تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

 

 

* دیروزها کسی را دوست داشتیم..

این روزها دل تنگیم..

این روزها تنهاییم.

 

**اینروزها کلی همه دختر و پسر ها را بیشتر با هم میبینیم!بیشتر با هم مهربانند(حتی در ظاهر!باطن را که نمیدانم!!)به هر حال بهانه ای دارند برای دل خوش کردن خود!

اینروزها هر جای شهر را که نگاه کنی٬قلب میبینی!و یک برگه که رویش یک چیزی در مورد این روزهاست!!

 

 در کل اینکه کمی تا اندازه ای شاید....(شوخی میکنیم گویا!)

**امروز که با ستاره به دانشگاه تشریف بردیم٬خوب بود و خوش بودیم.برگشتیم شهر خودمان هم رفتیم دنبال کار گوشی شیتی و تحویل دادیمش که درستش کنند و ۱۸ تومان خرج روی دست ایشان گذاشت(خرج=داغ)

**امروز من و شیتی کلی قربان صدقه هم رفتیم(برای اینکه کمبود محبتمان را جبران کنیم!)تازه رفتیم یه جا که ستاره میخواست اون ست گردنبندی رو که انتخاب کرده بهم نشون بده(نقره ها!)بعدش من همونجا از یه ست خوشم اومد٬حالا دیگه دلم نمی اومد ازش دل بکنم!رفتیم گوشیشو دادیم و داشتیم برمیگشتیم که دوباره رفتیم همونجا و نگاش کردیم!

+بخریمش؟!

- آخه نمیشه که!

+چرا؟قیمتش که خوبه!نیست؟

- آره!با قیمتش که مشکلی ندارم! آخه اون مدل یجوریه که نمیشه.... بنظرت میشه؟

+راست میگیا!

.....

**۳ اسفند هم حذف و اضافست.

امروز رفتیم دانشگاه تونستم آزمایشگاه معماری رو هم بردارم و فقط مونده همون پروژه که آخرش با ابراهیمی نوشتیم که بهمون بدن!

الان باید قبل سفر من ۱۰۰ تومن دیگه واریز کنم!!!تا بتونم روپه بردارم!!

بلـــــــــــــــــــــــــه!

 

 

 

 **

:::اضافه شد در ساعت۱۰ شب/بعد از تماس تلفنی ستاره:::

رفته ساعت ۹ که گوشیشو بگیره٬میگه نمایندگی بهم ریخته بود کلا! زیر پله رو کنده بودن!!بعدش میگه همونی که آخرش اومد فیش نوشت٬اومد بالا و کلی این طرف و اون طرف!هی اون زنگ بزن٬این زنگ بزن!(دهه!چه معنی میده!)آخرش گوشیشو سالم تحویل گرفت!

حالا من ۲دقیقه این بچه رو تنها گذاشتم هااا... عجب بابا

 

+یک چیز دیگر نیز کشف نمودیم!! (با نگاهی مجدد به سایت و اعداد و ارقام)

 و نظر به اینکه هزینه ی شهریه این ترم تا هم اکنون "۶۴۵۳۸۰هزار تومـــــــان" است و من"۳۰۰ تومـــــــان" در ابتداو قبل از شروع ترم و انتخاب واحد واریز نمودم و بعد  از انتخاب واحد با مراجعه به صندوق رفاه "۲۴۰ هزار تومــــــــان" وام دریافت کردم٬تا قبل از برداشتن ازمایشگاه معماری باید"۵۶ هزار تومان" واریز میکردیم!اما امروز با برداشتن این درس٬مجبوریم برای انجام حذف و اضافه مبلغ "۱۰۶ هزار تومان" را واریز نمائــــــــــــیـــــــــــــــــــم!

به به! به به!

 

 

+ثبت شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت20:56توسط ارام | |

 

*چهارشنبه زودتر با فاطمه رفتیم دنبال کار آموزیمون.تا ۶ باید خودمونو به بلورک میرسوندیم.قرار شده بود ستاره و الشن هم تا ۱۵ دقیقه به ۶ بیان کتابخونه ملی.که البته واسه کاراموزی به جایی نرسیدیم.یه جایی رفتیم که اموزشگاه بود و یه آقای مسن هم اونجا بود و کار مردم رو راه مینداخت!ما هم از وقتی درب اموزشگاه رو باز کردیم و رفتیم داخل٬پشیمون شدیم با دیدن وضع ظاهری اونجا.(مخصوصا که محمد هم سفارش کرده بود که مواظب باشین و هرجایی نرید و این حرفا.اصولا محمد حواسش خیلی جمع فاطمه ست.)

خلاصه رفتیم به پیرمرده گفتیم که قضیه اینجوریه و ایا شما قبول میکنین؟که اونم اصلا حرف ما حالیش نمیشد و حرف خودشو میزد.ما هم فهمیدیم این یه چیز دیگه میگه و ما یه چیز دیگه٬ولی باید یجوری سر و تهش ور هم میاوردیم که بزنیم بیرون٬ولی مگه میشد.من به این مرگ خنده ای خودمو کنترل میکردم٬ولی وقتی فاطمه منو نگاه میکرد دیگه نیتونستم خودمو نگه دارم.شانس اوردیم اون قسمتی که ما نشسته بودیم روی میزش یه گل بزرگ بود!٬ما هم میدیدم داریم منفجر میشیم یه کم پشت اون میبردیم صورتمونو.خلاصه که ۳۰ دقیقه نشست و حرف زد.همش هم تکراری.یعنی یه حرف رو ۲۰۰ مرتبه تکرار کرد.هی دخترم ارشد داره ولی مهندسه!!! دامادم هم همینطور!شوهر همین دخترم ها! خلاصه با دعا و صلوات تونستیم بیایم بیرون.وقتی بلند شدیم که بیایم بیرون٬تا درب رو بستیم منو فاطمه منفجر شدیم.فاطمه میگه تو خوب خودتو کنترل کردی و به حرفای این گوش دادی ها.شانس اوردیم که تو بازم تونستی حفظ کنی خودتو...

قرار شد سهیلا هم به جمعمون بپیونده و باهم همگی بریم.بعدشم ۵نفری ون سوار شدم و رفتیم.دیدم زینب تک و تنها توی بلورک نشسته.اولش فکر کردیم هیچکی نیستش٬ولی بعدش که رفتیم دیدم یک زوج جوان به صورت بسیااااااااااااااااااار  جالب!!!٬در کنار هم هستند!

خلاصه که نشستیم و در همون وقت٬زهرا هم رسید و یه صندلی ه از میز بغل گرفتیم و ۷تایی نشستیم.حالا هر کی یه چیز میگه و اونجا رو گذاشتیم روی سرمون.فقط خوب بود که فعلا تهی بود از مشتری!!

۱۵ گذشت ولی هیچی انتخاب نکردیم.هی اون اقاهه میرفت و می اومد ما هم هیچی!خلاصه با مسخره بازی یچیزایی سفارش دادیم.من و زهرا و ستاره میلک شیک شکلات و فاطمه و سهیلا هم یچیزی که یادم نیت ولی تو همین مایه هابود اسمش!زینب هم یه چیز دیگه(کمبود حافظه دارم!اسماشون یادم نیستشا)بعدش کادوهای زینب رو دادیم بهش و کلی بازم سر و صدا شد.یکی یکی کادوها باز شد و عکس هم گرفتیم.همون موقع که کلی شلوغ کرده بودیم روی میز رو سفارشاتمونو اوردن و ما هم هی نگاه کردیم و مسخره بازی رو ادامه دادیم.بعدش واسه ما ۶ نفر توی یه سبک بود٬واسه زینب یه جورایی از نظر ظاهر متفاوت!حالا به اون گیر دادیم ناجور...

