تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

یه بار دیگه سلام به در و دیوار خونه ی مجازی...

واااااااااااااااااااااای که چقدر خسته م...

دلم هم گرفته...و خود این دلگرفتگی٬خستگیم رو ۱۰۰چندان میکنه...آآآآه!

نمیدونم چکار کنم....

خداجونم هستی؟!فکر کنم دیگه وقتشه یکم بیشتر خودت رو نشونم بدی...میدونم توقعم زیاده ولی یه کوچولو نگام کنی که طوری نمیشه!میشه؟!

این روزا خیلی روزای بدی ان...

دلم روی هواست!حالمو نمیفهمم...

تازه دیشب بعد از اینکه اومدم حرفامو نوشتم بازم سبک نشده بودم رفتم یکاری کردم که الان نمیدونم واقعا درست بوده یا نه...

امروز طرفای ۱۲ بود که نتیجه ی کارم در اومد...

نمیدونم چرا اونجوری کردم...درست و غلط بودنش رو هم نمیدونم..امیدوارم تحمل داشته باشم....

خب تقصیر منم نیست.منم ادمه.منم نمیدونم.منم ناراحت میشم.منم عصبی میشم.خیلی بده که یکی فقط خودش و حال و رفتارای خودشو ببینه...

البته میدونم که منم شاید و احتمالا حتما!!خودمم همچین برخوردی داشتم...اما اینبار....نمیدونم!خودمم موندم...

امروز با زکیه کلی تحقیق دراوردیم و دایی اومد دنبالم واسه کلاس الهه نشد پرینت بگیرم که بعدازظهر با سحر رفتیم اموزشگاهش رو گرفتیم...

کلا با زکیه خوب تا میکنم.بنظرم ما خیلی باهم خوب کنار میایم گوش شیطون کر...حتی شیطونی هامون هم شبیه همه...

با سحر رفته بودم که سحر هم از دوستی ایجاد شده بینمون یکم تعجب کرده بود...اخه اون میدونه من زیاد باکسی جور نمیشم...

عصر هم سارا اومد و یکم حرفیدیم...

من الان کاملا ب سارا حسودی میکنم!دست خودمم نیست!

اره!از خودم بدم میاد واسه این احساسم...من چرا باید حسودی کنم؟هان؟!

خدایااااااااااااااا....چرا؟!

من چرا اینجوری شدم؟من مگه قبلا اینجوری میکردم؟چراینجوری شدم؟من نمیخوام حسود باشم...

البته شاید حسود کلمه ی درستی درموردم نباشه...

اخه من که نمیخوام اون اونجوری نباشه!میخوام منم اونجوری باشم...اونجوری...

نه اینکه اون اونجوری نباشه...

فکر کنم معنای حسود یعنی دوست نداشته باشم که اون اونجوری باشه و خودم باشم...

خدایا همه خوب باشن و خوش...من حسود نباشم!حسود نشم!حسودی نکنم!چشمامو ببندم و نبینم!

خدایا بهم کمک میکنی؟!

 

++

فكر نكني وفتي ازت دورم فراموشت كردم.

نه.....!!

فقط دارم بهت فرصت ميدم كه دلت برام تنگ بشه

 

+ثبت شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت23:18توسط ارام | |

 

+

گاه گاهی به من از مهر پیامی بفرست!

فارغ از حال خود و جان و جهانم مگذار....

 

سلام

(نمیدونم چرا سلام میکنم٬وقتی واسه دل خودم مینوسم!خیلی سر ایم موضوع فکر کردم!شاید چون عادت کردم!شاید هم چون چیز دیگه ای ندارم که شروع کنم...

اما نه!میشه یه دلیل اورد...آره! سلام یکی از اسمهای خداست!

پس بنام خدا...)

+ وقت چندانی واسه نوشتن ندارم و همین طور حوصله درست حسابی!

هفته یدیگه این مقع هر دوتا امتحانم رو دادم و یا حالم بده!یا خوب و خوشم...

امیدوارم خوش باشم...!امیدوارم!خدایاااااا خواهش...

+جمعه رفتیم با دایی و پوریا و سپیده قلعه...

خیلی جالب بود٬الان تقریبا ۲ساله میخواستیم بریم که نمیشد...

عصر ساعت۴اومدن دنبالمون.وقتی رسیدیم با ۲سال پیش خیلی فرق کرده بود!کلی از راهی که دفعه ی قبل پیاده رفته بودیم تا پله ها رو ایندفعه با ماشین رفتیم!

من و دایی جلوتر بودیم!بعدش زندایی سپیده٬عقبتر هم سحر و مامان و پوریا فینگیلی!

پئریا با اون قد نخودش٬خدا بهش یه قدرتی داداه ماشالله!تموم راه رو اومد باهامون بالا!فقط نزدیک قلعه یکم لج گرفت چون تشنش بود و پدر بزرگوارش اب رو تمام کرده بود!

هر کسی این بچه رو میدید میگفت:وای میخواین با این بچه برید بالا؟!خطرناکه!گناه داره!خسته میشه...

خلاصه که رفتیم و اومدیم...عکسا رو اپلود میکنم و میذارم!تا نماش همیشه یادم باشه!

موقع برگشت٬برخلاف رفتن که پوریا بیشتر پیش سحر بود تا من٬همش با من اومد پایین!که اینم قصه داره!

موقع برگشت٬من و سپیده جلوتر بودیم و دایی و مامان و سحر به معنای دیگه کم اورده بودن!خلاصه که پوریا جلوی دست و پاشونو با اون عجله ای که داشت میگرفت!فرستادنش پیش من!

این وروجک هم نه میذاشت٬نه بر میداشت!میگفت دستمو ول کن!من خودم بزرگم!قدرتم زیاده!میرم پایین!

هر کسی این حرفا رو میشنید٬لبخند میزد میگفت ماشاالله٬ولی دخترم نکنه دستش رو ول کنی یااا!اینجا سراشیببیه!می افته ها!

منم میگفتم چشم!حواسم هست!

اما مگه زورم میرسید به این!خلاصه خیلی جاها تا یه لحظه دستشو ول میکردم بین جمعیت میزد و میرفت!منم تا بخودم میاومدم باید کلی دنبالش میدوئیدم!

فک کن!پله های اونجا٬موقع برگشت٬دوووو!!

چند جا به چند نفری که جلوتر بودن گفتم تا برام نگه دارنش!

یه جا یه اقاهه که نشسته بود واسه استراحت٬گرفتش!بهش گفت:اخه عمو چرا خاله رو اذیت میکنی!اگه بیافتی میدونی چطوری میشه!؟

این ورووجک هم گفت:خاله؟!نه!!تازشم من نمی افتم که!من خودم بلدم!

خلاصه که من رسیدم و گرفتمش!دوباره همونجا شروع کرد به دوئیدن!منم دیدم اینجوری نمیشه٬گفتم پوریا بیا باهم قرار بذاریم!گفت قرار چیه؟!گفتم گوش کن!من و تو باهم میدوئیم ولی اروم!هرجا صاف بود من دستات رو ول میکنم خودت بری!الانم از مامان دور شدیم!کلا از همه جلوتریم!یکم بشینیم تا بقیه بیان!خب جونم؟!

-خب جونم!ولی ما باید اول بشیم ها!من قدرتم زیاده..

+اره تو خیلی زورت زیاده!اما من چی!تو باید مراقب من باشی!

-باشه مراقبتم!نترسی ها!

+

خلاصه که اینجوری با دوو اومدیم پایین٬البته زندایی سپیده هم با فاصله ی نه چندان از ما رسید!

اومدیم پایین همه نشستیم منتظر مامان اینا!اونا ۲۰ دقیقه بعد ا اومدن پایین!

خلاصه که روز خوب و جالبی بود...

شنبه:کلاس صبحم تعطیل بود!

مراسم سوم برگذار شد.همونجا موقع برگشت٬دختر متوفی به مامان که کنار منه میگه:خب ان شالله عروسی بعضی ها(نگاهش به طرف منه+یه لبخند شیطنت امیز!)(توی دلم میگم٬این باباش مرده!؟روحیه اش بالاست هااا!اینا این همه اماده بودن!...!؟)بهش میگم دلتون رو صابون نزنین یه دعای دیگه کنین!میگه مثلا؟میگم خودتون میدونی یااا!نمیدونی!؟میگه٬باشه ولی عروسی عروسی باشه ها!(توی دلم بهش میخندم!چقدر دلش خوشه!هه!حالم داشت بهم میخورد!)بقیه حرفا رو هم...اینجوری بهتره!

