تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

از چی بگم رو نمیدونم.

خیلی وقتا اومدم و نوشتم٬اما اینبار نمیدونم باید از چی بنویسم.پرم از مطلب و دوست دارم تمامش رو ثبت کنم....

میدونم باید از چی بنویسم.اما نمیدونم چجوری بنویسمش که همیشه یادم باشه....

شاید اگه اینجوری بنویسم٬بد نباشه:

بنویسم٬بعد از کلاس٬ساعت ۱۲ منتظر موندم بیای٬رفتیم پارک

بنویسم توی پارک بارون قشنگ و نازی شروع به باریدن کرد

بنویسم یجایی نشستیم که با کاج براش یجورایی سقف درست کرده بودن انگار

بنویسم یجایی نشستیم که انگار پشتش یجورایی خفن(!؟)بود٬واسه همون یکم بعدش وقتی متوجه شدیم٬از اونجا پاشدیم...

بنویسم رفتیم یجای دیگه نشستیم و یه حاج خانومی رو دیدم که از اولی که ما ورود کردیم داشت با یکی از وسایل حرکتی کار میکرد٬آخرش هم خیلی خسته و مونده رفت خونشون...(شاید بیشتر از ۳۰ دقیقه فقط با یه وسیله حرکتی که کار کرد!)

بنویسم٬برادران نیر-وی-انت-ظا-می میچرخیدن و من قلبم داشت می اومد بیرون ولی تو مثلا مطمئن بودی که کاری با ما ندارن!

باید بنویسم٬درست جلوی ما به یه دختره و پسره یه گیر کوچولو دادن!

 

میدونم همه ی اینا هست.... ولی اینا هم کافی نیستش واسه ثبت کامل امروز!

 

باید از بلوتوث بازیمون هم بگم...از اهنگهای من....٬از زنگ تو به گوشی مامان و جواب دادن سحر!

اگه بخوام ادامه بدم باید بگم٬دوباره بارونی که کم شده بود٬یکم شدید شد٬قبلش هم مامان زنگ زده بود٬توی همون بارون که باعث شده بود خیلی خلوت شده دور و برمون٬کادو رو از کیفت درآوردی!

من واقعا شاخ درآوردم!اصلا باورم نمشد!نیست هیچ وقت این روز رو جشن نگرفته بودم یا کادو نگرفته بودم٬واقعا برام خاص و عجیب بود...من همیشه آبان رو تولدم میدونستم...

نمیدونم چجوری بگم که چقدر اون موقع برام عجیب بود!چقدر واقعا شکه شدم!شاید باور کردنش سخت باشه اما واسه من که ۱درهزار هم همچین فکری به ذهنم خطور نمیکرد٬واقعا شک بود!... واسه همین واقعا برام غیر قابل باور بود...

توی اون بارونی که بازم به ما نمیخورد٬چون نیمکتمون زیر یه درخت بلند بود٬هدیه م رو باز کردم!

ادکلن  Miss Lomani پاریس!

 اصلا برام هدیه و نوعش مهم نبود و نیستش هیچوقت!اما اینبار اصلا بحث هدیه و نوعش نیست!اینبار فقط اینکه به همچین روزی اینهمه توجه نشون دادی٬با وجودی که میدونستی تولد واقعیم نیست٬خیلی بیشتر از هرچیزی که فکرش رو کنی برام باارزش بود و خاطره انگیز...

البته در انتخابت هم هیچ شکی نیست...دوستش میدارم...

 

+ممنونم...

شاید تنها کلمه ای که بتونم پیدا کنم و در حال حاضر بگم همین باشه...هنوز هم دچار شکم!

+بارون به امروز یه قشنگی و طراوت خاصی داده بود...

مخصوصا واسه من که بارون اونجوری رو واقعا دوست دارم...

خدا هم بامن بود امروز... خدا جونم ممنونم...

 

+دوست داشتم با جملاتی که نوشتم٬با هر حرفشون تموم لحظات امروز رو ثبت کنم٬هرچقدر تلاش میکنم٬کمتر موفقم انگار!

درسته نمیتونم با کلمه و جمله اینجا درست و کامل و باتموم جزئیات بنویسم اما میدونم که میتونم با قلم قلبم توی ذهنم جاودانش کنم...

 

+امیدوارم همیشه خاطرات خوبمون رو ثبت کنم.امیدوارم بتونم محبتهات رو جبران کنم...امیدوارم آینده بهمون اجازه ی خاطرات خوب و شیرین باهم بودن رو بازهم بده...

 

+خدای مهربونم شکرت...

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت21:22توسط ارام | |

 

شاید برای اولین باره که خیلی شب تولد شناسنامه ایم برام خاطره انگیزه...

شاید اولین تبریک جدی واسه این روز بود که به دلم نشست...

همیشه تولد واقعیم برام خوب و جالب بود٬نه این روز...٬اما اینبار....

مرسی عزیزم...

اصلا فکرشم نمیکردم که این روز رو یادت باشه.چون واقعی نیستش که...

ممنونم!فقط شاید همینو بتونم بگم...

امیدوارم بتونم جبران کنم ....

+ثبت شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت23:46توسط ارام | |

سلام

امروز یه روز عجیب بود...

از هوا گرفته تا اتفاقات...٬هرچه قدر هواش ناز بود(البته این ور که من بودم!)ولی اتفاقاش

دیشب قرار شد٬درسم رو بذارم و صبح بعد از سحر٬بخونم!اما از بس خسته بودم٬دیگه واسم بنیه ای نمونده بود!اینقدر خوابم میاومد که چرت میزدم...

خلاصه که به هزار زحمت خوندم و خوابیدم.هی خوندم!هی خوابیدم

رفتم امتحان دادم٬تا حالا اونجا نرفته بودم امتحان بدم!نمیدونستم چجوریاست!بامزه بود!من و صدیقه تقربا کنار هم بودیم(با ۵تا صندلی خالی فاصله!)زکیه در همون راستا ردیف جلومون نشسته بود.وقتی سوالاتمونو پخش کردن٬هنوز برنداشته بودیم که ۵تاشو باهم گفتیم!

صدیقه که خودشو راحت کرد و اماده نبود.همون اولیهاش رو زود زد!

سوالاتش سخت نبود.فقط ۲-۳تا رو شک دارم.که البته اکثریت رو اونا موافقیم!برامون نا اشنا میزد!احتمالش بالاست که با موفقیت روبرو شه امتحانم

بعدش هم اومدیم و من منتظر مامان اینا شدم و با هم رفتیم افجی رو ثبت نام کردیم زبان!پول کلاس زبانش این ترم شده ۴۲ هزار تومان...

اها٬راستی!قبل اینکه بریم ثبت نام کنه٬بالاخره هر دومون به توافق رسیدیم واسه کیف!

تازه همون سبزه میدون٬نگار رو با مامان خانومیش دیدیم!البته من و نگار متوجه هم نشدیم اولش٬مامانامون همدیگرو دیدن و ما هم به دیدار هم مشعوف شدیم...

مامان نگار بازم ازم گلایه کرد٬که چرا نمیریم پیش هم و بام نمیریم بیرون و نگار همش خونه تنهاست...

منم گفتم٬تقصیر دختر خودتونه بخدا...خیلی تنبلهمیترسه جونش اب شه!(البته تیکه یاخرش رو نگفتم...)

بعدش که هرکی رفت مسیر خودش٬مامان گفت:نگار انگار لاغر شده...

امشب که با نگار حرف زدم بهش گفتم!قند تو دلش اب شد!(الان داری میخونی نگار٬نیشت رو ببند!تو هنوز چاقالویی...نگار چاقالوی منی عسلم)

امروز نگار بازم یکی از شعرهاش رو اپ کرد.(الهی من فدای اون دلت برم...خداکنه که به شعرت و گفته هات برسی.به نظر به نفعته..)

 امروز ساعت حدودا ۳ بود که خالم زنگ زد که کامران حالش بد شده.خلاصه مامان و بابا که کلی هول شده بودن.شوهر خالم هم همین طور.تا بابا ماشین رو در اره از پارکینگ٬یه ماشین عبوری گرفتن و رفتن اونا.بعدش بابا اومد بیرون٬من و سحر تابلو لباس پوشیده بودیم.من یه شال ابی سرم بود با دامن و مانتو!!!!دامن بلند و مانتوم کوتاه کوتاه!(الان که فکر میکنم میبینم که ابروم رفت جلو همسایه ها!اینا نمیگن این دختره همیشه اونجوریه٬حالا اینجوری!)تو همین فاصله که من و سحر درب پارکینگ رو ببندیم٬مامان رفت خونه ی خاله اینا تا ببینه کامیاب کجاست!بابا فکر کرد مامان رفته٬گاز داد و رفت.حالا من به گوشی بابا زنگ میزنم که واستا٬مامان نیومده ها...

بعدش رفتم خونه ی خاله(۲تا درب فاصله داریم!)و کامیاب رو برداشتم و درب خونه رو قفل کردم و اومدیم خونه ی ما...