خلاصه که اینجوریا.یه ۱ساعتی نشستیم و ذاق(زاغ/ذاغ/زاغ)سیاه مردمو چوب زدیم.اخه کیس های جالبی می اومدن.هنوز اون زوج اولیه هم بودند ها.دختره فکر کنم خیلی ناراحت بود.جالب بود کلا همه ی اون ادمها.ما هم که دور هم بودیم و هر کدوممون از زاویه دید خودش بقیه رو تشریح میکرد.

اخراش که میخواستیم بیایم یه اقایی با یه مدل موی عجیب اومد که ماها دیگه موندیم.خیلی در نوع خودش جالب بودکه فقط نمیدونم توی بارون چطوری حفظش کرده بود!اومد و درست پشت به ردیف ما و رو به تره اینا نشست!یعنی اگه بچه ها میخواستن از ما ۳نفر که روبروشونبودیم عکس بگیرن٬اون رو میتونستن سوژه قرار بدن!!که این کارو هم کردن!

در کل جالب بود همه چیز!

زینب حساب کرد و اومدیم بیرون.هنوز همه چیز عادی بود و بارون هم همچنان ادامه.که پیشنهاد دادن که بریم "پیتزا پیتزا" البته دیگه مهمون زینب نه و دنگی حساب کنیم.حالا فکرشو کن همه پریم!خلاصه رفتیم تا اونجا.کلی هم اونجا الکی خوش بودیم تا شده بود دیگه ۸.۳۰!!

راستی اونجا لیلا رو دیدیم.کلی هم در طی مسخره بازیهامون سوتی دادیم و خندیدیم!از سالاد ماکارونی و انداختن چاقو و پرش زیتون بگیر و همونجوری برو!با وجودی که یه ۲ نفره و یکی هم ۳نفره واسه ۷نفر سفارش داده بودیم ولی بازم زیاد اومد!!

بعدشم من و فاطمه چون مسیرمون نزدیکه همدیگست اژانس نشستیم و با هم اومدیم.

روز خوب و جالبی بودبا تموم سوتی هایی که داشت...

 

*۵شنبه بهمون خبر دادن یک دوره کلاس کار آفرینی هستش! و من و فاطمه و ستاره هم رفتیم و ثبت نام کردیم.همین اسفند ماهه دورش!نمیدونم اصلا به دردمون میخوره یا نه.ولی انگار مفیده!الله و علم!

بعدشم فاطمه رفت خونه تا واسه امتحان ارشد که ساعت ۲ بود اماده بشه.من و ستاره هم یکم گشتیم و اخرش که داشتیم خدافظی میکردیم٬سارا خواهر ستاره رو دیدیم.

 

*امروز جمعه ست.  ۲۵ بهمن...

من امروز فهمیدم که حاجتم روا شد و باید نذرمو هم ادا کنم.البته طبق اخرین حرفا میدونستم که قصد نداره بره.ولی من اون موقع که نذر کرده بودم هیچ شرطی نذاشته بودم.نگفته بودم که باهم باشیم یا نباشیم.نگفته بودم اگه بتونه بره من ادا کنم.هیچی نگفتنم.چون اصلا این احتمالا رو نمیدادم...

در هر صورت خوشحال شدم.خیلی زیاد.وقتی صبح فهمیدم نمیتونستم خودمو کنترل کنم.واسه خودمم خیلی عجیب بود که چرا اینهه خوشحالم.حالا که هیچی شبیه قبل نیست و از طرفی هم میدونم اون نمیره...حالا چرا اینهمه برام مهم هنوز...نمیدونم چرا...

ولی خوب خوشحالی ادما که دست خودشون نیست...

اینجوری میشه امیدوار بود که سراسری هم قبول بشه.درسته اون سخت تره ولی با این موفقیت٬امید ادم بیشتر میشه...

امیدوارم همیشه موفق باشه.در همه جا و در همه چیز...

روزها میان و میرن.خاطره ها هستند که ادمو قلقلک میدن...و من امروز چقدر غرق شدم در امواج  آروم و متلاطم گذشته....

 

۱۴ فوریه

 

+ثبت شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت15:1توسط ارام | |

السلام علیک یا امام رضا...

 

به امید خدا انگار یجورایی داره جور میشه.

امروز طی جلسه ای که برگذار شد٬خیلی بیشتر از قبل دلم پر کشید برای رفتن...

امیدورام تا روز حرکت هیچ مشکلی پیش نیاد و با دل خوش بشه که راهی بشم.

دلم این سفر رو شروع کرده٬چه بهتر میشه با حضور جسم هم اونجا باشم و از نزدیک روحمو صیقل بدم...

اگه همه چیز همین جوری خوب پیش بره!٬به امید خدا ۱ اسفند حرکتمونه.

 

 

* تا تو چی بخوای و قسمت چی باشه.

راضیم به رضای تو...

 

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت14:52توسط ارام | |

چند وقته ننوشتم؟!

هوووم؟!

آخه این چند روز زیاد خوب نبودم...!

همش به فکر و خیال و آرزوی محال گذشت!این اروزی محال خودش تقسیم بندی داشت ها... اوهوم!

بعدش الان از دیروز اینجوری شده که باز هم بارقه های امید در دل کوچکمان جوانه زده و ما امیدوار گشته ایم!

 

*یکشنبه با فاطمه رفتیم دانشگاه.قرار شده بوده شنبه نرم و بجاش یکشنبه اون کار ور هم انجام بدم ولی در آخرین لحظات بازم نشد!منم افسرده راهی شدم...

با فاطمه کلی این ور و اون ور رفتیم.ما ۲نفر واسه ستاره و سهیلا هم وام گرفتیم!

اما هنوز دنبال برگه کار آموزی نرفتیم!اخه نمیدونیم کجا بریم!

*دوشنبه عصر هم با فاطمه رفتیم و چند تا شرکت و اموزشگاه رو بررسی کردیم و پرسیدیم!جالب بود!تجربه ی خوبی بود!هنوزم ولی انتخاب نکردیم.از یه شرکت خوشمون اومده ولی یکم محیطش یجوریه...اگه محمد باهامون بیاد که خوب میشه ولی اونجوری که فاطمه میگفت٬محمد یه جا رو پیدا کرده و باهاش آشناست...

 

*چهارشنبه عصر هم مهمون "زینب" هستیم واسه خاطر تولدش٬که البته ۱۰ بهمن بوده!باید ساعت ۶ "بلورک" جمع بشیم..

 

*فردا باید برم دانشگاه!اونم تنهایی...یکم سختمه(از یکم٬خیلی بیشتر)کاش میشد یکی باهام بیاد.ولی روم نمیشه به ستاره هم بگم که بیاد٬آخه اون که کاری نداره...

منم که معلوم نیستش این رفتن فایده داشته باشه اصلا...اما امیدوارانه به قضیه نگاه میکنم...

 

*خدای مهربونم..

