تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

سلام

+تقریبا تازه اومدم!

خیلی هم خسته ام!اصلا هم حوصله ی نوشتن ندارم!اما واسه خاطر نگار مجبورم!آخه اینجا که فقط دفتر خاطرات من نیست!اینجا خاطرات مشترک من و نگار زیاده!واسه همین میشه گفت روزهای خوب و بد نگار هم تا حدودی اینجاست!

امروز فهمیدیم نگار توی تابستون هم میتونه عقشش رو ببینه!دیگه بچه رو پا بند نبود!(نترس نگار مرحله به مرحله مینویسم خانوم!غرغر نکن!خب؟!)

از صبح که من و مریم رفتیم و اون نمیدونست اصلا من میام و یا نه!یهو رفتم تو کلاسش که بچه جیغ کشید و پرید بغلم!

از صبح معلوم بود این یه تخته ش کمه!

بعدش که طبق معمول استاد مزخرف من کلاس ساعت ۱۲.۳۰ رو ۱۰.۳۰ تعطیل کرد!!تازه کلاسمون هم کولر نداره!یعنی به معنای واقعی مرگ رو جلو چشمات ببین!!

 من که ساعت ۲ هم کلاس داشتم مجبور بودم دانشگاه باشم!!نگار هم که کلاس بود!منم رفتم پشت درب کلاس بهش فهموندم که توی راهرو میشینم تا بیاد و بریم بوفه!

خلاصه که فعلا نمیخوام راجع به اون یک ساعت و نیم مزخزف بگم!ساکت

یعنی بهتره حرفی در موردش زده نشه!چون هم برام تعجب آوره!هم خنده داره!هم عصبانیم میکنه!هم برام مهم نیست!اصلا واقعا نمیدونم چه حسیه که دارم در مقابل این عمل!!!خودمم موندم!I don't know - New!ولی هرچی بود حداقل توی دانشگاه دیگه فکر نمیکردم برام همچین چیزی پیش بیاد و یکی بخواد که...

یعنی فکر نمیکردم من طوری باشم که یکی همچین چیزی بیاد و بگه بهم!

بگذریم!خنثی(نگار زیاد پیله نکن!خب؟شاید بعدهاااا بهت کاملتر گفتم!فعلا نمیخوام بهش!!!فکر کنم)

((نمیدونم این برقی ها چرا چپن!نگار میخواست ولی جاش....))

بعدش که نگار خانوم تشریف اورد و رفتیم و غذا خوردیم و به دلیل نبود برق اب پز شدیم به طور کامل!!!مریمی زنگ زد که کجایین و این حرفا!ما داشتیم میرفتیم تو محوطه بشینیم که با مریم برگشتیم طرف سلف و همینجا آغاز ماجرای نگار بود!یکی رو دید که از پشت شبیه عقشش بود!حالا داره دیوونه میکنه که بیا و تو هم نگاه کن!ببین هست یا نه!!!!هی از من و مریم انکار از اون اصرار و خلاصه من و مریم محل ندادیم بهش و از بوفه پسرا رد شدیم و تموم!آخه واقعا زشت بود!نگار خودت هم خوب میدونی!!! حالا بعدش دیگه کوتاه نمی اومد و همش میخواست ببینه اونی که دیده درست بوده یا نه!اما راهی نداشت و نمیتونست بفهمه!

منم همش میگفتم آخه اون ترم تابستون چی میخواد بکنه؟!اون در سال تحصیلی نمیاد دانشگاه!حالا میخواد توی این گرما بیاد!نه نگار!نه خانوم!بس کن!

خلاصه همه ی اینا گذشت!ما رفتیم داخل کلاسمون!آخه گرم بود بیرون ما از ۱ رفتیم توی کلاس بخاطر همین!

اینم بگم که من و نگار با مشقت زیاد کولر کلاس رو روشن کردیم و راه انداختیم(بدلیل شجاعت برای روی صندلی رفتن و بلند قدی!!!)بعدش ساعت ۲ آقای مهندس جواشی اعظم!!!تشریف اوردن٬ما گفتیم استاد اشتباه اومدین!ما اینجا کلاس داریم!گفت نه!عوض شده!برید و از روی تابلو نگاه کنین!

ما همه داشتیم شاخ در می اوردیم!اینقدر عصبانی بود و تند حرف میزد که ما مجبور شدیم اطاعت کنیم!نیست پسرا خیلی زود میان سر کلاس!هیچکدومشون نبودن که بخوان یه حرفی بزنن و دلیلی بیارن!خلاصه بی خانمان شدیم رفت!

رفتیم دیدیم ای دل غافل این جواشی عجب ادمیه!گرمش بود!کلاسش کولر نداشت!اومده و کلاس مارو تصاحب کرده!وقتی به اکباتانی گفتیم زیاد به روی خودش نیاورد ولی کاملا مشهود بود عصبانیه!

خلاصه پشت استادمون رفتیم سر همون کلاس!در زد و جواشی اومد بیرون!

خیلی متین با جواشی حرف زد!ولی جواشی بهش گفت:راست میگین!؟بچه های من اشتباه کردن پس و کلاس رو عوضی نشستن!

اکباتانی هم گفت پس....(یه لحظه سکوت کرد!آخه هرچی باشه از جواشی کوچیک تره!)پس از جلسه بعد من این کلاس هستم! جواشی هم گفت باشه!

رفتیم کلاس کنفرانس!!

دیدیم ای دل غافل جشنواره بازی های کامپیوتری از طرف انجمن داره اونجا برگذار میشه!اولش اون طرف کنفرانس(کوچیکه!)رو برامون خالی کرد آقای مسئول!!!ولی دیدیم ای داااد!کولر خرابه!خلاصه اون طرف رو برامون خالی کرد و ما رفتیم اون طرف و راحت درس و مشقمونم گرفتیم و اومدیم!!!

از داخل کلاس هم چی بگم!

لیلی بود ولی مجنون رفته بود سر وقته بازیهای کامپیوتری٬زیاد نیومد سر کلاس ایندفعه!

اما هر وقت یه سرکشی میکرد!

اون یکی که یه موقعی مجنون از در و دیوار شنیده بود که دوستش داره٬با عشق مجنون دو تایی باهم گرم گرفتن!!!یعنی ما اینجوریا حدس زدیم که عشق مجنون میدونه و واسه همینه شاید که با این طرف گرم گرفته٬ اطلاعاتی درستی در دسترس عموم (که ما باشیم)متاسفانه نیست!!!(مدیونی اگه فکر کنی من و نگار توی کار اونا فوضولی میکنیم و اصلا برامون مهمه و این حرفا!)

بعدش هم که با مریم اومدیم خونه!

یعنی اومدیم از در دانشگاه بیایم بیرون که دیدیم به به! نگار راست گفته و طرف دانشگاه تشریف اوردن تابستون!تازه!!!!برخلاف ترمهای معمولی!!!یه سالنامه هم واسه یاداشت دستشه!!!

دیگه چی بگم؟!همه با هم منتظر تاکسی شدیم!اون زودتر تاکسی گرفت و رفت!ولی سر خیابون که منتظر ماشین برای شهرش بود٬ما دیدیمش!ما البته داخل تاکسی بودیم!!!

همین دیگه!

بعدش اینکه ما توی راه تمام پز شدیم!!!جوری که دیگه نزدیک بود غش کنیم!!!