کامران از بس درس میخونه٬هیچی نمیخوره!امسال پیش دانشگاهیه!روزه هم گرفته بودش و اینجوری بود که از پله ها افتاد پایین.احتمالا فشارش افتاده بود.رفتن سرم وصل کردن!ولی بعدش رفتن گیل و امشب اونجا بستریه..اخه نمیدونم این بچه چی میگه...خدا کنه طوریش نشه یه وقت...

قبل اون هم فهمیدیم که یکی از اشناها که سوخته بود توی کارخونه٬فوت شد۴شنبه برده بودنش تهران!خبرهای رسیده اینجوری میگفت که خیلی بهتره٬حتی ۲شب پیش براش قربانی کردن و افطاری دادن!اما دیشب تموم کرد...

یهدختر داره که امسال میره کلاس چهارم...

خدایا به خانوادش صبربده...

 

+کامران بهتره.عکس گرفتن از سرش٬هنوز جوابش درنیومده...

+در مورد هوای امروز هم بگم!

امروز هر نقطه از شهر یجور بود.طرف ما افتاب بود ولیبارون هنم میبارید.یه طرف دیگه انگار از اون بارونلی وحشتناک اومد.(دوست جون بهم گفت)

 

+من همیشه بارونو دوست داشتم و دارم!

اما چند وقته بیشتر دوستش میدارم٬آخه دوست جونم میدونه من بارونو دوست دارم٬هروقت بارونش بامزه باشه یا هیجانی و موقعیت هم جور باشه در موردش باهام حرف میزنه....حالا یا زنگ یا مسیج!

الان که ۱۱شبه٬بارون خیلی شدید شده.کاش دوباره قشنگ شه...من فردا کلاس دارم آخه

تازه الان دوست جونم مهمونیه(روزمرگیهای دوست جون رو هم بنویسم بد نمیشه ها)

 

+تموم پولم رو خرج کردم!الان اون برنامه ای که ترتیب داده بودم و توی ذهنم بود٬چیزی در بساط ندارم٫یعنی بهم خورده یجورایی.خیلی بد شده!حالا چکار کنم اخه...

موندم چکار کنم.خیلی ناراحتم...

خداکنه جور شه.هر دوتا قضیه باهم

 

+احتمالا ۴شنبه میریم دانشگاه...

+ثبت شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت23:23توسط ارام | |

سلام

فکر کردم امروز بازم کلاس نیستش٬نرفتم واسه خودم خوابیدم!

طرفای ۱۲.۳۰ بود که دیدم گوشی خونه زنگ میخوره٬سحر برداشت٬گفت:یه اقاهس!با تو کار داره!؟!

من:سلام!

پشت خط:سلام دخترم!روستا هستم.

من:(خب شهر باش)سلام اقای روستا!(حالا با هیجان خیلی زیاد!با شور و شوق)خوبین شما!؟(جو گیر شدم یکدفعه ای-اقای روستا استاد همین کلاس امروزم که جیم زدم!)

پشت خط:مرسی٬دخترم شما واسه امتحان می این که!؟

من:بله استاد.حتما!امروز که کلاس نبود!درسته؟!

پشت خط:چرا٬کلاس بود.

من:(با تعجب فراوان!)واقعا؟!من پرسیدم بهم گفتن کلاس نیست!بخاطر امتحانات...

.

.

بقیه مکالمه رو هم حوصله ندارم بنویسم!تا اینجا نوشتم٬آخه برام جالب بود که استاد واسه من زنگ زد

بقول یکی(که امروز بعداز ظهر بهم گفت)خیلی تنبل شدم!

امروز خونه دایی جمشید دعوت بودیم!مثلا زودتر رفتم که کمک کنم!رفتم دیدم مامان زنداییم هست و داره شعله زرد درست میکنه٬منم بیکار نشستم با پوریا بازی کردم!خداییش کار بسیار بسیار سختی بود!!!!جدا دارم میگم!

براش کتاب خریده بودم!امورش زبان انگلیسی٬خلاصه باهم نشستیم و یاد گرفت!حافظش بزنم به تخته٬خیلی خوبه!زود یاد میگیره...

وای از بس منو بوس بارون کرد تموم سر و کلم خیس بود!اونجا هم گرم!اینم همش بهم میچسبید!

حالا مامان جونش(مادربزرگش-مامان زنداییم-رو اینجوری صدا میکنه!)همش قربون صدقه ش میرفت٬اینم جو گیر شده بود به من میچسبید٬به اون بیچاره محل نمیداد!

این بچه دیگه عادت کرده٬منو به اسم کوچیک صدا میکنه٬همش مادر جونش میگفت:زشته اقا پوریا!بگو دختر عمه!

پوریا هم کم نمی اورد٬میگفت:نه بابا!همینجوری خوبه!

بعدش میپرید و منو محکم بغل و بوس!میگفت٬عینکت رو بردار!اکم!اکم!(یکم رو میگه اکم!)

چون می رفتیم داخل اشپزخونه٬روسری سرمون میکردیم که خدای نکرده مویی چیزی نره توی غذا٬این بچه داد و فریاد که بابا شما روسری هاتونو بردارین!

تا می اومدیم داخل سالن٬تندی روسری رو برمیداشت و مینداخت یه گوشه!شال نازنین من که تک تکه شد!

خلاصه مهمونا اومدن و من باز شدم کزت و مهمون داریم گل کرد!انگار نه انگار من مهمونم!

خلاصه که اینجوریا....

تا شام رو اومدیم جمع کنیم٬به بابا زنگ زدن که شوهر عمه زده سر عمو رو شکستهبابا و مامان بلند شدن برن بیمارستان!ما هم موندیم تا ۱۱.۳۰ دایی ما رو اورد خونه.حالا همه اصرار که شما بیاین خونه ی ما!

+خدا کنه بابا درگیر نشه با اونا!

+هنوز نتونستن با وکیل دلخواهشون به توافق برسن بابا اینا...

+خدا به عموم و بچه ی توی راهش کمک کنه...

+فردا صبح امتحان شبکه دارم!هیچی نخوندم!حس خوندن هم هنوز که هنوزه ندارم!نمیدونم چرا...

امیدوارم امتحانم رو خوب بدم...

 

++امروز ظهر بعد از مدتهااااااااااااااااااااااا٬ SMS ظهر داشتیم!دیگه یادم رفته بود که ظهر هم میشه پیامک زد!یا کلا میشه با پیامک هم حرف زد و با هم بود...!

شاید از اون طرف هم همچین حسی بود که گفت مزاحم شدم!

 

+ثبت شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت0:34توسط ارام | |

سلام

نمیدونم سیستمم چه مشکلی پیدا کرده

مسنجرم تا میخوام وارد شم٬میپره!یعنی تا sign in رو میزنم٬صفحه واسه خودش میپره..نمیدونم باید از کی کمک بگیرم

دوباره نصب کردم٬بازم همینجوری بود...

 

+در مورد امروز هم باید بنویسم!الان حسش نیست

 

اضافه شده در شنبه ساعت ۶ صبح:

 

شنبه

سارا اومد پیشم.همینجا بهش هدیه اش رو دادم.چون رم ریدرش رو هم همراهش اورده بود٬ازش خواستم عکسش رو وارد سیستم کنه.

این هدیه سارا:

گفتم که واقعا خودمم نمیدونم از چیه این خوشش اومده!؟!

این عکس واسه اشپزی پارسال اسفند ماهه!یادمه اونموقع چند روز بعدش دوست جون کنکور داشت!

این پوریای شیطون و وروجک منه...(البته این عکس واسه عید87 و اردیبهشت87 الان بازم بزرگتره..)

 

 

+دیشب یعنی شنبه٬خونه خاله جهان بودیم!

قبلش رفتم با محدثه خیاطی...

صبحش هم زکیه بهم خبر داد که ثبت نام تاخیریه!(شانس اوردم زکیه مهمان شده دانشگاه ما!)خلاصه خوابالود پا شدم و رفتم دیدم بــــــــــــــــــله!هم کمپایلر٬هم ازمایشگاه سیستم عامل جا داره!منم سریع برداشتم و ۲۰ واحدم تکمیل شد...

بعدش هم طی یک عمل مزحک٬نگار رو خبر کردم(اول این واحد زنگ زدم٬نبود!به گوشیش زنگ زدم٬بر نداشت!به اون واحد زنگ زدم٬مامانش بعد ۵-۶ تا بوق برداشت٬اینقدر هول بودم که تابلو!با مامانش حرف زدم!بعدشم تند تند به نگار توضیح دادم و فرستادمش که درساش رو برداره...)اونم هر ۲تا آزمایشگاه رو برداشت!

شهریه این ترمم شد:۵۸۱۹۴۵ تومان ناقابل!!!!!!!!! خدا بده برکت!!!

خداکنه اینا رو کامل پاس کنم که ترم دیگه با ۲۴ واحد باقیمونده٬بتونم فاتحه ی دانشگاه رو بخونم.... "الهی آمین!"

+دیشب دوست جون٬دوست جون همیشگی من نبودنمیدونم چرا...