من هنوز خیلی امیدوارم.میدونم اگه تو بخوای جور میشه.تا الانم که داره خوب پیش میره.پس هنوزم به لطفت امیدوارم...

نا امیدم نکن...

+ثبت شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت16:39توسط ارام | |

 

*

یادم رفتش واسه ۴شنبه که رفتم دانشگاه بنویسم٬من و فاطمه رفتیم و سالنی که باید در اونجا پروژمونو ارائه کنیم٬دیدیم! حتی فاطمه رفت اون بالای جایگاه و دید که چه حسی به ادم دست میده!

البته هنوز صندلی هاشو نذاشته بودن و خدا رو شکر از حزین کوچیکتره!

همون همکف فنی! داشتیم  میرفتیم بالا که من و فاطمه یجوری توی سالن رو نگاه کردیم که مسئولش گفت میخواین نگاه کنین میتونین بیاین داخل!

من و فاطی هم رفتیم و بازدید کارشناسانه به عمل اوردیم!

بعدش اقاهه بهمون گفت که ما توی مناقصه برنده شدیم و کار رو به ا دادن و تا چند روز دیگه هم کارمون تمومه!

من و فاطی هم گفتیم که ما رو بدبخت کردین!آخه ما باید اینجا پروژه ارائه بدیم!در صورتی که تا ترم قبل پروژه یه همیچین بساطی نداشت...

 

* از اونجایی که فردا ثبت نام تاخیری هستش٬و همین طور از اونجایی که الان رفتم و ظرفیت ها رو دیدم!باید بگم که زهی خیال باطل که بتونم درس بردارم!!!!!!!!!

همه اون مشخصه هایی که من میخوام ۱ نفر جا دارند!!! بلـــــــــــــــــــــه!!

 

(با ۲ ساعت تاخیر اضافه شد:

ساعت ۶.۳۰ بود که فاطمه گفت سایت بازه و میتونیم درس برداریم.خداروشکر بیشتر درسا رو گرفت برام و فقط پروژه مونده و آزمایشگاه معماری... خدا رو هزار مرتبه شکر)

 

* اگه قضیه جور شد من باید شنبه برم دانشگاه! و در اون صورت یعنی بازم نمیتونم وام بگیرم و در اون صورت یعنی بازم یه روز دیگه باید پا شم برم اونجا...نمیدونم حالا باید چیکار کرد واقعا!؟!

*فقط نمره کامپایلر مونده!

 

** امشب شاید آخرین شبی باشه که امیدوارم این قضیه بشه...

دیگه یه جورایی داره برام عادی میشه ماجرا...

نمیدونم چی میشه٬اما هر چی هم که بشه٬دیگه گذاشتم پای قسمت و لیاقتم.دیگه طاقت غصه خوردن رو ندارم...

امید همیشه بهترین چیزه توی زندگی...

گاهی نمیدونم چی میشه که ادم امیدشو از دست میده...

میگن بدترین چیز ناامید بودن از لطف خداست...

من که سعی میکنم همیشه حواسم باشه! اما خدایا تو هم حواست بهم هست؟!

 

+ثبت شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت17:16توسط ارام | |

امروز تشریف بردیم و دانشگاه را نور باران فرمودیم(آیکن خودم قربون خودم برم)

قرار بود با فاطمه برم دانشگاه مثلا ولی بعدش قرار شد محمد هم باهامون بیاد.این فاطمه خله آخه٬چه معنی داره وقتی میخواد محمد باهات بیاد بگی یکی دیگه هم باهات بیاد!؟

منم فکر کردم این مثله همیشه که عادتشه میگه بیا بریم٬منم صبح رفتم سر ایستگاه٬بهش زنگ زدم میگم کجایی؟میگه بیا به طرف ایران خودرو یه پراید مشکیه!

منو میبینی٬میگم:فاطمه با اقاتی؟میگه اوهوم!میگم:خب٬اقات ماشین اورده؟! میگه:اره٬بیا. میگم:من با پژو میرم٬اونجا میبینمتون! میگه:نه بیا ثمین.محمد برو پایین بذار ثمین ببینتت!(حالا انگار من محمد رو ندیدم!)

میگم:من نمیام باهاتون.شما حرفاتونو بزنین.اونجا میبینمت.

محمد و فاطی هر دوتا هم ورودی خودمونن.هم رشته هم هستیم.الانم چند وقته قضیه شون جدی شده ولی بخاطر داداش محمد که هنوز ازدواج نکرده یکم کارشون گره خورده!که امیدوارم به امید خدا٬کارشون جور بیاد و زودتر سرانجام بگیرن.که البته این سرانجام بعد از سربازی محمده.بین ما که معروف شده به عروس ۸ ساله که کلی یاد دفاع مقدس مسخرش میکنیم!که ابته این ۸ سال نه اینکه واقعا باید ۸ سال منتظر بمونه که...(آیکن گوش به حرفای مادر شوهر نده!یچیزی گفته واسه خودش!)

رسیدم دانشگاه٬میگم فاطمه کجایی؟میگه بیا فنی٬الان میام!

این الان میام شد ۲۰ دقیقه بعدش!میگم:میشه بگی شما از کدوم مسیر اومدین اونوقت که اینهمه اختلاف داشت رسیدنمون؟!میگه بخدا داشتیم توی ماشین حرف میزدیم!

میگم:اوهوووم!خوبه نیومده بودم پس من!حالا حق داشتم نیام یا نه!؟!

بعدش که بافاطمه بودیم٬محمد رو دیدیم و سلام و علیک نمودیم!

بعدش رفتیم پیش نوربخش یکم در مورد پروژه سوال نمودیم!من در مورد نمره کامپایلر هم سوال کردم که گفت هنوز ندادم بزنن توی سایت!

بهدشم..(ایکن:در حال فشار اوردن به مغز محترممان)...اهان!

بهدشم رفتیم دنبال وام که متوجه گشتیم روزه پسرا بوده و ما رو راه نمیدادن٬بعدش فاطی به اقاش گفت که رفت داخل برامون برگه وام بگیره و بیاره.ما هم رفتیم یه سر امور مالی تا گندی که این فاطی سر پرداخت شهریه زده بود و جابجا واریز کرده بود رو جبران کنیم!

بعدشم رفتیم بوفه که یچیزی بخوریم و در همون بین هم اقای محترم فاطمه برگه ها رو رسوندن بهمون.ولی ما دیگه منصرف شدیم و گذاشتیم بعد از ثبت نام تاخیری!

رفتیم در مورد باز کردن فیلمون صحبت کردیم و موفق شدیم به باز نمودنش!

بعدشم رفتیم دنبال کار آموزی که دیدیم باید اسم استاد محترم بخوره روی برگه که منصرف گشته و رفتتیم دنبال مدیر گروه که باز هم به درب بسته خوردیم و عقب گرد کردیم!میخواستم با ایشون صحبت کنم که هر روزی که درس ارائه کردید من کلاس دارم و امکانش نیست که اونا رو بردارم!لطفا برام توی روزای قدیمی جا باز نمایید که حرفام توی ددلم موند...(آیکن:شانس رو داری؟!)

 

*امروز ما فهمیدیم دختر خاله یکی از دوستان شبیه ماست!البته این فرد تنها یکبار بنده رو دیده ولی این رو گفته خب دیگه!!(آیکن:ادم متعجب میشود!)

*امروز با بنده تماس گرفتند!برای همون قضیه سفر!منم موندم چی جواب بدم تا شنبه وقت گرفتم...