وقتی رسیدیم شهر خودمون٬ هر کسی رفت به سمت مسیر خودش!٬من و دوست جون باهم حرفیدیم!شارژ گوشی دوست جون تموم شدناراحتواسه ادامه حرفامون هم من زنگ زدم!آخه من امروز شارژ کردمhee heeولی کاش از اول میگفت شارژش کمه و این جوری نمیشد..!

دوست جونم شروع کرده به خوندن!امیدوارم موفق بشه و این آخرین بار باشه که این کنکورو میده!و بتونه از  عهده این مرحله هم بخوبی بربیاد...praying

من که مطمئنم اگه یه کوچولو بخونه حتما میتونه!اخه هرچی باشه دوست جونه منه! تازشم اون دانشجوی زرنگی بوده توی دانشگاه واسه خودش!

*بلـــــه که میتونه!praying

 

+وای که کلی خسته ام!دارم از پا می افتم!فردا بازم سلام کلاس شبکه....

اه!

+نگار جونم راضی شدی؟!خوب نوشتم این بار!؟جزئیات رو رعایت کردم عزیزم!؟

قربونت برم دوست گلم...

بازم از هدیه ها ممنونم!راستی میدونی همشون مشکی ان!نه آبی؟!

 

+اگر در قلبتان عشق باشد٬میتوانید هر روز معجزه کنید!

+

ارام...!

+ثبت شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت20:10توسط ارام | |

سلام

+دیروز با سارا رفتم بیرون آخرش!خوب بود!سعی کردم روحیه ام عوض شه!به خودم انرژی مثبت میدادم اما این سارا با اون تلفنش و اون...!خدایا!هیچی بابا!همه چیز خوب بود...

بالاخره اینکه کلی این ور و اون ور گشتیم واسه خودمون!کلی هم جیبمون خالی شد!!!چیزهای ضروری خریدیم!

+مزه ی ترم تابستونی رو هم چشیدیم!

تابستونم واسه خودش کلی شلوغه دانشگاه!

+کلاس سیستم با لیلی مجنونه!!!!

استادشم که تازه دکترا قبول شده٬ذوق داره! گفته کتاب+جزوه خودش+ جزوه ی پارسه!!

من جزوه پارسه رو از کجا بیارم آیا!؟

+میتونی خودتو بذاری جای کسی که توی یه کلاس با ۲نفرکه یجورایی خاصا براش همکلاسه!یکی رو عشقش میبینه!از بچه ها هم شنیده بود که اون یکی٬یه وقتیایی دوستش داشته!!!

بنظرم جالب میاد!هم تلخ میاد!

نمیدونم اون چه حسی داشته!...کاش میشد ازش پرسید که:هی فلانی!کلاس سیستم برات چه مزه ای میده!؟
شاید هم سختش باشه٬آخه راحت نمیتونه عشقش رو دید بزنه!مگه نه؟!حالا تجسم کن این دو نفر ناخواسته کنار هم٬نشسته باشن!!عجب بابا!!!

در هر صورت که این کلاس دیگه کلاس درس برای اون که ۲تا ادم خاص داره٬نمیشه که!

 

+امروز که کله سحر پاشدم رفتم!فردا هم روش!ولی فردا تا عصر باید تحمل کنم!فردا با مریم برق احتمالا برم! پیامکش دیشب بهم نرسید٬فکر کرده بود نمیرم٬اونم دیگه تنها بود نرفت! نمیدونم این مریم چی میگه دیگه!حالا فردا ببینیم چی میشه!

از ۱مرداد هم دوباره کلاس شبکه و امنیتش!شروع میشه!چه قدر مزه داد این یه هفته تعطیلی!

 

+هسته ی علمی!ورودمون مبارک!!

مثل طفل نوپا تازه شروع جدی میکنیم!!  VB سلام!!!

 

+تا حالا شده شیرینی جدایی بخوری!؟من خوردم!امروز!صدیقه بهم داد!البته نه اینکه خوشحال باشه اما میگه آزاد شده!....

 

+توی این یه هفته چند تا نمونه داری بهم نشون میدی!؟بستمه!من که همیشه میترسم!تو داری از پا میندازی منو....

+خدایا اطمینان...اعتماد...اعتقاد....

 

+بوفه دانشگاه متحول شد!صورتی!!قشنگ شده!یکم باکلاس شده!ولی وقتی همه چیز صورتی شده٬ نمیدونم چرا صندلی ها شدن سبز فسفوری؟!

فکر کنم طرف پسرا سفید باشه یا آبی!درست نمیدونم!

طرف ما خیلی از قبلش خکشل تره!نگار که کلی ذوق زده شده بود!همش تعریف میکرد!کلی روحیه گرفته بود بچه!

تو بوفه نشسته بودیم!استاد بزرگ!!!دکتر مهدوی!اومد واسه نظارت!ببینه همه چیز درسته یا نه!نگار میگه: --بهش بگیم: عالیه استاد!!!ولی کنار هر میزی یه سطل آشغال میذاشتین بد نبود!! من:

+کلاس ساعت ۱۲.۳۰ تموم بود!اما این نگار تا ۲معطلم کرد!تا رسیدیم خونه ساعت ۴ بود!تازه چون صدیقه رو دیدم و اون داشت می اومد تونستم فرار کنم از دستش!خدا روزهای دیگه رو ختم به خیر کنه

 

+دلم تنگه و مهر تو میخواد..دلم رو در پی غم ها نذاری

میام تنها توی قلبت میشینم..منو قلبت رو جایی جا نذاری

 

ارام

+ثبت شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت21:54توسط ارام | |

 

سلام!

وقتی٬لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست...مجبوری که پناه بیاوری به این گوشه از دنیای مجازی...

وقتی فکر میکنی تنها گوش شنوا را هم به اسانی میتوانی از دست بدهی٬مجبور میشوی به کاه گل های خانه ی مجازیت دلخوش شوی باز٬و خدا را هزار بار شکر کنی در همه حال!!٬که هنوز برایت روزنه ی امیدی باقی گذاشته...

و چقدر بد میشد که اگر خدا٬روزنه ی امید را هم از تو میگرفت!فکر کرده ای به آن!؟روزنه ی امید را میگویم!!

امید هم چیز خوبیست!

مانند سکوت!

قدیم تر ها٬البته نه زیاد قدیم!٬سکوت برایم همه چیز بود!حس میکردم میتوانم با سکوت فریاد بکشم!اما تازگیها دیدم سکوتم را نمیخوانند!سکوتم له میشود در فریادهای اطرافم و من بیشتر لال جلوه میکنم و این مرا میرنجاند!

من لال نیستم!دوست داشتم و دارم که در نگاهم حرفایم را بخوانند و میدانم که خواسته ام زیاد است! در این دنیا که حرفها شنیده نمیشود و پشت گوش انداخته میشود٬من چه خیال باطلی دارم و چه خواسته ی زیادی!!...

دوست داشتم و دارم با حرفهای گاه به گاه ام٬مرا بسنجند و عمق درونم را پیمانه بزنند!اما حتما این هم خیلی ارمانی ست و دور از انتظار!

تازگی ها همه ی چیزهایی که میخواهم انگار دور از دست رس شده اند!احتمالا زیاده خواه شده ام!

من از این""من ـ زیاده خواه" بیزارم!چرا همه ی چیزهایم اینگونه شده اند؟من مشکل دارم یا خواسته هایم!؟یا هر دویمان!؟شاید این دنیا اینگونه شده که همچین خواسته هایی زیاده طلبی ست!؟... نمیدانم!

