|
نرم نرمک میرسد اینک بهار... خوش به حال روزگار....
اخرین شب سال۸۷ هم رسید... میخواستم مثلا فردا دیگه تمومش کنم واسه خودم.اما نمیدونم چرا دوباره روزنه ی امید اومده توی دلم.اخه امروز اومد...من نمیدونم این اومدن یعنی چی!یعنی اینکه میخواد تغییر بده اوضاع رو یا نه!مثل همین ۲ماهه اخیر باشه... نمیدونم بازم صبر کنم و ادامه بدیم یا نه همین جا تموم بشه... از یه طرفی حس میکنم که امروز خیلی خوش اخلاق تر از همیشه بود!نمیدونم چرا اینجوری فکر میکنم... از یه طرف فکر میکنم منتظر منه که بگم تمومش کنه این بازی رو... نمیدونم چی درسته... شاید چون هنوز توی خودم به نتیجه نرسیدم اینجوریم و این شکلی فکر میکنم....شاید هنوز....
*امشب سحر دست اقا گلش توی دستاشه و وارد یه مرحله ی دیگه ای از زندگیش شده.. خدایا همه رو خوشبخت و تا همیشه شاد و خندون نگه دار... «الهی آمین» امسال هم گذشت....۸۷ پر! اولش تموم اتفاقا و روزای مهم سال رو نوشتم... اما بعدش دیدم چرا بذارم اینجا... من که از حفظم... فکر نکنم هم یادم بره... توی ذهنم پره....چون خاص بود و متفاوت از هر سال چقدر شیرینه که بشینی کل سال رو بنویسی٬روز به روز!ماه به ماه! و همه خاطراتت بیاد جلو چشمات... با خوشیهات دوباره شاد بشی و با غم ها و اون روزای بدی که تجربه کردی٬دوباره بغض کنی و اشک بیاد توی چشمات... و چقدر دلت میسوزه وقتی همه ی نوشته هات رو پاک میکنی٬چون میگی شاید یکی ببینه و به این همه حس دقیقی که داری بخنده... یجورایی انگار ۸۷ زیر ذره بین بوده بهش نگاه کردم... امسال یه سال خاص بود.متفاوت از هر سال دیگه ای بودم آخه.اولاش خوش بودم و توی دلم حس میکردم که دارم یه حس متفاوت رو تجربه میکنم و حالا که اخراشه متفاوت تر از شروعش هستم... نمیدونم حس الانم چیه دقیق... ۸۷ با قشنگی خاصی برام شروع شد و نمیدونم چجوری داره تموم میشه... تا دیروز که میخواستم امشب تمام کننده ی قشنگی شروع باشه٬اما با امروز ٬نمیدونم درسترین کار چیه... گاهی حس میکنم کم طاقت شدم... اما من همیشه از نظر صبوری و وفق دادن با مشکلات٬ زبانزد همه بودم...حالا چی شده؟! حالا مشکلم بلاتکلیفیه...اینکه نمیدونم جایگاهه واقعیم کجاست...اینکه چی میخواد بشه... دلم میخواد سال که تحویل میشه دل و فکرم هم نو و جدید بشن... دلم میخواد توی سال جدید هیچ وقت احساسات بد و اتفاقای بد ۸۷ رو نبینم و حس نکنم.... نه من اتفاقای و روزای بد ببینم٬نه هیچ کس دیگه ای... دلم خیلی گرفته... امروز که رفتیم سر خاک واسه اخرین ۵شنبه سال٬بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم گرفته بود...یجورایی سرد بودم...هنوزم گرم نشده دلم... کاش خدایا یخ دلا رو ذوب میکردی...
""" دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه یه روز میای میگم نمیخوام و نمیشه خیال نکن همیشه دلم برات میمیره یه روزی بر میگردی که دیگه خیلی دیره یه روز میای سراغم که خیلی وقته رفتم هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم این روزا رو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی اون روزا دور نیست که به یاد من بازم نیفتی یه وقتی بر میگردی که فایده ای نداره هر چی سرم اوردی دنیا سرت میاره """
امروزم یه روز دیگه از زندگی گذشت.یه روز دیگه نزدیک شد به تحویل سال نو.و این یعنی دیگه چیزی نمونده... امروز صبح "مریم برق" بهم زنگید و ازم خواست باهم بریم بیرون تا کیف و کفش ببینه و برای روپوشش دکمه بگیریم.ساعت۱۰ طاعتی قرار داشتیم. تا منو دید٬میگه وای ثمین صورتی چقدر بهت میاد!حالا اتفاقا من اصلا از این شال صورتیم خوشم نمیاد و فکر میکنم زیادی توی چشمم باهاش!واسه همین اصلا ازش استفاده نمیکنم.ولی چون دیشب خونه ی خاله داشتیم میرفتیم گذاشتم٬دیگه دم دست بود گذاشتم..خیلی خوب روی سر میمونه و دنگ و فنگ نداره اخه...به مریم میگم اینجوریه قضیه٬میگه تو خلی!!این که خیلی بهت میاد.منم توی دلم خوچحال شدم و اعتماد بنفس گرفتم... یه کیف انتخاب کرده بود که میخواست اونو بگیره و دیگه تقریبا روی اون فقط داشت فکر میکرد.بالاخره رفتیم تا بهم نشون بده.گفت ثمین نگاه کن!سومی!منم تا دیدم٬گفتم این که کیفه منه!مریم فکر کرد میگم شبیه منه٬بهم میگه ماله توام همچین چیزیه؟!میگم مریمی٬این کیفه منه!نگاه کن!کیفمو اوردم جلو تا مریم ببینه!مریم میگه ای ول!چه جالب!چقدر سلیقه هامون یکیه!میگم نکنه شوهرامونم یکی انتخاب کنیم بچه؟! خلاصه که اینشکلی یااااااااااااااااااا توی "پاساژ امیر" هم اتفاق جالبی افتاد که بد نیست اینجا هم بنویسمش!داشتیم میگشتیم که یکهو یه زوج خوشبخت دیدم اها! امروز عصر هم با سحر به سرمون زد بریم بیرون اونم تازه ساعت۶.۳۰ و توی این شلوغی تا رفتیم مجبور بودیم برگردیم!رفتیم کاغذ کشی و کتاب و ربان گرفتیم... **یه خبـــــــــــــــــــــــــر! ۸۷.۱۲.۲۸ ماشین رو گرفتیم آخرش!!!اما هنوز بیمه نداره!خب این یعنی فعلا هیچی و ازش استفاده نمیشه کرد دیگه...امیدواریم قبل تحویل سال بیمه اش هم برسه... فعلا با پلاستیکهاش یجوریه!زودتر به فکر روکش باشن خیلی بهتره... **چند دقیقه پیش یه خبری بهم رسید که.... خدای مهربونم میدونم از همه بهتر صلاح و خیرمون رو میدونی..اما اینجوری که پیش بره اب میشه... دلم خیلی پره این روزا.وقتی ناراحتی و غم یکی دیگه رو هم میشنوم که توی یه موقعیت تقریبا مشابه هس و میتونم درکش کنم٬بدتر همه چیز بهم میریزه...نمیدونم چی بگم بهش که اروم شه...اخه من خودم اروم نیستم و وقتی میشنوم دیوونه میشم٬حالا چه برسه به اون.... خدایا چقدر اون تحمل کنه؟!...وقتی خودمو میذارم جای اون٬احساس میکنم اب جوش روم ریختن...خدایا بهش صبر بده...بذار از این امتحان خیلی خیلی سخت سربلند بیرون بیاد.براش شادی و خوشبختی ارزو میکنم...براش یه دنیا امید ارزو میکنم....کمکش کن...خیلی کمکش کن.... **خدای مهربونم٬در استانه ی سال نو٬ارزو میکنم شادی و احساس خوشبختی راهی به سوی قلبهامون پیدا کنه... راهو بهش نشون میدی؟!