نمیدونم واقعا میشه یا نه...

*یه چیز بامزه٬فاطی میگه صدای داریوشی محمد نازک شده! ستاره تقصیر توئه هااااااااااا.اینقدر با فاطی خندیدم که نگو..

 

موقع برگشت هم من بازم با فاطمه اینا نیومدم تا اینا راحت باشن و ادامه بحث های ماماناشون رو تکمیل کنن.

*داشتم می اومدم شیتی زنگ زد و یکم باهاش حرف زدم توی راه...

توی ماشین٬ ۳ نفر پشت٬داشتن میرفتند استادیوم!فکر کن ساعت ۱۲.۲۰ تازه داشتن می اومدن و مسابقه هم ساعت۱.۳۰ بود!!۳۰ تا ۴۰ دقیقه هم راه داریم تا شهر.خود شهر هم ترافیک و این حرفا

اینقدر هم بلند با راننده صحبت میکردن٬اونم با لهجه اونطرفایی و من نمیفهمیدم زیاد٬ تازه اصلا نمیذاشتن من صدای ستاره جونمو بشنوم..دی!(آیکن:اعصابمو خورد کردین!دیگه بسه!اه!)

اخه این ملت بیکارن ها!این همه راه و هزینه رو توی این سرما قبول میکنن که بیان و برن توی اون ورزشگاه بشینن تا بازی رو نگاه کنن!تازه یکیشون میگفت که تا حالا هر وقت رفته٬تیمش باخته!!میخواستم بگم اخه تو که میدونی اینجوریه چرا دیگه میری آخه!؟

داشتن خاطراتشونو میگفتن به این دوست رانندشون٬که اره٬ما یه بار ساعت ۲ بازی بود٬ما از ۱۰ ولی زیر افتاب توی استادیوم بودیم!! تازه گفتند٬که کلی با خودمون هم غذا و اینجور چیزا بردیم و این حرفا....(من دیگه شاخ در اورده بودم!)

رسیدیم اینجا٬این راننده که مثلا اشنای اون ۳تاست و خیلی هم چیز حالیشه٬میگه این پل (پل معروف شهرمونو میگه!همون که ۵۰ سانت اختلاف سطح داره هااا) تا ۲۲ بهمن افتتاح میشه.بیسته!دیگه راحت میشیم!دیگه ترافیک نداریم!همینجوری داره تعریف میکنه! منم دیگه داشتم خفه میشد که اصلا حرف نزدم٬گفتم واقعا فکر میکنین که به ۲۲ بهمن میرسه!؟اون ۵۰ سانت اختلاف سطحو چی؟!

میگه.فرمایش شما درسته دخترم.ولی دیگه سر و تهش رو هم آوردن!

بعدش میگه اگه مسیرت گازه٬من تا اون ورا میرم.دارم میرم ورزشگاه(اینا رو داره فارسی میگه مثلا الان ها که من بفهمم!) منم که توی دلم میدونستم این همون طرفی باید بره گفتم آره٬میام.بعدش که اومدیم پل رو دور بزنیم٬ به دوستاش میگه نگاه کنین٬اینجاش مشکل داره٬اونجاش اینجوریه!

توی دلم گفتم٬تو که الان داشتی میگفتی عالیه!(آیکن نمیدونم کدوم حرفش راسته+یه عالمه تعجب)

بالاخره یکم ازم مسیر ورزشگاه رو پرسید(سرنشینان عقب واقعا اگه بخوام بگم در موردشون٬باید بگم متعجب نگام میکردن!!با دهان باز!!!!!!!)(خودمم نمیدونم چرا در حقیقت اونوقت!)

خلاصه که اینطوریا....

*امروز دلم خیلی گرفته بود.مخصوصا بعد از تماسی که باهام گرفتن در مورد اون قضیه...

همش حواسم اونجاست...

اومدم خونه هم حالم گرفته بود.با گریه خوابم برد تا ۴.۳۰ که با تک زنگ یکی* بیدار گشتیم!(خوچحال شدیم در دلمان با وجودی که امیدمان دیگر مانند قبل نیست...)

 

*جالبه٬در مورد فاطمه و محمد هم توی وبلاگم نوشتم...

عجب بازی داره این روزگار...

شاید هیچ وقت فکرشو نمیکردم...امیدوارم بخیری و خوشی تموم شه قضیشون

+ثبت شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت19:19توسط ارام | |

الان اعصابم خرابه!یعنی خوب نیستم...

"ایم این بد مود!"(مثلا فینگیلیشه!)

از دیشب یعنی اینطوریم! اووهووم!

آخه ادم میشه که ریزپردازنده رو از اقتصاد مهندسی بیشتر بگیره!؟!بعدش بقیه به مغزش شک نمیکنن!؟!خب اگه قراره شک کنن٬باید به من شک کنن!آخه منم اینجوریم!شاید هم تنها فردی باشم که این اتفاق براش افتاده!!!

من درس شیرین اقتصاد مهندسی رو به علت قاط زدن سر جلسه امتحان!!!شدم ۱۳(آیکن یه عالمه گریه و زدن بر سر و پرسیدن اینکه ایا در مغز من چیزی هست یا نه!)خودم اومدم بیرون حس خراب کردن داشتم٫ولی دیگه این همه هم نه به جون ثمین!

اخه ۷ نمره غلط از کجا در آوردی شهابی فررررررررررررررررررررررر!(آیکن یه عالمه گریه)

اینجوری فعلا این اقتصاد مهندسی لعنتی کمترین نمرمه!

من از دیشب همین جوری ناراحنم تا الان!از شدت ناراحن بودنم هم چیزی کم نشده !! آخه معدل یکهو یه عالمه اومده پایین...

اینقدر دلم سوختش که نگو و نپرس....

تازشم هنوز ۳تا نمره نیومده!و هنوز چشم براهم....امیدوارم اونا دیگه اینجوری نشن...اگه اینجوری بشه که دق(دغ) میکنم...

*هنوز واسه گرفتن برگه کارآموزی نرفتم دانشگاه!

*هنوز نمیدونم پروژه رو با کی بردارم!

*هنوز شک دارم کارآموزی رو که با علی اکبرپور دارم حذف کنم با یکی دیگه بردارم یا نه...

خدای من مغزم داره منفجر میشه هااااا!

*من یه عالمه وبلاگهای خشنگ دیدم و خوندم!اینقدر بامزه بودن که دیشب اشکم در اومد از بس خندیدم!اخه داشتم از دست اقتصاد دیوونه میشدم!رفتم یه عالمه وبلاگ پیدا کردم و ۳ساعت نشستم خوندمشون...

اینقدر دلم خواست مثل اونا با وبلاگای دوستام دوست بشم.قبلنا ما هم اینجوری بودیم ها.چند نفر بودیم همیشه از هم خبر داشتیم٬ولی بعدش دیگه همه متفرق شدن و من یکی یدونه موندم توی بلاگفا تهناااا

*من دلم اینقدر کتاب میخواد که دارم ضعف میره!البته درسی نه هااا.دوست نمیدارم!دلم کتاب غیر درسی میخواهد!!!میخواهیم کتاب بسیار تهیه کنیم... کاش به ما کتاب از اسمان برسد!

 

*هم اکنون پــــــــدر خبری مســــــــرت بخش با خود به ارمغـــــــــــــــان آوردند!!