 

+یکشنبه هم جایی نرفتیم!

با مامان کلی شوخی کردیم!آخه خودش روزست!به من گیر داده تو چرا اینجوری شدی!چرا اب رفتی!اینقدر گفته که بابا هم همین حرفا رو میزنه!اخه از بابا بعیده اینجوری بگه...

کم مونده برم توی این گرما یه کاپی چیزی بپوشم که خودمو کامل از تیر رسشون بپوشونم!

این لباسای تابستونی دیگه داره لجم رو در میاره٬همش باعث میشه من پیش اینا متهم بشم به سوتغذیه!

دیگه دیروز اینهمه که دادن من خوردم داشتم منفجر میشدم!اینقدر اینجوری میکنه که من دم به ساعت گشنم میشه و مجبورم یه چیزی بخورم...

البته این هم به نظر مامان خانوم مشکل داره٬میگه اگه درست بخوری کمتر گشنت میشه!میای پایین٬یه ناخن میزنی به غذا و برمیگردی!این که نشد خوردن!

سحر هم بیچاره به کم خوردن اب محکوم شده!

حالا اب خوبه٬ولی من بیچاره...

+دیرزو یه اهنگی گذاشته بود سحر من شروع کردم مسخره بازی٬مامان خانوم داشت تو اشپزخونه چیز درست میکرد٬تا منو دید٬گفت:خواهش میکنم بشین!الان فکر میکنم دستات داره در میاد!گردنت رو تکون نده!

واااااای که من و سحر چقدر خندیدیم!

به قول مامان خوبه داری میری بیرون جوری لباس میپوشی که معلوم نمیشه چجوری هستی!خدا رحم کرد!وگرنه که مردم فکر میکردن من زن بابات هستم و بهت غذا نمیدم!

 

من و سحر دهنمون ۳متر باز مونده بود!

دوشنبه:

کلاسمون تموم شد!امتحان هم ندادیم!هفته ی دیگه هم امتحان نهایی و خلاص!

امروز توی کلاس یه چیز رو اومدم جواب بدم مثلا از دانایی و این حرفا٬که قلبم داشت می اومد تو دهنم... 

 توی ماشین هم جالب بود...ایینه ی ماشین!نوار کاست!من!نگار!...

 

+چقدر دیر کرده ای...

 

+ثبت شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت23:43توسط ارام | |

سلام

این چند روز حالم خیلی بد بوده و هست!نمیدونم چرا خوب نمیشم!الان از دوشنبه غروب دارم به خودم میپیچم و هیچ دلیل منطقی هم واسه این پیچش ندارم!همه چیز باید خوب باشه ولی این حال جسمی ی (روحی که هیچی!!)نمیدونم چرا این همه بهم ریخته شدم!

حوصله دکتر رو ندارم!

از ۳شنبه مامان بهم یکم دارو و این جور چیزای درمانی داد تا یکم خوب شم!دردم کم شده٬یعنی جوریه که میگیره ول میکنه...

صورتم مزحک شده!کلی زیر چشام سیاه شد و گود افتاده٬هرکسی میبینه منو یاد مرگ می افته احتمالا!

اینقدر دلم آب یخ میخواد ولی نمیتونم بخورم!باید بذارم اب یکم از درصد یخی کاسته شه٬بعد!

مامان میگه از بس غذا نمیخوری ضعیف شدی و اینجوری شدی!

+از دیشب که داشتم به خودم میپیچیدم و در مقابل مامان اظهار بخوبی!!مامان گفت فردا نرو!اما من تصمیم داشتم برم!پس گوشیم رو تنظیم کردم واسه ساعت۶! اما نمیدونم چرا زنگ نخورد!واقعا نمیدونم!

البته خودم ۴.۳۰ یه بار بیدار شدم اما از بس خسته بودم و درد داشتم که بیهوش شد وقتی بیدار شدم ۷.۳۰ بود!میدونستم الان حرکت کنم خیلی دیر میرسم!

پس نرفتم کلاس!

+مامان اینا رفتن تشیع جنازه صبح!

الان که من اینجام اون مشغول جواب دادن به اعمال و کاراشه!(اونجورایی که همه میگن زیاد جالب نبوده کاراش!)خدایا رحم کن!حرف مردم که سند نیست!تو اون بالایی و میدونی...بهتر از همه!

+مامان که اومد٬به این نکته اشاره کرد که اگه یکی میموند و براش قران میخوند اون الان اوضاعش بهتر بود!بعدش میگه:من مردم میشه بمونی و قران بخونی روز اول!؟(یجوری نگام کرد که دلم ریخت!فقط نگاش به من بود!اصلا سحر رو نمیدید!اصلا انگار نه انگار که اونم هست!)منم زبونم قفل شده بود!دید من یخ کردم با حرفش٬یه لبخند تحویلم داد!منم خودم پیدا کردم و گفتم این چه حرفیه مامان خانومی!اینم حرفه آخه!و این جور چیزا...

آخه خودم کم فکرم مشغول بود!این مامان خانومی هم...

 

+زکیه خبر داد که شنبه کلاسم تعطیله!کلی ذوق کردم!میشه ۳روز تعطیلی!!هوررررررررررا

+با فوتی که رخ داد٬قرار مسافرت یکروزه دست جمعیمون مختل شد!بعدش هم که احتمالا ماه رمضونه و نمیشه...

+زندایی عاطفه هم به سلامتی رسید و مشغول ارائه کنفرانسشه!بچه ها هم خوبن!البته بعد از ۲شنبه که با الهه بودم٬دیگه ندیدمش!مهرسا هم که خونه ست!

+تا امتحان این ترم هم چیزی نمونده و من احساس خوبی ندارم زیاد!یکی رو آماده ام تقریبا ولی اون یکی رو مثل مار گزیده شدم!که از ریسمان سیاه و سفیدش میترسم!

+امروز یه اگهی استخدام دیدم!توی اداره مامان اینا کلی ذوق کردم!با مدرک من هم میخواستن!از بس هول شده بودم که به نکته ش توجه نکردم!که نوشته بود:  "مرد" !!

 

+از این برنامه گلبرک(اگه درست گفته باشم!نمیدونم)چقدر خندم میگیره!چقدر ابرو بره!واقعا اینا چه فکری کردن که همچین برنامه ای ترتیب دادن!

مثلا که چی!؟!

واقعا مسخره و مزحکه!من که مجبورم اون ساعت پایین و پیش مامان و بابا باشم٬از خنده و گاهی وقتا از شرم نمیتونم تحمل کنم!

+جزوه سیستم عامل پارسه رو سارا انگار تونسته پیدا کنه!

 دیگه سارا با ما کلاس نمیاد یکشبه و ۳شنبه!رفته بعدازظهر!گفت اینجوری میتونه صبح ها درس بخونه!

 

**

 

قفسم را مشکن

تو مکن ازادم

گر رهایم سازی به خدا خواهم مرد

من به زنجیر تو عادت کردم

سالها در پی این فکر که در قلب توام!

 

+ثبت شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت15:3توسط ارام | |

+

دلم گرفته...

خدایا تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت!

تو هم خدایی کن

"لطفا"

 

 

+ یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم...

.

.

.

هوای تو کرده است...

 

 

 

+در توضیح امروز نمیشه حرفی زد فعلا!آخه حرفام کم هم نیست زیاد!روز خسته کننده و سختی بود یکم...

اما چون الان حالم خیلی خرابه!خیلی هم خسته م!نمیتونم بشینم و تایپ کنم...

نمیدونم این درد سر و کلش از کجا پیدا شده و جریانش چیه!نمیدونم برم دکتر یا نه!آخه برم چی بگم؟

خدا کنه فردا صبح که بیدار شدم حالم خوب شده باشه و از شر این درد ۲روزه راحت شده باشم..

 

شوهر خاله بمانی هم مرد! همه در گیر اونجان تقریبا!اما منتظرش تا شهلا از استرالیا بیاد!بنظرم نمیرسه به تشیع جنازه...