 

 +هنوز همون مشکل درست بالا نیومدن مسنجر پابرجاست...

 

+ثبت شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت23:8توسط ارام | |

۳شنبه

رفتیم صبح کلاس٬که دیدیم کلاسمون تعطیله!البته من تا اونجا نرفتم و سر شهرداری بچه ها خبرم کردن!منم همونجا منتظر زکیه موندم چون نزدیک بود با هم رفتیم خاتم النبیا.بعدش صدیقه هم اومد.یکم اونطرف چرخیدیم و بعدش رفتیم پاساژ سپیدرود یکم اونجا رو خراب کردیم و مسخره بازی در اوردیم٬منم مثلا میخواستم یچیزی انتخاب کنم(اونم یه انتخاب سخت!!!!!!!-خلاصه که موند و نتونستم فعلا یچیزی انتخاب کنم...خیلی برام سخته...)

۴شنبه

با سحر صبح رفتیم واسه سارا کادوی تولدش رو بگیرم.۲۳ تولد ساراست.چند مدت پیش که باهم بیرون بودیم از یه چیزی(نمیدونم چیه!مجسمه که نیست!یچیز تزئینی هستش!کوک میشه و صدا میخوره!تو مایه ها یچرخ و فلک میمونه...-خودمم موندم والله که از چیه اون خوشش اومد..)من خلاصه همون رو گرفتم...

حالا احتمالا شنبه میاد پیشم و همینجا کادوش رو میدم و یکم باهم میحرفیم...

با سحر بازم دنبال اون یچیزی که میخواستم گشتیم٬ولی زیاد چیزی توجهم رو جلب نکرد...

نمیدونم باید چکار کنم اخرش.حالا یبار هم قراره با نگار برم تا شاید اونجوری بتونم راه به جایی داشته باشم..

 

۵شنبه:

صبح با سحر دوتایی رفتیم!من باید کارت ورود به جلسه م رو میگرفتم. کارت زکیه رو هم من باید میگرفتم. توی راه هایده رو دیدیم و بعدش من و اون باهم رفتیم.هایده شهید بهشتی مثل اینکه قبول شده واسه ارشد.البته وقتی اینو شنیدم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم!ولی وقتی گفت مجازی٬نمیدونم چرا دیگه برام جالب نبود.اخه درس خوندن اونم مجازی توی ایران اصلا جا نیافتاده...

بعدش رفتیم کارتا رو گرفتیم٬واسه صدیقه رو هم گرفتم.حالا من شارژ نداشتم به اینا زنگ بزنم٬سریع زنگ زدم و گفتم.خانم خواب بود!بعدش دیگه نمیگه زنگ بزنه و بپرسه!sms میزنه و تاریخ و ساعت امتحان رو میخواد!در همین حال٬زکیه هم همین طور!منم اینقدر عصبی شدم که نگو!

خلاصه که اینجوری...

بعدش واسه کارت سوخت رفتم همونجا پلیس +۱۰ کارش رو انجام دادم.

داشتم میاومدم دیدم اتوبوس هست٬سوار شدم و در همون لحظه دیدم یه خانومی میگه بیا پیش من بشین٬م تعجب کردم هم برام جالب بود!خلاصه تا نشستم ازم یکم سوال پرسید و منم جواب دادم با همون حالت علامت سوال بودنم!اخرش گفت اخه دیدم چند بار توی این مسیر شما رو و این حرفا...

مردم چقدر فوضول شدن اخه!به تو چه چی میخونم!صبح ها سر کار میرم یا کلاس که تقریبا یه ساعت توی این مسیر میبینی منو!!!!نامزد دارم یا نه!آخه زشته بخدا این جور فوضولی هاااااااااااااااااااااااااا...اه!

اومدم خونه کسی نبود.بارون گرفت!با دوست جون کمی چتیدیم که بدش من قطع شد نتم!

سحر داشت میاومد خونه٬دوست جون رو دید!بعدش هم طی میس ها و اعلام اینکه زنگ بزنم٬زنگ زدم!هنوز باشگاه بود...از دستم هم ناراحت شده بود!اخه بازم منظورم رو با sms بد گفته بودم!بعدش هم از طرز برداشتش خندم گرفته بود!البته از عصبانیت و متعجب بودن!نمیشد بهش توضیح بدم!

سحر نیست درست نشناخته بود و بعد که از کنارش رد شده بود٬تازه فهمیده بود...

بعدش هم تقریبا عصر حالم بد شد و نشد که روزم رو ادامه بدم

عصر هم قرار بود بریم خونه عزیز اینا٬لاکان!اصلا دیگه حوصله اون ور رو نداشتم!خلاصه که غذا درست کردیم و رفتیم!

تا پامون رسید اونجا٬بازم مثل همیشه داد و دعوا شده بود!نمیشد یبار بریم اونجا امن و امان باشه...

منم که خودم ضعف داشتم دیگه اعصابم خراب شد و قلبم بد جور میزد!میترسیدم بابا بره و خودش رو قاطی کنه.من نمیفهمم واقعا اونل چی میگن...

یچیزی هم فهمیدم که امیدوارم٬از ته ته دلم امیدوارم اینا همه اشتباه کنن و دروغ بگن!خداااااااااااااااااااااااا

اینا میگن٬سعید چندوقته کراک مصرف میکنهمن که ندیدمش٬میگن یجوری شده.خدایا به سحر رحم کن!خواهش میکنم...وقتی تازه اول دبیرستان بودم٬یه دختری بود سال سوم ریاضی٬همیشه وقتی میرفتیم حیاط یجوری نگام میکرد!یا میاومد طبق ما و داخل کلاسمون سرک میکشید....

همه بهم میگفتن که این دختره باهات دوسته که تقریبا همه جا اطرافته!؟منم برام جالب شده بو!دوست داشتم یجورایی اونو.طرز رفتارش به دلم مینشست.دوست داشتم خودش بیاد و منظور رفتارش رو بهم بگه...

چند ماه گذشت از اغاز سال تحصیلی!داشتیم با سارا اینا میاومدیم خونه٬توی مسیر همون دختر رو دیدیم که داره میره!یه پسری کنارشه!یکم که نگاه کردم٬دیدیم سعیده!برام جالب بود که سعید رو همراه اون دختره میبینم!

چند روز بعدش منم دیگه دخره رو یجوری نگاه میکردم!خلاصه خودش اومد کنار میزه ما.بهم گفت توی نامزدی فریبا دیدمت!تو فامیل فریبا(دختر عمه) اینا نیستی!؟گفتم چرا٬هستم!شما اونوقت چی؟فامیل اقاش بودی!؟گفت نه!من دختر دایی ه دختر عموش هستم.فهمیدم دختر دایی بهشته ست!گفت که حدود ۴ساله که با سعید دوسته.خونشون هم همون طرفای سعید ایناست تقریبا!

من هیچ وقت با اونا صمیمی نبودم اما یبار که با سحر هم مسیر شده بودم٬ دیدم سعید منتظر سحره!تا منو دید زود رفت پشت یه درخت!منم که میدونستم خجالت میکشه٬به زور سحر رو راضی کردم که بره و از یه مسر دیگه اومدم!

خلاصه که سحر تعجب میکرد ما باهم زیاد صمیی نیستم٬میگفت بذار ما کارمون جور بیاد!هر روز خونتونیم...

چند بار بهش گفتم٬سعید بچه ی بدی نیست اما اگه میتونی تجدید نظر کن.باور کن شما با هم جور نیستین.اما اون همه چیز خانواده ی اونا رو میدونست انگار.میگفت مشکلی نیست.میگفت به اونا کاری نداره...

گفتم بابام اینا اصلا باباش رو قبول ندارن!اما اون حرف خودش رو میزد...

خلاصه که اون سال تحصیلی تموم شد!سحر رفت پیش دانشگاهی!رفت یه مدرسه ی دیگه!اما ما باهم ارتباط داشتیم.واسه تولدم برام کادو گرفت و اومد مدرسمون!روز جالبی بود...

همون سال قبول شد ریاضی٬فکر کنم ساری یا امل!دقیق یادم نیست!چند بار حتی براش خوابگاه زنگ زدم...

هنوز باهم ارتباط داشتیم.۱.۵ سال خوند.دیگه داشت تموم میکرد که یهو زد اومد بیرون!انصراف!داده بود!

انگار بین این ۲تا رسم شده بود!اخه سعید هم تا حرفشون میشد همینجوری میکرد...

سعید هم ۳بار انصراف داده بود و مجدد خونده بود!

درست یادم نیست فکر کنم سال ۸۵ یا ۸۴ بود٬تابستون!عمه زنگ زد و گفت فردا بیاین خونه سحر اینا.مراسم بله برونه!

واقعا حال عجیبی داشتم

خوشحال بودم سحر میاد توی خانوادمون.اما میترسیدم!خانواده ی عمه م رو میشناختم...