هر چقدر میخواهم ألک بردارم و فکر و ذهن و خواسته هایم را از زیاده خواهی پاک کنم٬موفق نمیشوم!

تو بگو چه کنم!؟

چگونه ألک دست بگیرم!

از کدام جهت شروع کنم!به کدام راستا به چرخانم!؟

بگو!تو دیگر سکوت نکن! که٬آزموده را آزمودن خطاست!

خواستم حرفی بزنم٬دیدم از بس سکوت کرده ام٬حرفهایم نه تنها مشکلی حل نکرد٬خودش مشکلی شد!

فهمیدم تنها گفتن هم خوب نیست!

فهمیدم گاهی باید تظاهر کرد تا طرف مقابلت نرنجد!فهمیدم رنجاندن تنها کاریست که این چند ماهه راحت انجام داده ام!فهمیدم که هیچ نفهمیده ام...

واقعا این طور است؟!

چقدر حرف هست برای گفتن و چقدر حرف هست برای شنیدن!همانقدر که بگویی باید بشنوی!همانقدر که سوال میرسی باید منتظر جواب هم باشی!همانقدر که مسئله ای را طرح میکنی تا ایانش همراه و همدل باقی بمانی...

اما کدام گوش و کدام زبان؟!

بهتر است بگویم٬کدام گوش شنوا و کدام زبان شیوا؟!


آمدم مشکل را برطرف کنم٬خود برطرف کردن مشکل شد٬مشکلی دیگر روی انبوه مشکلات گفته نشده و نمایان نگشته...

مشکل؟!

نه!

بنظرم که مشکلی نیست!

حداقل تا زمانی که مسئله ای مطرح نشود که مشکلی نیست!هست؟!مشکل زمانی مشکل است که٬نیرو و فکرت را به کار ببندی و نتوانی راه حلی بیابی!

نمیدانم!مثل همیشه تهی ام!

 

 

+

""روزي که گذشت هيچ از او ياد مکن
فردا که نيامده است فرياد مکن
بر نامده و گذشته بنياد مکن
حالي خوش باش و عمر بر باد مکن""

میشود آیا چنین بود؟این هم زیاده خواهیست درنظرم!

 

+امروز حالم اصلا درست نیست!حرفهامو برای یه بارم شده کتابی نوشتم!یعنی خودش اینجوری اومد!منم تغییر ندادمش!

کلا چون حالم درست نبوده٬حرفهامم درهم دراومده!هرکدومش از یه دری!اما گفتم همیشه که نمیشه یجور بود!این بار متفاوت تر از همیشه مینویسم!

 

+نمیدونم چرا همیشه باید بعد از یه روز خوب!چه روز بد داشته باشم!چرا؟!

شاید چون خدا میخواد بهم بفهمونه٬دختر!همه چیز دسته منه!همیشه شادی نیست!خوشی نیست!غم و درد هم همراهته!!بفهم!

من که هزار بار گفتم بهت خداجون!بخدا فهمیدم!تو شادی هام هم میدونم غمی هست!

 

+امروز دلم میخواد برم بیرون!حس میکنم حالم خیلی بده!دارم بالا میارم!

خدا کنه یکی باهام بیاد!شاید اولین و اخرین گزینه ام سارا باشه!خوبه تنهام نذاره...

 

ارام؟!

+ثبت شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت15:26توسط ارام | |

سلام

+از دیشب٬با اوضاع و احوالی که دیدم یا بهتر بگم٬شنیدم٬اصلا حس و حال خوبی ندارم...

نمیدونم چرا اینهمه این مسئله روم اثر گذاشته٬نمیدونم چرا اینهمه برام غیر قابل باور میاد!مسئله های زیادی اینجوری دیدم از نزدیک٬ اما این بار...

اصلا باورم نمیشه و فکر میکنم واسه همینه که نمیدونم چجوری تو خودم حلش کنم...

این مقایسه ای که انجام میدم اذیتم میکنه...

به قولی دارم عذای چیزی رو میگیرم که هنوز اتفاق نیفتاده...

 

خدایا هستی؟!مگه نه؟....

خدایا به همه کمک کن...

همه رو راهنمایی کن!به همه صبر بده!به همه ایمان بده!به همه امید بده!

اصلا همه ی چیزهای لازم برای این زندگی٬روی این کره ی خاکی بهمون بده!خواهش میکنم...

خدایا همیشه خیر و صلاح همه رو میدونی٬بهتر از هر کسی!به خودمون هم کمک کن که با این مسئله کنار بیایم...

 

بیشتر از همیشه دوستت دارم!

بیشتر از همیشه ازت کمک میخوام!این بار نه فقط واسه خودم! برای...

 

خدای مهربونم٬میدونم صدامو خوب میشنوی... کمک کن لطفا...

 

+ثبت شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت20:49توسط ارام | |

 یه سلام دیگه...

 

+ میلاد حضرت علی(ع) مبارک...

 

                                    

+ امروز روز بابا هاست!

یعنی کلا روز اقایون ه!

پس به همشون تبریک میگم!

امیدوارم  همیشه موفق و سلامت باشن در کنار خانوادشون...

 

+بابایی مهربون و خوبم٬روزت مبارک

امیدوارم سالهای سال بتونیم باز هم از مهربونی ها و خوبیهای بی دریغتون بهره مند بشیم...

 

+خدا همه ی باباهای مهربون رو که الان دیگه در جمع ما نیستن رحمت کنه...

امیدوارم همه ی باباهای سرزمین پر از مهرم مورد رحمت و بخشش خدای مهربونمون قرار بگیرن...

 

+بابابزرگ مهربونم هم جز همون باباهای مهربونه که ما الان 6ساله از نعمتش محروم شدیم...

 

 

+امسال من میتونم برای اولین بار یه تبریک متفاوت هم بگم!

یه تبریک جداگانه و مخصوص!

روزت مبارک دوست جون...For You

امیدوارم همیشه موفق باشی و سلامت...

 

آرام...

 

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت16:23توسط ارام | |

سلام

نمیدونم چرا وبم داره از حالت روزنوشت در  می آد!با این برقی که هر لحظه میاد و میره!با این کلاس و برنامه ی ترم تابستون!با این روزها و برنامه های شبیه هم و با این دل ـ کوچیک من!!!دیگه کمتر میشه بیام و حرفام رو بنویسم!

البته حرفای امروز اصلا روزنوشت نیستن!اونا رو بعدا میگم!

+همسایه های وبلاگیم یکی یکی دارن پر میکشن و کوچ میکنن!خنثی

از علیرضا"و خدایی که در این نزدیکیست"شروع شد!و حالا هم که "آدمک تنها" خونه یتنهایی هاش رو باز هم پاک کرد!

صدیقه که به خاطر مسائلی هر ۲تا وبش رو حذف کرده!

نگار که دیگه انگار اون شور و هیجان رو نداره که ادامه بده!

علیرضا"سیاه و سپید"هم که هم هست و هم نیست!

 

+ آدمک عزیز ممنونم که واسم کامنت گذاشتی!

خیلی حیف شد که خونه ی تنهایی هات رو حذف کردی!

اما میدونین٬من مثل شما فکر نمیکنم!بنظرم نوشتن توی وبلاگ تنها واسه این نیست که چند نفر بیان و بخونن!حداقل واسه من یکی الان دیگه اینجوری نیست!