بـــــــــــــــــــــــــــله!

برای زمینمان طی اطلاعات رسیده٬بالاخــــــــــــــــــره مشتـــــــــــــــــری پیدا شد!و ما امیدواریم به فروشش!

البته با فروشش هنوز معلوم نیست کجا میریم٬اما انگار بابا سخت واستاده و میگه که میخواد بسازه!یعنی باید دنبال خونه ی کلنگی بگردیم!!!ولی کاش از این موضع هم کوتاه بیاد و همه چیز هالی به هولی بشه...

خدای بزرگ خواهش میکنیـــــــــــــــــــــــــم.لطفـــــــــــــــــا

 

*من هنوزم درپی اون اجازه هه هستم ها.خدایا حواست بهم هست؟!

 

+ثبت شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت15:24توسط ارام | |

 

** ستاره ی قشنگم...

آخه چقدر اتفاقای زندگی ما شبیه همدیگست!؟ آخه چجوری میشه که ۲ تا دوست اینهمه اتفاقای زندگیشون شبیه هم بشه؟!

حداقل میتونم خوشحال باشم که مثل همیم و میتونیم حداقل همدیگرو درک کنیم و به همدیگه کمک کنیم اما...

اما اینکه میبینم اونم مثل من اونهمه رنج رو باید تجربه کنه دلم میشکنه...

خدای مهربونم میدونم جای حق نشستی٬اما اخه نمیفهمم!میدونم کوچیکم واسه فهمیدن تو...

ولی اخه چرا؟!...

اگه قرار بود همه چیز اینهمه مزخرف در بیاد چرا گذاشتی تا این حد پیش بره...

 

اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار

میرم که ثابت بکنم

عاشقتم دیوونه وار

 

میخوای واست همین وسط  داد بزنم

با تار زلفات دلمو دار بزنم

پیش همه خلق خدا زار بزنم

گریه کنون سر توی دیوار بزنم

 

بعده یه عمر آزگار

با عاشقی تو روزگار

از عشق تونست که بگذره

بدونه باختن تو غبار

 

اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار

میرم که ثابت بکنم

عاشقتم دیوونه وار

 

**هنوز نمره ها نیومدن.

موندم که دیگه کی میخوان نمرات رو اعلام کنن؟!؟

 

**خدای قشنگم٬ من دلم میخواد برم.اگه تو اجازمو صادر کنی دیگه هیچکی نمیتونه حرفی بزنه....

پس همه چیز با توئه...

 

+ثبت شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت15:22توسط ارام | |

داره بارون میاد الان...

زده به سرم برم زیر این بارون تا حسابی خیس شم.

دیروز که داشتیم از کلاس میاومدیم هم بارون میبلرید ولی خیلی کم بود.اما همونم خوب بود و دوستش میداشتم....

*

چقدر بیکاری سخته!اینروزا حوصله م سر رفته حسابی!

سال دیگه این موقع یعنی من بیکارم؟!

خب!بعدش چیکار باید بکنم یعنی؟!

خب٬ میشه بشینم درس بخونم واسه کنکور!

ولی اخه ادم انگیزه نداره که!دولتی که قربونش برم با اون ظرفیتش! آزاد هم که هزار ماشاالله به شهریه ش! و از اون طرف هم شهر و دانشگاهش که معلوم نیست کجا باید اواره شم!

حالا بگو تو بخون!قبول بشو بعد!سنگ بزرگ علامت نزدنه! از قدیم گفتن!

*

دایی که جمعه میگفت تو غم کار رو نداشته باش!من برات جور میکنم!(البته دایی جان حرف هایی بسیار میزنند ولی در عمل هیچ وقت...خب دیگه داییه!نمیشه چیزی گفت!)ارشد رو بیخیال شو اگه میخوای ازاد بخونی!میگه حالا که اینجا نداره و باید بری یه شهر دیگه ارزش نداره دیگه.هم شهریه بدی و هم پول خونه و این حرفا...

البته این آقا دایی ما برعکس همه ست!همه میگن بخون واسه ارشد٬این میگه اینجوری!

حالا به امید خدا این ترم تموم شه به خوبی و خوشی.ما مدرکمون رو قاب کنیم بزنیم به دیفال!یچی میشه...

 

*این روزها خیلی منتظر بارون بودم.اخه وقتی دل میگیره و حالم خوش نیست٬بارون که میاد و میفهمم اسمون هم دلش تنگه٬یه کوچولو اروم میشم...

یه نیم ساعتی پشت درب بالکن واستادم و اسمون رو نگاه کردم....

یه مشکلی هست!از وقتی زمستون اومده و جلوی درب بالکن پرده زدن یه عالمه که باد و سرما نیاد توی اتاقمون٬دیگه نمیتونم راحت روی تختم بشینم و اسمون رو از لایه درب بالکن ببینم...

باید پرده رو بکشم(پرده ی اصلی رو) و پشت میز کامپیوتر و روی صندلی بشینم و از شیشه ی بالای درب اسمون رو ببینم...

*من هنوز نگران واحدهای این ترم هستم!

*من هنوز دلم یجوریه!

+ثبت شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت15:14توسط ارام | |

۱۰ بهمن ماه هم رسید و انتخاب واحد هم مثلا انجام شد!

از صبح طبق قرارم با ستاره رفتیم کافی نت تا هم پیش هم باشیم و هم همه ی تقصیر ها رو روی کامپیوترها و سرعت کم خونه نندازیم.

خلاصه که رفتیم.از ساعت ۹ ستاره گفت دارم حرکت میکنم!من ۹.۴۵ رسیدم دیدم هنوز خانم نیومده!! بالاخره تا ساعت ۱۰ شد ما وصل شدیم و انتخاب واحدمون شروع شد.من برام "خبره" خیلی مهم بود٬که همون اول وقت٬گفت پره!!بعدش هم "مهندسی اینترنت" رو زدم که بازم پر بود.

این بار خیلی سرعتمون خوب بود!حالا نمیتونم مشکل سایت دانشگاهمون حل شده بود یا نه ما کافی نت بودیم و به خاطر این مشکلی نداشتیم.خلاصه که بقیه درسا رو برداشتیم و دیگه نمیدونستیم باید چیکار کنیم.

پروژه و کارآموزی که قربونش برم از دیروز ظرفیتشون صفر بود!

الان من ۶ واحد اختیاریم مونده + پروژه و کاراموزی!!!

+دیروز همون موقع که دیدیم پره ظرفیت٬بلند شدیم این همه راه رو رفیتم دانشگاه!که مدیر گروه جدید کولاک کرده و میگه ظرفیت کلاسها رو به خاطر بازدهی نمیخوام زیاد کنم!صبر کنین تا حذف و اضافه!

ما هم که کم نبودیم و همه هم غم تموم کردن درس رو داشتیم٬دست از پا درازتر برگشتیم و مجبوریم صبر کنیم تا حذف و اضافه!!!!!!

+دیرزو که بعد اون همه جون کندن اومدن خونه٬مامان اصرار که بریم بیرون!چون میخواد واسه سحر خرید کنه!آخه اون میخواد خرید کنه!بابا به من چه!آخرش هم به زور منو با خودش برد!

سر ایستگاه اتوبوس خودمون منتظر سحر بودیم که بیاد و بریم!همون موقع که چشم براه سحر بودم بجاش....