خلاصه رفتیم!مامان پرسیده بود که بچه ها رو بیارم یا نه!عمه م گفت!اره!اتفاقا سحر گفته حتما باید ارام بیاد!!(از همونجا عمه کاملا فهمید باهم صمیمی هستیم!-حتی توی مراسم یجوری نگام میکرد..)

وقتی رسیدیم٬همه تقریبا اومده بودن!سحر نزدیک اشپزخونه نشسته بود!که دید کمتری داشته باشه...

واسه مامان و سحر(خواهرم)صندلی پیدا شد ولی من جا نداشتم که بشینم!سحر پیش خودش کنار درب اشپزخونه برام صندلی گذاشت و کنار هم نشستیم!بهشته هم به جمعمون اضافه شد.سحر خوشحال بود.سحر تک دختر خانوادشونه...

داشتن سکه میذاشتن!گفتن ۵۰۰ تا سحر گفت بسه بابا!(البته اروم٬جوری که خودمون میشنیدیم!)اما کم کم سکه ها رو بردن بالا تا رسید ۱۰۰۰ تا سحر میخندید و میگفت از سرمم زیاده!(یادش بخیر...)بعدش زن عموی داماد گفت که ۱۰۰ تا دیگه هم اضافه کنین که بشه ۱۱۰۰تا.

خلاصه بعدش رفتیم و عقد کردن!

قرار شده بود سال بعدش عروسی کنن!اما خبری نشد.سعید کار درست و حسابی نداشت!پارسال هم بابای سحر سکته کرد...توی این مدتی که عقد کردن رابطمون (من و سحر)خیلی کمرنگ شد.یجورایی هم من خجالت میکشیدم باهاش تماس بگیرم...

تا اینکه این خبر رو شنیدم و اینجوری گفتن...

خدایا خودت اون بالا٬جای حق نشستی...

به سحر رحم کن...

 

 بعد از اون همه دعوا و مرافعه که عاملش بابای سعید یعنی شوهر عمه م بود...با این قضیه سعید و سحر!داشتم میمردم!همون لحظه خواستم بنویسم و راحت کنم یکم خودمو که نشد..

به یکی از دوستان قدیمی برخوردم که حالش از منم بدتر بود.ترجیح دادم بشم گوش شنوا...

خدایا چقدر رنج و سختی..خدایا چقدر خودخوری!؟خدایا خودت کمکش کن!اون میخواد احترام بزرگترا رو حفظ کنه!تو هم عشقش رو حفظ کن.بذار بهم برسن...خدایا تو بخوای میشه...خدایا کمکش کن...

(الله الصمد * الله الصمد* الله الصمد * الله الصمد * الله الصمد)

ولی خوشحالم که باهاش حرف زدم.امیدوارم یکم سبک شده باشه...همیشه معتقدم باید اینجور وقتا کمک کرد که یجایی یه نفر دیگه بهم کمک کنه...

خدا کنه خوب شه و به زندگی برگرده...

هرکاری کردم بعدش دیگه خوابم نبرد...نزدیک ۱ بود.دیدم دوست جون هم بیداره!میدونستم نمیتونهsmsبده٬منم نمیتونستم اما دلم داشت میترکید٬باید حرف میزدم...

خلاصه که نمیدونم چجوری خوابیدم.تا خوابم ببره تمام اون دوران با سحر رو میدیدم!انگار برگشته باشم به گذشته...

جمعه:

هیچی!

خونه بودیم!یکم شبکه خوندم.دوشنبه امتحان دارم.

کادوی سارا ادامه کردم.

نگار هم حالش بد شده.انگار ما مریضیمونم باهمه...

فردا عصر با محدثه قراره برم خیاطی...بعدش هم خونه خاله جهانیم احتمالا....

 

**

+معلوم نیست ۳شنبه بریم دانشگاه یا یه روز دیگه!

+نگار ۵شنبه مصاحبه داشت٬میگه خوب نداده!خدا کنه قبول شه!

+اون ۴۵ دقیقه که با هم حرف زده بودیم و افتاده بود روی دایورت بودنم٬فقط پولش شده ۳۳۳۵ تومان!!!ناقابل!اینهمه من از اون خط استفاده نمیکنم٬اینجوری میشه...

اه!

+اونجوری که دوست جون گفت٬داداش دوست جون٬امروز بعد از چند ماه میاد خونه...

 

یکم سبک شدم...خدایا توی این ماه عزیز٬خواهش میکنم به همه کمک کن...

+ثبت شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت22:33توسط ارام | |

سلام

یکم تنبلی کردم و روزنوشتام عقب افتاده!

۵شنبه//۱۴ شهریور:انتخاب واحد ترم ۷

سر ساعت ۹ ان تایم بودم٬وقتی صفحه انتخاب واحد رو میزدم٬هیچ تغیری نمیکرد!سریع رفتم کافی نت!اما اونجا هم بدتر بود!۳تا کافی نت عوض کردم تا تونستم ۶ واحد بردارم!

به اقاهه گفتم از پشت سرور برام انتخاب واحد کنه!اونم انگار روی اتیش بود و منتظر بود که طرفش on شه و چت کنه٬بعد نزدیک ۱ ساعت گفت انگار دیگه نمیشه و ...!

منم دیدم داره ناز میکنه برام٬گفتم٬باشه!

اومدم خونه باز!دیدم نه!انگار نه انگار٬ باز نمیکنه!خلاصه اینبار از سارا طلب یاری کردم و با اون رفتم!از بانک ملی شروع کردیم کافی نت ها رو تا خود سبزه میدون!آخرش هم یه جای درپیت رفتیم٬اونجا فقط یه سیستم داشت و واسه ارائه مقاله و این حرفا بود!منم به خانومه گفتم برام انتخاب واحد کنه!بعد از نزدیک ۱ ساعت و نیم٬تونستم ۱۴ واحد بردارم!اون موقع هم ساعت نزدیک ۱۲ بود٬ما هم بلند شدیم بریم یه جای دیگه...

بعدش رفتیم کاوشگر٬اینبار اونجا باز کرد!۲تا دیگه برداشتم و شد ۱۶ تا.

آزمایشگاه سیستم عامل پر شده بود!که واقعا برام جای سوال داشت!اصلا بعید بود واقعا...

کامپایلر هم پر بود!و فعلا نتونستم بردارم!موندم واسه حذف و اضافه...خداکنه اونموقع بشه!

فعلا که ۳روز دانشگام!۲شنبه+۳شنبه+۵شنبه

در همین اوصاف انتخاب واحد با صنم و نگار و سحر هم در ارتباط بودم!آخرش ساعت۱۱ که سایت رو واسه نگار رو تونستم باز کنم٬دیدم هیچی برنداشته!خلاصه درسای مشترک رو برداشتم براش و گفتم بیاد اونجا!تا موقعی که برسه٬۱۵ واحد براش برداشتم و بقیه پر بود!

خلاصه که با خشایار اومد و خشایار رو هم اورد طرف خانوما!اینقدر باحال بود!واقعا گیج بود و نمیفهمید چی میگه!

خلاصه من و سارا که داشتیم از خستگی و گرما غش میکردیم بلند شدیم که بیایم٬سحر زنگ زد که براش انتخاب واحد کنم٬گفتم زنگ بزن نگار٬اون الان پشت سیستمی که من نشسته بودم نشسته و میتونه٬منم دارم میرم دیگه خونه!

خلاصه که نگار یکم غرغر کرد که چرا گفتم به اون زنگ بزنه!

بعدش دیگه ما اومدیم و تازه پول رو هم انداختم گردن نگار!

داشتیم سوار ماشین میشدم که صنم زنگ زد و گفت:هیچی برنداشته٬گفتم براش که برداشتم واسه نگار هم برداشتم و الان کجاست٬اونم خودش رو رسوند به نگار و تونست انتخاب واحد کنه!

اینم از این انتخاب واحد!نمیدونم اینا عقل ندارن!؟نمیدونن؟!چرا اینجوری میکنن؟!مگه میشه که تمامی ورودی های ۸۴ ٬ تمام رشته ها توی یه ساعت انخاب واحد کنن؟!

اخه خدااااااااااااااااا

 

جمعه ۱۵ شهریور:

رفتیم خونه ی خانوم جون.

 

شنبه۱۶ شهریور:

صبحش با مامان اینا رفتم خرید٬بعدش رفتیم نمایشگاه و کلی شیر خریدیم!

اینقدر خنده دار بود!برای اولین بار من و سحر عقشمون کشید که از نمایشگاه شیر بخریم!کلی بامزه بود!مامانم میگفت ۲تا شیر بستمونه هااا!اما من و سحر میگفتیم٬نه!حالا که اینجاییم بیشتر بگیریم خب!

خلاصه که کلی خندیدم!وای بامزه بود!بعدش که میخواستیم بیاریمشون٬چون بابا باهامون نبود که ماشین داشته باشیم٬مردیم تا اوردیم!

اومدیم خونه٬دیدیم بابا هم شیر خریده!خلاصه که چند تا دادیم خاله...

ساعت ۳ هم با زکیه قرارداشتم٬میخواستم برم کلاس زکیه!اخه زکیه چند جا تدریس داره!منم باهاش رفتم سر کلاسش!با مزه بود!خوشمان امد...