شاید اوایل که با"ترانه تنهایی"شروع کرده بودم٬آره!دوست داشتم که بازدید کننده داشته باشم!اما اینجا اصلا منتظر نیستم و انتظاری ندارم!

آخه میدونم خودم٬چیزی که مینویسم٬واسه دل خودمه!به درد کسی هم نمیخوره!

واسه این می نویسم که خودم سبک شم!که بعدا که خواستم خاطراتم رو مرور کنم٬به کمک نوشته هام کارم راحت تر باشه!

واسه اینکه بعضی اوقات عصبانیت هام رو کم کنم٬فریاد بکشم!دغدغه هام رو بیان کنم!خوشحالی هام رو توصیف کنم و گاهی هم از بار ناراحتی هام کم کنم!بعضی اوقات هم انتظاراتم رو حتی شده با سانسور!!!بیان کنم!

همه ی اینا واسه خودمه!خود ـ خودم!

حالا اگه کسی اومدو وقت گذاشت و خوند و چیزی گفت٬با خوشحالی میخونم و تشکر میکنم!

معمولا الان دیگه خیلی کم شدن از اون دسته افرادی که مدام بیان و همراه باشن!آخه توی زندگی واقعی ما ادما نمیتونیم همچین انتظاری داشته باشم ازشون٬چه برسه به این محیط مجازی!!

 

نمیدونم...!

امیدوارم هر جا هستین و هر کاری که میکنین٬موفق باشین و موفق!امیدوارم دیگه هم عبارت"تنها"رو کنار اسمتون نیارین...

ممنونم بعد از رفتنتون هم ازم یاد کردین!

خوچحال شدم...لبخند

"من و دلم" همیشه منتظر همراه همیشگیشه!لبخند

 

+فردا تولد یک سالگی وبلاگمه!یادمه اولین پست شما هم تیر بود!فکر کنم اوایل تیر...اگه وبلاگتون حذف نمیشد الان یک سالش بود...ناراحت

اولین تولد وبلاگم رو در حالی پشت سر میگذارم که همه ی دوستایی که از چند نفر خاص بیشتر نبودن و از اولش باهام بودن٬دیگه نیستن!

 

+الان که یکبار دیگه وبلاگتونو باز کردم!متوجه شدم اون وب فعاله!ولی با یه شکل و مدل دیگه...!!!I don't know - New!

+به همین زودی یکی ادرس شما رو برداشت!؟اون هم "ادمک تنها"!؟I don't know - New!

+ولی جای شما همیشه خالی میمونه..مطمئنم!!!!ناراحت

 

آرام...!

 

+ثبت شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت16:10توسط ارام | |

سلام

 

+ امشب لیله الرغائب٬شب آرزوهاست...

امیدوارم همه به آرزوهای قشنگتون برسین!

 

+امسال این شب خاص٬مصادف شده با سالگرد دایی! ۱۹همین سالگرد...

+امیدوارم خداوند گناه بزرگش رو به جوونیش ببخشه و حداقل الان بعد از اینهمه سال پر از آرامش باشه...

من که چیز زیادی ازش یادم نیست...شاید بهتره بگم اصلا چیزی یادم نیست!

روحش شاد!

روح همه ی رفتگان شاد...خداوند همشونو بیامرزه...آمین

 

+

گاهی ادم فرصتی رو که خیلی وقته در انتظارشه رو راحت از دست میده!بعدش میگه حتما درستش میکنم!من میتونم جبران کنم!اما وقتی یه قدم برمیداره میبینه نه!انگار نمیشه!تازه درست میفهمی و درک میکنی که فرصته رفته!!آره..به همین راحتی...حالا باید منتظر بمونه!منتظر تا بازم فرصتی براش پیش بیاد!

اون فرصته ممکنه هر لحظه بیاد ولی تو با خودت میگی٬از کجا معلوم این دفعه هم خرابش نکنم!؟!

پس بهتره٬اول قبل اینکه منتظر باشی٬فکری به حال خودت کنی!آره٬اینجوری خیلی بهتر...!فکری به حال خودت کن!!!

 

۸تیر+۱۹تیر

 

+دیروز میگفتم حتما بازم بارون میاد با این ابرهایی که تو آسمونه! اما حرف ه دوست جون درست در اومد!آخه دوست جون میگفت:نه!ممکنه باد بیاد و ابرهارو ببره از اینجا!

انگار باد٬ابرهامونو برده...

بارون فعنیا دیگه نمیباره...دلم واسش تنگ شد به این زودی (ایهام!)

 

آرام...

+ثبت شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت14:13توسط ارام | |

 

بالاخره دو تا نمره ی دیگه هم اومد!شاهکارهای قرن!!

میدونستم امتحان آخرم رو می افتم!با اون وضعی که من رفتم سر جلسه!با وضعی که که اونجا داشتم!کاملا مشهود بود برام!واسه همین از افتادنم زیاد متعجب نشدم!ناراحتی هام رو هم کرده بودم و واسه همین چند ساعته قضیه برام قابل لمس شد!چون عمق فاجعه رو نزدیک ۱۰ روزه که میدونستم!

اما از پایگاه که نمیدونم چی بگم!واقعا موندم چرا اینهمه توی سر و کله م میزنم!وقتی استاد براش مطرح نیست که چقدر نوشته م!باید از اون آدمای پر رو باشی که جلوش کلی حرف بزنی و خودت رو نشون بدی!!!سبز(اونم چجوری!..........!ساکت)

نگار که ۶روز واسه همین امتحان مذکور٬وقت داشت و وقتی اومدیم بیرون تقریبا راضی بود!با ۱۰ تونست پاس کنه!خوب وضع من کاملا مشهود بود دیگه!!وقتی اونی رو که حداقل ۱۶-۱۷ میشده با ۱۰ پاس کرده!!!!منی که میدونستم به زور ۱۰ میشم باید بی افتم!اونم با چند؟!نگفت یه نمره ای بده حداقل معدلم ابروم رو نبره!!

حالا تابستون ۳ واحد از ۶ واحد باید بازم به جبران این درس هدر بره!!!باز هم همون استاد!!باز هم همون شیوه ی درسی!!!باز هم همون شیوه ی من!!باز هم همون حفظ کردن!!!باز هم ....

متاسفم!واقعا برای کسایی که اسم استاد رو به لجن کشیدن!!

این درس رو اینجوری دادم!اما پایگاه چی!از اول ترم واقعا نشستیم و خوندیم!مخصوصا کلاس ما که اولین روز رو باهاش داشتیم!ولی اون یکی کلاس٬به اندازه ی ما نمیخوند!!

امتحانش رو از ۱۶ نمره گرفت!از اولش میدونستیم معلوم نیست اون ۴نمره از کجاست و به چه دلیل میخواد بهمون تعلق بگیره!!--که آخرش هم همون نمره خالص برگه رو گذاشت!انگار نه انگار که برگه ی ما زا ۱۶ نمره بوده نه از ۲۰!

من اگه زیاد غلط داشته باشم از اون ۱۶ نمره ۳ تا ۴ نمره بود!اونم ۲نمره ش از سی دی آموزشی بود که خودش گفته بود سر امتحان نمیاد.واسه یادگیری تونه فقط!!اما ۲ نمره اومد!

