال هم احتمالا اگه خدا بخواد خرداد میره...

*رفتیم و دیدیم اسم نگار حتی برای ذخیره هم نیست!!

*تاریخش ۱ اردیبهشت٬یعنی یکشنبه و برگشت هم ۵ اردیبهشت که تا برسیم میشه ۶ام!

*نمیدونم هنوز مامان اینا راضی میشن یا نه!

*خدایا تا اینجا که همه چیز یهویی درست شده!حتی تو خواب هم نمیدیدم اسمم در بیاد!میشه بقیه اش هم درست در بیاد...!؟خواهش میکنم...

*من اولین بار وقتی کلاس چهارم بودم رفتم مشهد!!دومین بار هم اولین تابستون دانشجوئیم!یعنی تابستون۸۵!واگه این یکی جور بشه٬میشه سومین بار...ولی اولین بار که بدون مامان اینا میخوام برم!

*یکی همیشه میره!یکی مثل من...

یه مطلبی نوشته اقای علیرضا٬کاملا معنی همینه!!

*اومدیم شهر خودمون٬نگار باید میرفت google و تحقیقش رو تحویل میگرفت!رفتیم اونجا٬یه سیستم گرفتیم تا کارش تموم شه!حوصله نداشتیم اونجا واستیم تا اماده شه!

نگار وبلاگش رو اپ کرد!!ترانه خیلی قشنگی رو واسه اپ انتخاب کرده بود...من واسش تایپ کردم!!من داشتم مینوشتم کاملا احساساتی شده بودم...

نگار پرسید٬تو چرا اونجوری میخونیش حالا؟!

من:سکوت!!!!

*رفتیم شلوار نگار رو از خیاطی گرفتیم!

*میخواستم سیم کارت ایرانسل بگیرم!همه جا قحط اومده بود!۳بار منصرف شدم...!نیست ساعتی که رسیدیم اینجا بد بود٬همه جا بسته بود!

اخرش رفتیم لاکانی٬یه جا دیدیم بازه٬میگم:قیمتش ارزون شده!درسته؟!

میگه:اره!ولی ۱۰ تومنی هم که میگن نیست!!!!!!!!

من:پس چرا اونجوری اعلام کردن!؟

اقاهه:......."یعنی٬حوصله نوشتن دلیل هاشو ندارم!!""

یه چند تا سیم کارت اورد تا من یه شماره رو انتخاب کنم!هیچ کدومش یکم هم رند نبود!!!!!!!!!اخرش هم یکی رو برداشتم!

فتو کپی شناسنامه هم نداشتم با خودم!هنوز سند نزدم!

*یه چیزی تا سند نزنیم نمیشه ازش استفاده کرد!؟ایا؟!

نمیدونم چرا همونجا از اقای فروشنده نپرسیدم!!!((اخه یکی که تا حالا از این کارا نکرده و هیچی سرش نمیشه٬واسه خودش بیخود میکنه میره تنهایی سیم کارت بخره!))

*فردا دیگه کلاس عصر نداریم!مطمئنم! برگشتیم اینجا میبرم تا سند بزنیم!

*سند!؟!میگم سند خندم میگیره!

*یه چیز مهم!!

بعد از کلاس دیدم انجمن بازه!داشتم میرفتم به سمت درب انجمن٬دیدم جناب ح*ر داره از درب فنی وارد میشه!!اما واسه خودم نذاشتم٬میخواستم قبل اون برم انجمن!که به هر صورت رسید!! فقط میخواست یه کاری کنه که سلام کنم!!ولی نگار اصلا!انگار نه انگار!!بعدش هم چون نگار از قبلش گفته بود که اونجا اصلا حرف میزنه٬من همه ی مشخصات رو دادم و برنامه ها رو تحویل گرفتم!!

۲تا cdما رو بهمون دادن!ولی بدون پلاستیکی٬کاغذی٬چیزی!!!!!!!من یکم موندم دیدم دارن نگام میکنن٬۲تا cd به دست٬اومدم بیرون!!

یه قدم نرفته بودم برگشتم دیدم اینا همونجوری دارن با تعجب نگام میکنن٬گفتم شاید باید پولش رو به اینا بدم!!پرسیدم٬گفت نه!با همون خانومی که اورده باید حساب کنین!!

 

*۲۴ ام٬در حقیقت بامداد ۲۵ ام٬ روز((یا شب!؟))خوبی نبود!!مردم!

*۲۶ فروردین!- شد یک ماه تمووم!!

 

*فکر کنم امروز رو کامل گفته باشم...

+ثبت شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت20:1توسط ارام | |

سلام

+ظهر داشتم میرفتم دانشگاه٬ وقتی رسیدم شهر دومم!!دیدم یه خیابون رو پارچه بارون کردن!چند تا از پارچه ها رو همونجوری که داخل ماشین بودم خوندم!

بیشترشون سخنان اقای احمد*ی*نژ*اد بود در مورد انر*ژی*هس*ته ای! یه نوشته توجهم رو جلب کرد!یعنی یه جوری بود!

""ما سر سوزنی از حق خود را دفاع خواهیم کرد""!!!

من تا حالا این جمله رو این شکلی نخونده بودم!اینجوری هم معنا میده انگار ولی من بیشتر یه جور دیگه شنیده بودم!واسه همین جالب بود برام!!! 

+شانس اوردم! البته شاید!یه چیزی توی همون زمینه ها واسه نگار تونستم پیدا کنم!بهش دادم!امیدوارم بتونه ازش استفاده کنه...

خداکنه از دلش در اومده باشه...

+امروز با از اون سرویس جدیدی که واسه دانشگاه گذاشتن برگشتیم!شاید هم جدید نبوده!ما که اولین بار بود سوارش میشدیم!

+میوه هامونو اونجا جا گذاشتیم!!

+با نگار دنبال google بودیم و نمیتونستیم پیداش کنیم!((نمیدونم چرا گیر داده بود حتما باید بریم اونجا!!))

داشتیم دیگه خیابونو تموم میکردیم!!آدرسمون درست نبود انگار!جلوی "سرای-جهیز" بازم چشمام به جمالشون*روشن شد!خدایاااااااااااااااا من چقدر بد شانسم!؟

حالا مامانش مونده ۱ ساعت میخواد سلام و احوال پرسی کنه!بابا من با تو چه سلام و علیکی دارم!!شانس اوردم خودش برنگشت!شاید هم برگشت و من متوجه نشدم!

حالا میخواست از مامان و بابا و همه بپرسه! اخه خانوم محترم!شما همین ۲روز پیش دیدیشون توی عروسی که!!خوبن!

حالا از کنارشون رد نشده!نگار میگه کی بود!؟

منم به شانس بدم لعنت میفرستادم!خدایا٬این حقم نیست هااااااااااااااااااا٬خیلی داری باهام سخت تا میکنی!!

+اومدم خونه٬عمه خانوم زنگ زد و واسه پاتختی دعوتمون کرد!احتمالا دختر عمه محترم هم باهاشون بوده و منو دیده که عمه خانوم زنگ زده!

+مامانم هم خدارو شکر گفت احتمالا ما نمی اییم!بابام هم گفت خوشم اومد اونجوری گفتی!

""من:--از بابا بعید بود!-منم از بابا خوشم اومد!!""

+واسه خاطر قضیه "امیر"٬انگار بابا هم دل خوشی دیگه ازشون نداره!

+اینکه عمه زنگ زده مطمئنم واسه این بود که حتما اونا سراغمونو میگیرن و عمه میخواست اینجوری از سر خودش رفع ش کنه!

**+

هنوز از انجمن cdهای اموزشی رو نگرفتیم!یعنی اونا نیستن!!

 

 

+**+

۲ روز دیگه میشه ۱ مــــــــــــــــاه!!

+I Love You

 

ارام...

+ثبت شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت19:59توسط ارام | |

 

سلام

ديروز هم گذشت!

سخت بود برام ولي گذشت...

اگه از اولش بخوام بگم٬بايد از ساجدي بگم و نرم!اما چيز مهمي كه بود٬پيامك سحر بود وسط كلاس!!كه درسته به من ارسال شد٬اما حاوي خبر مسرت بخش واسه نگار بود!!

ديگه نگار داشت ميمرد!حالا مگه كلاس تموم ميشه!

بعدش هم مجبور بوديم با استاد سر موضوع پروژه حرف بزنيم كه اين يعني بيشتر بايد ميمونديم و نگار داشت ميمرد!

اخرش اون زودتر رفت بيرون و من و نسرين پروژه رو انتخاب كرديم!

پروژمون شد: اژانس!!

نميدونم حالا بايد چكار كنيم! اصلا چي كارا بايد انجام بديم!اما انگار بايد يه چيزي انتخاب كنيم كه بشناسيمش تا حدودي!هر چيزي كه ميگفتيم يا يكي انتخابش كرده بود!يا ما در موردش اطلاعاتي نداشتيم!

اولش ميخواستيم مكانيسم داروخانه رو انتخاب كنيم!اما واسه همون اطلاعات كم ترسيديم!كتابخونه كه قبلا بچه ها انتخاب كرده بودن!مدرسه!مهدكودك!

من گفتم نيروي انتظامي٬اطلاعات ميتونستم كسب كنم اما خيلي گسترست نيروي انتظامي واسه همون از خيرش گذشتيم!اخرش شانسي گفتيم اژانس كه استاد گفت باشه...

ما هم خوشحال!

در اين فاصله هم نگار به ماموريتش رسيد!

۱ ساعت بيكار بوديم واسه كلاس بعدي! اخرش رفتيم و نشستيم اما استادمون نيومد!منم كه ميخواستم قبل كلاس ۲ برگردم!اما نگار گفت:تو كه تا ۱ ميخواستي بموني٬پس بمون!

اخرش هم موندم!

توي اين فاصله همش ميرفتيم انجمن٬هميشه باز بود هاااااااااااااااا٬حالا امروز ما باهاشون كار داشتيم هيچ كدوم نبودن!

اينقدر اعصابمون خراب شده بود!

اخه بچه ها ميخواست cd های پایگاه رو رایت کنن و بزارن اونجا تا بریم بگیریم!اما اینا پیداشون نبود!

توی همین اوصاف بودیم که رفتیم باز دیدیم بسته س!یه لحظه کپ کردیم!داشتیم می اومدیم بیرون٬دیدیم یکی از بچه ها کلی cd دستشه و داره میاد!

من یکهویی ازش پرسیدم:اینا واسه پایگاه ست؟

بیچاره تعجب کرد٬گفت چطور؟واسش توضیح دادم٬اونم گفت اره٬اگه اسمتونو نوشتین٬این یکی از اون سریcd هاست!

بالاخره یکی ازcd هامونو گرفتیم!بعدش رفتیم سلف!

نگار شیطون رفت تو جلدش و مراسم فیلم برداری و قایم موشک بازی مون شروع شد!

اخرش هم ادامه پیدا کرد تا اکباتان!!