 

+ثبت شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت21:12توسط ارام | |

سلام

اینم از امروز!یه روز دیگه هم گذشت...

صبح مثلا خیلی زود اومدم پا شم و درسم رو مثل دختر خوب بخونم اما واقعا خسته بودم!اصلا چشام باز نمیموند!اینم تابستونمه!نه به سالهای قبل که نه کلاس تابستونی میگرفتم!نه دنبال ترم تابستون دانشگاه بودم!نه به امسال و اینهمه فعالیت و تلاش!

خلاصه که واقعا خسته م!

امروز هم که پاشدم بخونم اما دیدم دارم از بیخوابی هلاک میشم!مامان هم که واسه نماز بیدار شده بود دید اوضاع منو٬گفت خوب کلاس صبح رو نرو!نوبت دکتر هم که داری!یکدفعه برو دکتر و بعد برو دانشگاه!منم از خدا خواسنه!رو هوا گرفتم!

این اولین جلسه غیبت تقریبا بیخود از کلاسه شبکه ست برام!تا حالا ۳تا یکشنبه غیبت کردم واسه کلاس دانشگاه!یکی هم همون روز سوم کلاس که امتحان الگوریتم داشتم!

خلاصه که تا مامان این پیشنهاد رو مطرح کرد٬منم همونجا گرفتم خوابیدم تا ۸!اینقدر چسبید که نگو!بعدش بازم خوابم می اومد ولی دیگه نمیشد بخوابم!باید میخوندم چون وقتی نمونده بود دیگه!

خلاصه یکم خوندم و بعدش هم همه رفتیم بیرون!البته مامان و سحر باید میرفتن مدرسه ی سحر!آخه افجی من هنوز دو دل ه!نمیدونه چه رشته ای بره که به سد عظیم کنکور برنخوره!از الان هم مامان اینا بهش گفتن که نمیتونن بفرستنش دانشگاه آزاد!!!اونم میترسه!هم اینکه باید همین نزدیکی ها قبول شه و هم اینکه آزاد نمیتون بره!منم بودم میترسیدم خب!دانشگاه اون حکایت ارشد منه درست!آخه واسه ارشد من همین شرایط رو کاملا دارم!نه ازاد باشه و نه شهر دور!!یعنی به معنای واقعی مرگ!

خلاصه اینکه افجی میخواست بره تغییر رشته بده!نمیدونم والله!من زیاد دخالت نکردم...

البته قبلش با من اومدن رفتم دکتر و اقای دکتر هم کلی مثل خودم از دوره ی درمانم راضی بود!من باید ۵ برابر وزنم قرص مصرف کنم!!!!واقعا خیلی زیاد میشه!

حالا خوبه چاقالو نیستم وگرنه دیگه مامان خانومیم ورشکست میشد!به آقای دکتر گفتم:اخه اینجوری که هم من ضعیف میشم و هم مامانم جیبهاش سوراخ میشه!

اونم گفت اگه الان قطع کنی من دیگه اگه برگرده سراغت حرفاتو گوش نمیدم هاااا!

مامانم هم گفت ایرادی نداره!ادامه بدین دکتر!

دکتر هم گفت از این به بعد یه شب در میون بخور!اینجوری یکم طول میکشه اما شاید بهتر باشه!فکر کنم چون درمان روت خوب بوده٬اثربخش باشه...

منم خوچحال و خندون اومدم بیرون!

بعدشم رفتم دارو رو بگیرم که بهش بیشتر از ۳۰ تا ندادن و دوباره مجبور شدم برم پیش دکتر و بگم ادامه رو وارد یه نسخه ی جدید کنن و تاریخ هم نزنن!

بعدش هم رفتم دانشگاه!توی ماشین یه خانوم که رو صورتش نقاب زده بود کنارم نشست!یجوری بود...

آخه خود خدا گفته گردی صورت اشکال نداره پس دیگه چرا...

اینجوری زیاده روی میکنن که بعضی ها از دین زده میشن دیگه...

رفتم دانشگاه یچیزی خوردیم و رفتیم سر کلاس!البته قبلش متوجه شدم که نگار به زینب و الشن و زهرا و خلاصه هرکسی که دم دستش بوده ماجرای دیروز رو گفته و کلی همه رو مشتاق کرده واسه یخ بهشت اخته!

قبل کلاس هم کارت ورود به جلسه مونو گرفتیم!یجوریه که فقط ۲تا درس داخل جدولشه...

تازه با استاد هم حرف زدیم امتحان رو انداختیم هفته ی بعد!

+نمیدونم اینجا از مژگان نوشتم یا نه!مژگان از اون دخترای ماهه که حد نداره!هم من و هم نگار دوستش داریم!دختره خیلی مهربونیه...

من اصولا اونجوری نیستم که  توی چشای یکی نگاه کنم و بگم دوستت دارم!(حالا مامانم فرق داره هاا!من همیشه و دم به دیقه به مامانم میگم اینو!مامانمم از دستم خندش میگیره!بعضی اوقات میگه چه کاسه ای زیر نیم کاست هست؟!چی میخوای!؟)البته نگار فرق داره٬آخه از بس مهربونه و میگه بهم اونم جلوی همه ی بچه ها منم از رو میرم!البته فکر نمیکنم شده باشه که توی جمع اینو گفته باشم بهش!البته مدل دوست داشتن ما به حرف نیازی نداره!همه اینو میدونن!هر جا میریم اگه تنها باشیم٬همه میپرسن پس اون یکی ت کجاست؟!حتی بعضی ها اسمهامونو اشتباه میگن!منو به اسم اون صدا میکنن و اونو به اسم من!

داشتم میگفتم!من به زبون نمیارم چیزی٬اما نگار همیشه میگه٬یعنی اگه یکی رو دوست داشته باشه میگه بهش روراست!در مورد مژگان هم همینطوریه!مخصوصا از وقتی نگار به مژگان گفته بود در مورد مکه و اونم رفت نوشت توی اخرین لحظات و اسمش در اومد!٬روابطشون خیلی بیشتر شده!(اینم بگم من اصلا فکر نمیکردم مژگان بخواد بره مکه!الان که رفته مکه خیلی عوض شده!حجابش رو هم رعایت میکنه...) حالا که با هم سیستم داریم٬و مژگان هم پیش ماست معمولا چند وقته تکرار میکنه که این ارام چه بامزه ست و این حرفا!البته اون روزای اول این حرف رو روش نمیشد به من بزنه!در گوش نگار میگفت!نگار هم همون لحظه میذاشت کف دست من!منم یه نگاه متعجبانه حواله مژگان میکردم!اونم سرخ و سفید میشد و به نگار میگفت اگه میخواستم به خودش میگفتم خب!تو زبونتو نمیتونی نگه داری نگار؟!

اوایل نگار واسه شوخی به من میگفت اما چند وقت بعدش دیگه میگفت:" آره!نکنه میخوای از من بگیریش مژگان؟!"

خلاصه اون هفته بود که همه رفتیم بوفه!اونا نشستن٬من رفتم یچیزی بگیرم٬اومدم دیدم بازم اینا دارن یجوری منو نگاه میکنن!میگم چیه!؟نگار میگه:مژگان بازم داره از تو میگه!

منو میبینی اینقدر خندم گرفت که نگو!همون موقع مژگان رفت بیرون دنبال کاراش!

بنظر من یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست!آخه یعنی چی این حرفش!

من معمولا دارم میخندم!هر وقت منو میبینه به نگار میگه:خیلی قشنگ میخنده!صورتش ناز میشه!!!!

فکر نمیکنم تا حالا چیزی اینجا ثبت کرده باشم!(یادم نمیاد!)اما امروز خیلی جالب بود و دیگه تصمیم گرفتم اینجا ثبتش کنم!امروز که نشسته بودیم و توی حال و هوای امتحان گرفتن بودیم بازم همونجوری شد!

نگار وسط میشینه و من مژگان دو طرفش(معمولا!)داشتیم حرف میزدیم که یچیزی مژگان گفت و بازم نگار واسه تشکر قربون صدقه مژگان رفت!مژگان هم گفت مرسی!اما نگار گفت فکر میکنی من شوخی میکنم!من واقعا از اخلاق و رفتارت خوشم می اد!!اون هم باز گفت مرسی!تو لطف داری! بعدش گفت منم ارام رو دوست دارم!واستاد منو نگاه کرد!من یه لحظه موندم!نگار که بهش برخورده بود گفت من این وسط چکاره ام!؟گفت تو که جای خود داری ولی ارام هم خیلی خوبه!