حالا وقتی نگار زنگ زد و گفت که شدم ۱۲!!!!!!!!!!!!!!!داشتم دیوونه میشدم!کلافه

میگن اگه بخونی توی ترم راحت پاس میکنی!اره!پاس میکنی!اما بخونی و نخونی!با استادایی که تصحیح نمیکنن برگه رو همون ۱۲ تا ۱۴ نصیبت میشه!

فریدا دختر عموی سحر که ما بیشتر اشکالاتمونو ازش میپرسیدیم!شد۱۳.۵!!!فکرش منو میسوزونه!!فکر نمیکنم کسی بهتر از فریدا امتحان داده باشه!اون کاردانی به کارشناسایی و اصولا همه یاین ۳ترمی که با ما بوده معدل الف!!من براش نمراتش رو از نت نگاه میکنم چون مسافرتن سحر اینا!!همه ی نمراتش بالاست!ریزپردازنده رو شده ۱۷.۷۵!! پایگاه میشه کمترین نمرش!اونم با اختلاف ۲نمره از کمترین نمرش!!!

نمیدونم به پسرا چجوری نمره داده!همه میگفتن به اسم /ادما نگاه میکنه و احتمالا بیشتر با پسرا راحته!خیلی دلم میخواد ازش بپرسم!استاد تو ۳روزه اومدی از تهران!چجوریه؟!تعجباز صبح دانشگاهی تا بچه ها پروژه هاشون رو تحویل بدن٬بعدش واست رمقی مونده بود اصلا که اینهمه برگه تصحیح کنی!!آره!؟کلافه

بخدا دیدمش بهش میگم!اصلا هم خجالت نمیکشم!whistlingزبانتا حالا بعد از نمره دادن سراغ استادی نشده که برم!! اما سر این درس که هر۲هفته کل اون جزوه مسخره رو اماده میکردیم٬دارم داغون میشم!اونقدر از افتادن اون درسم ناراحت نیستم که از ۱۲ شدن این عصبانیم!!یولزبان

حالم از دانشگاه آزاد داره بهم میخوره!کاش اصلا دانشگاه نمی اومدم٬اگه قرار بود آزاد بیام!هر استادی واسه خودش یه جور درس میده!یه جور امتحان میگیره!یه جور تصحیح میکنه!یا بهتره بگم عشقی نمره میده!

دیگه اصلا انگیزه ای به خوندن ندارم!گریه

مطمئنم معماری و نرم افزار هم همین جوریه!ترجیح میدم معماری رو هم بیافتم تا با ۱۰ یا ۱۲ پاس کنم!ناراحت

واقعا واقعا کم آوردم!ناراحت

شاید با این وضع نمره حتی مشروط هم بشم!اصلا معلوم نیست!I don't know - New!

 

**

امروز صبح بازم اسمون خودشو سبک کرد!لبخندوقتی حرکت کردم بارون نمیبارید٬تا رفتم سر خیابون دیدم نم نم داره میباره!رسیدیم شهرداری و منتظر اتوبوس بودیم که اسمون بازم غوغا کرد!یه ۱۰ دقیقه موندیم تا یکم کم شه!واسه همون ۸.۱۰ رسیدیم!از شانسمون همیشه استاد ۸.۲۰ می اومد سر کلاس اما امروز زود اومده بود!تا در کلاس رو باز کردم٬گفت دیگه بعد من نیاین داخل!!!باشه جلسه بعد!

منو میبینی!گفتم ببخشید ولی این اولین باره ما دیر کردیم!بعدش هم ۱۰ دقیقه شهرداری منتظر موندیم تا بارون یکم کمتر شه بعدا حرکت کنیم!از ۷.۱۵ تو راهیم!گفت:منم از ۷ تو راهم!حالا یه نیشخند هم زده!فقط شهرداری بارونش شدید بود!؟منم دیدم داره مزخرف میگه!در کلاس رو داشتم میبستم و به صدیقه گفت بیاو گفتم:باشه استاد!!!که دیدم گفت حالا بفرمایید!!من منتظر بودم صدیقه بیاد بیرون که دیدم بچه ها میگن بشینین٬ولش کنین!به همه همینو گفت!

منم بهش گفتم:استاد وقتی میگم بارون ۱۰ دقیقه خیلی شدید اومد و نتونستیم بر خلاف هر روز که ۸ نشده اینجاییم٬برسیم٬دروغ ندارم که بگم!--فقط نگام کرد!متفکر

(من اصولا حرفی نمیزنم!خوشم نمیاد!واسه همین همیشه سعی میکنم سر وقت حاضر باشم!تمام تلاشم همین بوده تا حالا!چه دانشگاه٬چه مدرسه٬چه هر کلاس و مکان آموزشی دیگه!!!اما امروز که میدونستم من مقصر نبودم٬دیگه نتونستم حرفی نزنم!!حتی صدیقه هم متعجب شده بود و بهم گفت:آفرین خوشم اومد!یه بار خوب حرفتو زدی!)

**به دلیل بارون مامان اینا با همسفرهاشون همراه نشدن و نرفتند!!(خوب من نباشم اصولا کارا جور نمیاد!زباننمیونم اونا چجوری توی این بارون راه به اون خطرناکی رو ریسک کردن و رفتن!!متفکر)

 

***دلم میخواست امروز...ناراحت

 

آرام..

+ثبت شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت21:20توسط ارام | |

سلام

دیروز بالاخره تونست برچسب "یه روز متفاوت"رو به خودش بچسبونه!

اولش که صبح تعطیل بودم و از شبش برنامه ریختم که٬آره!فردا میتونی بخوابی و از خودم ذوق و شوق بسیار نشون دادم!ولی امان از عادت!!از ۶ هر یک ساعت به یک ساعت بیدار میشدم و ساعت رو نگاه میکردم و میخوابیدم!طرفای ۹ دیگه خوابم نمیومد!تازه دیگه میخواستم شیطونه رو جا بزارم وبلند شم برم پایین که دیدم واسم پیامک اومد!منم متعجبانه زوم کردم ببینم کیه این وقته صبحی!دیدم ای دل غافل٬ دوست جون ه!

بابا دوست جون!امروز که واسه خودش حس خوبی داشت برام٬توام...!ذوقمان مانند کودکی کوچک ٬صد چندان گشت!

خلاصه منم با شور و شوق بسیاری جوابیدم!

بعدش مامان اینا در فکر سفر کوچولوشون بودم!منم درسته حالم خوب بود ولی همچنان زیاد رغبتی به رفتن نداشتم!ولی برنامه شون جور نشد و موند واسه ۳شنبه ساعت ۱۲ فکر کنم!whistling(بازم تصمیم گرفتم نرم!)

بعدازظهر شد٬نمیدونستم برم با بچه ها یا نه!همونجوری بلاتکلیف!مونده بودم!آخرش دیگه گفتم بابا ول کن!بیا برو!چرابیخود میخوای خونه بشینی!برو شاید یکی اونجا تحویلت گرفت!((انرژی مثبت و این حرفا!whistling)خلاصه با صدیقه هماهنگ کردیم و رفتیم!

از ساعت ۴ ما رفتیم اونجا!دخترا ۱۲-۱۳ نفر بودیم!پسرا هم حدودا ۱۰-۱۱ نفر فکر کنم!تا حرکت کنیم شد ساعت تقریبا ۵!تا رسیدیم  طرفای ۵.۳۰ بود فکر کنم!

رفتیم اونجا و دیدیم بابا کسی به کسی نیستش که!