بعدش هم من میخواستم بیام خونه تا به ارایشگاه و عروسی برسم مثلا!!!منتظر اتوبوس بودیم(با نگارـ مثلا!!)یک دفعه بنا به خواست نگار(!!)رفتیم ایستگاه تاکسی!حالا ما در اصل نمیخوایم ماشین بگیریم!تا رفتیم٬بین این همه جمعیت٬ماشین اومد جلوی پای ما واستاد!!!!!!!!!!!!!حالا دیگه هیچ کسی هم نمیاد بره!همه منتظرن ما سوار بشیم!!

بالاخره ما سوار شدیم!نگار ناراحت!(واقعا شانس!؟)اومدیم وسط شهر!میگم:نگار٬نمیخوای کلاس بشینی؟ میگه:نمیدونم!؟دوباره برگردم!؟تو هم باهام بر می گردی دانشگاه؟

اخرش قرار شد٬برگرده باهام خونه!!!!

انگار من نباشم این بچه دانشگاه نمیره!

حالا هر دقیقه گوشی شو نگاه میکنه٬میگه مرسی!!(واسه خاطره ماموریت ممهمی که اینجانب تنجامش دارم-خودمم نمیدونم چطور شد قبول کردم...!)

بعدش هم اومدییم خونه هامون!

من و سحر رفتیم ارایشگاه!قبلا رفتیم خشکشویی تا دامنم(همونی که مامان سارا برام درست کرده بود)رو تحویل بگیرم!اینقدر اون اقاهه اونجا مهربون بود...

بعدش هم خب ساعت ۷ رفتیم عروسی!

همون جای قبلی بود ولی اینبار مختلط!!جمعیت هم خیلی زیاااااااااد بود!یه سالن اجتماعات مگه چقدر جا داره!خب معلومه کم میاد!

راستی:اون عروس دفعه قبل!یعنی خانم پسر عمه م!که خیلی چاق بود سر عروسیش!با کت و دامن دیدمش٬اصلا انگار یه ادم دیگه بود!خیلی لاغر بود!بیجاره لباس عروسیش اونجوری چاقالوش کرده بود!این بار ارایشش بهتر بود٬خیلی خوشگله...

ولی دختر عمه م خوب شده بود!خشگل شده بود...

+اهنگی که با هم رقصیدن٬هر ۲تا اهنگ اول مخصوص "امیر"بود!!((واقعا یعنی شانسی در اومده بود؟!)عمه حاجیه و زن عمو سهیلا برگشتن و ما رو نگاه کردن!!بابا یه لحظه گفت:کجایی امیر!!

+امیر-پسر یه عمه ی دیگمه!!

 

ولی با اینکه ما دیرتر از معمول رفته بودیم٬ اما ساعت برام نمیگذشت!خیلی سخت بود تحمل این عروسی برام!شاید هر کس دیگه ای هم بود براش سخت میشد!

اما نه! هرکسی نه!

همین دختر عمه م براش انگار اصلا سخت نمی اومد!! اون که شرایطش خیلی افتضاح تر بود تا من!!

به شخصیت و روحیه افراده!!هر کسی بنا به روحیاتش!به وجدانش!به اخلاقش!

--*

نمیدونم ماجرا رو کامل بنویسم اینجا یا نه٬هر چی باشه اینجا جدا از دفتر خاطراتم٬یه صفحه ی عمومی هم هست!

الان اگه یکی این چند خط رو خونده باشه٬مطمئنن نمیتونه درک کنه چرا واسم این عروسی سنگین بوده!حق هم داره!

نمیدونه چرا خودم رو با دختر عمه م مقایسه کردم!!((در صورتی که اصلا اصلا شرایطمون با هم یکی نبوده-اما از لحاظ تحمل کردن چرا!!--البته فکر میکنم!

نمیدونه چرا گفتم اهنگ مخصوص امیر!

چرا توضیح کامل ندادم که چرا بابام گفت:کجایی امیر!؟

شاید نباید از اولش حرفش رو میزدم و یا شاید هم باید کامل تعریف میکردم!

نمیدونم....

ولی حس میکنم این حادثه٬این اتفاق٬یا شایدم این چیزی که بهش میگن:قسمت٬همیشه یادم میمونه!-همیشه اینا رو ببینم٬یادم میاد!-واسه همونه شاید که نمینویسمش!))

 

چیزی که عروسی رو برام قابل تحمل میکرد٬ smsهای دوست جون بود!من اولش فکر کردم اون میدونه عروسی هستم!و شاید هم حدس زده عروسیه کیه(واسه خودمم جالب بود این فکر!اخه اون چجوری میخواست حدس بزنه!!درسته قبلا هااا یه چیزی بهش گفته بودم٬ولی دلیل نداشت اون یادش بمونه!اما اون لحظه خوشم میومد اونجوری فکر کنم!باوجودی که مطمئن بودم اینطوری نیست!!) که اینجوری داره بهم کمک میکنه تا فضای اونا قابل تحمل بشه...

اومدم خونه٬ smsزدم که من از عروسی اومدم!گفت:نمیدونستم عروسی هستی!عذرخواهی کرد...

اما نمیدونست که حداقل خوندن اس ام اس های اون یکم از جو اونجا دورم میکرد!!...

بهش گفتم٬اما نمیشد با sms توضیح بدم که چرا جو برام سنگین بود!گفتم سر یه فرصت مناسب میگم٬که گفت نمیخواد!

همین دیگه...

اینم از عروسی و پنجشنبه...

 

+یه کاری کردم که امیدوارم شنبه بتونم جمع و جورش کنم!وگرنه پیش نگار شرمنده میشم!خدا کنه بتونم

 

+

""ماه من!غصه نخور٬زندگی جذر و مد داره

دنیامون یه عالمه ادم خوب و بد داره

 

ماه من!غصه نخور٬همه که دشمن نمیشن

همه که پر ترک٬مثل تو و من نمیشن.

 

ماه من!غصه نخور٬مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه

کسی رو حرفش بمونه.

ماه من!غصه نخور٬گریه پناه ادماست

تر و تازه موندن گل٬ماله اشک شبنم هاست.

 

ماه من!غصه نخور٬زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه ادم نمیشه.

 

ماه من!غصه نخور٬خیلیا تنهان مثل تو

خیلی ها با زخم های زندگی اشنان مثل تو

 

ماه من!غصه نخور٬ زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی٬شاید٬فردامون باشه بهشت...

 

ماه من٬غصه نخور٬زندگی بی غم نمیشه!

اونی که غصه نداشته باشه٬ادم نمیشه

ماه من!غصه نخور٬دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم

تو هم جــــــــدا٬منم جدا""

 

+اگه این پستم خیلی بد نوشته شده٬لطفا هر کسی تا اخرش خوند٬بهم بگه...

ممنونم وقت گذاشتی و خوندی...

+ثبت شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت16:6توسط ارام | |

خب یه سلام دیگه!

امروز دو تا سلام گفتم .این همه راه رفتم!استاد تشریف نیاورد...داشتم دیوونه میشدم!

خیلی طول کشید تا نگار رو پیدا کردم...!

فقط یه چیزی که از عصبانیتم کم میکرد این بود که کلی ذوق مرگ بودم تا یه خبری(نگار عاشق اون خبره!)رو بهش بدم اما مگه گوشی شو جواب میداد!منم هول کرده بودم!میخواستم سریع خبر بدم!اول به خودش زنگ زدم دیدم بر نمیداره!صنم هم همین طور!گفتم شاید داخل ساختمونن و خط نمیده! شاید اس ام اس بره!به این امید به هر دو اس ام اس زدم!(که اشتباهی یه نسخه هم واسه دوست جون send شد!-وقتی میخوای یه اس ام اس نره٬اینقدر زود میرسه که نگو!)

خلاصه نگار رو پیدا کردم!خبر رو دادم!اما یکم دیر شده بود!اونجوری که باید میشد نشد...اما بالاخره شد!در نهایت نهایت!....

اخرش هم اومدیم و سوار اتوبوس شدیم و منتظر شدیم تا پر شه و بیایم خونه...!

 

 *((امروز کولاک کردیم٬مخصوصا من!

حالا اینکه چیکارا کردیم!خیلی مفصله!اما واسه اینکه بعد ها یادمون بیاد نکته نکته میگم!

* بستن مدار

*اتاق سارا اینا

* ساختمون علوم پایه

*کوچولویی های پوریا**

*و ....))

 

*هنوز نمیدونم چرا سیستمم امروز صبح اونجوری شده بودااااااااا!برام خیلی عجیبه!چرا اونجوری شد!اینبار ویندوزم کلی برنامه داشت...نمیشه کاری کرد که خوب بشه!فقط میتونستم "ویندوز تسک" رو بیارم!

 

*هنوز مامان سارا دامن م رو نداده!روم هم نمیشد زنگ بزنم!به هر صورت زنگیدم و سارا خدا رو شکر خودش برداشت و گفت که تا یه ساعت دیگه برم تحویل بگیرم...!امیدوارم کامل اندازم باشه و تنگ و گشاد نباشه که بازم کارم بخوابه و به فردا بکشه!

 

*فردا دوباره اول سر صبح کلاس داریم...اونم یکسره! اما فردا که من بعداز ظهر رو قیچی میکنم!!

 

*مهندسی نرم٬ Quiz داريم...

 

* ویندوزم از دست رفت٬فقط یه خوبی برام داشت!!اونم اینکه همه اهنگایی که این روزا بهشون پناه میبردم از دستم پریدن!

 اره! بهتر شد!آخه از بس بهشون داشتم عادت میکردم٬احساس میکردم دارم بهشون اعتیاد پیدا میکنم!واسه همون دیگه سی دی هامو زیر و رو نمیکنم تا پیداشون کنم!(البته تا الان سعی کردم!!)

 اما تمام لینکایی که برام جالب بود رو از دست دادم!!

 

*امروز نگار یه cd داده٬از خواننده های مختلف!فکر کنم الان موقع اینه که به اینا معتاد شم!

 

*خدایا اخر و عاقبتم رو ختم به خیر کن!!

من دوست ندارم معتاد بشم......خدایا خودت کمکم کن...

 

*امیدوارم امشب و فردا هم بتونم اون تصمیمم رو بازم انجامش بدم..!

 

*یه هفته وقت دارمSQL یاد بگیرم!اولش که صدا و تصویر هماهنگ نبود!الان هم که موفق شدم و نصب کردم اون اموزشی ها رو!ادم دیوونه میشه تا بشینه و گوش کنه!۶ تا سی دی ه!!!!!!!!!!!منم حوصله م سر میره!!!

خیلی زیاد مبحث هاش! که توی این زمان کوتاه استرس اور میشه!

حالا فردا باید بریم و خود برنامه رو از انجمن علمی بگیریم!!(یه بار انجمن علمی بدردمون خورد!)امروز یادمون رفت!امیدوارم فردا یادمون نره!!

 

**هنوزم احساس میکنم٬یه چیزی درست نیست!حالا اون یه چیزی چیه!رو خودمم نمیدونم!اما همین که قبول دارم یه چیزی سر جاش نیست٬خودش مهمه!نمیدونم تو(؟!) هم به این باور رسیدی یا نه٬فکر میکنی اوضاع مثل همیشه ست!؟

فعلا همینا...

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت19:32توسط ارام | |

سلام

 فکر کنم دیرم شده...