منو میبینی!گفتم مرسی مژگان جون!منم هر دوتاتونو دوست دارم!خیلی گلین دوتاتون!

بعدش بازم اروم به نگار گفتم:اخه یعنی چی اینجوری میگه؟نکنه کسی چیزی گفته؟نکنه چیزی شده که من و تو نمیدونیم!؟

نگار هم مثله همیشه گفت وای توام خل شدی ها!خب مگه چی گفته؟! البته میدونم یجوریه اما خب دوستت داره حتما!مگه چیه!؟حرفا میزنی ها!

منم:

بعدش که استاد گفت امتحان نمیگیره٬من روی چکنویس نگار داشتم خط خطی میکردم و چرت و رت مینوشتم٬که نگار به مژگان گفت اگه دوست داری توام هنر نمایی کن مثل این! اون کاری نمیکرد ولی!منم اسم اونو نوشتم! چون داشتم با دست چپ مینوشتم حروفاش قشنگ واضح نبود!تازه نگار هم به شوخی میزد پشت دستم تا خندم بگیره و ننویسم!بعدش به مژگان گفت اسمت رو درست نوشته!؟ اونم گفت هرچی ارام بنویسه درسته٬همونجوریه!

من:

نگار هم یه نگاه عاقل اندر سفیح(صفیح!)بهم انداخت و گفت خوب دل میدین و قلوه میگیرین هاااا!

 

+قبل کلاس که داشتیم از الشن اینا جدا میشدیم٬گفتیم اگه امتحان ندیم میریم یخ بهشت میخوریم به حساب من!خلاصه با الشن رفتیم و زهرا هم باهامون اومد!البته من مهمونش نکردم اما کرایه تاکسی رو دادم خب!(یعنی خودش نذاشت!گفت همون تاکسی بسته!)بعدش هم یکم حرفیدیم و پیاده رفتیم تا شهدا و از همونجا اومدیم به شهر و دیار خودمون!

+البته این وسط مامان نگار هم همش میگفت ما اینجائیم بیایم دنبالت!؟اونم میخواست با ما باشه میگفت حرکت کردم و توی راهم الان!

+فردا زنداییم میره مالزی!

باید بعد از کلاس (تا ساعت ۱۲ کلاس دارم خودم!)برم باشگاه پیش الهه که کلاس اسکیت داره!

این دفعه دیگه لازم نیست برم خونشون٬آخه دایی با زندایی نمیره!

امیدوارم این بار هم به سلامتی و بره و بیاد!خوشحالم اینقدر درجه ی علمیش بالاست که به همچین سفرهایی دعوت میشه!

 

+در گوشی::

هرچی فکر کردم و فکر میکنم هنوز چیزی دستگیرم نشده!آخه چی شد؟!چرا؟!!!

 

+باور کن

غلو یا بلوف نیست

کم نیاوردم

کوتاه آمدم...

                               

 

                  دلم برات تنگ شده...میفهمی؟ 

+ من از این دنیا چی میخوام

۲تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه واسه ی گفتنه خوبی....

.

.

.

بگم غصه ها سر اومد..گریه بس...که بهتر اومد

 

**

اضافه شده در ۲۱:۴۰

دوست ندارم بخاطر حرف من بیای سراغم!دوست دارم با دلت بیای پیشم!وقتی حس میکنم واسه اینکه منو از ناراحتی در بیاری٬یا واسه اینکه من اینجوری گفتم٬میای سراغم فقط!!!دلم میشکنه...فکر میکنم مجبورت کردم...از خودم بدم میاد!حس میکنم کم آوردم!حس میکنم اضافی ام!سر بارم!

باور کن حس خوبی نیست!اصلا اصلا...

حداقل برای من خوشایند نیست!

+فکر کنم واسه همون بود که نتونستم بعد این چند وقت حرفم رو بزنم!تو همین فکرا غرق بودم...الانم دارم دست و پا میزنم!

اگه نیستی حتما دلیلی داره!حتما..مگه نه؟!خوب بود منو محرم میدی و میگفتی...تا چشمم به انتظار سفید نشه...

 

+ثبت شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت21:13توسط ارام | |

سلام

یه روز دیگه هم گذشت...

این هفته چرا تموم نمیشه!چقدر دیر میگذره...دلم گرفت!کند شده!بیحرکت مونده!ساکن شده...

+امروز زیر اون بارون قشنگ صبح با اون هوایی که هنوز تاریک بود تا حدودی.رفتم دانشگاه!

این تابستون دیگه خودم بعد از 3سال.تنهایی این وقت صبح میرم!تا این تابستون همه ی این وقت صبح ها رو بابا منو برده بود تا ایستگاه...

امروز که داشتم میرفتم یکم ترسیده بودم!مامان هم یکم نگران بود!همش میگفت بابا رو بیدار کن بذار برسونتت!اما من دوست داشتم زیر بارون خودم برم!میخواستم دلم با بارون همراه بشه...دلم هواش بارونی بود چرا من نمیرفتم زیر بارون...اما وقتی در رو باز کردم دیدم وای هوا یکمکی تاریکه... اما دیگه حرفی نزدم و رفتم!

طبق عادت هر روز چتر هم بی چتر... خوب بود!عالی بود!

تا در خونه رو بستم دیدم یه اقایی داره از اون طرف کوچه میره طرف خیابون!منم دلم رو خوش کردم و گفتم بیا!خوب شد؟حالا دیگه یکی هست که کمتر بترسی!

خلاصه اینکه هر ماشینی می اومد یه جوری بود!اون اقا هم سوار نمیشد!شاید مسیری که راننده میگف بهش نمیخورد اما من چون کسی سوار نمیشد سوار نمیشدم!(واسه همون ترسه!!)گذاشت تا یه ماشین اومد و همه که الان 4 نفر شده بودیم سوار شدیم!وقتی فلکه پیاده شدم!دیدم اونم مسیرش همون طرفه!اما اینبار دیگه اون زودتر ماشین گرفت و من جا موندم!اما خدارو شکر یه تاکسی اومد و  تونستم بموقع به ماشین برسم!

امروز به هر ترتیبی بود نذاشتیم دکتر امتحان بگیره!بجاش فردا میخواد این امر خطیر رو به اتمام برسونه!

امروز تازه خیلی زود کلاسمونو تعطیل کرد!ساعت11!تازه هفته ی بعد هم که یکشنبه تعطیله!اگه با این اوضاع بخواد فوق بذاره!دیگه جا داره بزنیمش!!!

+امروز توی کلاس!لیلی و مجنون+همونی که قبلا حرفش بود توی یه راستا بودن!تازه امروز لیلی تیپش رو عوض کرده بود و خیلی دیرتر اومد! خب دیگه رفتار مجنون توش اثر میذاره دیگه حتما!ولی خدائیش چون لیلی این کلاس رو داره میاد میشینه بنظرم!چون اصلا ادمی نیست که بجر... جائی بره!

بعد از تعطیل شدن کلاسمون.به سرمون زد بریم بیرون بعد از مدتها!گفتیم بریم اطراف دانشگاه و یکم سیستم بخونیم!اما از بس هوا قشنگ و لطیف بود و من  و نگار حرف داشتیم رفتیم دیدیم طرفای بام هستیم!اما خیلی شلوغ بود!نمیشد اصلا بخوایم بریم بالا!من کلاس نداشتم دیگه اما نگار 2 داشت!تصمیم گرفتیم بریم بلوار یکم قدم بزنیم!اما یاد اون روز که با صنم بودیم افتادیم و کلی خاطره هامونو گفتیم!اخی یادش بخیر...

اینقدر دلمون میخواست بریم از این قایقهای پدالو (درست نوشتم ایا؟!) ها رو سوار شیم!ولی نه وقتش بود و هم اینکه یکم میترسیدیم لباسامون خیس بشن! میخواستیم بریم بپرسیم چجوریاست که دیدیم باید کل اونجا رو دور بزنیم و بی خیال شدیم!گذاشتیم واسه یه روز دیگه! البته بدون صنم باید بریم!آخه اگه اون بیاد که دیگه حتما غرق میشیم!از بس باید مارو بخندونه اون وسط که دیگه هیچی!