+تا رفتیم اونجا از بس خلوت بود٬به اولین چیزی که چشمم افتاد٬بهاره دوست دوران دبیرستانم بود که با چند تا زا دوستاش و دوست جونش اومده بودن اونجا!!منم واسه اینکه خجالت نکشه و این حرفا خودمو آفتابی نکردم!

بازدیدمونو شروع کردیم!نمیدونم چرا توی نیم دور اول٬تنها جائی که تفاوق کردیم واستیم و اطلاعات بگیریم٬غرفه دخانیات بود!!!

خدائیش یدونه سیگار چقدر زحمت داره ساختش!!!تازه توش کاکائو و شکر هم میریزن جز اسانسهای مربوط به هر سیگار!!واسه همینه دیگه مردم جذب میشن!

تازه ساختن سیگار از فیلترش تا جعبه و بسته بندی و ترکیب رنگشون قرارداد و استاندارد جهانی داره!!

معمولی ها فیلترشون نارنجی مایل به قرمز!جعبه شون هم هر رنگی میتونه باشه!(بیشتر ولی قرمزه!)ولی لایت(اگه درست نوشته باشم!آخه اون آقا اینجوری تلفظ کرد!whistling)فیلترش سفیده!و رنگ بندی جعبه ش هم سفید و آبی یا نقره ای میتونه باشه!!!یول

خلاصه از وقتی توتون رو میکارن تا مرحله به مرحله خشکش میکنن٬کلی برنامه داره!!

در نوع خودش اطلاعات جالبی بود!یول

بعدش هم تقریبا پخش شدیم٬من یکم با بهاره اینا بودم٬یکم پیش مریم و صدیقه!ولی بیشتر با مریم برق و بهاره اینا!اونا سوالاتشون کاربردی تر و جالبتر بود!هر جا رفتیم واسه کارورزی و شرایط نیروی کارش هم پرسیدیم!ولی از اونجائی که من با بچه های برق بودم٬شرایط کاریشون بدرد من چندان نمیخورد!یه جا هم که خودمون پرسیدیم گفتن٬باید برنامه نویسی تون خیلی قوی باشه تا بتونیم قبول کنیم واسه کارورزی!!ناراحتI don't know - New!

خلاصه که یه ۱ ساعتی اونجا بودیم و یه اطلاعاتی هم حاصل کردیم!من که دیگه حوصله نداشتم٬تصمیم گرفتیم بریم پایین!رفتیم بیرون مریم و خواهرش رو دیدیم رفتیم ساحل!یکم اونجا مسخره بازی در اوردیم!صدیقه هم که پکر بود(...!)اصلا حوصله نداشت!(کاش نگار می اومد!کلی بهمون خوش میگذشت!) بالاخره رفتیم و دورتر از ساحل و داخل محوطه نشستیم!!(ولی کاش همونجا طرف ساحل و روبه دریا مینشستیم!)مریم رفت برامون بستنی گرفت...

طرفای ۸.۳۰ تازه همه جمع شدیم قصد برگشت کردیم!خلاصه تا اومدیم خونه ساعت تقریبا ۱۰ شب بود!نیشخند

+دیشب وقتی منتظر بودیم بچه ها جمع شن تا حرکت کنیم٬دوست جون داشت واسه اسباب کشی خواهرش کمک میکرد!

+بازم صبح ۶.۱۵ بیدار شدم اما گوشی بدست خوابم برد تا ۵دقیقه به ۷!در کمال آرامش سر ساعت رسیدم!زبان

+نصف شب یه پیامک دادمخواب٬که وقتی خودم صبح پاشدم و خوندمش٬شاخ درآوردم!متفکر!!واقعا چجوری روم شد اونجوری بنویسم!هنوزم یجورایی تو شکم!ساکت

(ببخشید!!)

+دیروز نمره آزمایشگاه الکتریکی هم اومد!۱۲ واحد دیگه مونده هنوز٬که نیومده نمره اش!سبز

+۱۵۰ مفید!* ۱ ملیون!!*در کل؟!I don't know - New!

*از خیرش بگذریم!..-..>چشم...!گذشتیم!ساکت

 

+ افلاطون:اگه با دلت یکی رو دوست داشتی٬اعتنا نکن.چون این کاره دله!مثله چشم که میبینه٬گوش که میشنوه.

اما اگه با عقلت یکی رو دوست داشتی عشق معنی پیدا میکنه!

+ { .....!!!!!!!!!() ...........؟؟؟؟؟؟() }

 

+خداوند بینهایت است اما به قدر نیاز تو فرود می آید و به اندازه ی آرزوهایت گسترده میشود و به اندازه ایمانت کار گشاست...

 

آرام

+ثبت شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت13:25توسط ارام | |

سلام!

اندر احوالات این روزها حرف بسیاری نیست!

روزها تقریبا یکنواخت سپری میشه!شدم یه ادم دیگه!بدتر از همه٬مثل همیشه از رو چهره م همه این موضوع رو میفهمن!کلافه

خیلی بده واقعا!شاید ادم یه دردیش باشه و نخواد کسی بدونه!اما نیست همیشه شاد بوده و حداقل  لبخند از رو لبش محو نمیشده و حوصله ی حرف همه رو داشته٬الان تابلوئه!زبانو ۱۰ دقبقه نشده که همه میپرسن:حالت بده؟اتفاقی افتاده!؟متفکر

توی همچین شرایطی٬منم مجبورم با یه لبخند کاملا مصنوعی!!!دروغگوبگم:نه!طوری نشده که!تو فکر نمراتمم!آه هنوز نیومده!منم ۲۳ انتخاب واحد دارم٬واسه همونه که یکم فکرم مشغوله!خنثیساکتدروغگو

اونا هم درجا٬یه لبخند میزنن٬که تو زیاد سخت میگیری!چرا اینهمه به خودت فشار میاری!تازه داشتی جون میگرفتی!دوباره که شدی همون!

(نمیدونم میخوان منو هرکول ی٬چیزی کنن حتما!!!که میخوان بازم جون بگیرم!آخه من مگه دارم میمیرم از لاغری که اینجوری میگن!واقعا بعضی اوقت نمیدونم اینا چی میگن!گریهبنظر ودم دارم چاق میشم و این بده٬و به نظر اونا نه!عالیه!!!سبز)

 

+امروز واسه صنم( بغل)پیامک زدم٬که آره!ما رو فراموش کردی و نیستی و سرت شلوغ شده و تا دستت رفت تو جیبت رفتی که رفتی؟!زبان

بعدش دیدم گوشیم زنگ میزنه!تقریبا تو خواب و بیداری بودم٬ظهر بود!فکر کردم میس ه!دیدم زیاد داره کشش میده برداشتم!نمیدونستم داره با گوشی مامانش زنگ میزنه!نیست من همشو با یه اسم ذخیره کردم٬متوجه نشدم!بالاخره باهم یکم حرفیدیم!که گفت هنوز کارخونه کامل افتتاح نشده!حالا قراره این هفته بره مسافرت و هفته ی بعد که اومدن با هم بریم بیرون!whistling

تازه حالا فیلش یاد هندوستان کرده٬بازم حرف کوه رو میزنه!منم زیاد دیگه حرفی نزدم و گفتم حالا تو برو بیا و بعدش در موردش حرف میزنیم!

خلاصه این از این!