ولی نیست هم صبح٬هم عصر رفته بودم بیرون کلی روزه منو گرفته بود...

تقریبا نیم ساعت قبل افطار٬ با دوست جون حرف زدم!داشت از باشگاه می اومد٬انگار بازم دست گل اب دادیم!و یکی از پسر خاله های دوست جون ما رو دیده!جمعه که با هم بودن به دوست جون یه چیزایی گفته...

امیدوارم پیش خودش بمونه حداقل و جایی نگه دیگه...

 

یکشنبه ۱۷ شهریور:

صبح ساعت ۱۰ کلاس داشتیم٬زکیه گفته بود شاید نیاد٬ولی خلاصه که اومد.

صدیقه هم بود٬واسه کلاس sql قرار شده چون متقاضی زیاده ازمون آزمون ورودی بگیرن!

بعدش صدیقه زود رفت٬میخواست بره دانشگاه٬من و زکیه هم باهم برگشتیم!زکیه درست روزایی که من دانشگاه هستم٬نیست!اون همه روز هست جز ۲شنبه و ۵شنبه!با این اوصاف فقط ۳شنبه میتونم ببینمش..

بالاخره نمرم اومد!اخرش تونستم بالاخره از سد این درس مزخرف بگذرم!انگار باید سوووووووووور بدم دیگه!دی!

 

عصرش با سارا و الهه مسخره بازیمون گل کرد و رفتیم فال چائی!یبارقبلش هم رفته بودیم ولی اینبار الهه هم بود باهامون.

جالب بود!

همش الهه رو  نصیحت کرد!گفت نکنه این کارو کنی!ولی کار الهه اینا دیگه از حرف گذشته...

اما واقعا خدا کنه همه چیز به خیر بگذره براش...

سر من کلی خندیدیم!منم که نمیتونم خودمو کنترل کنم سر خنده٬بچه ها هم با خنده ی من بیشتر میخندیدن!اخه برگشته میگه خونتون قدیمیه؟!منم گفتم اخ جون٬میخواد بگه جور میشه خونمونو عوض کنیم٬گفتم اره!گفت کوزه طلا میبینم!زیرش گنجه!

اینو که گفت من دیگه منفجر شدم.حالا مگه دیگه میشه که نخندم!خلاصه که مردیم همه از خنده٬بعدش گفت همش میبینم که در اینده پولدار میشی!دید من بد نگاش میکنم٬گفت ممکنه این پولدار شدن با صرفه جویی حاصل بشه..

بعدش گفت یه خواستگار بلند مرتبه داری!از فامیله!یه پسر چهارشونه و خوشگل!

منم دیدم اینجوری گفته٬گفتم:ما از فامیل شانس نداریم!گفت اتفاقا خیره و خوبه

حالا باز منو مرگ خنده گرفته!سارا هم که تقریبا فامیلهای منو میشناسه٬خندش رفته بود.

اخه طرف مامان که کسی نیست!طرف بابا هم که یا همه عروسی کردن٬یا یکی رو دارن ظاهرا!!(اولش نوشتم چجوریاست!بعدا حذف کردم!)

ولی دستش درد نکنه!کلی ما رو خندوند!البته سر الهه اشکمونو در اورد!

 خلاصه که یه روز مسخره و جالب داشتیم...خدایی چجوری بعضی ها زندگیشون روی فال میچرخه..؟!

بعدش من و سارا رفتیم یکم خرید کردیم و به ظواهر رسیدیم....

راستی نگار زنگ زد به گوشیم بعد از افطار٬۴۵ دقیقه حرف زدیم!بعدش فهمیدم به دائمیم زنگ زده و اونم که دایورت بود!!!!یعنی من بیچاره شدم فکر کنم!

دوشنبه:

همه خونه ی ما دعوت هستن!

منم یه کلمه مینویسم و میرم پایین یه کار انجام میدم و برمیگردم!

نگار زنگ زد دانشگاه و پرسید واسه پرداخت شهریه۲حالا قراره یه روز پاشیم بریم و کارامونو انجام بدیم!احتمالا ۲شنبه میریم!بعد از فاینال و مصاحبه ی نگار(کیش) و امتحان امنیت من روز شنبه!

+الان دارم این قسمت رو مینویسم٬همه رفتن٬ساعت۱۲ شبه!فقط خاله فرح هست٬که شوهرش تازه اومده(نمیدونم واقعا چه فکری داره این بشر!من اصلا ازش خوشم نمیاد!)

شنبه خونه ی خاله جهان دعوتیم!

دارم میمیرم از خستگی...امروز کوزت شدم به معنای واقعی و کامل!

فردا هم که صبح کلاس دارم....اه!

+ثبت شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت0:3توسط ارام | |

سلام

سه شنبه اولین روز از یه مهمونی دیگه...

یکبار دیگه همه ی خانواده باهم سر سفره سحری و افطار نشستیم...

مزه میده٬خوابالود بیدار شی و یچیزی بخوری!از اون طرف هم سر افطار با وجودی که همه چیز جلوت هست و گشنته٬اما نتونی چیزی بخوری...

این سریالهای امسال هم که شروع شد...!

دیشب از اون برنامه ی۱۰۱ خوشم اومد!همه دوقلو بودن!منم که عاشق دوقلوها....کلی کیف کردم!چقدر اون فرنوش و بهنوش باحال بود کاراشون!

امروزم که چهارشنبه باشه٬بنده بالاخره ارائه دادم!وای اینقدر هول کرده بودم که صدام میلرزید یجاهایی!ترجیح دادم سرمو بنذارم پایین بیشترو برگم رو نگاه کنم!

بچه ها میگفتن٬بشین روی صندلی و پشت مانیتور خودتو قایم کن!ولی من ترجیحا ایستاده مطالبم رو زود!تند!سریع!گفتم...

کوچکی بیچاره دیگه نگاه نمیکرد جلو رو!از پنجره بیرون رو نگاه میکرد...

خلاصه که تموم شد.فردا هم نمیرم!۲۰ ام باید کارت ورود به جلسه بگیرم و ۲۲ یا ۲۳ امتحانه!

کلاسهایی که میخوام این ترم بردارم٬جور در نمیاد!همش میشه ۴ روز!منم غصه میخورم...

خلاصه امروز صدیقه پیشنهاد داد ازمایشگاه پایگاه+ تربیت بدنی۲ رو برندارم و بجای یه ۲ واحده مثل اخلاق رو پاس کنم!اما از اونجایی که میخوام از پایگاه رو پاس کنم حتما٬ ۲دلم!

البته ساجدی که ۲تا ظرفیت داره و بهم نمیرسه حتما...از خیرش باید بگذرم

به قول صدیقه که چه فرقی داره٬یا این ترم یا ترم بعد...

خداکنه بشه زمستون تموم کنم...اگه خوب پیش برم میشه!

فردا انتخاب واحده!واسه ما ۹ صبح شروع میشه!بازم استرس گرفتم...

امرو با مامان اینا بعد کلاس بازم رفتیم خرید!سحر قفل کرده و نمیتونه کفش انتخاب کنه!بجاش امسال من راحت انتخاب میکنم!امروز یکی دیگه هم گرفتم!

شلوار هم همون جای قبلی رفتم!همون پاساژ!همون اقای بسیار مهربون و خوب.

وای چقدر بامزه که اونم مارو یادش بود و درست میدونست من چه شلواری میخوام!

امروز توی همون مغازه داشتم بچه بد میشدم و میخواست یه کار ترک بردارم و جیب مامان رو سوراخ!ولی دیگه سعی کردم دخمل خوبی شم...

خلاصه که اینجوری...

اهان۱راستی!اقاهه میخواست بهم کادو هم بده!اما چون مامان کمتر از قیمتی که گفته بود بهش داد٬اونم گفت تخفیف بجای کادو!

به قول مامان اشکال نداره!

خلاصه که اینجوریا...

با نگار هم امروز چند بتری واسه انتخاب واحد فردا کل کل کردم!اخه این بشر همش باید منو اذیت کنه!؟(نگار میدونم میای و میخونی!خب راست میگم دیگه!من بهت پیشنهاد دادم فقط که بجای محاسبات٬بیای و اطلاعات مدیریتی با پورعیسی برداری!

حالا اگه شک داری که درس خوبی هست یا سخته یا استادش چجوریه که من چکار کنم؟!برات دیدی که از چند نفر پرسیدم عســـــیســــم!دیگه خودت بیشتر تحقیق میکردی خب!!!

من که میدونم!تا یچیزی بشه میگی:تو گفتی هااااا!)

امروز زکیه هم درسایی که میتونست برداره رو مرتب کرد و شد ۴روز!هیچ درسیش با من نیست!رفت دانشگاه تا کراو بکنه و بشه رسما دانشجوی مهمان دانشگاه ما....

 

خب!اذان هم زدن!

یه روز دیگه تموم شد.طاعات و عبادات همه قبول

+ثبت شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت20:3توسط ارام | |

یکبار دیگه روز شد٬پس یکبار دیگه سلام!