اخه امروز صبح اومدم دیدم ویندوزم هیچ کدوم از ایکن ها رو نداره!اصلا هیچی نداره!فقط نشانگر موس توش میتونه حرکت کنه...

باز هم همه ی اطلاعاتم دود شد!؟

چرا اینجوری شد؟خدایاااااااااااااااااااااااااا

ولی بازم این یکی ویندوز رو توی یه درایو دیگه نصب کردم تا شاید یه جورایی بشه اونو برگردونم!ولی فعلا از کسی در این رابطه کمک نگرفتم!

 

در مورد دیروز هم کلی حرف دارم!

دلم الکی خوش بود!کلاس بعداز ظهرمون کاملا پابرجا بود!!!!!!!!!!!!اونم ۴ ساعت!

ولی از جلسه اول خیلی خیلی بهتر بود!

صنم رو دیدیم!من صبح با صنم رفتم دانشگاه!

کلا روز جالبی بود...

بابای نگار اومد دنبالمون.منم تا فلکه اوردن!

 

بازم حرف هست اما دیرم شده...شاید بعد از دانشگاه بیام و بنویسم!اگه حوصله ش بود...

ساعت ۳۰-۱ کلاس دارم!

واسه یه کلاس شنبه و چهارشنبه م رو از دست میدم!اونم بدترین ساعت ممکن در روز!

 

*دیشب به اون قولی که به خودم داده بودم٬عمل کردم...از شنبه که با نگار بیرون بودم و داشتیم وقت تلف میکردیم واسه کلاس نگار٬ تصمیم گرفته بودم ولی نشده بود که عملیش کنم٬ ولی دیشب شد!

خوب بود فکر کنم!

همونجوری که فکر میکردم!

 

*فردا عروسی

 

 

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت11:51توسط ارام | |

یه سلام دیگه

(راستی چرا من اول نوشته هام سلام میکنم؟!فکر نمیکنم نوشته هام رو کسی بخونه که من اولش مینویسم سلام!!

یکم دربارش باید فکر کنم!

اینجا دفترخاطرات منه!لازمه اول هر برگش سلام بنویسم؟!...)**

 

خب بگذریم!

دیروز قرار بود صب (صبح!)بلند شیم بریم خرید! اما از اونجایی بنده تقریبا ظهر بیدار شدم!دیگه نشد بریم!

در نتیجه ساعت ۵ بود که به این نیت اماده شدیم!!

در همین راستا٬خاله خانوم زنگ زد و گفت که همراهیمون میکنه!!

بیشتر نیتمون از این بیرون رفتن٬

--عینک واسه من(همون عینکی که پسندیدم با نگار٬ولی قیمتش یکم ارزون تمو میشه!!)

--یه لباس خخشنک(قشنگ!)واسه من٬اونم برای عروسی(تا اون موقعه ای که میخواستیم بریم بیرون هنوز زمان دقیقش معلوم نبود برامون!!فقط باد خبر اورده بود یه ۵شنبه ای هست!!همین نزدیکیها!!)

--در صورت نبودن لباس٬گرفتن پارچه ای که با کت م جور در بیاد!(حالا اون پارچه واسه شلوار باشه یا دامن فرقی نداره!!ترجیحا دامنی باشه!!)

رفتیم و رسیدیم مرکز شهر!هرکدوم از این چیزایی که مد نظر منه٬یه طرفه!!اون عینکه رو سبزه -میدون دیدم!!اول رفتیم اون طرف!مامان دیده میگه خیلی فرم ش نازکه خانوم! بعد رو میکنه به خاله: نیست؟خوبه؟

خاله هم گیر ۳پیچ!!!بیا از این مدلا بگیر!!از اونایی که بغلشون سیاهه!یا اونایی که تقریبا تمام فرم ه!!و یه جورایی جدیده!

منم که این روزا تا یه چیزی بر خلاف نظرم باشه بغض میکنم٬داشتم میمردم!تو دلم میگفتم:اصلا کی به خاله گفته بیاد با ما! من حوصله ندارم تو کارای من دخالت کنه هااا!

میگم: من اگه بخوام با فرم بگیرم٬اصلا پولم رو خرج نمیکنم! با فرم دارم که!

مامان:اخه الان دیگه کسی بدون فرم نمیگیره!هر کسی داره از قبل داره!!!

من:سکوت!!

مامان:بذار پس واسه تابستون!

من:سکوت!!

مامان:خب هر چی دوست داری!میخوای بگیریمش!زیاد تموم نمیشه که!گفتی کلا چقد درمیاد؟!

من:سکوت!!

تو دلم:اولش میزنن تو ذوق ادم بعدا میگن خوب بگیر!چرا این روزا من باید این قد دل نازک باشم!خوب چیزی نگفت که!اون صلاحت رو میخواد جونم!فعلا فکرت رو منحرف کن سر لباس!!

--حتی از دوگانگی خودم هم متعجبم!

 

رفتیم داخل پاساژ!یه دامن دیدم٬میگم:مامان این چطوره!؟میگه:خوبه ولی واسه عروسی مناسبه؟!نمیدونم!

رفتیم داخل!خانوم فروشنده:اره٬اینا بعد از عید برامون اومدن!با این بلوز هم ست میشه کردش!!

بلوزش در اصل تاپ بود!هیچی نداشت!دامن به اون سنگینی اصلا با اون ست نمیشد!!چون رنگش با هم یجورایی می اومد فقط میگفت سته!!وگرنه اون تاپ بدرد عروسي نميخورد!

از خیر دامن گذشتم!

مامان اینا از یه بلوز خوششون اومد!هر دوتا خریدن!مامان یه جورایی رنگ نقره ای!خاله هم طلایی!!!!!!!!!البته مدلهاشون فرق میکنه!--هنوز هم نمیئونم رنگون دقیقا چه رنگیه!

خوبه واسه من اومده بودیم!!

راستي٬در همون بين رفتيم اونطرف يه روسري خكشل واسه خودم خريدم!با همه ي لباسها فكر كنم ست شه!--روسري م رو دوست دارم!مامان متعجب نگاه میکرد!اخه کم پیش میاد من یکدفعه یه کاری کنم!الان هم یکی از اون وقت ها بود!

+این روزا مامان فهمیده یه مرگیم هست٬اصلا خدا رو شکر کاری به کارم نداره!

رفتیم پارچه فروشی!!زمین و زمان رو گشتیم!ولی نه!!!نبود!

خاله:ولش کن٬یه چیزی بپوش!دیگه نمیخواد بگیری!!

من داشتم منفجر می شدم!!بابا من که این روزا اعصاب ندارم! با من حرف نزن!یه چیز میگم بعدش بد میشه!!! اما همونجوری تکرار میکنه و ادامه میده!!

اما خاله ول کن نیست!!

من:خاله جونم!حتما لازم دارم که اومدم دنبالش!اگه نه که ...!

خاله:دخترم٬این روزا یه جوری هستی ااا٬جون خاله طوری شده!؟بگو!

من:طوریم نیست!ببخشید اگه تند حرف زدم!

خاله:نه!جونم!تند چیه٬ولی میگم انگار طوری شده!آره؟!......

هیچکی حرفی نزد!!!

اخه چی بگم من!(ولی خودمونیم خوب جواب خاله رو دادم!اصلا هم تند حرف نزدم!اما چون تا حالا جواب غرغر کسی رو نداده بودم٬خجالت کشیدم و معذرت خواستم!!---البته اونم تقصیری نداشت٬بچه ها تلفن پیچ ش کرده بودن!میخواست زودتر برگردیم!)

+

اومدیم خونه٬دلم طاقت نیاورد از مامان پرسیدم٬که با خاله اونجا بد حرف زدم!؟نکنه ناراحت شده باشه؟!

ولی مامان گفت:نه!بد حرف نزدی!اما وقتی من تصمیم گرفتم برات پارچه بگیرم٬پس خودم میخریدم٬لازم نبود توضیح بدی!اون هم دیدی که میخواست بره زود خونه اونجوری گفت٬ببینه تو چی میگی!

اخرش رفتیم یه جایی که تا حالا نرفته بودیم!اونجا یه رنگ شبیه پارچه ی کت من داشت!ولی خیلی شل و ول بود پارچه!!مجبور شدم آستر(آصتر!؟)بگیرم!!

(کتم صورتی ه با يه چند تا خط طوسی!که قبلا دامنش طوسی بود!اما از اونجایی که دامنش بد دوخته شده قابل استفاده مجدد نیست!--اها یقه و سر استین کت م هم طوسیه!)

کاش زودتر بلوتوث سیستمم رو درست کنم!میخوام عکس وسایلم رو بذارم تا بعدا ها اومدم یادم بیاد و ذوق کنم!

ميگن ادما كه پير ميشن خيلي چيزا يادشون ميره!ميخوام حداقل چيزيي كه دوست دارم رو يادم بمونه!خودم فكر ميكنم كه ادما كه پير ميشن چيزاي خوب رو يادشون ميره ولي چيزاي بد هميشه يادشونه!غم و غصه ها يادشون ميمونه...كاش بر خلاف اين باشه!وگرنه كه پيري و جووني من يكي حداقل!كه فرقي برام نداره!الان هم همين طوريم!

خلاصه...اومدیم خونه!

من توی راه توی فکر که کی(چه کسی)باید برام بدوزه اینو!کی(چه زمانی)عروسیه!؟میرسه یا نه!؟

+

داشتیم میرسیدیم خونه که دوست جون میس داد!!(اون وقت روز! میس دوست جون!؟ شگفت انگیز بود!)

 

اومدم خونه و گوشی رو برداشتم و سارا رو گرفتم!((سارا همون دوستمه که شهریور براش تو اون وبم تفلد گرفته بودم!مامان سارا خیاطی میکنه!ولی سرش همیشه خیلی شلوغه!ولی کارش خوبه..اما به دلیل همون شلوغی ما کمتر میریم اونجا واسه خیاطی!--نشون به اون نشون که از تیر پارسال یه چادر دادیم برامون ملی بدوزه٬که من یا سحر(تقریبا هم قد هستیم!)واسه محرمی!زیارتی!جایی استفاده کنیم شايد!ولی هنوز که هنوزه اماده نیست!فکر کنم گم شده پارچه مون!!))

خب داشتم میگفتم!گوشی رو برداشتم٬اما مامان سارا گوشی رو برداشت!منم اولش نمیدونستم چجوری سر صحبت رو باز کنم!!عید رو قبلش تبریک گفته بودم اخه٬ديگه چي داشتم بگم!!بالاخر یه اسمون ریسمونی بافتم و گفتم!ایشون هم روی ما رو به هر دلیلی زمین ننداختن و گفتن تشریف بیارین!!ولی اینجوری که معلوم بود سارا خونه نبود...

خونه ی سارا اینا نزدیک خونه ی ماست٬ ۴تا درب فاصله داریم!جلدی رفتم و درست بعد از اینکه کفشم رو کندم٬سارا رسید...

بالاخره توضیحاتم رو دادم و حرف زدیم!اندازه هامو گرفت..

اومدیم بیرون از اتاق مامانش!همیشه عادت داریم میایم بیرون یه ساعت حرف میزنیم...