""" دل من می خواهد ٬ آه... شعر عاشقانه بخواند اما٬ صدای من افسوس! در انجماد سرد خارج از حنجره ام٬ یخ میزند. و پشت دیوار بینهایت خانه ام٬ قندیل میبندد. یک روز دوباره اما ٬ خورشید صمیمانه میدمد و یخ آب میشود و صدای عاشقانه ی من با درخت سیب باغچه ی همسایه مان جفت میشود و شکوفه میدهد... """ امشب چهارشنبه سوری بود.ما که تازه ۲ساله برامون چهارشنبه سوری معنی داره.تا قبل این همیشه خونه تنهابودیم و مامان که سرکار بود همیشه و اماده باش! بابا هم که هیچی... ولی از پارسال که مامان خانومی بازنشسته شد٬دیگه ما تونستیم مزه ی اینروز رو هم بچشیم.ولی خب بازم مامان توی همون جو هست٬پس ما جمع میشیم خونه ی خاله جهان و کلی اونجا سر و صدا میکنیم.بچه های کوچه ی خاله ایا هم باحالن و کلی مزه میده... هرکس هرچی داره میاره و باهم قاطی میکنن و دور هم جمع میشن. امشب هم که فوق العاده یخ بود هوا...منم مثل همیشه هیچی نپوشیده بود.لباساش شقایق اینا هم برای بچگیام خوبه.اما دیگه چاره ای نبود٬یکی از سوئیشرت هاشون رو گذاشتم روی دوشم و واستادم.... بابای یکی از بچه ها قرار بود بره کاه بیاره٬دیگه نا امید شده بودیم و قرار گذاشتیم از روی همون اتیش بزرگه که با چوب و اینا درست شده بود بپریم ولی بالاخره اومد.تا ماشین اومد رد بشه٬همه جیغ و سوت و دست زدن و باباهه هم کم نیاورد و با بوق همراهی کرد و خیلی صحنه ی بامزه ای شده بود.دیگه تموم نمیکردن! بعد هم کاه ها رو پشت هم چیدیم روی زمین و اتیش زدیم و من و زندایی سپیده پشت هم ازش پریدیم.بعد ما سحر و شقایق و بعدش هم شیرین. پوریا یجوری مظلوم نگاه میکرد و پشت اتیش واستاده بود که مامان گفت خب بغلش کن و باهم بپرین.اینم که ماشالله کلی لباس پوشیده بود مردم تا بغلش کردم.بعدش ذوق میکرد و دست و پاشو تکون میداد که تعادل ادمو بهم میزد.منم دیگه وسطاش خسته شدم که تا اخر نرفتیم و بعد ۳-۴ تا از بقیه صرف نظر کردم... حالا بچه خوشش اومده٬پاهامو بغل میکنه که تو رو خدا ثمین جون٬یکی دیگه... وای یه چیز دیگه٬میخواستن از این منورها بزن بچه ها٬کلی این پوریا منت که منم میخوام.بچه ها بهش میدادن٬این میترسید و جلو چشماشو میگرفت.دیگه ما غش کردیم از خنده.ولی اخراش کلی دیگه دل و جرات پیدا کرده بود و قشنگ نگاه میکرد... بعدشم که اومدیم بالا٬توی خونه یکم زدیم و رقصیدیم و شلوغ پلوغ کردیم.دایی جمشید دیرتر از همه اومد٬تا اون اومد ما الکی دست زدیم و شلوغتر کردیم خونه رو٬اینم فوری جو گیر میشه تندی اومد وسط و ما هم همینو میخواستیم....دیگه بعدش خاله بهمون یه شام سرپایی هم داد و اومدیم... +جومونگ رو هم با این اوصاف هیچیش رو نفهمیدیم که چی شد!! +تموم لباسامون بوی دود گرفته!همش باید شسته شه! + امروز عصر بازم نتونستم روی همون تلقین ها بمونم!!! لعنت به من!! ولی کمتر از ۳ روز مونده!یعنی دیگه همه چیز بای بایه؟!.... ** در مورد دوشنبه و امتحان فنی و حرفه ای هم اینجا بگم!رفتیم و منم که هیچی نخونده بودم.تحت وب رو عالی دادم ولی تحت ویندوز رو نمیدونم چکار کردم.هنوز عملی امتحان ندادیم.معلوم نیست چه موقع امتحان بگیرن ازمون.از طرف دیگه معلوم نیست حالا اصلا بگیرن یا نه!!!؟ این شکلی ها... بعدشم رفتیم و برای فاطمه روسری انتخاب کردیم.وسط خیابون پریسا دختر دایی ستاره رو هم دیدیم که باهامون هم راه شد... عصرش هم من و سحر باهم رفتیم بیرون.رفتیم کارنامه ی کلاس زبانش رو بگیره و برای ترم جدید هم ثبت نام کنه.بعدشم رمان خرید و رفتیم ماهی قرمز هم خریداری کردیم.۲تا ماهی خشنگ.۳دم و دم جارویی...هر دوتاشون سفد هم دارن.ولی یکی فقط باله هاش سفیده.اون یکی نصف یه طرفش سفیده...دوستشون میداریم... ** امروز صبح با مامان رفتیم ارایشگاه.ساعت ۸ صبح!!!این در حالی بود که من دیشب ساعت۴.۳۰ صبح خوابیده بود و داشتم رمان "آرام" رو میخوندم! این رمان رو دوست میدارم...با وجودی که یه بار قبلا خونده بودمش٬ولی سحر چون دوستش میداشت٬برای عید واسه خودش خرید.منم دیگه دیشب نشستم و جوگیر شدم اساسی و تمومش رو دوباره خوندم... رفتم ارایشگاه٬از اونجایی که اوندفعه کلی تابلو درستم کرده بود دیگه یه نخ برام مونده بود٬دیگه ایندفعه ازش خواهش کردم یکم مراعات کنه٬ایشون هم قول داد٬این شکلی شد که الان انگار نه انگار که دست زده!!!یعنی تمیز هستا...ولی خب یجوریه!نیست قبلا نازکتر میشد الان دیگه به چشمم یجوریه!شده شکل اول اولش... ولی هرچی باشه از اون دفعه خیلی بهتره.وای واسه عروسی ارغوان که تابلو شده بودم.تمام مدت موهامو چتری باید میریختم توی خونه!بیرون هم که دیگه هیچی...چاره ای نداشتم... هرکاری میخواست بکنه٬من یه شکلی نگاش میکردم که دلش بسوزه و با عجله کار نکنه که یکهو دستش بره و نازک شه.اخه این ارایشگرا رو تا ول کنی یه نخ میزارن برات فقط! +قبلنا خیلی با سپیده بیشتر گرم میگرفتم.الان اصلا نمیتونم.یجوری شدم.یعنی یجوری شدم که با کسی دیگه مثل قبل نیستم...مگه اینکه خیلی پیش هم بمونیم تا خوب شم و عادی شه برام...این مسئله وقتی با سپیده روبرو میشم بیشتره.اخه قبلا نیست با هم جور بودیم٬خب هروقت میدیدم٬از اون اولش حس خوبی داشتم و کلی میحرفیدیم.ولی الان که از اولش داره حرف میزنه٬من اصلا حوصله ندارم و دلم نمیخواد بحرفیم... فکر کنم مشکلم جدی تر از قبل شده و داره روی روابطم با اطرافیانم تاثیر میذاره...یجورایی فکر کنم اعتمادم کم شده یا چمیدونم یه همچین چیزی... خدارو شکر این مشکل صمیمی شدن رو با ستاره هنوز پیدا نکردم و مثل قدیمم باهاش... **خدایا این اخر سالی همه ی ادمای سرزمین سبزمون رو به خودت میسپرم... پناه همه توئی... همه رو حاجت روا کن... شادی و خوشبختی همه رو از خودت میخوام... منم اون گوشه کنارام٬منتظر گوشه چشمی که بهم بندازی... بیشتر از همیشه اگه بگم الکیه٬اخه همیشه بهت نیاز داشتم و دارم٬میگم مثل همیشه منتظر مهربونی های بی اندازت ام...
من در آینه شکستم وقتی تو نا مهربان بودی. پنجره های آفتاب را بستم وقتی تو نامهربان بودی. در گیسوانم تنهایی تنید٬ و در انگشتانم٬ جوهر نام تو خشکید... ریشه ی عشق داشت در آب راکد مانده میگندید عشق را از ریشه اش جدا کردم وقتی تو نامهربان بودی. تشنگی٬با ماهی همزاد است غربت٬با من. آن روز٬ که ایمان بود٬ که قلب مهربان خورشید در دست های باز پنجره های سپید می تپید٬ که لبخند من٬ در آینه می رقصید٬ تو نامهربان بودی و امروز٬ که عشق را در سبدی شکسته حراج میکنی٬ جیب های من٬ از آرزو تهی است!!! عشق٬ چه آهنگ دلپذیری بود آن روزهای دور وقتی تو نامهربان بودی!!!....