شنبه تا اون لحظه ای که اومدم و روزمرگیهامو نوشتم عادی بود شاید!اما نصفه شبش عادی نبود...

شاید از جنجالی ترین شبای دلم بود!

بنظر خودم اومدم و هرچی میخواستم بگم و اونچیزی رو که نمیتونستمو گفتم!اما...فردا صبحش انگار اثری از اون نتیجه ی مورد باور نبود و نتیجه ی دیگه ای٬دور از ذهن حاصل شد...

و این میرسوند که آآآآهای دختره!!!بازم بد گفتی!بازم اشتباه کردی هااااا!!!حواست هست؟!

آآآآهاااای دختره!اون چیزی که منظورت بود رو باز بدگفتی انگار!انگار واضح نبود باز هااا....

آآخه تو چته؟!یعنی منظورت رو مثل ادم!!!هم نمیتونی بگی!؟ها؟!

ولی درسته اون چیزی که من انتظارش رو داشتم اتفاق نیافتاد٬اما اون چیزی که من فکرش رو نمیکردم هم خوب بود.درسته منظور من چیز دیگه ای بود اما نمیشه گفت که اونچیزی هم که پیش اومد بد بود!نه! اما چون من هدفم چیز دیگه ای بود٬فکر میکنم این حرکت رخ داده شده٬میشه یه حرکت مقطعی واسه رد این حالات حال حاضر!بازم نشد که درموردش رودررو حرف بزنیم!بازم نتونستم این زبون رو توی کامم بچرخونم!

فقط موقعی که بهم فشار می اورد بغضه٬مجبور میشدم از پنجره بیرون رو نگاه کنم و چشمام رو ببندم!و جلوی جمع شدن اشکهام رو بگیرم...یجورایی نذرام بیان پایین...

حتی اونجا هم نتونستم بگم که منظورم واقعا چیز دیگه ای بود نه این که الان٬اینجا باشیم....نتونستم بگم...چرا؟
چرا حرفی نزد؟چرا توضیحی نخواست!؟چرا...

حتما مهم نبوده...

در کل انگار دیگه رفتارم داره عادی میشه...

+*

ساعت۲* گرما* منتظر برای ۲تا صندلی خالی کنار هم* حرکت ماشین* گاهی حرف+گاهی سکوت+دیدن عکسهای مهسا کوچولو که چقدر ناز خوابیده بود* پناه بردن به شیشه ی ماشین و کنترل خودم* رسیدیم!* زیارت* رودخونه* سنگها ی بین راه* ابشارهای طبیعی و مصنوعی* یجورایی انگار اون بالا جو عوض شد و انگار یچیزی باعث ناراحتی شد* برگشتن و سرخوردن من یکم توی اب* باز شدن چسب کفشم* دیدن عروسی محلی* دیدن دوست دوران ابتدایی* فالوده* باز هم ماشین و برگشت...* زنگ زدن مامان و صدای ماشین* قول دادن به مامان برای ملحق شدن به اونها برای خرید* تصمیم به دیدن مامان و سحر* رفتن تا خونه*پیدا نشدن تاکسی تا شهرداری* دیر شدن  و زنگ زدن چندباره ی مامان* موفق نشدن برای دیدن مامان اینا در اولین مرحله* زنگ زدن و پرسیدن* موفق شدن!* متوجه شدن سحر* مجدد خبر از موفق نشدن کامل* ایستگاه تاکسی و انتظار* لبخند من* اخم مامان* در انتها هم به طور کامل رویت شدن...

 

درسته من منظورم از داستان راستانم دیدار نبود٬اما روز خوبی بود...

+خرید انجام شد!یه کتونی سفید با ۲تا خط ریز حنایی زیرش!و یه جیب کوچولو کنارش!!

سمیرا و شاهین رو دیدیم!سمیرا(دختر عمه)یجورایی نگام میکرد!دعا دعا میکنم یبار شاهین٬یجایی٬یجوری منو ندیده باشه!آخه مثل اجل معلق میمونه...اگه دیده باشه که حتما اونطرف همه میدونن....

 

دوشنبه:

قرار بود زکیه نیاد!میخواست بره همدان واسه درست کردن کار مهمانش برای دانشگاه ما...اما انگار دیشب ماشین خراب شد و امروز صبح حرکت کرد.فردا هم نمیاد...

من دلم براش تنگ شده...خیلی باهم خوبیم خداروشکر.فکر میکنم یکی در حد نگار ممکنه برام بشه...

امروز صبح بارون امون نمیداد!اولش لباس پوشیدم که برم اما یکدفعه خیلی شدید شد که من منصرف شدم و بیخیال!اما سحر کلاس زبان داشت!باید میرفت..خلاصه ساعت۸ که بارون خیلی کم شد٬منم دیدم بابا تا یجایی مسیرش با ما یکی تصمیمم عوض شد و خیلی سریع اماده شدم(در حد ۲دقیقه!)و رفتم باهاشون...

البته رسیدم اونجا ۸.۲۰ دقیقه بود اما کوچکی حرفی نزد بهم...

هنوز مقاله هامو که درست کردم پرینت نگرفتم ونخوندم و ارائه ندادم!

فردا امتحان دارم!!هیچی هم نخوندم هنوز

امروز صبح که بارون رو دیدیم٬دیگه قضیه پارک منتفی شد جدا"!منم که از دیشب نه اورده بودم٬خدارو شکر بارون هم همراهیم کرد...

آاخه واقعا نمیشد رفت اونجا٬اونم تنهایی و بدون وسیله و قبل اینکه شب بشه برگشت!

تصمیم شد بریم سینما!داشتم میاومدم نگاه کردم!سپید رود٬ ۵--۷٬انعکاس!!

اما اومدم خونه موقع تاجر پوسان٬خوابم برد کنار تلویزیون تا ۴.۵۵!!!!!!!!!!!!!!!!!واقعا نمیدوم چجور اونهمه خوابیدم

سحر و مامان میگن خیلی صدام کردیم اما بیدار نمیشدی!

خلاصه زنگ زدم!نگار و صنم هر دو تا رسیده بودن!اونا باورشون نمیشد!اما گفتن بلیط میگیریم میریم داخل٬توهم خودتو برسون!

منم جلدی حاضر شدم.زنگ زدن گفتن به همه جا سپردیم یه دختری با این مشخصات میاد...

خلاصه ۵.۲۰ رسیدم!زنگ زدم صنم اومدم دم درب و رفتیم داخل!از شانس جالب من برق هم قبل از ورود من رفته بود زیاد قفیلمرو از دست ندادم.

تا نشستم٬نگار میگه٬تو واقعا خوابیده بودی بچه!؟من تا نشستم٬گفتم اره!خیلی گشنمه...

صنم برامون ساندویج درست کرده بود به هوای پارک رفتنمون...

خلاصه بهم داد و خوردم.... خودش هم که کلی مایل بود یکی بگه و شروع کنه...

خلاصه که فیلم بدی نبود٬چیزی هم ولی نداشت!واسه که ما فقط بهونه ای بود که همدیگرو ببینیم..

اخرش هم چون برای هر کسی دو تا ساندویچ درست کرده بود٬داد بیاریم خونه...

رفتیم سبزه میدون چون نزدیکتر بود و ایس پک خوردیم توی بارون!!البته بارونش شدید نبود دیگه....

چقدر سربسر نگار گذاشت این صنم... چقدر خندیدم.چقدر صنم میخواست از من حرف بکشه راجع به... و چقدر من حفظ کردم همه چیز رو به سختی...

و اینجوری یه روز باهم بودیم...

 

**

فردا ماه رمضونه...

یکبار دیگه هم به همچین مهمونی رسیدیم.خوشحالم بازم تونستم این فرصت رو بدست بیارم...

امسال خیلی ضعیف تر از قبل هستم!نمیدونم میشه که روزه هام رو بگیرم یا نه...

امیدوارم بتونم و خدا کمکم کنه...

+ثبت شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت21:49توسط ارام | |

یه روز دیگه از تابستون هم گذشت...

جمعه این هفته که اخرین جمعه قبل ماه رمضون بود٬هم خیلی عادی و معمولی گذشت.جای خاصی نرفتیم.از صبح که پا شدم دیدم مامان و بابا دارن پایین رو تمیز میکنن و کلا همه چیز رو جا بجا کردن!

بعدش هم که ظهر و همه خسته و مونده افتادیم!البته جز سحر که تا ۱۲ کاملا خواااااب بودن خانوم!!

یکم نشستن جزوه ی شبکه م رو خوندم و نوشتم!یکم مقالات گرفته شده از نت رو ویرایش کردم و امادن واسه پرینت و مطالعه و ارائه!البته امروز یادم نبود که پرینت بگیرمشون!خئاکنه فردا یادم نره و بخونمشون و ارائه بدم و راحت شم!

این کوچکی هم شورش رو درآورده هااااا.کلی نرم افزار واسمون share میکنه و میگه خودتون کشف کنین طرز کارش رو!