گفتم:سارا تورو خدا به مامانت بگو زود درستش کنه٬معلوم نیست اینا عروسیشون کی هست ااا٬یهو کارت میارن!حواست باشه هاااا...

سارا:چشم دخمل!خیالت جمع!

یکم حرف زدیم....و باای

اومدم خونه!!دیدم بــــــــــــــــــــــــله!عمه خانوم كارت عروسي اورده!!

عروسي ۵شنبه همين هفته ست!!!!!!!!!!

من داغ كردم!مطمئن بودم مامان سارا نميتونه حاضر كنه...

زنگ زدم!

به سارا توضيح دادم٬قول داد كه اماده ميشه!گفت يه دامنه!كاري نداره!!

در مورد مدلش بازم بحث كرديم!!آخرش مدل رو عوض كردم!!

سارا گفت به جاي ارايشگاه بيا پيش من!!من ذوق كردم!!

ولي اخرش معلوم شد٬اون روز سارا خونه ي دوستش كه تاز عروسي كرده دعوته!!!!!!!!

خدايا من اينجا هم شانس ندارم؟!!اينم روي قبلي ها! دور دوره شماست...منم تسليمم!

بعدش هم خبري نبود...

با دوست جون اس ام اسي حرف زديم!چقدر برام عجيب بود كه باز هم٬با هم داريم اس ام اسي حرف مي زنيم!خيلي عجيب و شگفت انگيز بود!انگار خيلي سال از اون وقتي كه با هم حرف ميزديم گذشته!يا اينكه يه كاريه كه اصلا انجام نداديم!خلاصه برام شگفت انگيز بود!--خودمم شايد نميدونم واقعا چرا!

+

حتي از خودش هم پرسيدم كه چطور شده!اما جوابم رو درست نداد!....

 

خلاصه اينكه يه شب ديگه هم روز شد و شد امروز!!!

ساعت ۱۰ بود شايد هم ۱۱ كه سارا زنگ زد كه:بدو بيااااااااااااااا٬مامان لباست رو رسوند پرو!!

من:واقعا ميگي؟!شوخي ميكني!؟الان بيام؟!تو چي هستي؟!

خلاصه در يك ثانيه حاضر شدم و رفتم!

دامنم خكشل شده!

اولش بلند بود بعدش كوتاهش كردم!يعني مونده بودم كه بلند بدوزم يا كوتاه!بالاخره با توجه به مدلش كوتاه رو انتخاب كردم!خكشل بود با كت هم ميومد!

خيلي با سارا حرف زديم!

از درسا٬از لباس...از دوست جون سارا...

بعدش هم اومدم و خونه!

+خيلي دلم ميخواست منم با سارا از دوست جونم حرف بزنم!اما ديدم چيزي ندارم بگم!اصلا هم دوست نداشتم سارا بفهمه كه...

اخه سارا يكم دلش كوچولو ه و همه چيز رو زودي لو ميده٬البته يه كوچولو

 

خلاصه همين ديگه...

 

+

داشتم دنباله اون اهنگه ميگشتم كلي اهنگه جور واجور پيدا كردم!

قبلا هاااااااااااااااا اصلا اونا رو دوست نداشتم!اما اين بار كه گوش دادمشون خيلي دلم يه جورايي شد!اون اهنگه رو هم پيدا كردم!اما حيف كه اين بلوتوث لعنتی خرابه و من مجبورم از توي سيستم گوش بدمش!

+

چه جوري ميشه اهنگي كه خودم دارم رو بذارم توي وبلاگم؟

اگه يكي اين چرت و پرتاي منو خوند و به اينجا رسيد٬لطف كنه يه راهنمايي كوچولو اينجانب رو بفرمائه!

 

+

يه چند تا اهنگ هست!اصلا سر و ته نداره!اما خيلي ريتمش رو دوست دارم الان!مطمئنم اگه يه وقت ديگه بود اصلا يه دور هم گوشش نميدادم*!ولي از امروز صبح يه سره دارم ميشنومش!!!!

۱-حال چشمات*!((نميدونم چرا ميشنوم هم خندم ميگيره و هم بغض میکنم!!!ولي از بس شنيدمش كه خوشم اومده ديگه ازش!))

۲-همون اهنگ كه دنبالش بودم! (بر خلاف بقیه واقعا این یکی عالیه!خیلی دوستش میداااااااااااارم!قبلا ها هم دوستش میداااااااااشتم!!)

۳-يه اهنگ از فرشيد امين*! (فکر میکنم از همین خواننده باشه!حکایت تشخیصم در مورد اهنگ قبلیه!)

*دارها همونايي ان كه خودمم متعجبم از گوش دادنشون!

 

بعضي اوقات هم اينا اضافه ميشن!

+چي شد بهونه گير شدي!؟نكنه از عشقم سير شدي!؟نكنه بهت حرفي زدم از دست من دلگير شدي...

+بگذر از من اي اشنا...(عارف)

 

+فردا ميرم دانشگاه!

اونم سر صبح!!!--خوبيش اينه كه اين هفته٬هفته ايه كه استادمون نيست!يعني اين هفته كلاس عصر نداريم و تا هفته ي ديگه راحتيم!

ولي از الان حوصله ي هفته ي بعد رو ندارم!چه اشتباهي كردم با اين استاد برداشتم هااا٬اخه هفته اي ۲ساعت بهتر از يه هفته در ميون ۴ ساعته!

حالا كه شده!مهم نيست..

+

اينجوري ها كه بوش مياد من بايد كلاس ۵شنبه رو قيچي كنم و ننشينم تا به عروسي برسم!حالا خيلي از عروسي٬اونم اون عروسي خوشم مياد!كه بايد از كلاسم هم بزنم!

 

**در مورد اون سوال اولي كه از خودم پرسيدم!

به اين نتيجه رسيدم كه بهتره اول هر برگي "سلام" رو بنويسم!شنيدم يكي از اسم هاي خداونده!حداقل كارم رو با نام خدا شروع ميكنم اينجوري..

 

+راستي يه چيز ديگه!

بعد از هك وبلاگم٬اون پرچم "يا حسين"گوشه ی وبلاگ رو از دست دادم!توي اولين فرصت سعي ميكنم توي ارشيو وبلاگcombo4u دنبالش بگردم!

البته قبلش از ایشون حتما اجازش رو میگیرم!

 

فعلا همینا...

+ثبت شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت19:9توسط ارام | |

 

+

از پنهان ساختن احساسات خود بپرهیزید روح و روان شما هنگامی شاد خواهد بود که به بیان عواطف خود بپردازد.

 

(نوشتم تا یادم باشه...!تا یادت باشه!...) 

 

+

 سلام...

الان اومدم از دیشب بنویسم٬چه شب بدی بود دیشب...

اولش که به زور گریه خوابیدم!بعدش هم ساعت طرفای ۲ بود که دیدم مامان اینا سر و صدا میکنن و غوغایی بر پا شده!

بلند شدم٬رفتم پایین!فهميدم کوچه ی بالایی یه خونه اتیش گرفته!

از اتاق مامان اینا که به سمت کوچه ست٬شعله های اتیش خود نمایی میکرد!

و چقدر جمعیت...

چرا این همه ادم بالا پایین میکردن!؟

یه لحظه مامان رو دیدم که میخواست چادر بذاره و بره کنار درب کوچه!

تا منو دید گفت:بیچاره شدن!خونه شون خاكستر شد! بیچاره ها انگار نیستن!

همونجوری که داشت دنبال چادر میگشت٬با خودم گفتم چقدر خوب که نیستن!

یه لحظه جلوم واستاد و گفت:چرا صورتت قرمزه و پف کرده؟انگار گریه کردی!!

منتظر جواب نشد!

شانس اوردم!

هه! شانــــــــــــــــــــــس!كلمه جالبيه!اينجا كاربرد داره يا نه رو نميدونم!

اره٬داشتم ميگفتم!منتظر جواب نشد٬چون چادرش پيدا شد و همون لحظه برقامونو قطع كردن!ماشين اتش نشاني اومد و سيم برق رو قطع كرد!

من رفتم اتاق مامان اينا٬پشت پنجره! چيزي معلوم نبود!فقط ادمهايي كه دارن مي دوند!(مي دو ان!)بابا اومد خونه!مامان براش چراغ شارژي رو گرفت تا بياد بالا!از زانو خيس بود!

با اون دست گچ گرفته رفته مثلا كمك كنه! ميگه كوچه تنگ بود٬فقط يه ماشين تونست بره!بقيه٬ابها رو بهم وصل كردن و فرستادن!ميگه منم رفتم شير رو داشتم٬كه تا اب رو باز كردن٬شدت اب منو پرت كرد!

اخه پدر من تو!با يه دست!اونجا چي كار ميكردي!

خندم گرفت!

اومدم تو تاريكي اتاق خودم!

خوابي كه به زور اومده بود و راحتم كرده بود٬پريده بود!

بازم من و بودم و عروسكم!

اين روزا نميتونم بغلش كنم!

يه حسي ميگه ديگه .....!

پرسيدم:گفت!چيزي نشده!

نميدونم!كي خوابم برد!بيدار شدم ۴۰-۱۰ دقيقه صبح بود!سحر مدرسه بود و من بازم بايد يه روز ديگه رو كه به عمرم اضافه شده تحمل مي كردم!

 

+

گردوغباری که دلم گرفته حوصله زیر و زبر نداره
ساقه خشکیده بید صبرم ، خم شده و نای تبر نداره

+

از عنوانی که انتخاب کردم بدم میاد!

کاش یه جور دیگه میتونستم بگمش!...اما اتش سوزی از دل سوزی حداقل قشنگ تر بود!

اه!

 

+ثبت شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت14:55توسط ارام | |

سلام

امروز اولین روز کاری (حالا انگار من میرم دانشگاه کوه میکنم!یا پول میگیرم که میگم روز کاری!!)رو پشت سر گذاشتم...

روز خوبی نبود ولی بد هم نبود...چون امروز از یه جاهایی که دلم پر بود با نگار حرف زدم داغ دلم که توی این چند روز یکم داشت سرد میشد تازه شد٬میگم نه خوب بود نه بد...!

نگار چقدر خوبه میتونم حداقل حرفامو بیام و بهت بگم.

پیش تو هیچ وقت سعی میکنم خجالت نکشم!همیشه میتونم حرفامو بگم.حتی اون چیزی که فکرش رو میکنم هم میگم و تا تو کمکم کنی و بگی درسته یا نه...

اما تو امروز مثل همیشه بازم چیزی زیاد نداشتی بگی.میدونم خودم از بس راه و چاه رو میارم جلو و میگم اگه اینجوری باشه چرا اونجوری نیست و این حرفا٬که تو هم خب نمیدونی چی باید بگی...درسته٬حق داری...

اما همین حرف زدن کلی هم دلمو سبک کرده و هم غمم رو دوچندان...

توی تعطیلات عید خیلی حرف داشتم که بگم٬خیلی درد داشتم که نمیتونستم فریاد بکشم٬امروز وقتی دیدمت خیلی هاش یادم رفت٬مهمترینش رو گفتم و ...