امروز حسهای مختلفی داره با خودش.خیلی ها شادن .اینجوری که بوش میآد٬ادم فکر میکنه خیلی ها غمشون رو فراموش کنن٬اما در کنار همه ی شادیهای امروز٬خیلی ها هم غمگین بودن و هستن. خیلی ها مراسم هاشون رو توی همچین جشنی گذاشتن و براش کلی برنامه ریختن تا هماهنگ باشه با امروز! البته مراسمی هم بود که بدون برنامه ی قبلی اتفاق بیفته و ادما رو غافل گیر کنه... سارا امروز بله برونش بود.همین طور سروش داداشه ستاره.از اون طرف هم سوم یکی از فامیلهای مامان بود!از طرف دیگه پسر همون کسی که امروز سومش بود٬امشب عمل داره واسه غده ی سرش!!!میگن که موقع بازی فوتبال به این مسئله پی بردن... امروز با وجودی که بیشتر همه جا حرف از شادیه٬ بازم غمهایی بود بین مردم.و اینا چند نمونه ازشون بود... امروز صدیقه چندین و چند بار باهام اس ام اسی حرفید... انگار اونم دیگه چیزی نمونده...و اینجوری که میگفت برامون آبکش کنار گذاشته... *شنبه بابا پول ماشین رو واریز کرد.که همون واریز پولش کلی برنامه داشت و برامون داشت تعریف میکرد من یکی که دیگه از بس خندیده بودم چشام اشک می اومد... چون سند زده ماشین قبلی رو٬این به معنی اینه که تا ۱۵ روز حق سند زدن نداره(یه همچین چیزی٬توی همین معنی ها بود منظورش)حالا قراره دایی محمد با بابک شوهر شبنم صحبت کنه که ما قبل عید ماشین رو تحویل بگیریم. تا خدا چی بخواد... *امروز سارا زنگ زده بود و فکر کن٫چند ساعت قبل مراسم ٬تقریبا ساعت ۳ بود٬گفت گازشون خراب شده!!!بعدش شماره ی بابا رو گرفت ازم که با بابا حرف بزنه و بابا کمکشون کنه.سارا اینا گاز رو دیروز منتقل کردن خونه ی جدید٬واسه همون این شکلی شد و اینجوریا که معلومه اقا داماد چایی نمیخوره از دست گل عروس ما... *دوشنبه صبح ساعت ۹ امتحان داریم.کلاسامون اموزشگاه برگذار شد ولی امتحان رو باید بریم فنی و حرفه ای.نمیدونم چقدر بلدم...دلم شور میزنه.... *دیروز بالاخره بعد از مصائب بسیااااااااااار موفق شدم که بلوزی که میخواستم و مناسب بود رو پیدا کنم.آخه توی این مدت چند تا بلوز گرفتم که همشون برم کوتاهن!! نمیدونم چرا بلوزا اب رفتن این همه اخه بابا...!!اونایی هم که بلند هستن یا پلیسه دارن و مدل حاملگی ان!یا زیرشون یه حالت شبیه کش بافت داره از جنس خود اون پارچه که با بالاش یجورایی نمیخوره!خلاصه که برای قد بنده هم بلوز خوب کشف شد.... *اون شکلاتایی که بافاطمه و ستاره از نمایشگاه خریدیم٬واسه من که تموم شد دیشب!من دلم یه عالمه دیگه میخواد.نمیدونم اسمشون چیه!فردا ببینم ستاره اینا میدون که بازم بگیریم!من فکر کنم همشون رو خودم تنهایی خونه خوردم.... **راستی٬همون جور دارم با خودم تمرین میکنم و قضیه ادامه داره....فقط اینکه شنبه صبح بعد از ۲روز یه اس ام اس رسید!!!همین!!! نمیفهمم واقعا.... فکر کنم الان نزدیک ۲ ماهه که دارم تلاش میکنم و بفهمم که نتونستم و فقط فهمیدم که زیادی خنگم برای تجزیه و تحلیل این منطق و روش نوین....بعد از عید هم دیگه نمیخوام که بفهمم....!!! یعنی کمتر از ۵روز وقت هست برای ادامه و ترمیم رابطه ای که از بین رفته به معنای دیگه.... و میدونم که این غیر ممکنه...پس کاش حداقل این تلقین جواب بده روم...خیلی خستم... **شوقی واسه اومدن عید توی خودم حس نمیکنم...هیچ حی خاصی ندارم نسبت به این تغییر و اومدن یه سال دیگه... خیلی از این حالت بدم میاد.شاید اولین سالی باشه که اینجوریم٬یادم نمیاد همچین چیزی... از یه طرف میترسم و فکر کنم همین دلیل اصلی برای حس نداشتن برای عیده....میترسم عید هم بیاد و تغییری اتفاق نیفته و این تلقین م جواب نده٬یعنی یه سال دیگه هم... خدای مهربون تموم حسهای بد رو از تموم ادما دور کن...به همه عشق و محبت و صداقت بده...به همه بفهمون گره ای که با دست میشه باز کرد دیگه نیازی به دندون نیست برای باز کردنش...به همه کمک کن که بهترین و درست ترین راه رو انتخاب کنن.... مرسی خدای مهربون و خوبم...
"" اسمان غم دارد امشب او خبر دارد که دیگر عشق من پایان گرفته آن همدم شب های من آن که روزی زنده میشد با نگاه یار من اینو ستاره بعد از خوندن پستم برام نوشته.دیروز فهمیدم٬اینا رو اون لحظه گفته... و چقدر من دوست دارمش... گاهی تعجب میکنم که اینهمه دلامون و کارهامون شبیه همدیگست...و از اون طرف هم خدارو خیلی شکر میکنم که با هم دوستیم.درسته چیزهایی هم هست که تفاهم داریم روش اما چیزهایی که هم نظریم روشون هم کم نیست...به نیمه ی پر که واقعا هم بیشتر از نیمه ی خالیه٬نگاه میکنم و ارزو میکنم همیشه باهم باشیم٬خوب و سلامت... در مورد 2شب قبل و بعد از نوشتن پستم نمیخوام حرفی بزنم!!!حالم دوباره خراب میشه اگه بخوام توصیفش رو بنویسم!خیلی بد بود....از هرچی حرف و دله حالم بهم میخوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ؛؛؛؛؛؛؛؛ بار دیگر تولد آغاز میشود و من دوباره زندگیم را آغاز میکنم پر باز میکنم پرواز میکنم... « حمید مصدق » ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ دیروز هم یه روز دیگه ورق خورد. رفتم صبح کارآموزی...روز شلوغی بود و تقریبا کار زیاد بود.اما خوب بود و دوست دارم هنوز اونجا رو.احتمالا شنبه سیستمها رو ارتقا میدیم و من دوست دارم حتما باشم اونجا... ستاره رفت دانشگاه با سروش و کارش خدا رو شکر خوب انجام شد و راحت شد از دست مهندسی اینترنت. مثل اینکه بازم خنده رو لباش خشک شد و این حرفا....واقعا هم درک میکنم که چقدر سخته این قضیه... بعدشم که کلاس پایانی vb رو داشتیم و نزدیکای 4 بود که تعطیل شد و من با این حال و روز خرابم باهاشون رفتم نمایشگاه.کلی با روز اول فرق داشت و اصلا نتونستن کیف منو یا شبیه کیف منو پیدا کنن. اما ستاره بالاخره یه کیف دیگه،یه مدل دیگه،بجز اینی که اصلا دنبالش بودیم گرفت و اونم قشنگه و جنسشم باحاله... انشالله که مبارکش باشه... الان میفهمم ستاره چی میگه،اون موقعه ها، که میگفت این شبیه اونه و اون شبیه اینه و من کلی دعواش میکردم که چرا همه رو یکی میبینی،اما حالا میفهمم.... اونجا هم ... اره! رفتیم غرفه سیستمهای کامپیوتری،تا اومدیم رد بشیم دیدم "میلاد درازه"-میدونم زشته ولی خوب ما اینجوری میشناسیمش-اونجاست،ما هم زود رد شدیم!اما از اونجایی که فقط اونجا سیستم و قطعات جانبی داشت،مجبور شدیم برگردیم و اطلاعاتمون رو بگیریم! خلاصه که اینجوریا.نزدیک بود منفجر بشیم از خنده...بنظرم که قیمتهای مانتیتورش عالی بود. ولی flash یا چیزای کوچیک دیگش مثله بیرون بود و تفاوت قیمتی نداشت.. خلاصه که برگشتیم و فاطمه نتونست هیچی بگیره... ,ولی همه مون شکلات خریدیم...وای که چقدر شکلاتهای جور واجور داشت و من مثل همیشه دلم چقدر میخواست و بالاخره هم نتونستم مقاومت کنم! بعدشم با ستاره اومدم دوباره شهرداری و ستاره میخواست روسری که اوندفعه باهم پسند کرده بودیم رو بالاخره بگیره،20 تومن بود که بنظر یکم زیاد میزد.ولی چون خیلی خوشمون اومده بود،خلاصه رفتیم و گرفتش.ولی مردیم تا رسیدیم اونجا.کلی شلوغ پلوغ بود خیابون... خلاصه تا اومدم خونه از پا افتاده بودم دیگه... دیشبم هیچ خبری نشد!منم خبری نگرفتم!!!بنظرم ،من دیگه نباید کاری کنم!دیگه کافیه!!!!! اگه اون نصفه کارایی که من انجام دادم و تلاش کردم رو تا الان انجام داده بود،تا حالا همه ی مشکلاتمون حل شده بود و الان حتی از قبل هم بهتر شده بودیم.اما همه چیز به خواستن بستگی داره،وقتی یکی از طرفین نمیخواد بهتره که اون یکی طرف هم بگذره و بی خیااااااااااااااااااااااااااااااااااال همه چیز شه! اگه تا الان صبر کردم و خواستم که ادامه داشته باشه و همه ی تلاشم رو کردم که همه چیز از بین نره("به خیال خودم تموم تلاشم رو بکار بستم و بیشتر از اون چیزی که از خودم انتظار داشتم غرورم رو له کردم!