 

+فردا هم خدارو شکر٬کلاسم تعطیله!هالی به هولی!نیشخندdancing

فردا صبح مامان اینا اونجورایی که من فهمیدم یه گردش زیارتی ترتیب دادن!نمیدونم حسش میاد منم برم یانه!اصلا حوصله ی هیچی رو این چند روزه نداشتم و ندارم!خواب

از اون طرف هم بعدازظهر مثل اینکه یه بازدید هست واسه نمایشگاه صنایع و معادن٬که میخوان از طرف دانشگاه و کانون مارو ببرن!اسمم رو رد کردن و حالا بازم موندم برم یا نرم!خنثیمتفکر

+سارا جونم٬نمیدونم پروه ش رو تحویل داد یا نه!واسش زنگ نزدم دیگه!اوناراحتنجوری هم که یادمه٬قرار بود امروز که شنبه ست٬بره با دانشگاهشون اصفهان!منم دلم میخواد برم...

*واقعا که!خودم این موقعیتهایی که واسه خوش گذرونی دارم رو نادیده میگیرم و دلم همونی رو میخواد که واسم فراهم نیست!سبز

از دست خودم لجم میگیره!قهر

نمیدونم واقعا به خودم چی بگم!مطمئنم اونم فراهم میشد حسش نبود...ولی حالا که نیست٬حسش هست!ساکت

 

+فردا با نگار میخواستیم بریم دانشگاه!البته من کاری ندارم که!اصلا منو چه به دانشگاه!I don't know - New!اما ایشون باید شهریه رو واریز کنن!بچه از بس زرنگه٬پولی که مامان و باباش دادن رو نمیتونه بره بانک واریز کنه!!فکر کن!بهش پول رو ۱ماه بیشتره که دادن٬در زمان امتحانات ایشون بردن و با خودشون اوردن!!!

اینم یه جورشه!خدا به نگار یه عقل و هوش بدهpraying!(به من بیشتر البته!whistlingخودم درسته یکم نظم داره کارام اما ....!ناراحت)

داشتم میگفتم که منحرف شدم از بحث اصلیم!یول

آره٬گفته بودیم فردا بریم٬که خانوم ۵شنبه تشریف میبرن خونه ی مادرجونشون!دستشونو میکنن داخل یخچال و هرچی دستش میاد رو میخوره!!!تشویق

خلاصه جمعه زنگ زدم بهش که ببینم باهامون میاد بریم نمایشگاه یا نه٬که دیدم پریسا دختر عمه ش گوشی رو برداشت و گفت٬آره حالش بده!!!!!!!!

خلاصه که نمیاد!نه نمایشگاه!نه دانشگاه!یول

خدا رو شکر که خودش فردا رو واسه دانشگاه لغو کرد!آخه من که اصلا حوصله نداشتم برم!شاید اصلا باهاش نرم و خودش تنهایی بره!آخه حوصله دانشگاه رو هم ندارم....

+این روزا که با صدیقه میرم کلاس هم خالی از لطف نیست!اونجا با یکی آشنا شدم که کارشناس ریاضی کاربردی هستش٬ولی تموم درسای ما رو خونده و ارشد هم نرم افزار شرکت کرده!کلی هم اطلاعاتش مفیده!خوچحالم که اومده و با ما سره یه میز نشسته!

دوست دارم از اطلاعاتش استفاده کنم!لبخندچه تو زمینه درسی چه اجتماعی٬دختر جالبیه!بنظرم واقعا فعاله!(چشمم شور نیستا!زبانخدا حفظش کنه و موفق تر بشه تو همه ی زمینه ها...praying)

+دیشب تا ۲.۳۰ بیدار بودم!زبان(۱.۳۰)

صبح هم ساعت ۶.۱۵ بیدار شدم اما گوشیم دستم بود که مثلا زنگش رو خاموش کنم٬همونجوری خوابم برد و ساعت ۵دقیقه مونده بود به ۷ پاشدم!whistlingخندم گرفته بود!بجای اینکه نگران بشم و عجله کنم!خندهتعجب

نمیدونم چرا!متفکرشاید دارم خل میشم!اولش آدم بیحوصله میشه!بعدش الکی غمگین یا شاد میشه!فکر کنم مراحل دیوونه شدن و یا افسرده شدن و یا هر مریضی ه دیگه٬همینا باشه...نمیدونم!متفکر

+امروز من وصدیقه کارت شارژ گرفتیم!با هم!hee heeلبخند

+هنوز ۴ تا نمره م نیومده!من چجوری انتخاب واحد کنم آخه!کلافه

+تو فکرم برم واسه آموزش رانندگی!نمیدونم چجوری میشه٬میرم یا نمیرم!؟!یولبستگی به کلاسهای ترم تابستونم هم داره!

+دلم یه چیز غیر مترقبه میخواد!یه چیزی که...

 

+ د ل د ی و  و ن ه... د ی گ  ه ن ر و ا ز خ و ن ه ... پ ش ی م و ن م ی ش ی ...پ ر ی ش و ن م ی ش ی ....!

 

 برای خودم آرامش ٬ ارامش و ارامش آرزو می کنم و برای همه ی اونهایی که دوست دارن آرام باشن..

ایام به کام...

+ثبت شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت23:28توسط ارام | |

سلام!

هنوز هم زندگی در جریانه!همه چیز یکنواخت و عادی٬انگار داره مسیرش رو٬رو به آینده طی میکنه!همینجوری میره جلو و میره جلو...

معلوم نیست تا کجا میخواد بره!آخرش کجا میرسه به ته خط!و میگه:پیاده شو دختر!اینجا آخرشه!همونجایی که همیشه میخواستی بدونی کجاست و کی وقتش میشه!اینجا همونجاست و زمانش هم الانه!میفهمی!؟؟!

مطمئنم اون موقع آدم حال خودش رو نمیفهمه!میدونم اون موقع دیگه آدم هیچی نمیفهمه!چون زمان آدم بودنش تموم شده!حالا اگه آدم بوده واقعا که هیچی!اما اگه نبوده....!!!

خدایا هستی مگه نه!؟

****

*هنوز نمرات اصلی م نیومده!

هر روز باید منتظر باشیم و چشم انتظار!

تا حالا نمره ۳تا درس اومده و ۷واحد پاس شد!

این ترم نمرات آکوشیده خیلی بالاتر ازقبل بود!الان برام افسوس مونده چرا باهاش برنداشتم و حذف کردم!مثل اینکه چون ترم قبل سوالاتش خیلی سخت بوده و درصد زیادی مثل برگهای خزان از پای افتادیم!این ترم بهتر کنار اومده با بچه ها!امیدوارم نخوام باز هم با اون معماری پاس کنم!بستمه!

*هر روز صبح خبری از خواب تابستونی نیست!طرفای ۶ بیدار باشه!بخاطر کلاسهای هرروزه ی شبکه و امنیتش!

امیدوارم یجوری بشه با کلاسای ترم تابستونی که اگه جور شد و برداشتمش!!!تداخل نخوره!

 

**زندگی آب روانیست٬روان میگذرد!//آنچه تقدیر من و توست٬همان میگذرد!

*-.-.-.-

+ثبت شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت13:26توسط ارام | |

سلام

آخرش این امتحانا هم با همه ی سختی هاش تموم شد!البته اصلا اصلا ترم خوبی نبود!یعنی ترم خوبی بود که٬ولی امتحانام رو اصلا اصلا خوب ندادم!

اصلا اصلا هم راضی نیستم!

مثلا این ترم تقریبا خوب در طول ترم خونده بودم!ولی باز هم آخرش....