آخه بابا مگه ما علم غیب داریم!اگه مثلا فتوشاپ بود٬اره!میشد ولی اونجایی که من نمیدونم باید از چه دستوری استفاده کنم!چجوری باید بفهممش!

قربون این google هم برم!اونجا برامون اینترنت رو share میکنه که ما از نت طرز کارش رو درآریم!اما هرچقدر ما میگردیم به بنبست و حرفای تکراری و نامربوط میخوریم!

تازه یباری هم که میرسیم به جائی تازه ازمون میخواد ثبت نام کنیم توی سایتش تا لینک مقالات برامون قابل مشاهده بشه!

فک کن ثبت نام میکنی ۲ساعت٬بعدش میبینی هیچ ربطی هم نداشته به مطلبی که میخواستی!

امروز به نگار گفتم اگه میخوایم با صنم بریم بیرون٬خب بریم دیگه!پس کی!؟ماه رمضون شد هااا!من دیگه توی این گرما بیرون نمیام ماه رمضون حواستونباشه!نگیم من دنبالش رو نگرفتم!!با صنم هماهنگ کن!

بجای اینکه جواب منو بده میگه:راستی رفتیم جمعه قلعه!تا بالا رفتم هاا!همش یاد تو افتادم!خیلی سخت بود.ولی خوب بود...بعدش میگه:تو هماهنگ کن!من که حرفی ندارم!فقط عصرای روزهای فرد کلاس دارماااا

منو میبینی!داشتم شاخ در میاوردم!گفتم خوبه من بتو گفتم!حرف خودمو به من تحویل میدی!؟من دیگه کاری باهاتون ندارم!(البته یکم در مورد قلعه و اینکه .... صحبت کردیم که بازم نگار شورش رو دراورد و اون پریسا بازم اینو خر کرد حسابی!+منم هیچی نگفتم دیگه!)

خلاصه اینکه همینا...

 

 

**//دکلمه ای که به دلم نشست//

//اگه شد اپلودش میکنم...//**

 

 میشود برگشت

جای من خالیست

جای من در عشق٬

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار٬

جای من در شوق تابستانی ان چشم٬

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت٬

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت٬

جای من خالیست.

من کجا گم کردم اهنگ باران را؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

میشود برگشت

میشود برگشت و در خود جستجویی داشت 

در کجا ی کودک ۱۰ ساله در دلواپسی گم شد!؟

در کجا دست منو سیمان گره خوردند؟!

میشود برگشت.

تا دبستان راه کوتاهیست!

میشود از رد باران رفت٬

میشود با سادگی امیخت٬

میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد.

 

میشود کیفی فراهم کرد٬

دفتری را میشود پر کرد از ایینه و خورشید٬

در کتابی میشود روئیدن خود راتماشا کرد!

من بهار دیگری را دوست میدارم

 

جای من خالیست

 

جای من در میز سوم

در کنار پنجره خالیست

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من درنمره های بیست

جای من در زندگی خالیست

 

میشود برگشت...

 

+مخصوصا اونجا که میگه٬

"من بهار دیگری را دوست میدارم...

جای من خالیست

میشود برگشت

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟"

 

اما نمیدونم واقعا میشه برگشت؟!

 

 

آرام...

+ثبت شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت21:13توسط ارام | |

یه بار دیگه سلام

+امروز نمره سیستم اومد٬اینبار انگار اقای دکتر نشسته و واقعا وقت گذاشته و تصحیح کرده...

واقعا شاید اینبار هم جز تعداد محدودی از درسها باشه که از خوندنشون و تلاشی که کردم با دیدن نمرم راضی بودم...

هنوز نمره اون یکی درس مزخرف نیومده.امیدوارم اون هم تصحیح کنه و یکم وقت بذاره...خداکنه...

 

+دیروز/چهارشنبه/۶-۶-۸۷

دیروز بعد از کلاس با خاله ها رفتیم امامزاده ابراهیم.به نسبت خنکتر از اینجا بود.

موقع اومدن و رفتن چون ماشین نبرده بودیم به علت تعداد افراد زیااااااد!(با بچه های زیادتر از خودمون!)دردسر بسیاری کشیدیم برای برگشت!

موقع برگشت ما تازه دایی جمشید با سپیده و پوریا و خانم جون و خاله فاطمه و مادر خانومش اومدن!اونا راحت اومدن!توی یه ماشین راحت نشستن و اومدن...

تازه ۸.۳۰- ۹ ماشین گیرمون اومد و نزدیکیهای ۱۰.۳۰--۱۱ شب بود که رسیدیم اینجا.ماشین هم انگار خراب بود و کلاجش جا نمیخورد!تعمیرگاه هم رفتیم وقتی رسیدیم به ابادی!اون جاده یپر پیچ و خم با تاریک بودن هوا ترسناک تر بود برامون٬چون نمیدیم از شیشه راه رو...

وقتی رسیدیم٬بازم هوا اینجا داغ بود!

البته ۲تا از خاله ها رو زودتر با یه ماشین دیگه فرستادیم.ما و خاله جهان با دو تا فسقلی خاله با هم اومدیم!دیگه از دعوای توی ماشین چی بگم!که هر چی بگم نمیتونم توصیف کنم...

+اونجا یه چیز بامزه دیدیم که مامان هم موافق بود واسه سحر بگیریم."همون نوشته"

+رسیدیم اونجا تقریبا ظهر بود٬قبل از اینکه جائی مستقر بشیم و بریم حرم٬اعصابم خراب شد شدید. نمیدونم چرا اینهمه مردم پررو شدن!

اینقدر اعصابم خراب شده بود و داشتم حرص میخوردم و حواسم نبود که بجای اینکه گوشیم رو بذارم توی جیبم!انداختم روی آسفالت خیابون!!!!!!!! واقعا شانس اوردم که یکم رنگش پرید!!!

آخرش هم چند بار زنگ زد و نگرفتم گوشی رو و با اون لحن بار آخرم شرش رو کند!مردم واقعا بیکار شدن!

فکرش رو میکنم که بخاطر یه مثلا ادم!!من بیچاره باید گوشیم میشکست٬دوست دارم پیداش کنم و خفش کنم!

+بعدازظهر که اونجا بودیم٬یه عروسی همونجا دیدیم!!!

+اونجا بین راه که واسه یکی از امامزاده ها ماشین رو نگه داشته بودن٬صبا دختر عموی نگار رو با مامان و صالح داداشش که هر دو دانشگاه ما هستن رو دیدیم.صالح ورودیش ۲سال بعد ماست ولی هم رشته ای خودمونه(یکم دیر قبول شده!)و صبا وردی یک سال بعد ما و علوم پایه میخونه(الان رشتش یادم نیت!فکر کنم جنگل و این حرفا توش داشت...).البته صبا از من بزرگتره و همسن نگاره!اما اونم یه سال دیر اومده.

(نگار هم زیاد دلخوشی از این خواهر و برادر نداره!)

امروز:

بیدار شدم ساعت ۶ اما اصلا قدرت اینکه بخوام برم کلاس رو نداشتم.

پس از خیرش گذشتم.زکیه هم smsزد که اونم نمیره!خلاصه که هیچکدوممون نرفتیم.صدیقه که بیشتر از یه هفتست که نمیاد به بهانه ی امتحانات ترم تابستون!

این ۲شنبه یه امتحان میگیره مشابه امتحان نهاییمون.

امتحان نهایی هم بین ۲۰ تا ۲۳ شهریور ماست.۲تا امتحان دیگمم مهرماست.هنوز کتابهای یکی از این امتحانا رو نگرفتم!

بیدار شدم ساعت طرفای ۱۰ بود!شاید جز معدود روزهایی بود که تا این ساعت خوابیدم...

بعداز نهار هم نگار زنگ زد و گفت نمره اومده...

عصر هم سحر زنگ زد و باهم حرفیدیم...سحر ۵۵ واحدش مونده..

نمیدونه حالا اگه پاییز و زمستون ۴۰ واحد پاس کنه٬امکانش هست که تابستون بعد رو بهش ۱۵ واحد بدن!؟

 

بعدش دوست جون رو نت دیدم و واسم ماجرای کتونی ش رو تعریف کرد!(ماجرای کتونی دوست جون رو فکر نکنم اجازه داشته باشم بنویسم!اخه جز اختیارات روزمرگیهای من نیست که...)

 

+تاریخ نوشت:

دیروز//۴شنبه//۶-۶-۸۷

سالگرد ازدواج مامان اینا

 **و ۸همین ماه هم گذشت...

********

امشبی اگه گریه امان بده

فرصت حرفی به زبام بده

مژده ای از من به کسانم بده

چون سحر امد بخدا میروم

من دگر از شهر شما میروم

 

امده بودم که بدل سادگی

زنده شوم با غم دلدادگی

پر کشم اکنون سوی ازادگی

هدهدم و سوی صبا میروم

من دگر از شهر شما میروم

 

ای نفس خسته مرا صدا کن

صدا کن٬صدا کن

زین قفس بسته مرا رها کن

رها کن٬رها کن

غم زده ای ای خدا

این همه تنها چرا

بین زکجا تا به کجا میروم

من دگر از شهر شما میروم

 

+ثبت شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت20:19توسط ارام | |

 

**دلتنگی بعد از حس کردن جای خالی پیش می‌آید...**

 

یه بار دیگه سلام

+امروز اولین ترم تابستونی دوره دانشجوئیم٬با پشت سر گذاشتن امتحانتم٬تموم شد!