و فقط و فقط واسه این بود که نباید مثل بقیه راحت بگذرم...")، واسه این بود که فکر میکردم اولین فردی که وارد زندگیم میشه و بهش احساسی پیدا میکنم تا اخرش هم همونه! اما انگار بهتره فکر و اعتقاداتم رو برای خودم نگه دارم و حرفی نزنم!!! حال فهمیدم که فقط اعتقاد وب اور من کافی نیست!باید کسی رو که انتخاب میکنم هم عقیدم باشه تا بتونه مثل من فکر کنه.باید واسه اونم این مسئله دغدغه باشه و مهم باشه.... حالا درک باید کنم دیگه که اگه خودش میخواست حرکتی میکرد! نمیخواد، خب منم مجبورم یعنی باید قبول کنم... اگه تا قبل سال جدید خوب نشیم،،برای همیشه قضیه تموم میشه برام...یعنی میخوام اینجوری به خودم تلقین کنم تا بتونم باهاش کنار بیام...دیگه بستمه اینهمه صبر.منم ادمم.همونقدر که بقیه میتونن زجرم بدن خودم میتونم به خودم کمک کنم که از زجر دادنشون فرار کنم... خیلی بده ادم سعی کنه به خودشم دروغ بگه... *امروز سالن رو تمیز کردیم.کلی از صبح تا ظهر مبل و میز تلویزیون و تابلو ها رو جابجا کردیم و فرشها رو شامپو زدیم.ساعت 4 هم رفتیم خونه ی خانم جون تا اونجا رو درست کنیم.حالا هم که بدون ماشین هستیم،پس دایی محمد اومد دنبالمون و رفتیم.. بابا هم اونجا کلی کار داشت و رنگ و این حرفا... بدون ماشین بودن،اونم این وقت سال خیلی سخت تر از همیشه ست.خدا کنه اخرش یه تصمیم بگیرن و بالاخره از بلاتکلیفی در بیایم.درسته تازه چند روز میگذره از این بی ماشین شدنمون،ولی وقتی به عید فکر میکنم دلم میخواد زودتر تصمیم شون رو عملی کنن... داشتن دستشویی رو درست میکردن که یکهو سقفش تقریبا یجورایی ویرون شد،اینا هم هل شدن و یهو پیچ سرد دستشویی افتاد توی کاسه دستشویی.وای دیگه ما حالمون بهم خورد.تازه داشتیم شام میخوردیم اون موقع!دایی جمشید این دسته گل رو اب داده بود ولی برای خودش نمیذاشت اصلا!! اخرش خاله جهان رفت سراغ پیچ!!کلی سر شام ایش و اوش کردن بچه ها... برگشتمون هم ساعت 11 شب بود با دایی جمشید. ***فقط یه قلب توی دنیا هست که برای تو میزنه!. . . . . اونم قلب خودته! **روزگار عجیبی ست!... گیجم نازنین...
باتمام فقر هرگز محبت راگدایی نکن وباتمام ثروت هرگز عشق راخریداری نکن چقدر امروز جالب شد!چقدر توی فکر بودم...و چقدر غیر منتظره بود این برخورد بعدازظهر.... ""تو باور نکن هر کی بهت گفت٬پیشت میمونم پیشت میمونم"" خودمم موندم.چند دقیقه بیحرکت موندم تا آنالیز کنم چی شده و موقعیتی که پیش اومده چیه... امروز توی سرویس مخصوصا بعد از اتفاقای جور واجور توی دانشگاه٬وقتی خسته و مونده چشمام روی هم گذاشتم و سرمو تکیه دادم به صندلی٬تا اروم بگیره مغزم،نمیدونم چرا بازم مثله همیشه فکرش اومد سراغم... شایدم عادی بود!آخه امروز جایی رفتم که هر کدوم از مناظره و نقطه هاش پر از خاطره هایی بود که واسه ستاره و سحر میگفتم... بازم ستاره میتونست درک کنه٬ولی سحر نه!بهم میگه چرا فراموش نمیکنی... چی میگفتم؟!میگفتم دارم سعی میکنم!؟میگفتم تمام تلاشم رو با دیدن طرز برخوردش باهام به کار بستم ولی شکست خوردم؟بگم قرار شد دوباره شروع کنیم ولی الان از اون شروع خیلی گذشته ولی اوضاع هیچ خوب نشده!؟چی میگفتم؟!میگفتم دیگه دارم به این باور میرسم که حتما حق با اونه و راه درست همونیه که اون انتخاب کرده؟!؟چی میگفتم؟!پس بازم مجبور شدم سکوت کنم....سعی کردم سرمو برگردونم تا ناتوانیم رو توی چشمام نبینه!این چشم ها ابرو بره.... آره! از اتفاق امروز میخواستم بگم... نه از اینکه رفتیم بام سبز!نه از اینکه صنم باهامون نیومد!نه از اینکه وحید رو چندین و چند بار دیدیم!نه از اینکه بالاخره با کمک خدا٬کار ستاره درست شد و امضا گرفتیم و فردا میره تا کلاسها رو جابه جا کنه....نه از اینکه توی ازمایشگاه ریزپردازنده اصلا حوتسم به درس نبود!چند بار استاد بهمون تذکر داد و گروه دو نفره ی من و ستاره رو شاهکار معرفی کرد!!! اره!!امروز اصلا توی کلاس نبودم.... نه! اینا رو نمیخوام بگم... میخواستم از این بگم که امروز کلی سر یه حرفایی فکر کردم و درست و غلط بودنش رو بالا و پایین کردم و حتی دیگه از روز ناچاری و از روی اینکه داشتم دیوونه میشدم،از ستاره کمک خواستم...میخواستم بگم چقدر روی چجوری گفتنش فکر کردم و امروز چقدر اتفاقی و یکدفعه ای موقعیتش جور شد میشد... ولی حیف که وقت نشد...شایدم باید از اول میگفتم جای اینکه درباره ی درس و پروژه حرف بزنم.... نمیدونم... بخدا دیگه مغزم کار نمیکنه... نمیدونم چی درسته... گاهی فکر میکنم این ترحم ه.دیگه این قضیه روال عادیش رو از دست داده...بنظر این جوری اصلا عاقلانه نیست ادامه...اینجوری تا کی ادامه بدم؟تا کی امیدوار باشم؟! البته دیگه ته دلم میدونم امیدی ندارم...ته دلم میدونم دیگه همه چیز خراب شده...سخته برام به زبون بیارمش...میدونم که میترسم به زبون بیرمش...ولی چاره چیه؟! سخته برام بپرسم و بهم بگه درست فهمیدی... بهم بگه اره...!!!!!!!!!!!! خدایا....کجایی؟ چرا با اهنگ به این شادی که روی سیستمم داره پخش میشه٬من دارم اشک میریزم...چرا؟ چرا وقتی دارم با ستاره حرف میزنم بعد از این قضیه،از پشت تلفن٬همش گریم میگیره و بغض میکنم؟ خدایا کمکم کن... نمیدونم چرا امروز اینهمه بهم فشار میاره این قضیه.خیلی بیشتر از هم ی روزهایی که گذشتن...کاش نمیرفتم با بچه ها اون جا...من ظرفیتم زیر صفره خدا... همش میخوام حرفای توی سرمو به زبون بیارم،ولی نمیشه انگار... کاش امروز میشد که بگم...کاش نمیگفتم کجایی که یادش نمیاومد که باید بره... دلم میخواد حرفامو بگم٬اگه گفت حرفات درسته و درست فهمیدی٬خب چرا ادامه بدیم؟!با تموم سختی هاش همین قبل سال جدید تموم میشه قضیه... وای خدا..چی دارم میگم؟........ت م و م ؟ ؟ ؟ ؟ ! ؟ ! ؟ اما خب ممکنه بگه : نه!،این چه حرفیه!من خودم میخوام که باشم!بگه٬تو همیشه بد میگیری همه چیز رو...بگه اگه اینجوریم واسه اون فاصله ای که بینمون افتاده٬هردوتامون اگه تلاش کنیم حل میشه... یعنی اینجوری میگه؟! خدایا میشه؟ نمیدونم چرا با اینکه هنوز نگفتم حرفامو٬فکر میکنم که از خداشه من بگم و بگه راحتم کردی دختر... اره! همینه! ترحم!! ولی حرف رو باید گفت...میدونم باید اخرش هم خودم بپرسم و بگم... چاره ای نیست... یا درست میشه یا از پایه ویرون میشه... که احتمال ویرونی نزدیک 100%... با تموم سختی که برام داره اما اینجوری شاید بهتر باشه....... خدایا کمک میکنی؟خدا بذار اشکام بند بیاد... خدایا میدونم هستی.میدونم همین جایی.توی قلبم.توی فکرم...پس کمکم کن...تنهام نذار...خواهش میکنم... میدونم یه امتحانه...ولی خیلی سخته...قبول کن.قبول کن خیلی سخته و من شاگرد تنبلی ام... یجوری بذار قبول شم که نشکنم.... دلم میخواد که زود بگم...دلم داره منفجر میشه...دلم دیگه دل نیست بخدا... کاش براش مهم بود حرفم و حداقل میپرسید که چیه اون حرفت که میخواستی بگی...کاش تا امشب بپرسه... اون وقت راحت تره که بگم... چقدر دلم گرفته امروز...اندازه ی تموم دلتنگی های این دنیا...اندازه ی بزرگی و مهربونی خدا... همیشه یکم که به حال و روزه خودم گریه میکردم سبک میشدم اما امروز نه...نمیدونم چرا اینجوریه... خداکنه تا امشب یجوری بشه که بگم و اون چیزی که ازش میترسم رو هم نشنوم...و دلم کلی سبک بشه و راحت تر از این چند وقت و با یه امید جدید که بهم میده و امیدوارم میکنه برای ادامه،سرم روی زمین بذارم.... ...