نگار میدونم فعلا نت نمیای٬خوشحالم از این بابت!میدونی چرا!چون میفهمیدی که هنوز مثل صبح و ظهر و بعدازظهرم! آره جونم..هنوزم همونجوریه...من که داشتیم جدا میشدیم  از هم بهت گفتم...!

بگذریم!

کارهای امروز رو بنویسم تا اولین روز فعالیت سال ۸۷ یادمون بمونه...!

صبح از بس دیر بیدار شدم٬زود صبحانه خوردم و ساعت ۳۰-۱۰//۱۱ بود که حرکت کردم!۱۲ دانشگاه بودم!صنم رو ندیدیم!چون خانوم پیامک داد که ساعت ۱۰ رفتم خونه!

نینا و آتیه و صفیه رو دیدیم! سلام و احوال پرسی گرم داشتیم!(در نوع خودش جالبه-بچه ها رو توی اون فست فود نزدیک دانشگاه دیدیم!اسمش چیه؟!-الان یادم نیست٬چه برسه بعدا هاااا که میخوام برگردم و خاطراتمو بخونم!بعدا نگاه میکنم و توی یه پ ن اضافه میکنم!مسئله ای نیست که...!)

از پسرهامون هم تعدادی اومده بودن!بعضی ها همونجوری اتو کشیده!بعضی ها سال جدید خوش یمن بوده براشون و دیگه دل و جرات دارن و زوجی میان دانشگاه.دل و جرات رو حال کردیم!اونم از بعضی هااااااااااااااااااااااااا

(خدایی ورودی ما بچه ها خوبن!اینو با اومدن ورودی های بعد از خودمون بیشتر درک کردم!انگار ما یه دو٬سه نسل با اونا فرق داریم!خدا کنه همه ی بچه ها خوشبخت بشن و موفق!-همه ی ورودی ها!-همه ی رشته ها....خدایا پشت و پناه هممون باش..)

بعدش هم اومدیم سلف و یکم نشستیم و فیلم های!!گوشی نگار رو دیدیم!

رفتیم سر کلاس!(انگار کلاسمون مختلط میباشد!!!---کلاس عمومی؟!---مختلط؟!--عجیبا و غریبا!!!)

بعدش هم سر کلاس سحر و دختر عموش اومدن٬من و سحر وسط نگارو دختر عموی سحر نشسته بودیم!گوشی نگار هم داشت شارژ میشد مثلا!استاد هم دارد درس میدهد همچنین!! در همین بین من و سحر شروع کردیم به بازدید گوشی نگار!

به جرات میتونم بگم کل ۳۰-۱ ساعت رو ما داشتیم فیلم و عکس می دیدیم!نگار توی این ۱۳ روز عید چقدر فیلم گرفته از شمارش خارجه!!تمام کارت حافظش پر از فیلمهای تله- کابین- نمک -ابرو-ده و روز ۱۳بدر!!!!!!!!!!!!!ما هم بیکار نشستیم و دیدیم!

استاد داره از عرب و اسلام و چگونگی ورودش و اداب و رسومش و ...حرف میزنه ما از منظره ای که از بالای تله کابین گرفته شده ٬ از اون ارتفاع لذت میبریم!

راستی فیلم و عکس عروسی همین دختر عمو سحر رو هم از گوشی سحر دیدیم!البته سحر اینا ۶ مرتبه عروسی و جشن و این حرفا دارن!!!!!!!!(عجیبا و ۱۰۰ بار غریبا!)اونا طایفه ای عروسی میکنن!دختر عمه و دختر داییش یکیه مثلا! و خیلی از این موردهاااااااااااااااا!

بعدش هم اومدیم شهر خودمونو و یه دور زدیم!(اخه باید نگار میرفت کیش٬چون نمیشد بره خونه٬مجبور بودیم وقت تلف کنیم!!)در همین راستا به چند تا عینک فروشی سر زدیم! از یکی خیلی خوشمون اومد! ولی قیمتش یکم ارزونه!میترسم خراب در بیاد...حالا مامان یه روز بیاد و ببینه و نظر بده شاهکاره!البته خیلی زود بیاد بهتره!

-*-رفتیم مژده و کتاب تاریخ خریدیم!-*-من کارت اینترنت خریدم!-*-یه سر رفتییم کاوش!

یکم رفتیم بیخود کیف و کفش دیدیم!کلی مسخره بازی...!نگار کیفش رو تو پاساژ دیده٬رفته به فروشنده میگه چند قیمته کیف هاتون!!؟---فروشنده:۲۲تومن!---نگار:واسه من مدلش بهتره!

منو میبینی!داشتم شاخ در میاوردم!خب دختر چرا اینو به اون میگی!؟وای بعدش دیگه خندمون گرفته بود ولی خودمونو کنترل کردیم!جالب اینکه میگه٬اصلا حواسم نبود که فروشنده اونجاست!

دیگه کجاهارفتیم...؟!

آهان٬رفتیم کلوچه سنتی خریدیم و رفتیم یه جا بشینیم بخوریم(من مدام احساس میکردم گوشیم زنگ میرنه!چرا؟! به قول نگار :((خاموشش کن راحت!کی تو رو تحویل میگیره اخه!هر دقیقه میگی اینو نگه دار٬گوشیم!-اخرش هم دریغ از یه میس کال!))منم:

الان دیگه با خودم قرار گذاشتم٬فقط دارم میرم دانشگاه گوشیم روشن باشه!بعدش که میرم خونه خاموش کنم!(حالا ربطش به امروز و بیرون و خونه رو خودمم نمیدونم!نمیدونم چرا همچین تصمیمی گرفتم!فکر کنم زده به سرم!حالا اگه به مرحله عمل رسید ثبت میکنم...!شاید اینجوری ........!؟!)--تا حالا که اجراش نکردم!

اخرش هم چون بازم زود بود٬منم باهاش رفتم داخل موسسه٬رفت و پرسید کدوم کلاس باید بشینه٬خانومه جواب داد:از دوشنبه شروع میشه کلاسهااااااااااا!!!!!!!!!!(البته قبله اینکه بریم بپرسیم از خانومه نگار یه کاری داشت داخل موسسه که منم همراهش رفتم و انجام داد!!!!!!!!!)

((همه ی این کارها در عرض ۱ ساعت حدودا انجام شد!!۵ شهرداری بودیم!!و گشتنمون اغاز شد!!۱۵:۶ هم از درب موسسه کیش خارج شدیم!)---چقدر ما بچه های تند و تیزی هستیم...مگه نه نگار!؟

بعدشم که اومدیم هر کدوم خونه هامون...

فردا و پس فردا هم تعطیلیییییییییییییییییم.

 

+دلم بدجوری بازی در اورده!خدایا اینبار هم فکرم مشغوله٬بازم همونجوری ام!

مگه قرار نشد سال جدید دیگه کمکم کنی...پس چرا؟!

خدای مهربونم٬منم٬همونی که روش نمیشه بیاد پیشت!امروز نگار یه چیزایی میگفت از پریسا٬که واسه من و نگار غیر قابل باوره!خودت میدونی که نمیخوام بگم خودم بهترم یا همچین چیزی!نه!!!!!!!!!!به جون خودم نه!ولی از امروز یه جورایی یه حسی دارم!یه حس خاص!شاید اینم لطف تو باشه!!خوشحالم هنوز حس میکنم تو دوستم داری...

اگه این فکر و خیال ها و حرص خوردن ها و غم داشتن ها همش خواست تو باشه من حرفی ندارم هااااااااااااااااااااااااا!

اما اینجوری باور کن من نصف میشم!تا الان هم کلی اب شدم...!به جون خودم تا حالا هم صبوری کردم..اگه میشه خودت یه کاری برام بکن...اینی که تو فکرم هست رو اجرا کنم٬فکر میکنی به صلاحمونه؟!

خدایاااااااااااااااا....

 

+

امروز داشتم میرفتم دانشگاه٬یه اهنگی فکر کنم از خواجه امیری یا شایدم نوری!(داشتین تشخیص رو!)بود که تاکسی گذاشته بود!خیلی به نظرم اشنا اومد٬اما دور بود از ذهنم!

الان هرچقدر گشتم دنبال اهنگه پیداش نکردم!امیدوارم پیداش کنم..یجوری امروز اونو شنیدم خیلی یه حسی اومد سراغم!دوست داشتم زمزمه ش کنم....دوست داشتم که....

توی ماشین گریم گرفت!اگه پیاده نمیشدم فکر کنم بغضم میشکست!

الان هم هیچیش یادم نیست!از بس فکرم اینور اونوره!من اهنگه رو میخوام

 

فعلا دیگه پرحرفی کافیه! تا بعد...

+ثبت شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت22:21توسط ارام | |

سلام

فردا دیگه رسما تعطیلات رسمی و غیر رسمیمون تموم میشه...

بازم رسیدیم به روزهای کار و تلاش...

الهی به امید تو...

 

اره دیگه فردا دیگه میرم دانشگاه٬باز هم خوبه صبح کلاس ندارم٬ولی بازم اعصاب خوردیه٬اخه ادم زورش میاد واسه تاریخ این همه راه رو بره تا دانشگاااااااااااه!

نگار خانوم گل که صبح شیوه داره!ولی بعدازظهر باهم تاریخ داریم...دلم واست یه ذره شده

نگار حواست رو جمع کن!این مرادمند حالش درست درمون نیستا! حرفاش همه کشکه!(چرا مدل حرف زدنم اینجوری شده!واااااااااااا!!خدایا ..!؟)

منم که اصلا ساعت کلاسم یادم نیست! خوب چه میدونم!من که تا حالا ننشستم!بعد از بار سوم!! که حذف و اضافه انجام گرفت دیگه دنبال پرینت نرفتم! واسه همون نمیدونم درست چه ساعتی کلاس دارم!حالا اسم استاد پیشکشم!!!!!!!!

واقعا جای تاسف داره٬مگه نه؟!

مهم نیست بابا!فردا یکم زودتر میرم و اول پرینت میگیرم!فکر کنم بستانکار باشم اصلا و نیازی به بانک هم نداره!

نگار که دیروز باهام اتمام حجت کرده که زود برم دانشگاه که تنها نباشه!اما اینجوری که من برنامه ریزی کردم ممکنه به کلاس هم نرسم!!

با صنم هم الان حرف زدم و اینجور که معلومه همدیگرو نمیبینیم شنبه ها احتمالا!ولی حالا قرار شده فردا که ۱۲ کلاسش تموم میشه یه سر بیاد سلف که ببینیمش و بعدش بره!

اینجور که بوش میااد واسمون سوغاتی اورده!

وای خدا٬از الان میدونم باید کلی بخندیم!الان که داشتم باهاش حرف میزدم٬از بس چرت و پرت گفت(نگار نمیدونی چیا گفت!فردا اومدم میگم!)که محکم از پشت خوردم به بخاری اتاق مامان اینا!!!

ولی وقتی اومدم اتاق خودم دیدم دوست جون واسم پیامک داده و گفته برو که قالبت رو درست کردم برات!