امروز تا از اون قسمتی که ازش اخته گرفته بودیم اون دفعه رد شدیم هر دو تا مون دلمون خواست!من یکم میترسیدم!اخه...

خلاصه که گرفتیم!

من اصلا از این جور چیزا خوشم نمیاد  اما این 2تا وروجک منو به این عادت دادن!حالا دیگه اینو هم اندازه ی شکلات و چیزای شیرین دوست دارم!البته اصلش روهااا....

تا اومدیم این طرف.این نگار خانوم تمام گلپر روش رو ریخت رو خودش!حالا یکم تمیزش کردیم ولی جا نبود بشینیم!اخه نیمکتها خیس بودن!کنار بلوار نشستیم رو به اب...

مزه داد!کلی حرف زدیم!کلی با مسافرها و فیگوراشون همراه شدیم!

+امروز دیگه نذاشتم این حس و حال مزخرفم  روزم رو حداقل تا وقتی با نگارم خراب کنه!نذاشتم نگار چیز زیادی بفهمه!باهم حرف زدیم اما همه ی اونچیزایی که تو دلمه در اون مورد خاص نتونستم و نخواستم که بهش بگم!اونم بنظرم فهمید که دارم یچیزایی دیگه میگم!آخه همه رو بگم که تو فکرمه درسته راحت میشم و کلی هم نگار دلداری بهم میده اما چون اینا فکر و خیالای خودمه میترسم بعدها بد شه... واسه همین مثله همیشه تو خودم میریزم!مثل همیشه ترجیح میدم خودم اذیت بشم تا اینکه اوضاع رو بنظرم خراب تر کنم...

اینقدر لی لی به لالای این نگار گذاشتم امروز که خودش میگفت:امروز خیلی هوامو داری و هر چی میگم نمیزنی تو ذوقم و باهام راه میای!که خیلی خوش به حالمه...

خودمم تعجب کرده بودم!آخه واقعا راست میگفت...

اما خوشحالم که با وجودی که حال خودم بد بد بد بود!اما به اون یه روز شاد رو هدیه کردم!پیش خودم گفتم شاید  خدا دید و از روی خوشحالی اون دل منم شاد شاد کرد...

وقتی به جایی رسیدیم که من باید می اومدم خونه و اون میرفت دانشگاه دوباره!کلی دلم پیشش موند و اونم دلش پیش من حتما...(توی ماشی به بهانه ی پرسیدن داشتن پول خورد واسه تاکسی بهش زنگ زدم و گفت که رسیده دانشگاه!منم تازه حرکت کرده بودم!اما بلیشتر دلم براش تنگ شده بود که زنگ زدم تا پرسیدن واقعا داشتن پول خورد!چون اگه هم نداشت از من کاری بر نمی اومد!...این روزا عجیبم...!)

فردا روز موعوده برای نگار...

اون امیدش به دوشنبه هاست...هفته ی پیش که تا قبل از اینکه من برم براش خوب بود!امیدوارم این هفته هم براش خوب باشه...

+امتحان فردا رو زیاد نخوندم....نگار الان زنگ زد!از سی دی ها پرسید!گفتم دیدم!یکم حرف زدیم!اونم یکم نگرانه فرداست!الان خونشون فائزه اومده و میگه نمیتونه بخونه!نگفتم که من مهمون ندارم اما دل درس خوندن رو ندارم...

+امروز سحر از خونشون زنگ زد!(یادم رفت به نگار بگم این خبر رو!فردا میگم!)یکم باهم حرف زدم!دلم برای سحر هم تنگ شده....یاد اون روز اخر با اون امتحان افتضاح ولی مهمونی دانشجوئی خونه ی دانشجوئی بخیر...

+سارا از توجه زیاد داره گند میزنه...

خیلی وقتا وقتی خودمو با سارا توی این زمینه مقایسه میکنم میبازم!دوست ندارم مقایسه کنم اما نمیشه...

امروز اون از توجه زیاد اون به خودش مجبور شد دروغ بگه و نزدیک بود قضیه بیخ پیدا کنه....میخواست من باهاش حرف بزنم و درست شه قضیه اما گند دروغش بیشتر پیدا شد!اما خدا رو شکر با هم کنار اومدن این بار هم...

ولی من...

 

+خدایا هستی؟

میدونم!آره!هستی.اگه نباشی که هیچی...

هوامو خودت داشته باش.تو تنهام نذار!

دوستت دارم....

+ثبت شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت20:28توسط ارام | |

 

دلم اندازه این ابرها گرفته...

 

+دوست دارم فریاد بکشی...!آره!فریاد...

نه! کمه! بلندتر!بازم بلندتر! جوری فریاد بزن که حرفات حداقل توی مغز خودت بشینه!میفهمی!؟آره!میخوام خوب بشینه...تا ته ته ته مغزت...!

باید بدونی این امیده که همیشه باهاته!باید توی خودت حفظش کنی!باید همیشه باهات باشه!باید همیشه نخ و سوزن توی مشتت باشه که اگه یه باری داشت در میرفت!(امید رو میگم!) نذاری گم شه!زودی به خودت بدوزیش!

آره!تکرار کن!چرا واستادی بیکار باز!؟هان؟!چرا ماتت برده!؟مگه من با تو نیستم؟!

باید همیشه یادت باشه این همون امیده که باعث میشه قلبت هنوز بزنه!این همون شوق به زندگیه که باعث میشه همون کاری رو بکنی که تنها توی خلوت خودت جراتش رو داری!همون کاری که خودت تنهای تنها اینجوریش رو میخوای..اما.نه!شاید یکی دیگه هم بخواد ولی رو نمیکنه...

اما اینکه تو میخوای داره عذابت میده نه؟!"هه!دختره ...." خوب اگه عذابت میده مجبوری جا به جاش کنی بین دستات!مگه فرقی داره به حالت؟!

آآهاااا!!توی ذهنت و توی قلبت فرق داره!؟خب باشه!تو درست میگی!قبول دخمل!ولی  وقتی یجورایی تنها توئی و توئی!!بنظرت فایده داره؟!

خوشم میاد میدونی و اعتراف هم میکنی اما حرف خودت رو میزنی باز!جالبه واقعا!

نظر من!!؟

چی بگم بهت آخه؟!

بنظرم چون واسه کسی نیست بیخوده!چرته!

بفهم اینو!

چی؟!خب!منم امیدوارم سعیت رو بکنی!و موفق هم بشی!

+ثبت شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت16:30توسط ارام | |

سلام

الان حالم خیلی گرفتست!

آخه انگار یه کار درست و حسابی نمیتونم انجام بدم من! حالا نمیدونم تقصیر منه این دفعه هم یا نه!شاید مشکل از یه جای دیگه آب میخوره!...

امروز رفتم کارت شارژ گرفتم!همونجا اقاهه بهم گفت انگار شبکه مشکل داره٬یه امتحان کن ببین درسته؟!

منم یکم تعجب کردم تو دلم!گفتم اخه یعنی که چی؟!با وجودی که سیم کارتم توی گوشیم نبود٬ولی گذاشتم و یه امتحان کردم دیدم درسته!به اقاهه گفتم!اونم خودش امتحان کرد و یه کارت بهم داد!منم حساب کردم و اومدم بیرون!

بگو اخه دختر خنگ!همونجا وارد میکردی ببینی درست هست یا نه!

اومدم خونه و وارد کردم اما هر بار گفت غلطه!آخرش هم سیمکارتم قفل شد!

زنگ زدم به ۱۴۰ و با اپراتور صحبت کردم!اونم ازم شمارمو خواست!اخرش بهم گفت این شماره به اسم شما ثبت نیست!

منو میبینی!داشتم میمردم از تعجب!

من میخواستم ببینم این کارته شارژ داره یا نه!ولی از بد ماجرا باید بیام و ثابت کنم سیم کارت واسه خودمه اول بعد!!

من فکر کردم مثل کارت اینترنته!میشه زنگ زد و پرسید که این کارت شارژ هست یا نه!

اما این اپراتوره که گفت نمیشه و اول باید بری و ثبت کنی سیم کارته خودته!!!

حالا توی این گیر دار من موندم چکار کنم!