* کاش میشد به زمانی برگردم که تمام غمم شکستن نوک مدادم بود... امروزم یه روز دیگه گذشت... دانشگاه بودیم...سر صبح رفتیم واسه تربیت بدنی.شانس اوردم فعلا بابا ماشین رو تحویل نداده و سند کامل نزده و میتونم صبح زود باهاش برم... غمم گرفته بود چجوری ساعت ۶ برم تا جانبازان.خدا رو شکر فردا آخرین روز قبل سال جدیده به احتمال زیاد. ** رفتیم دانشگاه و از اون طرفم خودمونو تند رسوندیم به کلاس vb.net دیگه جونمون بالا اومد.همش در حال دو بودیم. ان شالله ۵شنبه آخرین جلسه هستش و احتمالا شنبه هم امتحان و خلاص... تا اومدم خونه ساعت ۴.۳۰ -۵ بود.تا یکم غذا خوردم و سرمو گذاشتم تازه چشمام داشت گرم میشد که ستاره زنگ زد و حرف زدیم.بازم درگیریش سر کلاس مهندسی اینترنت بود.من که از اول بهش گفتم نگیر اینو٬گفت نه! مگه چه بدی داره.حالا همه شبیه سازی رو حذف کردن از ترسو منم که از روی ناچاری دارمش و ظرفیت داره هنوز٬اینم میگه بین بد و بدتر پس شبیه سازی رو بردارم! اما دیگه حذف و اضافه ای در کار نیستش.مسئولین هم بهم دیگه کارشونو پاس میدن!! خلاصه که اینجوریا...خدا کنه فردا کارش جور شه.... یک ساعت خوابیدم که فاطمه زنگ زد!!بیچاره صنم رو اذیت میکنه و شماره اونو میگیره و اونم انگار شماره اینو گم کرده که نمیدونه کیه و این حرفا... این صنم خودش درگیری داره٬اینم اونو اذیت میکنه ... ***خبر خیلی مهم*** شیتی من٬امروز طرفای ۹ بود که بهم خبر داد داره خالـــــــــــــــــــــــــــــه میشه وای خدا میدونه چقدر خوچحالم... ان شالله که یه بچه سالم و سلامت باشه...یه دخمل یا پسر گل و ناز... *فردا شاید بین کلاس صبح و ساعت ۲ بریم بام سبز...بیاد سال گذشته که با صنم رفته بودیم... وای یجورایی دوست دارم برم ها٬ولی یجوریه..خیلی سخته برم اونجا برام... میدونم برم همش باید فکرم مشغول شه... آخه اونجاها همش... . . خداکنه که بچه ها شلوغ کنن و فکرم نره جایی... **امروز یکی از دوستان مهندس شد... یعنی آخرین امتحان دوره کارشناسی رو با موفقیت پشت سر گذاشت... تبریکات فراوان ابراز شد و میشود... امیدوارم همه ی نا ملایمات زندگی خیلی زود ازش دور بشه و مثل قدیم احساس شادی و خوشبختی بهش برگرده... ""الهی امین"" **امروز که خوابیده بودم بعد از اینکه از کلاس اومدم٬داشتم خواب قشنگی میدیدم که فاطی خروس بی محل شد و زنگ زد و بیدارم کرد.... داشتم میخوابیدم به اون مسئله فکر کردم تا خوابش رو ببینم و خدا رو شکر یجورایی خوبش رو هم دیدم...یجورایی که دوست میداشتم توی بیداری هم اونجوری اتفاق بیافته... البته تا آخرش رو ندیدم که....این بشر نذاشت که... کاش میشد اون اتفاقی که توی خواب افتاد توی بیداری می افتاد...کاش.... **شنبه تولده صنمه...هنوز نمیدونیم چی بگیریم... *این کلاس vb کلی خرج روی دستمون میذاره٬بعداز کلاس میریم اینور اونور و توی خرج می افتیم.فکر کنم شنبه بود که بعداز کلاس با اصرار فاطمه رفتیم آیس پک و ستاره هم بزور بردیم.آخه ستاره سرما خورده بود و حالش درست نبود٬ولی دیگه اومد دیگه... یه عالم سفارش کردم که رفت خونه چکار کنه که مریضیش بدتر نشه...آخه من مگه چند تا شیی دارم؟! دیروز هم بعد از کلاس رفتیم یکم خرت و پرت گرفتم و اینا رو بردم مثلا یجایی که قیمتش خوب باشه٬دیگه کلی خندیدیم...تازه هرجا رفتیم کیف منو قیمت زدیم متفاوت بود و میرفت بالاتر و من خوچحال که نصف قیمتی که اونا میگفتن پول داده بودم...! حالا قراره ۵شنبه بریم نمایشگاه...ولی اصلا من حوصله این یکی رو ندارم...اما این فاطمه پیله کرده... **بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا٬حقا که غمت از تو وفادارتر است....