یه حس عجیبی بود...داشتم با مامان حرف میزدم ولی یهو ساکت شدم.اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم و ادامه ی حرفم رو خوردم...حالا مامان منتظر بود همونجوری تا من حرفمو ادامه بدم.ولی من گریه م گرفته بود.الکی سرفه کردم که مثلا اشکم واسه سرفه در اومده و دیگه از خیر حرفی که داشتم میزدم بگذره!

+سحر جان بالاخره بعد از کلی عذاب خریدشون رو کردن!!

البته منم ایچی(منظور یچی) خریدم!

+یه مدته یه خود سانسوری شدید داره عذابم میده!

آخه موندم چی بنویسم ازش! اگه بخوام مثل قدیم باشم و ادامه بدهم به نوشتن که نمیشه!آخه مثل قدیم نیستم که!اگه بخوام تصمیمم رو عملی کنم و دیگه ننویسم که فکر کنم با همه ی حرفام دق(دغ؟!) کنم...

کاش همه چیز درست میشد یه خورده حداقل که بدونم کجای این زندگی هستم...

 

+

وقتی SMS میدی و ریپرتش واست نمیاد این احتمال رو بده که شاید به فرد مورد نظر نرسیده باشه! پس بنابراین٬ اینجوری٬ SMS بعدیت میشه اولیت  SMS ت! حالا با این تفاسیر٬خودتو بذار جای همون شخصی که داری بهش SMS میزنی٬که وقتی SMS  شو باز میکنه فقط میبینه نوشته  "شب بخیر"!! خب!؟ اون موقعست که میگه چجوریاست که از صبح تا الان که ۱۲ شبه نه سلامی!نه علیکی!فقط شب بخیر!!!؟!چرا اینجوری آخه....اون موقع یه عالمه سوال میاد توی ذهنش خب...

 

+ما دچار احساس بدی شده ایم!نمیدانیم چگونه باید خودمان را از شر احساس پیدا شده در درونمان رها کنیم.کاش کمکمان میکرد...کاش حداقل اینگونه نبود!

+ثبت شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت15:27توسط ارام | |

در استراحتم به قول معروف این روزها تا شروع ترم جدید...

*فردا انتخاب واحده.میخوام برم از همون اولش با ستاره کافی نت!تا دیگه نگران سرعت پایین از خونه نباشیم!البته میدونیم که مشکل سایت دانشگاه ماست نه سرعت فقط!

اینجوریا که معلومه هر روز مهمون دانشگاهم!هر درسی که من پاس نکردم و باید این ترم شرش رو کم کنم٬یه روزه خاصه!!!

اینم از این ترممون!

الان هم که یه سر به سایت زدم٬دیدم تموم درسای انتخابی من٬پر شدن!!!موندم من باید چی بردارم اونوقت؟!

*امروز رفتیم بعد مدتها کلاس فنی!ما ادم بشو نیستیم!چون دلمون خواست باهم باشیم و خسته شده بودیم و حوصله مون سر رفته بود٬بعد ۱ماه پا شدیم رفتیم اونجا.من و فاطمه و ستاره٬بازم غوغا کردیم اونجا.معتمد هم تا اومد داخل کلاس و ما رو دید٬گفت:بازم نمیدونم چرا شما اومدین کلاس شلوغ شده؟!

ما هم اصلا انگار نه انگار!

بعدشم متوجه شدیم که دیگه sql رو تموم کرده و حالا داره vb.net رو یاد میده!ما هم که هیچی حالیمون نبود!کلا قاط زدیم ناجور!!!خنگ میزدیم!

نشستیم گیم بازی کردیم!بعدشم دیگه وسط کلاس که استراحت داد٬زدیم بیرون!

ولی قرار شد که دفعه بعد سیستم داروخانه رو ببریم تا بهم توی کامل کردنش کمک کنه!تقریبا به ساجدی که تحویل دادیمش بد نیستش و کاری نداره!

اما میخوام واسه آزمایشگاه پایگاه کامل باشه و مشکلی نداشته باشه!

*امروز نمره ی آزمایشگاه سیستم عامل اومد.شدیم ۱۹.

با اون ارائه ی خنده داره و جالب ما!دکتر بهمون خوب نمره داد.به قول ستاره "(با حالت فیگور مو!!) شما بخش انواع مختلف ویستا رو خوب اماده کردین انگار!"

از روز ارائه نگفتم اینجا٬روز جالبی بود.همه با هم پشت سیستم نشستیم!وقتی اکباتانی اومد از هر کدوممون یکی یه سوال پرسید و کلا همه با هم یه چیزایی گفتیم و شرش رو کندیم!

اوایل یه جوری برخورد میکرد که ما فکر میکردیم چیزی که داریم میگیم غلطه!منم مونده بودم!یعنی غلط search کرده بودیم!؟بعدش ما سر حرف خودمون موندیم و فهمیدیم که داشته ما رو ازمایش میکرده آقا!

*امروز داشتیم از کلاس میاومدیم٬هوس نمودیم چیزی نوش جان بفرماییم! (اخه من امروز نهار و صبحانه رو با هم خورده بودم!چون بازم باید واسه ازمایش ناشتا میموندم!منم اصلا عادت ندارم زود غذا بخورم!ولی تا ازمایش دادم و اومدم خونه ساعت۱۲ بود و منم دیگهیکدفعه نهار خوردم!!!)فاطی و شیتی هم همراه و پایه!این شد که تا به خودمون اومدیم دیدیم بوف نشستیم و منتظریم!!

تازه بهمون برگه ی قرعه کشی دادن!این ۲تا خل هم گفتن٬چون تو اسمت ۲ساله در میاد توی قرعه کشی دانشگاه٬پس اسم تو رو توی برگه مینویسیم.بعدش مشخصات من رو پر کردیم و انداختن توی صندوق قرعه کشی!

*امروز برخلاف خیلی مدت پیش!"که یادش گرامی باد" ظهر خوبی داشتیم!بعدش داشت عصر خوبی میشد که مادر محترمان زنگیدن به ما گفتند:""دختر گل مادر٬بیا٬مادر در شهرداری منتظر شما میخواهد بماند تا با هم چرخی در بازار بزنید!""(و ما شانسمان را لعنت کردیم!که بعد مدتها که....//گویا شانس با ما لج دارد!یا شاید هم قسمت اینچنین بود!)بعد همه ی این غرغر ها٬راضی هستیم به رضای اون بالایی

*امروز توی مغازه روپوش فروشی٬خاله فرح رو دیدیم!یه کت و شلوار(در حقیقت مانتو شلوار رسمی) میخواست بخره که ۲دل بود و چون به ناگاه ما رو دید٬بسیار ذوق زده لباس رو بهمون نشون داد و نظر ما رو جویا شد!بالاخره طی رایزنی های من٬خریدش!

بهش بسیار می اومد!

گاهی به قد کوتاه خاله خانوم حسرت میخورم!اخه لباس ها خوب اندازش میشه!مثل من نیست که همه چی واسم کوتاهه!

 

*از هم اکنون دچار استرس برای فردا میباشیم!

*چند روزه حوصله ی سحر(عروس خانم جدید) رو نداریم!هم من و هم ستاره!آخه دختره زنگ میزنه میگه من چی بردارم!شما چی برمیدارین!""البته نه به این لحن که!""یجوری انگار من مسئولم که این واحدهایی که ما برداشتیم رو پاس نکرده!!!عجبا!