الان سی کارتم مسدود نیست!یعنی هم میشه بهم زنگ بزنن و هم زنگ بزنم!هم میشه پیامک بیاد و هم بره!

اما هربار که شماره ۱۲ رقمی رو وارد میکنم همون پیغام مسدود بودن رو میگه!!!آخ

نمیدونم یعنی اون کارت باطل بوده!؟یعنی پولم پرید؟!

شایدم مسدوده به این معناست که دیگه نمیتونم وارد کنم تا شارژ شه...آخ

نمیدونم...

اعصابم داغون ه...

با این سیم کارتم که پیامکم نمیرسه تا از دوست جون راه حلی بپرسم!الانم که نمیشه زنگ بزنم!

تنها فردی که بنظرم میتونست راهنماییم کنه الهه بود که زنگ زدم و گفت که احتمالا مشکل از شبکه ست و تا فردا درست میشه...اما خودش هم زیاد مطمئن نبود

خدایا یه راهی جلو پام بذار.

من چکار کنم آخه...آخ

 

========

اضافه شده در ۲۱ همون شب!

 

فهمیدم اشکال کجا بود!خوب شمارش رو نمیخوندم!...

یعنی خوب پوشش رو پاک نکرده بودم و موجب شد ۳ رو ۹ ببینم!

اخه خداااااااااااااااااااااااا

با دوست جون هم حرف زدم!اما انگار اصلا حواسش به سوال من نبود!

نمیدونم چرا همش یه چیز دیگه میگفت!منم توی این حال بودم و فقط میخواستم این موضوع رو بهش بگم اما اون...

آخرش هم چون چیزی نمیدونست بهم گفت بیخیال سیم کارت شو و برو یه یکی دیگه بگیرخب!

منو میبینی داشتم شاخ در می اوردم دیگه... ولی ترجیح دادم ساکت شم!

البته فکر من بیخود بود که از ظهر در تب و تاب بودم که از اون کمک بخوام!اخه اون چی میتونست بگه بهم...گاهی اوقات انتظاراتم خیلی بیخوده!مگه نه؟!

الان هم رفتم امور مشترکین که تعطیل بود و یه اقاهه بود گفت شنبه بیا اینجا راهنماییت میکنن!نگران نباش!میشه درستش کرد!!

خداکنه حل شه با امور مشترکین و تکلیفم معلوم شه...

حالا تا شنبه اینقدر باید فکر و خیال کنم که....

+ثبت شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت16:15توسط ارام | |

سلام

بازم از برنامه ی روزمره نویسی م دارم جا میمونم!

از بس این تابستون با کلاس و درس پر شده که داره حالم بهم میخوره!(حالا نیست منم حسابی فقط نشستم و درس میخونم!!!)

اما اینکه هر روز پاشی و بری کلاس و بیای٬اونم توی این گرما. تازه یه نگاه هر چند کوتاه هم بخوای بهشون بندازی هم عذاب آوره!تازه به کلاسهای هر روز صبح باید ۲روز دانشگاه رو هم اضافه کرد!تازه یه درس رو هم که کلاس نمیشینم حالا!!

حالا همه ی اینا کم بود!بازم کلاس برداشتم و یکشنبه و سه شنبه رو هم بعد از کلاس صبح تا ۱۲ باید بمونم!فعلا که یکشنبه ها صبح داشگاهم!تا بعد خدا بزرگه

کلاسش جالب میزنه!استادش یکم اوا خواهره!اما همه ازش تعریف میکنن برخلاف حرف زدنش!امیدوارم یچیزی حالیم بشه!(بگو تو چی آخه سرت میشه ازش آخه دختر!)

+دوشنبه که میخواستم بعد از کلاس٬از همون طرف برم دانشگاه٬یکهویی جور شد و با دوست جون تا ایستگاه رفتیم!تمام راه رو هم پیاده رفتیم!! اونم توی اون آفتاب!تازه بعدشم رفتیم سر خاک!!! (این یکی رو اصلا فکر نمیکردم یه بار باهم بخوایم بریم...)

 +رفتم دانشگاه و سر قضیه غدا سفارش دادن توی بوفه کلی خندیدیم!(همبرگر جای چیزبرگر-مریم برق!*همبرگر جای سوسیس!!با دوغ!!*)چقدر نگار غرغر کرد که چرا دیر کردم!(اخه تا از دوست جون خداحافظی کردم و نشستم توی سواری٬این بچه زنگ زد!منم گفتم یه ربع دیگه اونجام!!!..دروزغ از این شاخدار تر نگفته بودم توی عمرم!)خلاصه با ایما و اشاره بهش فهموندم بابا خب منم حتما کاری برام پیش اومد که نیومدم زودتر دیگه!حالا تو دیگه بس کن!اه! آخه از بس این بشر هول برش داشته بود که نزدیک بود به زینب اینا هم قضیه ی عقشش رو لو بده!هی من و مریم برق حرف تو حرف میاوردیم اما این اصلا توی باغ نبوود!شانس اوردم حالش خراب بود و حواسش به خودش بد وگرنه ابروریزی میکرد واسه دیر اومدن من!

خلاصه اینکه بعد از رسیدن من به دانشگاه که چشم ایشون به جمال عقشش روشن نشد!!(یعنی من باهاش همراهی نکردم واسه بالا پایین کردن طبقات!!چون اصلا حوصله نداشتم!حتی باهاشون همکف هم ننشستم!به قول نگار:"یکهو می گیرتت و خل میشی هااا!" خب چی کنم دست خودم نبود و نیست!)

توی کلاس هم اتفاق خاصی نبود!فقط اون قضیه لیلی و مجنون٬لیلی اومد و از اون کسی که یه موقهایی به مجنون گفته بودن دوستش داره!پرسید کنارتون جای کسیه!؟اونم میگیه نه!لیلی میاد میشینه با یه صندلی فاصله کنارش!از طرفی از مجنون بگم که در همون ردیف و راستا نشسته بود!!!با این کار لیلی٬مجنون میتونست هر دو تا رو کامل دید بزنه!!!اما در حالی که کمر دوست مجنون شکست!آخه تمام مدت کلاس کمرش رو خم کرده بود تا مجنون بتونه اون طرف رو زیر نظر بگیره!

+راستی٬اون عکسم بود که کلی ماجرا داشت!خیلی مدته گرفتمش(همون ۵شنبه سارا گرفتش٬من جمعه شب تونستماز سارا بگیرمش!و فرداییش یعنی شنبه رفتیم بعد از کلاس و همگی ثبت نام کردیم!) زیاد بد در نیومده در کل! اما فقط با دیدنش این فکر تو ذهنم قوت میگیره که نیاز به ارتدنسی دارم یا ندارم!؟

تا حالا به این قضیه فکر نکرده بودم!اما... البته به قول بچه ها چون چند بار عکس انداخته٬تو عصبانی هستی و این از روی عکس مشخصه!و فکر تو مزخرفه!

نمیدونم درست...!

 

 

اینم یکم از این روزای تابستونی

+ثبت شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت23:15توسط ارام | |

به نام دوست

+ و

امروز یه روز خوب و عالی بود٬هست و ان شالله تا آخرش خواهد بود! 

این احساس خوب بودن امروز کلا واسه خودش برنامه ای داره که کامل نمیشه گفت!

خب هر چیزی که گفتن نداره!داره؟!

یعنی بستگی داره به روزت چجوری نگاه کنی!

آخه از ۳شنبه من دارم ذوق میکنم که یه ۵شنبه تعطیلم و میتونم صبح یکم بخوابم!

اخه فکر کنم دارم عقده ای میشم!

همش نگار که زنگ میزنه یا همدیگرو میبینیم دانشگاه٬میگه هر روز تا ۱۰ کم کمش میخوابم!منم مثل اون حسودا نگاش میکنم!یه قیافه ی مظلومی به خودم میگیریم که نگو و نپرس!تازه امروز و دیروز که خودم خونه بودم دیدم آفجیم تا ساعت ۱۱ کاملا خواب تشریف داشت!!!!!!!حالا اینم بگم که٬من خیلی بخوابم ۹ دیگه آخرشه!تازه همش از ۶ یک ساعت به یک ساعت بیدار میشم!!!