چند وقت دیگه عیده٬این یعنی یه سال دیگه داره میاد... امسال چه سالی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود! اصلا اول و آخر شبیه هم نبود.... فعلا نمیخوام در موردش بنویسم!فعلا بمونه واسه بعد! امروز بالاخره بعد از مدتها طلسم شکوندیم و رفتیم دانشگاه. البته ۳شنبه و ۴شنبه هفته ی قبل هم رفته بودیم ولی از اونجایی که سه شنبه تربیت بدنی داشتم و آزمایشگاه معماری و از اونطرفم ۴شنبه فقط ازمایشگاه ریزپردازنده٬یعنی کلاس درس به اون معنا ننشسته بودم. خلاصه که امروز رفتیم.رفتن هم با شیتی رفتم. خب اولش که شبکه داشتیم و بعدشم که سیستم های اطلاعات مدیریتی! توی کلاس زکیه رو دیدم.باهام شبکه دراه.بعدشم که ساعت۴ رفتیم یه سر بوفه بین ۲تا کلاس٬صدیقه رو دیدم.که صدیقه منو به کناری کشید و چند کلوووووم باهام حرفید(اما از اونجایی که شیتی میای و میخونی و فعلا هم فقط به من گفته٬پس چی؟خب اره دیگه ستاره!نمیگم فعلنیا اینجا)بعدشم که سحرهم با مائه. سحر اینا دیگه تقریبا همه ی خریداشونو کردن به سلامتی و منتظرن که ۲۹ اسفند برسه.... ستاره اینا هم ۲۵ ام ان شالله به سلامتی میرن واسه بله برون و ۶ فروردین هم عقد.البته الان سروش رفته گرگان واسه تسویه حساب نهایی. وای الهی٬سارا هم ۲۵ ام خواستگاریشه...البته سارا ۷ ام احتمالا عقدشه. فکر کنم عروسی محدثه هم باید توی عید باشه.ولی نمیدونم دیگه محدثه عروسی گرفتنش چیه!؟! اخه اون که دیگه این ترم انتقالیش رو گرفت و پاشد رفت تهران و داره با شوهرش زندگی میکنه٬دیگه چه معنی داره که بعد چند ماه زندگی بیان و باز عروسی بگیرن و ساز و دهل راه بندازن؟!خب همون قبلش یکهو میگرفت و میرفت سره خونه و زندگیش!اینقدر بدم میاد اینجوری!!(البته به من که ربطی نداره خب!علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!) امروز با استاد ابراهیمی که استاد پروژه و شبکه هم صحبت کردیم.ایشون اجازه دادن که کارمون گروهی باشه.این خب به این معناست که میتونیم باهم کار کنیم.البته دفاعمون هم ۲نفره میشه و هر۲تامون باید ارائه بدیم و دفاع کنیم! البته انتخاب موضوع مونده فعلا برای بعد از عید.گفت روش فکر کنین و بعدا بیاین تا تائید کنم. وای یه چیز دیگه! امروز محمد از جنوب می اومد.ما میدونستیم از بس که فاطمه میگفت.دیگه شهر به شهر میدونستیم کجان الان!خلاصه که قرار نبود بیارنشون دانشگاه.اونا هم نزدیکای۴-۵ میرسین حدودا.خلاصه که ما سیستم اطلاعاتی رو نشست بودیم که محمد پیامک زد که:خیلی دلم میخواد بیام دانشگاه که ببینمت ولی خداییش دارم میمیرم و خسته ام...(حالا من حذف کردم ها) فاطمه هم جواب داد که:میدونم.بایدم خسته باشی.مگه شوخیه اینهمه مدت توی ماشین برو استراحت کن. حالا ولی خب توی دلش خیلی دلش میخواست بیاد. خلاصه ساعت نزدیکای ۵ بود که فاطمه داشت با ستاره حرف میزد تا سرش رو برگردوند دید محمد اون سمت نشسته! حالا به ما میگه٬مگه ما باورمون میشه.خلاصه همون جا در حضور استاد سلام و علیک کردیم.حتی ما کلی خوشحال شده بودیم. محمد حتی نماز هم نخونده بود٬یکراست اومده بود سر کلاس تا فاطمه رو ببینه.بعدش تندی رفت نمازخونه و ماهم اومدیم بیرون منتظر سواری.حالا فاطی زور که شما با ما بیاین.خب شما نیاین ۲نفر دیگه میان٬پس چه بهتر که شما باشین پیشمون.حالا بیا به این بفهمون که شما یه هفته از هم دور بودین٫شاید ما بیایم محمد خجالت بکشه و راحت نباشه.خلاصه با هزار بدبختی اینو راضی کردیم که ما بریم. اخه این فاطی عادت داره اصولا!بعدشم که اونجوریه که ا صدم از اون احساسی رو که داره بروز میده.فکر کن ما اون همه خوشحال بودیم محمد با اون همه خستگی اومده٬فاطمه با اینکه خیلی براش با اهمیت بود کار محمد و اصلا باورش نمیشد ولی خیلی خونسرد تر از ما بود... راستی امروز توی طبقه ای که کلاس داشتیم جناب زردپوش مشاهده شد!!!و روی اعصاب راه رفت.حالا هم قبل کلاس دیدیدمش و هم وقتی کلاس تموم شد و داشتیم با استاد ابراهیمی حرف میزدیم!!! **دلم باهام نیست... ساز مخالف میزنه... اما سازش دیگه از بس زده از کوک خارج شده!!باید دوباره کوک بشه. امیدوارم وقتی کوک میشه٬مدل زدنش عوض شه... خسته شدم از اون ریتم...خیلی وقته....
خیلی وقت پیشا هر روز مینوشتم٬چند وقتی بود چند روز یه بار مینوشتم٬اما الان یه هفته هم میشه که ننویسم... ادما تغییر میکنن و با تغییرات زندگی شون هم کنار میان.من که خدای وفق دادن به مسائلم دیگه!درسته بعضی چیزابرام سخته تحملشون اما خیلی چیزا رو هم راحت قبول میکنم!این بستگی به خودم داره که بخوام قبول کنم که کنار بیام یا نه.واقعا بهم ثابت شده این موضوع... *از یکشنبه ۱۱ اسفند بود فکر کنم که کارآموزیم رو شروع کردم.محیط خوب و ارومی ه.بسیار دوست میدارمش.اون خانم کارمندی که من باهاش باید باشم خیلی خوب و مهربونه.بهم گفته هر وقت نمیتونم یا خسته میشم نیام و برام ساعت رو پر میکنه و اصلا نگران اون موضوع نباشم.اما از اون جایی که من فعلا دوست دارم یاد بگیرم٬پس میخوام برم.اما یکم سخته و پشت اون باید برم اموزشگاه یا دانشگاه.البته خداروشکر انگار دیگه این کلاس اموزشگاه این هفته تموم میشه و خلاص میشیم از دستش! * محیط کتابخونه ی دانشکده پرستاری برام جالبه٬آخه اصلا شبیه محیط کتابخونه ی ما نیستش!!!تازه درست کنار دانشکده ی پرستاری پارک تقریبا بزرگیه و دانشجویانش(!؟) راحتن و دیگه دغدغه ی قرار رو ندارن(اینو خودم کشف کردم!آخه اونا کتابخونه هم باهمن!بهدشم میرن پارک!خب خودم دیدم...) من با "خانم خدمتگزار" تقریبا جور شدم و خیلی باهم خوبیم خداروشکر. اگه شنبه برم میخوام برم پیش خانم عمویی واسه سرویس سیستمها. * vb.net هم خوب بود.تحت web هم بامزه بود و دوستش میدارم. * این هفته تقریبا همه ی کلاسامون رو رفتم جز چهارشنبه صبح که نرفتم و فقط عصرش رو رفتم.و دوشنبه که فقط صبح رو موندم و واسه اینکه به کلاس اموزشگاه برسم از خبره گذشتم!! * از ستاره هم بگم که درگیر مراسم عقد سروش هستن و کلی سرش شلوغه... * وای٬راستی٬۴شنبه صنم رو دانشگاه دیدم و از اونجایی که ستاره گفته بود که باهاش تلفنی حرفیده و حالش خوش نیست کلی ذوقیدیم که دیدیمش!ولی بازم حالش گرفته بود و بهمون هم نگفت که چشه!ولی ادرس یکی از بچه های ما رو میخواست!نمیدونم اون دختره رو چکار داره اخه!خیلی مرموز شده این بشر.تازه میگه بهم پیله نکنین و صبر داشته باشین بعدا میگم اگه الان بگم سکته میکنین شما دو تا.ولی بعدش گفت٬اگه الان بگم ثمین بیشتر از ستاره سکته میکنه. نمیدونم والله!خودمم موندم که قضیه چیه!هر چی مثال و فکر و حدس بود زدیم!ولی میگه کاش این چیزا بود!از اینم بدتره!!!! * دیروز (۱۵ اسفند )بالاخره بعد از گذشت ایام٬به حرف مامان گوش دادیم و بعد از اینکه از کلاس اومدم اتاقمونو تخیله کردم تا ساعت ۱۰ هم تازه رفتیم موکت رو شستیم و دیگه من از پا افتادم و همون کنار بخاری مامان اینا خوابیدم و بلند شدم دیدم ساعت ۶ صبحه!!! **راستی٬سارا اینا دیگه رفتنشون حتمی شده.۲۵ اسفند خواستگاریه ساراست و واسه همونم اینا دیگه میرن سر خونه ی جدیدشون و عقدشون هم احتمالا ۶ فروردینه. بالاخره سارا هم پرید و دوستی که از سال اول دانشگاه شروع شده بود به امید خدا به یه رابطه ی رسمی تبدیل میشه...ان شالله که خوشبخت شی سارای گلم... تازه من لباس عقد سارا رو هم دیدم...اگه خدا بخواد عقدش هم میریم... **خیلی این روزا زود خسته میشم...دلمم دیگه هیچی نمیخواد!!دارم به یه حالتی میرسم که ازش میترسم!!خیلی زیاد هم میترسم!!!!برام داره بی معنی و بی تفاوت میشه...بودن و نبودن یجورایی نزدیک به هم دیگس!!! **راستی نخود کشمشی که کنار گذاشته بودم واسه یکی٬دیگه احتمالا نم کشیده و خراب شده!(خودم این برداشت رو داشتم!!دوست داشتم اینجوری فکر کنم اصلا!!)پس دیگه دیروز انداختمش دور!شاید چون دیروز داشتم اتاق رو تمیز میکردم اینجوری کردم و تا فردا پشیمون میشم شاید....ولی یجورایی اذیتم میکرد خب! **۱۴ روز دیگه یه سال نوی دیگه میاد... میشه یه ذهن نو!یه فکر نو خدا بهم بده؟!