اخه من بعد از هک شدنم قالبم رو از دست داده بودم!اما دیگه داشتم با قضیه کنار می اومدم که دوست جون گفت واست دوباره اپلودش میکنم...امروز که خبرشو داد هم باورم نمیشد!ولی وقتی  دیدم دیگه باورم شدمرسی دوست جون

 

+

اما از امروز به یه مشکل دیگه برخوردم!حالا نمیدونم ربطی به هک و این حرفا داره یا نداره!اخه گفته بود یه خراب کاری برات یادگاری گذاشتم

مشکل تازم اینه که کامنت دونی وب ها واسم تا همون جائی که باز میشدن باز میشن!

مثلا پست قبلی خودم تا وقتی که ۳تا کامنت داشت و باز کرده بودمش دیشب٬باز میشه!تازه وبی هم که رفته باشم و کامنت دونیش رو باز کرده باشم٬چه کامنت گذاشته باشم یا نذاشته باشم٬مینویسه:امکان درج نظر جدید نیست!ولی چند تا پست قبل یه وبلاگ رو که امتحان کردم میشد کامنت بذارم!

نمیدونم حالا باید چکار کنم تا مشکل حل بشه!من تازه ویندوزم رو عوض کردم!خدا کنه نیاز نشه باز عوض کنم..

 

+نرگس عزیزم٬مرسی همیشه میای خانومی

من پست اخرت رو خیلی وقته خوندم٬از بس امروز و فردا کردم واسه کامنت گذاشتن که اینجوری شد!الان هم دیگه باز نمیشه!!تا همون ۱۳ تا کامنتی که تائید کرده بودی برام باز میشه٬تازه امکان درج نظر جدید هم واسم نیست!

 

+خدای بزرگم٬فردا روز اغاز رسمی کار و تلاشه برام...

سال خوب و خوش و پر از موفقیت رو برای همه ی دوستام و خانواده هاشون ارزو میکنم...

برای خودم هم همین طور

 

+بعدا نوشت:این شروع دوباره هم مربوط به اغاز روز کاری رسمی میشه و هم برگشتن قالبم که برام واقعا دوست داشتنیه...

از هر لحاظی این پسا یه جور شروعه!

(اینو بعد از اپ کردن و دیدن کامنتی که واسم گذشتن٬اضافه کردم!)

+ثبت شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:59توسط ارام | |

برای دومین بار توی یه روز٬سلام!

انگار وبلاگم که هک شد یجورایی بعد از اون بیشتر وبم رو دوست دارم!

+باز هم مرسی*منای مهربونم  و *اقای علیرضا

نمیدونم شاید لازمه به مدیریت بلاگفا خبر بدم و شاید هم به واقعا یه شوخی بوده...نمیدونم!ولی الان مورد ایمیل خصوصیم حل شده!اما یه بدی داره که ایمیلم تابلوئه!باید در یه موقعیت مناسب یه ایمیل تازه براي وبلاگم بسازم!

مرسی دوست های عزیزم که همراهیم کردین...ممنونــــــــــــــــــــم

امروز بازم كلي از نداشتن اطلاعاتم غصه خوردم!خدايا چقدر من .....؟!

 

+گفتم ديروز كلي حرف اومد توي ذهنم كه گذاشتمشون براي امروز تا بيام و ثبتشون كنم٬(ميگن ها كار امروز رو به فردا نندازين!همين ميشه!!)الانم واسه همون اومدم تا كار ديروز رو كه واسه امروز گذاشته بودم حداقل تموم كنم!حالا امشب تا هر جا رسيدم و تونستم بنويسم مسئله اي نيست!

 

۱۳هم فروردين٬مثل هرسال رفتيم خون ي متروك خانم جون!ميشه گفت يه جور ويلاست در حقيقت برامون!اگه استخر اطراف خونه رو به جاي دريا تصور كني...

ما اولين گروهي بوديم كه رسيديم!پس اتيش رو ما روشن كرديم!!جالبه بخواي دنبال شاخهاي خشك و كهنه درختا بگردي!!!

بعدش كه گروه گروه دائي و خاله ها اومدن و يكم بازي كردم داخل محوطه ي باغ و بابا انگشت كوچيكه دستش رگ به رگ شد و مجبور شديم براش اتل ببنديم!!البته اين تقصير دايي جمشيد بود كه توپ واليبال رو خيلي بلند پرتاب كرد و توپ به اون سنگيني روي يه انگشت بابا فرود اومد...

بعدش بساط كباب اماده شد...

تو اون فاصله من و سحر همراه خانم جون رفتيم داخل محوطه و سري به تپه ي پشت خونه زديم!نيست خانم جون ديگه اونجا زندگي نميكنه٬هر وقت كه مياد يه سري به همجا ميزنه و ميزان تخريب رو ميسنجه!اينبار دوربين خبرساز همراهش بود

طرفاي ۱ ديگه غذا اماده شده بود ولي هنوز از دايي محمد خبري نبود!تا ايشون بياد همه كباب ها يخ كرده بود و سنگ شده بود...

بعد از غذا هم يكم بازي كرديم!اينبار همگي باهم و با هيجان فراواااااااااااااااااااااان...

چقدر جالب و خنده دار! فيلمش كلي خنده دار شده...من مثل خبرنگارا همه رو غافلگير كردم!توي همه صحنه ها فيلم هست!!

بعدش هم به نيت به اب سپردن سبزه ها همگي قطار شديم به سمت استخر!قرار شد دور استخر رو دور بزنيم٬بريم تا هفت حوض و بعدش برگرديم...

يه خوبي داره چون ملك خصوصي محسوب ميشه حتي داخل جنگل هم راحتي!يعني فقط خودمونيم!به ندرت پيش مياد از اطراف كسي بياد اونطرفا!!

من و مامان و سحر از بقيه عقب مونديم!از بس واستاديم و عكس گرفتيمبعدش نيسا راه پر از خار و خاشاك بود٬مامان همش ميگفت ما داريم اشتباه ميريم!!ولي من و سحر ديگه از بس توي اون جنگل بالا پايين كرديم از حفظ هستيم!!به سلامت مامان رو رسونديم بالاي هفت حوض!

هفت حوض يه جاي دنج و قشنگه٬واسه اين بهش ميگيم "هفت حوض" چون اب كه داره از كوه مياد پايين يه راه طولاني رو طي ميكنه٬و بعد از گذشت سالهاي زياد سنگ هاي قسمت هاي مختلف فرسايش پيدا كردن و هر قسمت مثل يه حوض شده! البته اين حوض ها طبقه طبقه هست و اب داخلشون در جريانه!و درختا از بالا روي اين تقريبا ميشه گفت حفره!!خم شدن....

ولي ما ديگه از اون سراشيبي پايين نرفتيم تا به هفت حوض برسيم اينبار!چون بچه ها همراهمون بودن و سراشيبي خيلي تند بود نميشد بريم پايين!تازه هيچ كدوم از اقايون هم همراهمون نبودن...

تصميم گرفتيم بريم و ادامه راه رو طي كنيم و استخر رو دور بزنيم...

وقتي وارد اون قسمت از جنگل شديم كه بالاتر از اين تپه بود٬كلي شگفت زده شديم.اخه هربار كه اونجا رو ادم ميبينه براش تازگي داره!درختا يه نظم خاصي دارن و زيرشون مثل پاييز پر برگهاي طلايي و نارنجي هنوز...

چون درختا يه جورين كه نور و بارون به برگهاي ريخته شده كمتر ميخوره باعث ميشه هميشه برگها تازه باشن و خش خش كنن....الان هم همين طور بود!وقتي راه ميرفتي فكر ميكردي پاييزه...

خيلي خيلي  قشنگ بود...واقعا قدرت و عظمت خداي مهربون جاي شكر و سپاس فراووني داره.

بعدش هم كه اومديم بازم داخل محوطه اصلي خونه!

وقتي اومديم بابايي من رفته بود تا يه سري به خونه ي بابابزرگم بزنه!اخه بابا و مامان٬بابايي هنوز همونجا زندگي ميكنن و فاصلش تا خونه ي خانم جون ۱۰-۱۵ دقيقه بيشتر نيست!

ما هم به همراه دايي اينا تصميم گرفتيم با ماشين بريم به سمت خيابون!رفتيم تا طرفاي دانشگاه ازاد كه كلي شاخ در اورديم!چقدر جمعيت!!!!!!!!!!

ما ۳ تا ماشين بوديم!ما تو ماشين دايي جمشيد.خاله فرح هم خاله زهرا رو داشت و داشتن مي اومدن!دايي محمد هم خاله جهان رو

توي يه سراشيبي رو به روي دانشگاه(خدايا توي اون روستا هم دانشگاه ازاد به عظمت دانشگاه خودمون!!!با كلي ساختمون در حال احداث!)خاله فرح اينا گير كردن و داشتن سر ميخوردن!خيلي ترسيديم...! كم مونده بود با ماشين برن ته پل!

بعدش چون داييم با همه سلام و احوال پرسي ميكنه و اصولا كلي روابط عموميش بالاستاز همه ماشين هامون جا مونديم!از اونجايي كه دايي جمشيد خيلي خوبه٬گفتيم بريم سمت اتوبان كه قبول كرد و رفتيم ديديم واااااااااااااااااااااااااااااي چه خبره! شايد بگم ۱۰۰۰ تا ماشين هم كمه و ممكنه بيشتر باشه٬اون طرف اطراق (اتراق/اتراغ.اطراغ/ا؟!)كرده بودن...

بعدش هم كه خواستيم برگرديم اينفدر ترافيك بود كه نگووووووووو

خلاصه تا پاسي از شب مانديم و حدود ۸ بود كه به سمت منزل حركت كرديم...!

 

+بابائيم٬ ۱۴فروردين رفت دكتر و دستش رو گچ گرفت....خب شيطوني كار دست ادم ميده

+سحر دو روزه ميره مدرسه!!

+من دو روزه دانشگاه رو تعطيل كردم!۴شنبه با اطمينان از حرفي كه استاد قبل عيد زده بود و ۵شنبه خودم حال نداشتم برم ولي با خبر يكي از بچه ها خيالم رو بيشتر جمع كردم و نرفتم!!ممنونم همدانشگاهي

 

++!!!

حس ميكنم بعضي وقت ها توي مسير٬مجبوريم كه پياده بشيم!نه اينكه ديگه نتونيم ادامه بديم!!!نه!!!!!منظورم اين نيست!!

ممكنه اگه ادامه بديم هم طوري نشه و خوب باشه!!!اما احتمالا عالي و درست نيست!!وقتي انگيزه اي نميبيني!وقتي حس ميكني خسته اي٬نيازي نيست به راه ادامه بدي!كافيه بگي!كافيه بزني كنار...اگه جرات داشته باشيم كه توقف كنيم و نفسي تازه كنيم٬شايد بهتر و پرسرعت تر بتونيم ادامه بديم...

بعضي اوقت يه توقف كوتاه٬به ادم انرژي رو ميده حتي تصورش رو هم نميتوني بكني!

مهم اينه اينقدر جرات داشته باشيم كه بتونيم پامونو روي ترمز بذاريم و يكم استراحت بديم به خودمون...