خب!پس در راستای همون انرژی مثبت و این حرفا!همش از ۳شنبه قول یه خواب طولانی رو بخودم میدادم!یعنی ۳روز پشت سر هم میتونستم بیشتر بخوابم!

این یه دلیل میتونه باشه!

دلیل دوم و بنظر خودم اساسی تر اینکه دیروز یکدفعه ای قرار شد که دوست جونم رو ببینم و دیدم!و خودش کلی خوبه و روی ادم اثر مثبت میذاره و ادم با انرژی تر و اکتیوتر میشه!

دلیل سوم هم میتونه خیلی چیزا باشه!اینکه امروز صبح که بیدار شدم خوابی که دیشب دیدم یادم بود!یا وقتی از پایین اومدم بالا میس های دوست جونم رو دیدم!و یا خیلی چیزای دیگه...

اصلا دلیل نمیخواد خوبی و حس خوب داشتن!میخواد؟!

والله چی بگم!؟از بس همش حس بد داشتم و به زور به خودم میگفتم خوبی و این حرفا و سر خودم کلاه میذاشتم در حقیقت!!که فکر میکنم واسه داشتن یه روز خوب و با نشاط باید دلیل هام رو بنویسم تا گمشون نکنم!

امروز صبح٬دوست جون هم متوجه شده بود که سر حالم!والله خودمم نمیدونم چجوریش رو؟! عجیب بود برام!

بعدش واسش یکم از همین برهان هایی که اینجا ثبت کردم رو آوردم و ایشون هم ادامه دادن که اگه این نظریه ت عملیه٬که هر روز صبح پاشو بیا من ببینمت٬میخوام نفر اول کنکور شم!

اینقدر خندم گرفت که نگووووووووووووووو!بعدش گفت شوخی کردم!ابرو

خلاصه اینم از احوالات امروز بنده!اصلا یه کلمه هم درس نخوندم امروز تا الان!۱شنبه هم امتحان میخواد بگیره باز!

باید یه سر برم بیرون در راستای همون ثبت نم و تهیه فتوکپی و این حرفا!!!!و حوصله هم ندارم اصلا!البته دیروز هم حوصله نداشتم ولی وقتی دوست جون گفت بریم٬حوصله رو فاکتور گرفتم و رفتم!

+--

+کلا این گرما ادم رو بی حوصله و بی رمق میکنه...

+یادم رفت که اینجا ثبت کنم!

سه شنبه که داشتم از کلاس می اومدم٬صبح رفتم مهران و واسه سیستم عامل علاوه بر کتاب پیشنهادی دکتر!!! (چه کلاسی دارم واسه اکباتانی میذارم!!! کجایی دکی که بیای و ببینی و کیف کنی واسه خودت با اون موهای با مزه ت!!!)که کتابش هم بسیار بسیار قطور است!!!کتابی دیگر تهیه نمودم!! و میشه گفت اولین کتاب واسه ارشد رو!!

کارشناسی به ارشد سیستم عامل!! -->مقسمی!

بنظرم کتاب خوبی اومد!حداقل تستهاش تالیفی نیست و همش واسه کنکوره و جوابهاش هم جوریه که ادم میتونه سر در بیاره!whistling

البته من هدفم از گرفتنش حل کردن خوب مساله های سیستم عامله!بنظرم کتاب پیشنهادی استاد زیاد کشش داده!

البته من هنوز روی همون ۲ صفحه ی اول موندم و متوقف شدم!!!باید تا یکشنبه ۲فصلش رو بخونم اما اصلا حوصله ش نیست!!!البته جزوه م رو سعی میکنم بخونم اما...میدونم اگه این کتاب رو خوب بخونم راحته زدن تستهای سیتم عامل!بچه ها بالای ۸۰ هم زدنش!!

+امیدوارم انگیزه م برگرده!قبلا خیلی ذوق داشتم واسه خوندن ارشد! اما این چند وقته کم کم دارم کم میارم...میترسم!

فکر کن ادم بدون انگیزه بخواد بخونه در صورتی که میدونه آزاد هم نمیتونه بره با اون هزینه اش!دولتی با اون تعدادبسیاااار محدودش!که جای من نمیتونه باشه احتمالا!! و پیام نور برای منی که ازاد خوندم غیر قابل تحمله همه میگن!

خدایا ختم بخیر کن!خواهش میکنم!!!

+یچیز دیگه هم هستامتفکر من میترسم ارشد قبول شم به دلایلی!آره!میترسم!!!

شاید مسخره بیاد اما خودم حس میکنم بیشتر واسه همون دلیله که انگیزم از دست رفته!

اگه خدا بخواد و اون چیزی که من ازش میترسم حل بشه(خدایا خواهش میکنم)مطمئنم میتونم تلاش کنم و حداقل بگم من تلاشم رو کردم و از این بابت خیالم راحت میشه...

(البته همش رو هم تقصیر اون ترسه و اون دلیله نمیذارم!!اما از وقتی که اون عکس العمل رو دیدم از... خب....)

+امروز که نگار زنگ زد٬یه خبرهایی شنیده بود از اون دختره که خودکشی کرده بود توی مجتمع ما!!که وقتی شنیدم واقعا متاسف شدم!از دختر بودنم!از....

متاسفم...

چقدر راحت میتونیم پرونده ای رو باز کنیم و ببندیم...چرا عاقل نیستیم!

واقعا ارزش هرکسی چقدره!تا کجاست؟!

 

+ خدایا جای حق نشستی٬نگاهت رو ازمون بر نگردون!

+ثبت شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت18:41توسط ارام | |

سلام

+مبعث مبارک!

+خیلی از برنامه ی روزمره نویسی م جا موندم!آخ

دیگه هم حسش نیستش که همشو جز به جز بگم!خمیازه

+چهارشنبه٬بعد از کلاس مامان اومده بود دنبالم رفتیم لباس گرفتم بری فردا و همین طور کادو واسه هدیه و علی! هدیه ی خونه ی جدید خاله رو هم که همه پول گذاشته بودن و یه لوستر گرفته بودن و ۲روز جلوتر نصبش کردن!از خود راضی

سر همین مهمونی معمولی اوقاتمون تلخ شد!!!گریهنمیدونم چرا!همه چیز با شوخی داشت خوب پیش میرفت!ولی یهو...نگرانکلافه

+۵شنبه٬بعد از کلاس و استراحت٬طرفای ۶ رفتیم خونه خاله!

خونشون قشنگه!تا اندازه ای هم بزرگه میشه گفت!البته سالنش منظورمه!اما خاله خانوم انگار خوب جابه جا نشده!هنوز ویترینش کامل نیست!پرده اتاق خوابها وصل نیست!با وجودی که الان دیگه ۱ ماه هست حدودا اما تنبله خیلی انگار!ابرو

من اینقدر بدم میاد اینجوری!یولآخه ادم باید فکرش رو بکنه که میره سره خونه ی جدیدش بی برنامه نباشه!اصلا از اون وضع خوشم نیومد!تا اندازه ای هم تو ذوقم خورد!ساکتالبته خودمم حالم از اولش خوش نبود و از یه جای دیگه ناراحت بودم ولی اونجوری هم دیدم بدتر شدم...خنثیافسوس

خلاصه رفتیم و مثلا اولش تولد هدیه بود!یکم بچه ها مسخره بازی در اوردن و منم شدم فیلم بردار!کلی پوریا اتیش سوزوند!خندهانگار نه انگار که تولد هدیه بود٬همه وسط بودن جز هدیه!آخرش یکم اومد وسط!

طرفای ۱۰ دایی اینا و بابا اومدن(در کل آقایون)!اون موقع شام رو که خاله پیتزا سفارش داده بودن خوردیم!بعدش کیک رو بریدن و نوبت کادو باز کردن شد!

کلی لباس  براشون جمع شد!همه واسه علی هم یچیزی اورده بودن!آخه نیست یه سال فرق دارن٬همیشه جفتی باید کادو بگیریم براشون و این حرفا!متفکر

هدیه ی ما مثل همیشه بهترین انتخاب شد!مژهچون از همه بدردبخور تر بود واقعا!از خود راضیدیکشنری کامل فارسی-انگلیسی! + ۲جلد کتاب داستان انگلیسی!البته مامان پول هم داد دوباره٬که به نظر من اضافی بود و همون کتابها کافی!زبان

اخرش هم ۱۲ اومدیم خونه هامون!hee hee

+چمعه با دایی رفتیم طرف رحیم اباد و سفید اب!