*نمره ریزپردازنده هم اومد!نمیدونم چرا من و ستاره اینجوری شدیم!البته ناشکر که نیستیم ولی خب دیگه! من شدم ۱۴.۲۵!

*هنوز نمره های " اقتصاد+کامپایلر+اخلاق+نرم۲ " نیومده!امیدورایم ختم به خیر بشن همشون!

 

*ما دلمان روزهای خوب گذشته را میخواهد!آیا امکانی برای برگشت وجود ندارد!؟!

+ثبت شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت23:19توسط ارام | |

 

    شنبه-۵ بهمن

امروز با ستاره و صنم رفتیم آستا.نه!

اولش با صنم قرار گذاشتم که با هم بریم دانشگاه تا اون موقع هم ستاره امتحانشو داده و خلاص.بگذریم از اینکه خانوم صنم خانوم بازم دیر کرد!

بعدش که رفتیم و خوب رسیدیم و ستاره هم امتحانشو خوب داد خداروشکر.منم به این ترتیب با وجودی که از محاسبات خوشم نمیاد!ولی چون گفته سوالاش خوبه برمیدارم!تا قبل این میخواستم هر چی بردارم جز محاسبات!شاید چون اختیاری بود این حس رو داشتم.

میخواستم پول شهریه این ترم رو به دلیل مقررات جدید واریز کنم که با خیل عظیم جمعیت مواجهه شدیم و از خیرش گذشتم!

گفتم میرم داخل شهر واریز میکنم٬که ای دل غافل!رفتم اونجا شعبه ملی مرکزی بود و من شماره حسابشو نداشتم!اونجا هم یه مدلیه که به ادم نمیگن!باید خودت بگی که این شماره حساب رو میتونم بریزم یا اینجا یا نه!خلاصه که نا امیدانه داشتیم از بانک خارج میشدیم که ستاره گفت٬ثمین اون پسره واسه دانشگاه ماست!میخوای ازش بپرسیم شاید بدونه!من که مطمئن نبودم واسه دانشکده ما باشه!ولی گفتم خب بریم بپرسیم!

البته اینم بگم که اوشون هم مارا نگاه میفرمودند!یعنی ما به نظرشون اشنا میزدیم!ولی نمیدونم الان هم که فکر میکنم٬چرا من ندیده بودمش قبلا ها!؟!

مهم نیستش بابا!

خلاصه با ستاره رفتیم پیشش٬ستاره گفت:سلام

انگار اون میدونست ما میریم ازش بپرسیم کاملا اماده بود که جواب بده!

ستاره: ببخشید میشه شهریه رو اینجا واریز کرد؟!

اونم فکر کرد که منظورش همون باجه ایه که واستاده٬گفت من اینجا دارم پول میگیرم!چرا دانشگاه واریز نمیکنین؟!(توی تمام این حالات لبخند به لب داره و دیگه مخاطبش ستاره نیست!!!)

میگم:منظور همین باجه نیست!شما شماره حساب شهریه رو دارید؟آخه بانک دانشگاه خیلی شلوغ بود.میخوام اینجا واریز کنم.

گفت:اره.دارم!ولی من ۱۵ دقیقه پیش دانشگاه بودم٬خلوت بود.

من:منم ۵ دقیقه نمیشه اومدم.شلوغ بود!میشه شماره حساب رو لطف کنین بگین؟!

گفت:بله.فکر کنم اینه.مگه اینجا میگیره؟

(یعنی اینهمه حرف زدیم سوال خودمونو از ما دوباره پرسید!؟!منم عصبانـــــــــی! نزدیک بود دیگه یچیزی بگم!اخه نمیدونم کجای حرف ما لبخند ملیح بهش میخورد که یه لحظه از چهرش لبخند دور نمیشد!؟ نمیگم لبخند بده که!میگم هرچیزی اندازه ای داره! لعنت خدا بر شیطون!)

گفتم:طبقه بالا میرم میپرسم!نمیدونم.ممنونم از شماره حساب.(دیگه تموم نمیکرد!)

 گفت:پس منم میتونم بیام بالا واریز کنم؟!قبول میکنن؟!

من:میخوام برم بپرسم!(حالا اگه متوجه بشه!)شما هم اومدی بالا بپرس!

گفت:به نظر جمعیت بالا خیلی بیشتر از دانشگاهه!دانشگاه خلوت تر نبود!؟

من(دیگه واقعا عصبانی بودم!)نمیدونم!بنظرم دانشگاه شلوغ تر بود!ممنونم.خداحافظ!

 

برگشتیم که بریم با ستاره بالا٬(صنم همون پایین نشست)که ستاره میگه:خوب شد من صحبت رو شروع کردم!!!

رفتیم بالا٬به آقاهه میگم:این شماره حساب واسه شهریه رو میتونم اینجا واریز کنم؟!

میگه:این واسه شعبه انقلابه!!!

میگم اون کجاست؟ میگه ۲۰۰ متر بالاتر!

داریم از پله ها میایم پایین٬که میبینیم داره همون هم دانشگاهیمون میاد بالا!تا مارو دید با همون لبخند پرسید چی شد؟نمیشه؟!

میگم:نه!واسه شعبه انقلابه!۲۰۰ متر بالاتر!

میگه:باشه!پس میریم اونجا!!

میگم:میدونین کجاست؟!(منظورم بود ادرس رو بگه!)

 با همون لبخند میگه آره.ولی دیگه حرفی نمیزنه!و میره به طرف باجه ای که قبلا بود!

ما هم بیخیالش شدیم و رفتیم دنبال صنم که پایین نشسته بود و رفتیم بیرون بانک!همونجوری داشتیم حرف میزدیم و میرفتیم که دیدیم این اقاهه اومد و با سر اشاره و به لب خنده٬که بیاین از این طرفه!ما واقعا دیگه شکه شده بودیم!با این رفتارش!(اه!پشیمون از سوالمون!)

خلاصه که ما هم چون مجبور بودیم همون مسیر رو رفتیم!ولی خیلی اروم که اون بره و بهش برنخوریم!اما اون هرچند وقت برمیگشت که مثلا مطمئن شه ما داریم میایم یا نه!

ما هم اصلا انگار نه انگار که اون مثلا راهنمامونه!!!!از یه مغازه دار پرسیدیم که همچین بانکی کجاست!؟ اونم گفت یه ۱۰۰ متر بالاتر برید همین سمته خیابون!

خلاصه رفتیم و دیدم این ادم غیب شد!بله!به بانک رسیدیم و رفتیم!دیدیم پیش باجه واستاده با همون لبخند مزحک٬میگه اینجا هم نمیگیره!میگن منتقل کردن دانشگاه!!!!

منو میبینی!نزدیک بود با کیفم بزنم تو سرش!

خلاصه از خیر واریز شهریه گذشتیم و اومدیم که بریم به زیارتمون برسیم.چیزی هم به اذان نمونده بود.دوست داشتم اذان ظهر اونجا باشیم.

تا سوار ماشین شدیم٬سحر زنگ زد و شماره حساب بانک ها رو بهم داد.اینقد لجم گرفته بود که حد نداشت.خلاصه که کارم موند واسه روزه ارائه!

بعدشم رفتیم حرم.