براي هيچ تصميمي٬هيچ وقت دير نيست!!!هر وقت خواستي ميتوني راهت رو انتخاب كني!!اگه حتي يه راه رو بنظرت اشتباه رفتي٬حالا اگه فهميدي برگرد و درست انتخاب كن!كش و قوس بيخود مشكلي رو حل نميكنه...!

جاده هميشه هست٬حداقل تا تو مسافري!!! اگه نفست گرفته!اگه خسته اي! كافيه بگي خسته شدي!! الان اگه تصميم بگيري و استراحت كني شايد با انرژي بيشتر تونستي به جاده ي زندگيت برگردي!شايد فردا براي توقف دير باشه...

 

*كسي دنبال منظورم از اين تيكه پاياني نگرده!!

 

+زندگيتون سبز و پر از اميد...

 

+ثبت شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت22:0توسط ارام | |

سلام

دیشب تصمیم گرفته بودم که امروز بیام و یه حرفایی رو ثبت کنم.از ۱۳بدر تا یه چیزای دیگه! اما امروز ظهر که اومدم دیدیم وبلاگم هک شده!و من حدود ۱۲ساعت فرصت دارم تا پسوردم رو عوض کنم! و زمانی که من این پیغام رو دیدم تازه ۲ ساعتش هم رفته بود!!

ایشون پسوردم رو عوض نکردن٬چون وبلاگم ارزشش رو نداشته!خدا رو شکر که ارزش نداشته واستون...

اخه!جناب محترم! اگه ارزش نداشته چرا همچین کاری کردی!

من که بار ها گفتم وبلاگ من فقط خاطرات زندگیمه...روزمرگی هامه!چیز خاصی نداره!

اما نمیدونم چرا بازم اینجوری شد...

توی اون چند ساعت کلی دلم تنگ شد واسه خاطره هام...

نمیدونستم چی میشه...اما تمام لحظات وبلاگم اومد جلوی چشمام...تنها کاری که میتونستم انجام بدم خبر دادن به دوست جونم بود تا کمکم کنه!

از شانس بد من بیرون بود و قرار شد من دست نزنم تا خودش بیاد و درست کنه برام...

من در همین بین که دوست جونم هنوز خبری بهم نداده بود٬از اقای"علیرضا"کمک خواستم...

تا ساعت ۳ هم خبری از دوست جون نشد!منم دلم طاقت نمیاورد.

جونم داشت بالا می اومد.

اخه من پسوردم رو عوض کرده بودم ولی هنوز اون صفحه ی اول وبلاگ پابرجا بود!اگه قالب عوض میکردم اون قالبی که تمام شوق و ذوق من واسه نوشتنه رو از دست میدادم!اما چاره ای نبود!

با وجودی که گفته بودم منتظر دوست جون میشم٬ولی نتونستم و خودم اون صفحه رو پاک کردم و یه قالب جدید بجای اون قالب دوست داشتنیم گذاشتم...

و خدا رو شکر قضیه انگار حل شد...البته امیدوارم...

ولی با افلاینی که اقای علیرضا برام گذاشت هنوز نگرانم!چون اون کاری که ایشون گفته رو نتونستم انجام بدم...

حالا هر وقت دوست جون بیاد از ایشون هم میپرسم تا ببینم چکار باید بکنم...

 

+مرسی اقای علیرضا و دوست جون از راهنمائیتون.

 

+خداکنه دیگه جناب هکر دست از سر من برداره...

بخدا قسمتی از خاطراتم که هر وقت دلم میگرفت میرفتم سراغشون پرید...

قسمتی از نظرات تائید نشده برای من از بهترین خاطرات زندگیم بود که با این کار ایشون و عوض کردن پسورد از طرف من پرید...

خیلی از این بابت متاسفم.خیلی...

حالا نمیدونم منظورشون از یه خراب کاری کوچولو چی بوده؟یعنی بازم کاری کرده که من نفهمیدم چیه؟!

خواهشا اگه اومدین اینجا دست از سر وبلاگ من بردارید...

 

خدایا خودت ختم به خیر کن...

  

+ثبت شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت16:7توسط ارام | |

سلام

2 روز ديگه اين تعطيلات هم تموم ميشه...

بازم هوس خاطره نوشتن نكردم!ديگه وقايع روزا تقريبا يادم رفته!اما ميخوام به مغزم فشار بيارم و يه چيزايي ثبت كنم...

ولي اول غير ادامه مطلب يه چيزايي دوست دارم بگم كه شايد اينجوري يكم راحت بشم.....يكم!!!!

اگه شد اونم ميگم!وگرنه مي مونه واسه زماني ديگر!ان هم اگر عمر و ذهني بود!

 

+دانشگاه!

واي خدا اين روزا اينقدر تنبل شدم كه اصلا حوصله ي دانشگاه رو ندارم! كاش باز هم تعطيل بودم!پايگاه رو تموم نكردم! لاي كتاب الگوريتم رو باز نكردم! از ساجدي و تحويل پروژه و مقاله بي خبرم! تموم زندگيم بهم ريخته به كل!

حال و حوصله ندارم...

دست و دلم به كار نميره!

تا جزوه پايگاه رو برميدارم و يه صفحه ميخونم غم دلم صد برابر ميشه...

 

+ نميدونم چرا اين قدر ديوونه شدم! حتي حرف زدن هم واسم يه جوري شده...!يعني اصلا حرف م نمياد!!!

نميتونم دو كلمه با يكي حرف بزنم! اصلا انگار مغزم پوچه! با سحر هم زود حرفم ميشه!

 

+با نگار يكم حرف زدم و مسخره بازي در اورديم...خوب بود!

نگار هم فكر ميكنه من خيلي خوشم! فكر ميكنه خودشه كه....! فكر ميكنه من ديگه راحت راحت راحتم!من چي ميتونم بگم بهت نگار خانومم! هااا! از چي و از كجا بگم!؟از دلم بگم يا از ...

 

+خدايا اينقدر دختر بدي ام كه اينجوري بايد بشه باهام!من مگه چه غلطي كردم!؟خدايا من اصلا حوصله و صبر و نميدونم هزار جور چيز ديگه رو ندارم!منو خودت بهتر از هر كسي ميشناسي!وقتي يه حرفي ميشنوم ديگه تمومه!ديگه زندگيم بهم ميريزه!

خداي من...كمكم نميكني؟!

 

+اين روزا خودم كم غم دارم.قضيه ناراحتي دوستم* جدي شده!كاملا جدي!تموم زندگيش بهم ريخته...خدايا كمكش كن...

خداي اگه سر من بياد اون قضيه من چكار ميكنم؟!من چكاري ميتونم كه بكنم؟! من ميتونم تحمل كنم!يعني چاره اي جز تحمل دارم!؟ خدايا چرا اينجوري ميشه؟!خداي من خيلي ميترسم...

خداي مهربونم خيلي هواشو داشته باش...خدايا 3 سال زمان كمي نيست!

خدايا چرا بعضي از افراد خانواده كه از هر كسي به ادم نزديك ترن با ابروي يكي اونجوري بايد بازي كنن!خدايا تو كه جاي حق نشستي...تو كه همه چيز رو ميدوني! تو كه اگاهي پس كمكش كن! ابروشو هم بيشتر از اين نبر! اون هم واسه هيچي...! حقش نيست...!

خداي من ...

 

 

+در كل دارم اين روزاي تقريبا خوب سال جديد رو با بي فكريا و بچه بازي هام خراب ميكنم!همين!

حتي توي سال جديد هم عاقل نشدم! بعضي اوقات فكر ميكنم شايد دلم سنگ شده...شايد فكرم هم گچ و اهكه!

 بعضي اوقات به عمق اين جمله عميقا فكر ميكنم!يعني ممكنه!؟

بنظرم توي دلم هيچ كسي نيست كه بتونم ....

خدايا چرا اينجوري ميشم...!

مني كه اين همه پر حرفم چرا اينجوري شدم...!

دلم لك زده بشينم و 30 دقیقه حرف بزنم!نه!اصلا حرف هم نزنم هاااااا.توي يه جمعي كه دارن با هم حرف ميزنن منم بشينم و گوش كنم...!اخه اينم نميشه!

اين روزا غم و غصه خوردن واسم يه كار ثابت شده...

نميخواستن بيام و اينا رو بنويسم!مطمئنا اگه يه وقتي!!!!!!!!!!!!خوب بشم و اينا رو بخونم حالم دوباره بد ميشه...

دلم هيچي نميخواد...چرا!نه!يه چيز ميخواد....

خداي مهربونم تو كه ميدوني...مگه نه؟پس خواهههههههههههههههههش!لطفا...

 

+s....s!؟!

يعني امشب ميتونه متفاوت باشه!؟

فكر نميكنم!هيچ چيز اونجوري نيست كه فكرش رو ميكردم...!

 

+ديگه بهتره تمومش كنم!

حوصله ي ادامه مطلب رو هم ندارم!

واسه امشب و اين بار!كافيه!!!

چرت و پرت نويسي مغز من تموم نميشه!خودم بايد قيچي ش كنم....!

 

+ثبت شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت22:53توسط ارام | |

سلام

دو روزه میام بنویسم اما دست و دلم نمیره...بازم اوضام یجورایی شده...!۵شنبه یه طومار نوشتم اما تا اومدم ثبت کنم٬پشمون شدم و فقط واسه اینکه حس و حالم یادم باشه!!!!ثبت موقت کردم...

نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار منو میگیره و خل بازیم گل میکنه...

از دست خودم میمونم چی کار کنم...چی میشد ادم قوه فکر و خیال نداشت!به کجا بر میخورد!؟خدا میشه من نرم توی خیالات و اوهام!خواهشاخه خداجون من طاقت ندارم....نمیتونم....!

زندگی چقدر عجبیه...ادم یه روز خوبه!ولی توی همون حس خوبی که داره٬فکرش میره یه جاهایی که حالش بهم میخوره از هر چی خوبیه...

چرا؟

شاید من اینجوریم!؟همه شاید اینجوری نباشن...

خدا کنه منم حالم خوب بشه و دیووونه بازیم منو زاحت بذارن....

حوصله ندارم ادامه ی روزنوشتای عید رو ادامه بدم!بعدا که حس و حالش اومد به ادامه مطلب های قبل شاید اضافه کردمش!شاااااااااااید!

همین قدر بگم که خدا رو شکر عید دیدنی هامون تموم شده!فقط عمو بزرگم هنوز نیومده خونه ی ما....

و یه خبر دیگه اینکه احتمالا ۲۹ یا ۲۲ ام همین ماه عروسی دختر عمه م هست!!!یعنی خواهر همون اقا داماد قبلی...

 و این یعنی من باز هم درگیر لباس م...!

اصلا هم حوصله این عروسی رو ندارم...!به دلایلی که از عروسی قبل داره عذابم میده...و این انتخاب لباسی که میخوام بپوشم رو صد برابر سخت تر میکنه!

 

دیگه چی....؟

هیچی یادم نمیاد بگم...یعنی حوصله ی ثبت کردن وقایع نیست...

امیدوارم روزهای عید شما هنوز هم خوب و خوش باشه...

برای منم دعا بفرمائید لطفا

 

+ راستی!

ادمک تنها! خوشحالم که برگشتی...