هفته ی قبل هم که جمعه رفته بودیم ماسوله!

کلا دایی جمشید ادم باحالیه!دوستش دارم!پوریای وروجک به معنای واقعی کلمه ما رو کشت این هفته!!زور میکرد که فقط رو پای سحر بشینه!تا یه چیز میگفتیم فوری بوس بارونمون میکرد که ببخشین!خندهتازه به مامان هم میگفت:عمه جون جونی٬من تو رو هم دوست دارم ها!تا میخواست بره اون طرف که حرفش رو با بوس نشون بده٬مامان میگفت میدونم پوریا جون!نمیخواد بوس کنی!اوه خلاصه که کلی خنده دار بود!ولی اخراش دیگه کم اورده بودیم از دست این یه الف بچه!آخ

البته این همه راه رو رفتیم و اخرش فهمیدیم که اب ـ سفید اب رو بردن واسه بخش کشاورزی و قطع بید!تعجب

یکم فندق گرفتیم و در یک جای باحال عکاسی نمودیم و برگشتیم!hee hee

+یکشنبه استاد اعظم صبح ازمون امتحان گرفت!نمیتونستیم حرکتی اضافی انجام بدیم و خدای نکرده تقلبی چیزی...!ساکتاین هفته هم امتحان داریم!هفته ی دیگه میان ترم!!

عصرش رفتیم پارک!طرف فرودگاه!شب جالبی بود!کلی خندیدیم!

دایی اصولا نمیاد سوار نمیشه!اما اون شب به سرش زد چرخ و فلک سوار شه!خلاصه برهر کسی گفت٬گفت نه!کی حوصله ی اونو داره٬مسخرست!خلاصه من گفتم:بیا!من باهات میام!خلاصه دست پوریا رو گرفتیم و رفتیم!پوریا تا حالا چرخ و فلک ننشسته بود!خیلی ذوق داشت!خلاصه سوار شدیم تا حرکت کرد٬دایی سرش رو اورد پایین و کلی خنده دار بود!از یه طرف گوشیش و سوئیچش دستش بود و نمیتونست جایی رو بگیره!از طرف دیگه میترسید!من که فقط میخندیدم!خنده

سوئیچ و گوشیش رو گرفتم و یه دور که زد دیگه واسش عادی شد و تقریبا صاف نشست!پوریا نمیترسید اما محکم دو طرفش رو با دست نگه داشته بود!کلی حرف میزد!خلاصه این دفعه دایی هم یچیز نشست!بعدش بهش مزه داده بود!به اقاهه میگه مارو زود پیاده نکن!whistling

+دوشنبه یکسره بعد از کلاس رفتم دانشگاه!وقتی رسیدم دیگه مرده ی متحرک بودم در حقیقت!رفتم و کل مانتوم رو خیس کردم تا خنک شم!اینقدر مریم برق گفت نکن٬که زبونش مو در اورد!ولی من کار خودمو کردم و یکم حالم جا اومد!تازه مزه هم داشت!

باز هم جواشی میخواست کلاس ما رو تصاحب کنه و همه یبچه هاش اومدن و نشستن این دفعه کلاس ما!ما هم با اونا نشستیم!اوونا میگفتن دیگه معلومه که زور کی بیشتره!ما همین جا کلاس داریم و این حرفا!

خلاصه که ما موندیم و اونا رفتن!dancingنیشخند

+سه شنبه هم فهمیدیم که یه کلاس جدید داره شروع میشه!شاید!احتمالا!!زباندر این کلاس هم حضور بهم رسانیدیییییم!زبان

ظهر سارا اومد پیشم!از دیروز میگفت کار دارم باهات!متفکرگفتم بیا ببینم چی میگی!خلاصه اومد و دیدم واسم جای سوئیچی اورده!منم ذوووووووووق کردم که نگو!نیشخندمژه

اخه اوندفعه که باهم بیرون بودیم من دنبال جای سوئیچی میگشتم!ولی هرجائی که میدونستیم یچیز خوب داره٬بسته بود یا گرون بود و نمی ارزید!من یه چیز معمولی و ساده میخواستم!

جای سوئیچی قبلیم هم هدیه ی سارا بود!اونو سال اول دبیرستان بودیم واسه تفلدم بهم داده بود!اما چند هفته ی پیش محکم خورد به در و شکست!

جای سوئیچی این دفعه هم در نوع خودش جالبه!اما من از این مدل ها نمیخواستم!ساکتولی نیست اصلا انتظارش رو نداشتم که سارا بهم هدیه بده٬کلی ذوق کردم و دارم ازش استفاده میکنم!در کل هر چه از دوست رسد نیکوست!

به قول سارا هدیه دادن دلیل نمیخواد٬روز خاص هم نمیخواد!hee hee

منم با سارا کلی موافقم!whistling

اونجوری که سارا میگه تا اول شهریور میرن سر خونه ی جدیدشون!کلی ازمون دور میشن!نگراندیگه شاید ماه ی یک بار هم همدیگرو نبینیم!گریه

تازه یه خبر دیگه هم گفته!گفت که احتمالا عید میثم با خونوادشون میاد!لبخندالبته این اومدن بستگی به کار میثم هم داره!اما قرارشون رو اینه...یول

عصر هم رفتیم خونه ی خانم جون!از اون طرف هم طرفای ۸ با سارا قرار گذاشتیم و رفتیم عکاسی واسه گرفتن عکس!واسه همون کلاسه!!!

چه مسخره بازی که توی عکاسی راه ننداخت این سارا!ما میخواستیم یه عکس معمولی بگیریم!اصلا هم مهم نبود که چجوری میشه!فقط یه عکس که بدیم واسه ثبت نام!رفتیم اونجا و دیدیم قیمتها زیاد هم ارزون نیست!! من مجبور بودم بگیرم٬اخه عکس نداشتم اما سارا داشت!خلاصه من نشستم تا اقاهه بیاد.اومد و گرفت!رفت بیرون و دوباره اومد گفت بدون عینک باید بگیرم!اونجوری نور می افته!گفتم یعنی چی!؟من دوست دارم با عینک بگیرم!خلاصه سارا گفت چه فرقی داره بابا!

منم با غرغر گفتم خب!-خلاصه ۴ بار عکس گرفت ازم٬تا موفق شد که یه عکس خوب بندازه از دید خودش! دیگه اعصابم خراب شده بود هاااااااااااا!کلافه

فکر کنم اخری رو دیگه عصبانیم مشخصه!ابرو

اومدیم فیش بنویسه!واسم نوشت ۱۰۰۰ تومن!من شاخ در اوردم!گفتم یعنی چی!این قیمتهاش پایینه ۲۵۰۰ نبود!دوباره فیش رو نگاه کردم و به خانومه گفتم اینی که نوشتین چنده؟!خانومه یه نگاهی بهم کرد و گفت ۱۰۰۰ تومن!باقیمانده هم نداره!برید صندوق واریز کنید!منتظر

من و سارا هاج و واج همدیگرو نگاه کردیم!رفتیم صندوق٬به اون خانومه میگم این عکسه چجور عکسیه که ما انداختیم!؟سوالمیگه یعنی چی؟!خب رنگیه با زمینه ی سفید!

گفتم چرا ارزونه اینقدر!؟روی لیست قیمتها این قیمتی نبود!گفت اونا ویژه ست!

منم با همون چشمهای ۴تا شده گفتم مرسی!نیشخند

حالا سارا میگه اینهمه ارزونه منم میخوام!گفتم بابا تابلو میشیم هااا!خلاصه دوباره برگشتیم و سارا هم عکس گرفت و راه افتادیم!توی راه از کار خودمون و قیمت عکسی که انداختیم خندمون میگرفت!

وسط راه هم با دوست جون حرفیدم!زبان

باز هم جالبه که دوست جون از این کلاسی که من تصمیم گرفتم که احتمالابرم کمی تا قسمتی اطلاعات داره!خوشمان امداز خود راضیدوست جونی که اطلاعاتش زیاده کلی باعث افتخاره...Yah

 

همین دیگه...

 

واای مثلا میخواستم خلاصه و کوتاه بگم!

+ثبت شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت15:39توسط ارام | |