در کل انگار هرچی بیشتر بخونم کمتر نتیجه میگیرم!

اون همه در طول ترم پایگاه رو خوندم!تست هاش رو توی فرجه زدم!حالا میگن استاد عشقی نمره میده!میگه اصلا ممکنه بیاد بگه:کی مشروط میشه؟کی چند میخواد؟!

فکرش هم عصبانیم میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

- امروز هم که شاهکار خلق کردم!اساسی!بدتر از اون برخوردم با این قضیه بود!

از اونجایی که واسه الگوریتم وقت نداشتم٬قرار گذاشتم مهم هاش رو حفظ کنم!

خیلی هم به قول خودم توی اون وقت کم خوب عمل کردم!

امروز!سر جلسه!همه ی سوالا از همونایی بود که من خونده بودم!!!!!!!!!!واقعا خیلی جالب بود!۵ تا سوال ۴ نمره ای!

۲تا سوال رو تقریبا میشه گفت خوب نوشتم!یکی رو فقط شکل کشیدم براش و یکی از جدولهاش رو کشیدم!اونم بدون راه حل!!!!از حفظ عددهاش رو بلد بودم!نمیدونم اصلا فایده ای داره یانه!

سوال دوم به کل یادم رفته بود!فقط میدونستم وسطش ۲تا حلقه ی for داره!ترجیح دادم اصلا ننویسمش!!

خیلی زور داره٬تمام وقتت(همون ۱-۲ روزی که داری!چون توی ترم اگه حفظ میکردم که یادم میرفت!) رو بذاری و مثلا یاد بگیری!!آخرش همونا بیاد و تو یادت نیاد!

سوال اول هم که فقط عدد پیچیدگی یادم بود!

از همه ی اینا گذشته آبرویی بود که ازم رفت!مثلا اون بچه های کلاس اولی از اون اول امتحان گریه م گرفته بود!!!!

اصلا دست خودم نبود!یادم می اومد که خوندم و الان نصفش یادم هست و نصفش یادم نیست٬کلافه میشدم!من ترم قبل همین درس رو واسه همین نداشتن وقت روز قبل امتحان حذف کردم!

روز قبلش ریاضی مهندسی (۶ بهمن)داده بودم ساعت۲ بعدازظهر٬فردایی هم ۸ صبح همین رو داشتم!یاد گرفته بودم٬ولی نگار تا صبح اومد گفت بیا  حذف کنیم!ولش کن!کم میشیم!

منم خنگ!قبول کردم!کاش میمردم و می رفتم امتحان میدادم!مطمئنم میرفتم٬پاس بودم!هرکسی بعد از امتحان منو دیدم به عقلم شک برد!!!!(اخه استادش فرق داشت!)

خلاصه اینکه انگار ترم تابستونی رو باید به جبران درسهای افتاده بگذرونم!(خداکنه اینجوری نشه!)

خدا کنه پاس بشم!ولی چشمم آب نمیخوره!آخه عرفانی و این حرفا!

خلاصه که الان خیلی دمق(دمغ)!؟ هستم!(البته چون مهمون سحر بودیم توی خونه دانشجوئیشون٬یکم روحیه م تغییر کرده!)

آره!امروز بعد از امتحان٬با اون حال زار!منو برداشتن بردن اونجا که با اون قیافه برنگردم خونه!خلاصه یکم که نشستم و گریه کردم و سبک شدم!سحر داشت خونشونو واسه ترک ۳ماهه٬تمیز میکرد!من و نگار هم واسه خودمون داشتیم حرف میزدیم٬البته یه وقتهایی هم کمک میکردیم!

سحر برامون مرغ درست کرده بود!انصافا هم خوب درست کرد!من سیب زمینی هاش رو سرخ کردم!نگار میگفت همونجوری که خوب سرخ نشده بردار!ولی من مثل همیشه و طبق عادت به اندازه گذاشتمش!

تازه به دستور نگار خانوم کل روغن سیبزمینی رو به مرغ اضافه کردیم!از بس غذای چرب میخوره اونجوری چاقه دیگه!

قبل ظهر هم که حالم یکم جا اومده بود٬واسه دوست جون زنگ زدم و فتوحات امتحانم رو بهش گفتم!نمیدونم چرا!ولی گفتم دیگه

بعدش هم با اومدن سونیا دختر عمه ی سحر٬نهار خوردیم!البته اون زود رفت و چیزی نخورد!(آخه میخواست با نامزدش واسه خرید "نشون" بره!)

نگار ظرفها رو شسته کرد!البته کم غر نزد!؟!!!

بعدش کلی نشستیم و اهنگ گوش دادیم و حرف زدیم٬نگار رو فرستادیم برامون چایی عروس پسند بریزه!کلی بیچاره رو اذیت کردیم!آخه نمیتونست گاز رو خاموش کنه!؟!سر کتری رو نمیذاشت و میگفت وای سوختم!!!

خلاصه ۳تا چایی واسمون ریخت و آورد!یکم کم رنگ بودن!البته چون دوتاش توی لیوان چینی بود دستش زیاد رو نمیشد! 

و اخرش هم طرفای ۵ راه افتادیم اومدیم!رفتیم چای بهاره واسه خونه ی سحر اینا خریدیم!!!

دیگه سحر رفت واسه ۳مااااااااااااااااااااااااااه!آآآآآآآآااخی!دلم تنگیده شد از الان...

روز خوبی رو البته بجز امتحان باهم گذروندیم!

جالب بود!

الان هم میرم تا تلافی بیخوابی این چند وقته٬که بی ثمر هم بودن انگار٬رو باز کنم!

 

+خدایا میشه همه روو پاس کنم؟!

+دلم میگه همیشه امیدوار باش!آخه تنها برگه مهم نیست!میدونم دست استاده...(که اگه به برگه بود من احتمالا همه ی درساروو پاس بودم!)

+نیومدم و نگفتم!شنبه ۱ تیرماه٬یکی از دخترهای دانشگاه ما خودکشی کرد!اونم از طبقه ی ۴ ساختمون فنی!!موندم ما چجوری باید بازم وانجا پا بذاریم!یکم دلم میلرزه...

ایام به کام!

آرام!

+ثبت شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت20:41توسط ارام | |

سلام

تنها به بهانه ی اومدنش٬اومدم!

عیدتون مبارک..

میلاد حضرت زهرا (س) رو به همه تبریک میگم...

 

*مامان مهربونم روزتون مبارک..

امیدوارم سالهای سال در کنارمون با سلامتی کامل باشین و بتونیم از محبتهای بی دریغ تون بهره مند بشیم...

 

*به همه ی مادران مهربان سرزمینم!

روزتون مبارک... Flower

 

*برای تمامی دختران سرزمین من!For You

روزتون مبارک!

از الان تا....

 

*شاید میتونست متفاوت تر باشه!ولی نبود!همیشه آدما توی خیالشون خیلی چیزا رو قشنگ تر و رویایی تر میبینن!منم مستثنی نیستم!

مهم نیست!

مهم زندگیه که جاری ه!

+بعضی اوقات از فکرهای توی سرم و ذهنیاتم منفجر میشم!

الان٬امروز! این منفجر شدن از هر ۲ لحاظ ه!

آآآآآآآآآآآآآآآآآاره!

همــــــــــــــــــــونااااااااااا منظورمه!

 

 

+۱...

 

+ثبت شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت21:13توسط ارام | |