امیدوارم دیگه هیچ شرایطی پیش نیاد که بذاری بری!!

 

 

++خدا ی بزرگم...کمکم کن...ارامم کن!

ارام تو

+ثبت شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت13:10توسط ارام | |

سلام

باز هم اومدم تا ادامه دید و بازدیدهامونو بنویسم..خب پس میره به سمت ادامه مطلب!!اما از اونجائی که ادامه مطلب میره اخر پستم میمونه٬ادامه ی حرفامو میگم...

خب از شما ها چه خبر دوستان؟!

خوب و خوش هستین که ان شاالله...

راستی٬در مورد عروسی ای که رفتیم٬ میخوام اینجا بنویسم٬چون بنظرم چیز عجیبی بود و دوست دارم این طرف بگم ببینم چی میگین...دوست دارم نظر شما رو هم بدونم...(حالا یه جوری میگم نظر شما٬که انگار ۲۰۰-۳۰۰ نفر بازدیدکننده داره وبلاگم...)

۴ فروردین ماه٬ رفتیم عروسی پسر عمه محترمان...!

خونواده ی عمه خانوم من اصلا مذهبی نیستن!رعایت میکنن تا حدودی!اما نه اینکه عروسی رو جدا بگیرن و این حرفا!

اما از اونجائی که خانواده عروس خانوم انگار مذهبی تشریف داشتن!!! بساطی داشتییییییییییییم

عروسی داخل تالار فرهنگیان بود!!!پس جدا بود٬در حقیقت یه امفی تئاتر بود...عروسی از ساعت ۳ تا ۸ زده بودن داخل کارت!!!

ما ۵ رفتیم ولی دیدیم عروس و داماد تشریف ندارن!!

رفتیم قسمت خانوما و دیدیم بله!همه .....!تا اینجا مشکلی نبود و همه چیز عادی!

 توی خونواده ما و کلا پدرم لباسها معقوله به نسبت!!!!!! اما اینکه هر کی چه جور لباس میپوشه دست خودشه... اصلا منظورم نیست از گفتن ماجرای عروسی اینا نیست!!چون خب تا حالا در همه ی عروسی ها همه جور فرد بوده و دیدیم!

اون چیزی که تا حالا واسم پیش نیومده بود که ببینم این بود که تا یکی میخواست بیاد همه چادر میذاشتن!!!!!!!!!!!!!همههههههههههههههههههههههههه چااااااااااااااااااااااااااادر!؟!

منظورم از همه٬خانواده ی عروس خانوم هستن!....

والله لباسهای ما که مشکلی نداشت به اون صورت!!!اما نه اینکه همه یکدفعه تغییر رویه میدادن!! اونم از حالت .... به چادر !!واقعا تحت تاثیر قرار میگرفتییییییییییییییییم!!

بعد میدیدم یه پسر بچه ی راهنمایی میاد داخل میخواد بلندگو رو درست کنه مثلا!!! و اینا این همه....! من میموندم خدا یا روسری سر کنم یا نکنم! اخه یه جوری میشه ادم..نمیدونه چکار باید بکنه...تا حالا تحت تاثیر جو قرار نگرفتین؟!من واقعا تجربه ش کردم!!

من و سحر که دیگه از بس جلوی خنده و تعجبمونو گرفته بودیم داشتیم میمردیم...

نمی فهمم چرا ادم لباسش رو جوری درست نمیکنه که راحت باشه!؟اگه میخوای اونجوری بپوشی خب دیگه چادر چاخچور(درست نوشتم؟ایا؟!)چیه٬!!!!یا یجوری درست کن که فوقش یکی اومد فقط یه روسری سرتون کنین!

ماشاالله همه هم پهلوان رضازاده!!!!!!!!!!!!!!!

عروس خانوم هم بدتر!!!!!!!!!!هزار الله اکبر!! 

بگذریم از چاق بودنشون٬ولی قشنگ بود٬اما اصلا قشنگ درستش نکرده بودن!!!تا تقی به توقی میخورد اینم شنل و کلاه ...اصلا کل این عروسی فکر کنم ۱ ساعت فقط فیلم داشته باشه....اخه فقط زمانی که داماد بود٬فامیلای ما که میشن فامیل داماد می اومدن وسط و میرقصیدن!! و فیلم برداری انجام میشد!اونا که همه چادر و....!

وقتی اقای داماد میرفتن!!!!!!!!!!!!!اونا لباسهاشونو میکندن و بدون فیلم برداری شروع...!!!!!!!

از اونجائی هم که گروه ارکستر نداشتن!یه سی دی کار گرم کردن مراسم را بر عهده داشت که حتی mp3 هم نبود!!!!!!!!!!تا اهنگ ها از ۱۰-۱۵ تجاوز کنه!

از دیشب دارم روی این مسئله فکر میکنم....اخرش هم گفتم بیام و بنویسم تا از ذهنم دورش کنم دیگه...!

منظورم از نوشتن این نیست که ادم درسته پیشه همه یه جور باشه!!منظورم اینه ادم میتونه منطقی لباس بپوشه که بتونه حداقل خودش توش راحت باشه!!

اگه حلقه ای میپوشه٬حداقل خودش به این خوش باشه که اره!راحتم این جوری!!! اگه فوقش جو گرفتش میتونه یه شال بندازه دورش تا کمتر معذب باشه..اما اینکه چادر بذاری و روتو هم بگیری٬جوری که چشمات هم پیدا نباشه... خب بنظر نمیاد درست باشه...!

همیشه یه رنگی به نظرم بهتره...ادم که با خودش این حرفا رو نداره!!!با خودش که راحته؟!

مخصوصا توی شهر ما که میدونیم همیشه غیر ممکنه تا اخرش جدا باشه مجلسهامون...اما اونجوری که شنیدم و دیدم تهران کاملا!تاکید میکنم کاملا جدا میتونه مراسم ها انجام بشه اگه طرفین دوست داشته باشن!

البته اگه اینا واقعا جدا میخواستن باید هتل میگرفتن و اونجوری فقط چند بار داماد میرفت و می اومد و اینا راحت بودن..و اصلا عروسی٬عروسی بود!!اینجا که ما فقط میدیم چادر میذارن و برمیدارن!!!این در حالی بود که خانواده داماد مات شده بودن و اونا رو نگاه میکردن!

همین دیگه...

نه!!

یه چیز دیگه!!!رفتن اتلیه و عکس گرفتن!(به قول سحر٬خب خانوم ازشون عکس گرفت٬خانوم هم ظاهر کرده!؟)قاب عکسشونو که اوردن٬روش رو با کاغذ پوشونده بودن تا کسی در راه نبینه!!!!!!!!!!!!بعدش که کاغذ رو برداشتن و دیدیم و خواستن اقایون کیک رو بیارن٬بعد از شنل پوشیدن عروس!قاب عکس رو برعکس کردن

بعدش اقایون رو بیرون کردن و عروس خانوم رقص چاقوشو انجام داد!!!!!!!!!دوباره اقایون اومدن!در همین اوصاف بود دختر عمه هام و کلا فامیل های داماد داشتن میرقصیدن! از اونجائی که داماد حضور داشت خب معلوم بود فامیلهای اونا وسط نبودن! اما یه اقایی که از فامیل هاشون٬ گفت:خانوما بیاین پایین که اقایون اومدن٬بسه!دختر عمه هام اومدن پایین و دهنشون یه متر باز مونده بود!!چرا همچین حرفی زده اون اقا؟!

بعدش عمه ی دختر عمه م گفت ولشون کنین و بازم رفتن بچه ها بالانمیدونم چجوری این خونواده با اون خونواده میخوان زندگی کنن!خدا ختم به خیر کنه....

اینا از اول نمیدونستن اونا اون همه رعایت میکنن!؟

ولی یه چیز جالب٬ اونا کاملا اهنگهایی که پخش میشدو حفظ بودن و کاملا به هر اهنگی همونجوری میرقصیدن!!!اگه مذهبی بودن چجوری اهنگ گوش میدن٬مگه درسته از لحاظ شرعی و این حرفا!؟

مامان خانومیم میگفت:اینا دیگه کی هستن بابا..(مامان و این حرفا!؟خوبه!به قول سحر به مامان میبالیییییییییییییییییییییم)مامان میگه واسه گزینش کارش اینجوری میکنه وگرنه فکر نکنه واقعا اینجوری باشن!!

ولی به نظر من مگه فامیلاشون هم گزینش میخوان بشن!

 

نمیدونم والله...

خدا کنه با هم خوشبخت بشن...اینا همه ش گذشت٬خودشون دوتا مهم هستن!!البته پسر عمه ی من که هرچی مامانش بگه گوش میکنه!امیدوارم توی زندگیش موفق باشه!

 

خب کلی حرف های جور واجور زدم!!ببخشید سرتونو درد اوردم...

روزهای خوب و خوشتون همیشگی و مداوم...

ارام

 


ادامه مطلب

+ثبت شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت13:37توسط ارام | |

سلام

یه بهار دیگه هم اومد و شد اغاز یه سال دیگه...

""""روزگارتون نو و نو شدنتون جاویدان""""

 

به همین سرعت سومین روز بهار هم اومد٬به روایتی امروز پاییزه!بهار و تابستون واقعا شبیه بود٬امروز هم مثل اینکه واقعا شبیه پاییز هست!!واقعا قدیمی ها چه اعتقادی داشتن

خب این چند روز که از سال ۸۷ گذشت خوب بود٬خوش گذشت...واسه شما هم امیدوارم خوب بوده باشه

من سالهای قبل٬چه روزی کجا میرفتیم و چکار میکردیم رو توی برگه هایی!!!مینوشتم!اما امسال سنت شکنی میخوام بکنم و توی این دفترچه م بنویسم!

خب چه میشه کرد!تغییر و تحول لازمه! خب از اینجا به بعد رو نخونین٬حوصله تون سر میره٬اخه شما چه میشناسین فامیل های ما رو!!((حالا بگو کی حرفای تو رو میخونه!!من منظورم همون ۲-۳ نفری هستن که میخونن!!همونا هم نخونن! اصلا میذارم توی ادامه مطلب!خوبه؟))

 

 

 (نیست تا حالا ادامه مطلب نذاشتم٬نمیدونم چجوریه!!حالا که گذاشتم رفته ته پست مونده!!!!......!!!! حالا نمیشد این ادامه مطلب بین این دو قسمت بمونه؟!)

خب تا امروز ٬تا این ساعت رو ثبت کردم..

حالا با این پست وبلاگم دیگه جزئیات زندگیم در سال ۸۷ رو هم با خودش داره...

شاید اولین و اخرین سالی باشه که جزئیات دید و بازدید رو توش ثبت کردم...نمیدونم!تا عمر و قسمت م چی باشه...

 

 

خدای مهربونم...توی این سال جدید هم همراهم باش...اگه تو بندت رو تنها بذاری که چیزی ازش نمیمونه...

بیشتر از همیشه دوستت دارم و به کمک و همراهیت چشم دوختم...امیدوارم امسال بنده ی بهتری برات باشم...

ارام تو...Flower


ادامه مطلب

+ثبت شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت14:0توسط ارام | |