خداکنه نتیجه ش خوب باشه.زیاد هم سخت نبود!

این تابستون واسه خودش تابستونی بود!خیلی شبیه پاییز و زمستون بود برام از نظر درس و مشغول بودنم!چون اصلا تعطیلی در کار نبود!

سیستم رو واقعا خوب دادم!خودم خیلی راضیم!البته واقعا هم در طول ترم(!؟)خونده بودم و تقریبا خیلی مثال ازش حل کرده بودم...

البته از حق هم نگذرم که سوالات دکتر هم خوب بود!فقط از اسونی یکم جابجا نوشتم.اگه واقعا برگه ها رو تصحیح کنه من نباید کمتر از۱۸-۱۷ بشم.امیدوارم فقط برگه ها رو تصحیح کنه و نمره رد کنه و تلاشم هدر نره...

اما امان از اون یکی...فکر کنم طلسم شده...امیدوارم پاس بشم...

خدایا من دیگه اون کتاب رو میبینم بالا میارم...نذار یه بار دیگه بخونمش!خواهش...

 

+دیشب٬شب یه تولد جدید بود...

 

+در مورد اون جمله ای که توی پست قبلی بود٬یه نفر برام کامنت گذاشته که:


((

نویسنده: ....
یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت: 22:20
فكر نكني وفتي ازت دورم فراموشت كردم.

نه.....!!

فقط دارم بهت فرصت ميدم كه دلت برام تنگ بشه

مزخـــــــــــــــــــــــــرفمزخــــــــــــــــــــرف
مزخــــــــــــــــــــــرفمزخــــــــــــــــــــــــرف
مزخــــــــــــــــــــــــــرفمزخــــــــــــــــــرف
 مزخـــــــــــــــــــــرف
مزخـــــــــــــــــــــــرفمزخــــــــــــرف
 مزخـــــــــــــــــــــــــــرف
مزخـــــــــــــــــــــــرفمزخــــــــــــــــــــرف
مزخــــــــــــــــــــــــرف
مزخــــــــــــــــــــــــــرف
مزخــــــــــــــــــــــــــرف


 

نویسنده: ....
یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت: 22:22
دوست منم یک موقعی همچین حرفی بهم میزد

دلیل مزخرفیه

استدلاله چرتیه

ناراحت نشی رفیق

واست گفتم

فقط برای اینکه روشن شی
 
))
 
واسم هیچ ادرسی نذاشته که برم نظرم رو بهش بگم.نمیدونم اصلا بازم میاد اینجا یانه...
اما دوست دارم اون چیزی که باعث شد من این جمله رو بذارم رو بنویسم...!
 
شاید منم منتظر همچین حرفی بودم!
شاید میدونستم و نمیخواستم به زبون بیارم منم اینو...
 
شاید دل منم همچین حرفی رو زیاد قبول نداشت و مجبور شد قبول کنه...یعنی حس کرد اگه قبول کنه به نفعشه شاید!
ادما بعضی اوقات مجبور میشن خیلی چیزایی که قبول ندارن رو قبول کنن!اخه فکر میکنن با قبول اون موضوع اونجوری راحت تر برخورد میکنن..
فکر میکنن اگه موضوع رو برعکس جلوه بدن شاید یجورایی استانه ی تحملشون رو بالا ببرن!کمتر درگیر بشه ذهن و فکر و زندگیشون!
 
 
واسه من درست همین شاید ها و اما و اگر ها پیش اومد و باعث شد به اون جمله دل ببندم!
گاهی اوقات توی حال ه بدی هستی٬تا یه جمله یا یه حرفی رو میخونی به دلت میشینه٬اون موقع هم همونجوری بود!وقتی خوندمش٬با خودم گفتم جالبه...!
نمیدونم چرا همیشه بعد از اینکه دلم کلی باهام بازی میکنه٬میخواد یجوری گولم بزنه انگار!میخواد یجوری دست به سرم کنه...
 
خداییش بعضی وقتا٬بعضی از این جملات میتونن به ادما کمک کنن!واسه من که چند روزی اینجوری بود...
چند روزی با این جمله دلم٬عقلم رو سرگردون کرد...!شایدم برعکس٬عقلم٬دلم رو پیچوند!
 
چند روزی تونستم!
اما غافل از اینکه دل من نمیتونه...
اونقدرها باهوش هست که توی حقه ای که خودش سر خودش به کار بسته٬گیر نیافته!
 
نتونست بیشتر از چند روز تحمل کنه...
 
نمیدونم چرا این جور وقتا زبونم قفل میشه...
نمیتونم حرف دلم رو با زبونم بگم...
 
فقط چشمام٬حرف دلم رو میخونن و اروم میبارن...
 
بعضی اوقات از دست دلم و چشمام و زبونم حالم بد میشه!اخه باهم هماهنگ نیستن!نمیتونن با همدیگه همکاری کنن و منو خلاص کنن!
 
چشمام دیگه بی اختیار شدن!(بی اختیار شدن!)
گلوم هم توی عذابه! اخه همش یچیزی توش گیر میکنه و نمیذاره همون ۲کلمه که زبونم اجازه میده رو هم بگه....
 
اره...
همه ی اینا باعث شد اون جمله چند روزی دلمو خوش کنه...
میدونم!منم بهش اعتقادی ندارم...!
چون ....
 
*دلتنگی بعد از حس کردن جای خالی پیش می‌آید...*
 
اون جای خالی توی قلب ادماست !توی ذهن ادماست! نه اینکه پیش کسی نباشی...
 
 
 
ولی خوشحال شدم که یکی یه حرفی زد و باعث شد منم حرفم رو بزنم!مثله یه نشونه عمل کرد برام٬که منم بگم اونچیزی رو که توی دلم زندونی شده بود...
 
آخه دلم این چند وقته زندانبان خوبی از اب در اومده...
یکم دیگه ادامه پیدا کنه میشه بهش امیدوار باشم که شاید یه کار درست حسابی بهش بدن توی نی.روی.انت.ظا.می...!!
 
 
میدونم!تقصیر دلم هم نیست...شاید این خاصیت دل ادماست که زود میگیره...
 
""دل من خیلی خوشه٬اصلا بلد نیست بگیره
اما گاهی تنگ میشه٬ترسم از اینه بمیره""
 
 
 
میدونم به شرایط ادما هم مربوطه.خیلی سخته یه مدت یجور باشی و یه مدت بعد...
نمیدونم شاید واسه من سخته..
شاید من خیلی درگیرم!
شاید خیلی سخت میگیرم!
ولی اینو مطمئنم که.... (      *)
 
دیگه کم اوردم!هرچقدر خواستم صبوری کنم نشد.
هر چقدر خواستم توی خودم حلش کنم٬نشد...
 
میدونم هم چرا!چراشو میدونم!
اخه هنوز منطق عمل رو نمیدونم!نمیدونم چرا یکدفعه اینهمه...
و چون نمیتونم چراشو بفهمم٬بیشتر عذاب میکشم!
اینه که اینجوریم میکنه...
 
 
حتی وقتی بعد از مدتهاکه با خودم کنار اومدم و خواستم بپرسم٬اون چیزی که توی گلوم بود نمیذاشت!خواستم بگم بعد از اینهمه وقت که تونسته بودم قدرت پیدا کنم!اما نتونستم!بجای اینکه با زبونم بگم با چشام گفتم!!اما حیف که بارون چشمام قابل دیدن نبودبراش!
این روزا اینقدر حرفه ای شدم که با خنده گریه میکنم!دیگه زیاد نمیذارم رو صدام تاثیر بذاره!یه بار با نگار داشتم حرف میزدم امتحان کردم!اونم نفهمید که دارم زار میزنم...از اون موقع اعتماد بنفسم بالا رفته...و از اونجایی که چشام بی اختیارن٬خودشون وقتی بخوان هرجایی میبارن...
 
البته این جمله هم از همون جمله های تاثیر گذار بود:
 
"گریه کن ولی غصه نخور..."
 
البته نتونستم کامل اجراش کنم!
 
 
++
بگذریم...
مثل همیشه!
 زندگی در جریانه...
عمرمون داره میگذره و (             *)
 
امروز یه متنی خوندم٬جالب بود و برام قابل ستایش!باید یه روزی راجع به اونم بنویسم و ثبتش کنم...
 
 
++امروز هم نتونستم!
۲ روز دیگه میشه یه دوره دیگه!یه ماه دیگه اضافه میشه اما...
 
خدایا بودنت رو بهم نشون بده یه بار دیگه لطفا...
 
 
آرام

+ثبت شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت22:6توسط ارام | |