دلم٬ ایمانم و تمامی باورم را به مشبک های ضریحت که پنجره های آسمان اند گره زده ام... آنها را به تو هدیه کردم و بازگشتم... هدیه ام را بپذیر... قول میدهم هدیه ام را پس نگیرم.... فقط توام قول بده گاهی نوازش و هدایتشان کنی تا حرم امن الهی گردد... ** صبح شنبه بود... ساعت ۶ خوابیدیم...طرفای ۸ باصدای درب کمد٬چشمامو یکم باز کردم که دیدم زیور داره لباس میپوشه و میخواد بره... ازش پرسیدم کجا؟ گفت میرم صبحانه بخورم و از اون طرفم میرم حرم و بازار...(از اونجایی که با دوست جونش معمولا میرفت بیرون دیگه با ما هماهنگ نمیکرد...واقعا چقدر جالب بود که هر دوتاشون جوری برنامه ریختن که باهم بتونن مشهد باشن...ما بهشون میگفتیم شما اومدین ماه عسل...) خلاصه ما که با هم قرار گذاشته بودیم بی خیال صبحانه بشیم و با فلاسک اب جوش که از راهرو میاریم٬چای رو همین جا بخوریم٬پس خوابیدم... هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای ویبره گوشیم پریدم...دیدم فاطمه ست... فکر کردم میسه.جواب ندادم و برگشتم اونطرف.دیدم قطع شد و دوباره گرفت٬ایندفعه برداشتم و حرف زدیم.... من اروم حرف میزدم که فاطمه پرسید چرا حالا اینهمه اروم صحبت میکنی٬گفتم دیشب حرم موندیم٬الان بچه ها خوابن...خلاصه نزدیک ۲۰ دقیقه بیشتر با هم حرف زدیم.توی همین اوصاف بود که سمیرا اومد و گفت ساعت ۹ برنامه داریم دارالاجابه.... ما قبلا برنامه ها رو داشتیم و از اونجایی که تمام دیشب رو همون دارالاجابه بودیم٬قرار گذاشته بودیم که نریم... منم داشتم اروم به سمیرا میگفتم که ما دیشب حرم موندیم و بچه ها هم که میبینی خوابن و منم که بیدارم دیگه نمی ام تا نماز ظهر٬که یکهو امنه از خواب بیدار شد و یه جوری سمیرا رو نگاه کرد و گفت ما خوابیم.دیشب بودیم.اینقدر خندم گرفته بود... حالا توی همه ی این حرفا فاطی پشت خطه ها!!و گوشی دستمه تا سمیرا بره و ما حرفمونو ادامه بدیم!!! خلاصه سمیرا رفت و منم با فاطی خدافظی کردم ولی دیگه خوابم نبرد...یعنی همش ۲ ساعت خوابیدم!!! بعدش رفتم از راهرو ابجوش بگیرم.اما حوصله لباس پوشیدنو نداشتم!یکی از بچه ها که اماده بود بره بیرون٬ازش خواهش کردم که اب بیاره!اونم رفت اورد اما نگاه نکرد که اب جوش نیست!!! خلاصه اینجوریا...ما هم بدون صبحونه موندیم!!گشنه بعدش نزدیکای ۱۰ بود که با چند از بچه ها به قصد اقامه ی نماز ظهر و قبل اون یه نگاهی به مغازه های اطراف هتل انداختن٬اومدیم بیرون... رفتیم داخل یه پاساژ که اسمش پاساژ روسها و ایرانی ها بود...یکم اونجا گشتیم... بعدشم رفتیم حرم و نماز ظهر و عصر.که البته من امنه و مریم رو گم کردم و دیگه با روشنک این طرف اونطرف رفتم و از همون طرف هم رفتیم حرم و بعدشم یکم گشتیم باز و ساعت نزدیک ۱.۱۵ بود که خودمونو واسه نهار رسوندیم هتل... نهار روز دوم قیمه بود... بعدشم یکم استراحت کردیم و بازم یجوری برنامه ریزی کردیم که یکم بگردیم و واسه نماز مغرب و عشا حرم باشیم...بعد از نماز هم دارالهدایه مراسم بود و اینبار من و امنه فقط رفتیم.یعنی مریم و زیور دیگه بعد از اینکه خرید کردن گفتن خستن و برای نماز نیومدن... من و امنه رفتیم که خیلی مراسم خوبی بود و واقعا استفاده کردیم...اخر اون مراسم هم از طرف استان قدس بهمون یه بسته ی کوچولو نبات و یه کتاب چهل حدیث امام رضا بنام ضامن اهو هدیه کردن... خیلی جالب بود مداحی اون خادم الرضا و قبل اون ایت اله ای که برامون صحبت کرد... انتهای مداحی بود که اون اقا مثل هرباری که توی یه چیزی شرکت میکردیم گفت:اگه الان اینجایی٬فقط واسه اینه که دعوت شدی!واسه اینه که دعوت نامه ت امضا شده....حواستو جمع کن.جای کمی ننشستی!دستاتو بلند کن تا امام رضا خالی نذارتش..ازش بخواه هرچی که میخوای رو....دست خالی روونت نمیکنه.... توی همن حال و هوا بودیم و دستامونو بلند کرده بودیم که اون بسته ی های هدیه رو گذاشتن توی دستامون... یه حس غریبی بود... انگار همون حرف اون اقاهه توی مغزم بالا پایین میرفت..."دستتو دراز کن...نمیذاره دست خالی بری...." خلاصه من و امنه بعد از مراسم که بلند شدیم برگردیم٬دیدیم روشنک هم پشتمونه.باهم قبل از خارج شدن و برگشتن به هتل رفتیم سمت ضریح و دوباره دلمون رو با نگاه به اون همه مهربونی و دستهای دراز شده سمتش سبک کردیم.... شام اون شبمون شنسل مرغ بود... بعد از شام که اومدیم بالا٬دیدیم مریم و زیور نخود کشمش شونو گرفتن و فقط من و آمنه موندیم... خلاصه که دوباره با مریم رفتیم و اونا رو خریدیم و قبل ۱۱ باید برمیگشتیم... اون شب خیلی از بچه ها میخواستن برن حرم و بمونن.واسه همون چند نفر فقط مونده بودیم توی واحدمون... تا پاسی از شب بیداربودیم و اینا نطق میکردن و از حوادث و خاطره هایی که با اقاهاشون داشتن میفرمودند...منم که سکوت...شده بودم سوژه ی اینا...بهم میگفتن تو بری خونه کلی تجربه دار شدی!!!نمیدونستن که توی دلم چه خبره...دوست داشتم درد و دل کنم اما چی میگفتم؟!پس دیدم ساکت بمونم بهتره... واسه اذان صبح میخواستیم بریم حرم و بعد از اون هم بریم دارالقرآن.آخه بچه ها گفته بودن٬بعد از نماز صبح و خوندن چند آیه از قران و معنی اون٬گلهای بالای ضریح بین اون جمعیتی که اون مراسم رو شرکت کردند پخش میشه... ساعت ۴ بود که مریم بیدارم کرد اما هرچی امنه و زیور رو صدا کردیم بیدار نشدن!خودمون ۲تایی رفتیم... توی صحن اصلی کنار سقاخونه ی اسماعیل طلایی و درست روبروی درب و گنبد طلا واستادیم توی صف و نمازمونو خوندیم... بعدش خودمونو به دارالقران رسوندیم.از اونجایی که گفته بودن ممکنه که گل به همه نرسه٬پس کنار هم ننشستیم!عجب جای قشنگی بود.همون جایی که تلویزیون وقتی موقع اذان میشه٬قران پخش میکنه و قاری روی یه صندلی بزرگ طلایی نشسته پخش میکنه... اولش جز۱۱ رو یکم خوندیم و بعدشم یه ایت اله معنیشو گفت و بعدشم ۲تا مداح که لباس خادمی پوشیده بودن هم برامون مداحی کردن و ما هم دوباره مکان و زمان یادمون رفت... چقدر مراسم خوبی بود... همون موقع دیدیم چند تا خادم با پلاستیکهای مشکی دارن میان و دستشون هم جعبه ست!به هرکسی یدونه میدادن!من نمیدونست گلهارو بسته بندی میکنن و توی اون جعبه ها میذارن!! خلاصه مراسم تموم شد و با مریم برگشتیم هتل... رفتیم صبحانه که اون روز پنیر و کره و تخم مرغ بود و رفتیم بالا.دیدیم هنوز این ۲تا خوابن!