اینا ۲تا که وضو نداشتن٬رفتیم وضو گرفتن و ستاره چادر ملی سرش کرد و داخل حرم شدیم.اینقد چادر ملی به ستاره میاد که حد نداره...

اینقدر حرم خلوت بود که تا حالا من اونجوری ندیده بودم.خیلی مزه داشت.ولی یه خل بازی در اوردم٬یادم نبود قبله از کدوم طرفه٬ ۲رکعت نمازم رو پشت به قبله خوندم!!!!!!!!!

*من و ستاره جانمازی که زینب برامون از مشهد اورده بود و خیلی خوشمله رو برده بودیم.از خودش کیف هم داره!

بعدشم اذان شد و ما نماز خوندیم ولی شکسته!حالا بیا به این ۲تا حالی کن که نماز جماعت ۴رکعتی رو چجوری شکسته بخونن!

نزدیکای ۱ بود که اومدیم بیرون.رفتیم یه سر دکتر معین و از همون دم درش هم سوار شدیم و اومدم به شهر و دیارمون!

درست طرفای ۲ خونه بودیم.

 

*عصرش ستاره زنگ زد٬میگه هوش اومده!!!

باورم نمیشد!اخه ما تازه سوم بهمن امتحان دادیم!بعدش گفت شده ۱۷ و من برم نگاه کنم!منم رفتم دیدم٬بـــــــــــــــــــله! اومده! منم شدم ۱۷!

و به این ترتیب بود که نمره هوش هم آمد!

*خدا کنه اقتصاد هم نمره ی خوبی داشته باشم!

*از دیشب تصمیم گرفتم زبانم رو تقویت کنم!اخه این مدت احساس میکنم هیچی از انگلیسی یادم نمیاد و خنگ شدم!!سحر یه کتاب داره٬که یجورایی از مقدماتی شروع میشه و میره به پیشرفته.۶۰ تا درسه و هر درسش ۲ صفحه!با تمرین هم هست!

خلاصه دیشب ۲ درسش رو خوندم.خوب بود.فعلا دوستش میداریم!!

 

*دفترچه دانشگاه ازد اومد.نمیدونم چی کنم؟!بخرم یا نه! ستاره میگه حتما بگیریم.ولی من شک دارم.اخه هیچی که نخوندم٬ برم ۳۰ تومن پول بی زبونو بندازم دور!تازشم باید منت کنم منو ببرن تا امتحان بدم!اینطرفا که رشته ی مارو ندارن!کدوم جهنم دره ای باید برم٬خدا عالمه والله!

*دیشب به بابا در مورد مشهد یچیزایی گفتم.توی این مدت هیچ حرف نزده بود.طرز برخوردش نیبت به پارسال خیلی بهتر بود.نمیدونم حالا اجازه صادر میکنه که برم یا نه٬اما ته دلم یجوراییه....

اینبار مامان نمیذاره انگار!میگه برفه!ماشین سر میخوره و این چیزا...

خدا خودش میدونه که چی میشه...هنوز امیدوارم.پناه به خدا....

* فردا ساعت۹ قراره ارائه بدیم!من تا این زمان هیچی نخوندم!تازه عصر میخوام برم چند صفحه پرینت کنم و بخونم!!!خیلی اسون گرفتمش گویا! امیدواریم به خیر بگذرد!

 

+ثبت شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت12:25توسط ارام | |

بالاخره امتحانات هم تموم شد...

خوب و بدش هم گذشت.

این ترم های اخر هم داره میگذره...

ان شالله٬گوش شیطون کر دیگه ترم پاییز سال بعد مهمون دانشگاه نیستم.دیگه دی ماه دانشگاه رو نمیبینم.دیگه ابان دانشگاه و روزهای جالبش رفت جز خاطرات بایگانی شده ذهنم....

خدا کنه این ترم٬ترم آخر باشه....

چقدر زود روزااومدن و رفتن...

انگار همین چند ماه قبل بود که داشتم میرفتم ثبت نام کنم.انگار همین چند وقت قبل بود که تازه میخواست انترنتی بشه ثبت نام ترممون و من چقدر استرس داشتم.برام شاخ غول بود.

و ۱۰ بهمن ۸۷ به امید خدا آخرین ترم هم میخواد ثبت نام بشه...

این ترم ترم جالبی نبود زیاد.اوضاع خوبی نداشتم اما بازم شکر.حتما مصلحت خدا اینجوری بوده.

ترتیب امتحاناتم

(۲۳-ریزپردازنده)// (۲۴-اخلاق)// (۲۶-نرم۲)// (۱بهمن-کامپایلر) //(۱بهمن-اقتصاد مهندسی) //(۳-هوش مصنوعی)

آزمایشگاه ها هم که نمرشون اومد.۱۸.۵ و ۱۷ (هیچکدومو اینجوری حدس نمیزدم!شاید برعکس اومده!)

ارائه آزمایشگاه سیستم عامل هم که ان شالله ۷ امه.

 

*پارسال ۱ بهمن معماری داشتم صبح!چه امتحانی هم دادم....

به خاطر برف٬اولین امتحانمون بود!امتحانات لغو شده بود!عصرش هم یه عمومی داشتم.بعدشم که ۷شب رسیدم اینجا و بعد از دوران برف.....(بعله!)

 

*وای امروز هوش رو دیگه قاط زده بودم حسابی.دیگه نمیدونستم چی رو باید بخونم.اخه من شانس دارم؟!اومدم با یمغانی برداشتم٬اونم این ترم کولااااااااااااک کرد و حالمون رو حسابی گرفت!

قبل ما بچه ها پایگاه داشتن باهاش و طراحب زبان که گفتن نسبت به ترمای قبل یکم سنگین تر بود امتحانش!خودش هم بهمون گفته بود که این ترم فریز میشین!

خلاصه که سوالاتش یکم سنگین بود اما غیر قابل حل نه!یعنی اگه یکم بیشتر وقت داشتم و دیشب میتونستم بیشتر بخونم بهتر میشد.

پرولوگ رو که فقط اولاش رو خوندم!رفت از بازگشتی و قواعدش داد!بازم منطقش رو میدونستم اما دیگه اونجوری نه که هم سوال و هم جواب از خودم!

 

 *دیشب که ۱۲ خوابیدم تا ۲.۳۰!از اونطرف هم ۲.۳۰ تا ۵.۳۰ خوندم و۵.۳۰ خوابیدم تا ۷.۳۰ بعدشم خوندم تا امتحان!

حالا خوبه قبلا خونده بودم!وگرنه کارم زار بود!

 

*شنبه "شیتی" امتحان داره.قرار شده اگه اوضاع خوب باشه(!) و هوا هم یاری کنه٬با صنم بریم دانشگاه دنبالش و از اونطرف هم بریم آستا.نه.

راستی٬باید پول شهریه این ترم رو جلوتر از انتخاب واحد پرداخت کنیم که قراره شنبه انجامش بدم!

 

هوووم...دیگه چیا؟!

الان اینقد خستم که دیگه دارم غش میکنم.اومده بودم ببینم نمره ای اومده یا نه٬که موندگار شدم و گفتم بعد مدتها یچیزایی ثبت کنم.

میخوام به اندازه چند روز بخوابم.این امتحانای پشت سر هم خونه خرابم کرد!

 

+ یعنی میشه؟!

 

**

تقدیر می رود

چون آب روانی

و ما در آن

دست و پا می زنیم

+ثبت شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت21:23توسط ارام | |