خلاصه اینا رو بلند کردیم که برن غذا بخورن!! روز سوم بود و بنا به برنامه ریزی که شده بود٬صبح تا قبل از اذان ظهر ما گردش دسته جمعی داشتیم! اما از اونجایی که بیشتر بچه ها شب اول رو استراحت کرده بودند و شب دوم رفته بودن حرم٬صبح خسته بودن و برنامه عوض شد!!! از طرف دیگه موزه ی نادرشاه رو که همین نزدیکی بود و ما خودمونم میتونستیم بریم!!دیگه لازم نبود دسته جمعی بریم!! خلاصه یک ساعتی خوابیدیم و بازم شال و کلاه کردیم و مثل روز قبلش واسه نمازظهر رفتیم حرم...البته من و مریم باهم رفتیم.اخه امنه و زیور چون صبح نیومده بودن باهم زودتر اومد بودن! دوست داشتیم بازم توی همون صحنی که صبح نماز خونده بودیم و روبروی خود کنبد واستیم و نمار بخونیم که بسته بودن به خاطر پر شدن اونجا و مجبور شدیم یه صحن قبلش بخونیم... قبل اینکه وارد حرم بشیم٬کنار درب باب الجواد که ما همیشه واسه اینکه به چهارراه خسروی میخورد از همونجا رفت و امد میکردیم٬ از همون باجه ی استان قدس٬ که اونجا بود٬برای مامان یه چادر نماز گرفتم.موقع نماز چون توی کیفم بود٬بازش کردم و سر کردم و به عنوان تبرک توی حرم باهاش نماز خوندم... اون اخرین نماز ظهرمون بود که توی حرم میخوندیم... بعدشم بچه ها رو پیدا کردیم و رفتیم هتل...نهار اون روز زرشک پلو بود با مرغ که خیلی ایراد گرفتن که چرا پوست داره و نپخته و این حرفا... اما بنظرم اونهمه هم ایراد نداشت. ما که برای خورد و خوراک نیومده بودیم!!! بعدشم که بازم مثل روز قبل بود که رفتیم بیرون و بعدشم واسه نماز حرم و بعداز اون یه مراسم زیارت عاشورا و مداحی و تلاوت قران توسط قاریان برجسته کشور بود... ما تا اخر نتونستیم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت کنیم و بمونیم.مجبور شدیم برای اینکه به ساعت شام برسیم. اختتامیه٬ همه برگردیم...که البته به اصرار زیور و مریم بود بیشتر!!!اما وقتی هم که اومدن٬از شام خوششون نیومد و بدون غذا رفتن بالا که چایی شیرین بخورن!!!!!!!!! نمیدونم چرا از اینکه از غذا ایراد بگیرن اینهمه بدم میاد!!!از طرف دیگه ناراحت هم بودم که به خاطر غذا بلند شدیم و مراسم به اون خوبی رو ترک کردیم...نمیدوم شاید ایراد از منه که با همه چیز سعی میکنم خودمو وفق بدم... خلاصه امنه هم خورد و رفت پیش بچه ها بالا.منم با وجودی که اصلا دلم نمیخواست برم بالا ٬دیگه بعد از نیم ساعت رفتم! تا از اسانسور خارج شدم٬دیدم بچه های واحد ما ۴ نفرشون دارن میرن حرم!اینقدر ذوق کردم که حد نداشت.با اونا دوباره برگشتم حرم...انگار خدا حرف دلمو شنیده بود و اینجوری به بچه ها رسیده بودم... رفتیم کنار سقاخونه.پنجره ی فولاد.بعدشم رفتیم داخل.زیارت جامعه کبیره رو روبروی ضریح و ایستاده با دلی مملو از نیاز خوندیم... بعدشم دعای توسل و یاد آوری همه ی کسایی که بهم التماس دعا گفته بودن...تمام کسایی که دلشون میخواست اونجا باشن... دیگه وقتی نداشتیم...ساعت طرفای ۱۰.۳۰ بود... باید عجله میکردیم تا برسیم هتل تا در بسته نشن... یه لحظه باز کنار پنجره فولاد موندیم....یه نگاه به گنبد طلا کردیم و دلمون رو بازم بیشتر از قبل به اونجا بستیم و اومدیم...افتان و خیزان...تا قبل از ۱۱ هتل باشیم... وقتی برگشتیم دیدیم فقط یکی از بچه ها هست و بقیه واسه مراسم اختتامیه رفتن امفی تئاتر... منم روی تخت یکم دراز کشیدم تا بچه ها بیان... وقتی اومدن بچه ها به جون ما ۵ نفر دعا کردن.انگار چون ما ۵نفر نبودیم نشده بود اتاق رو خالی کنن!! انگار قرار بود که اتاق رو زودتر از فردا تحویل بدیم چون مسافر اومده بود!!! اینجوری بود که ما شب اخر هم توی واحد خودمون موندگار شدیم.... یجورایی با بچه ها سرد شده بودم...میدونستم اونا اخلاقشون شبیه من نیست از اول٬اما نمیدونستم اینهمه سختمه تحمل... اما هر چی بود داشت تموم میشد... دوباره مثل هر شب٬بحثها و مناظره های این ۳تا شروع شد.هر کدومشون از خاطره ها و اشنایی هاشون از اقاهای قبلی و فعلی که قرار بود انشاالله بشه همسر اینده دیگه این یکی میگفتن!!!درست مثل شب قبل و من باز مثل اون جذامی ها نگاشون میکردن و ساکت گوش میدادم... مریم هم بین حرفا میگفت٬بچه ها بخوابیم!واسه نماز و رفتن به حرم دیرمون میشه ها... قرار بود ۳.۳۰ بیدار شیم و بریم حرم.اما تا خوابیدیم از ۱ هم گذشته بود.به خاطر همون خواب موندیم و ۴.۱۵ بیدار شدیم!!!نمیدونم چجوری حاضر شدیم و دوییدیم و سر خیابون٬اونموقع صبح٬تونستیم ماشین بگیریم که ۴.۳۰ حرم بودیم و همون جای دوستداشتنی روبری گنبد و کنار سقاخونه نمازمونو خوندیم... وداع اخر بود! رفتیم ۴تایی داخل...دلمون حسابی گرفته بود...دلمون نمی اومد برگردیم...پاهامون حرکت نمیکرد...جمعیت پر بود...شلوغ شلوغ شلوغ... از خیلی دورتر از ضریح نگاهامونو با اشکامون گره زدیم به مشبکهای ضریح... ۱۵ دقیقه اونجا موندیمو نگاه کردیم و اخرین حرفامونو گفتیم.انگار با چشمامون داشتیم طواف میکردیم...دیگه پاهامون توان نداشت... برگشتیم که بیایم بیرون...دیگه زجه میزدیم... اومدیم روبروی پنجره ی فولاد... اون موقع بود که فهمیدم٬دعوت نامم باطل شده و دیگه باید برگردم...چقدر کنار پنجره ی فولاد موندیم رو نمیدونم.... دلمون نمی اومد حرکت کنیم... نمیتونستیم برگردیم... اما مجبور بودیم... چاره ای نبود... یجوری شروع کردیم به حرکت.نمیدونم چرا اونجوری راه میرفتیم...قدرت انگار از پاهامون رفته بود... هرجوری بود رسیدیم و سر میز صبحانه نشستیم... نمیدونم با اون بغض چقدر تونستیم بخوریم که جون برای سفر داشته باشیم...یه راه طولانی در پیش بود... رفتیم بالا.ساکها اماده بود تقریبا...من که ساکی نداشتم.همون یدونه که از اول همراهم بود و فقط یه پلاستیک بهش اضافه شده بود.اخه خرید چندانی نکرده بودم!!!هر چیزیم که خریده بودم کوچیک بود و یه ذره جا میگرفت!!! ساعت ۷.۳۰ باید لابی می بودیم!اتوبوس ما ۸ اومد.۸.۳۰ بود که حرکت کردیم سمت بهشت الرضا که ۱۵ کیلومتر خارج از مشهد بود... اونجا یه مراسم ۲۰ دقیقه ای بود... حدودا ۱۰.۳۰ از اونجا حرکت اصلیمون شروع شد... از شنبه ۳اسفند تا دوشنبه ۵ اسفند که حرکتمون بود سمت خونه...
سلام ای نازنین... سلام بر تو ای رئوف آل طه یا امام رضا(ع) چگونه باور کنم لحظه لحظه های دیدار را پس از آنهمه هجران!؟ و چگونه اکنون باور کنم که وقت رفتن رسید؟! آقا وقتی چشمان گناهکارم به گنبدت روشن شد٬وقتی قدمهای ناقصم به بهشتت رسید٬آن هنگام که گوشم با صدای طبل و کرنایت آشنا شد٬وقتی زبان الکنم به زیارتت مشغول گشت و آن دم که دستان آلوده ام به ضریحت رسید٬آنجا بود که باورم شد با تمام بدیهایم هنوز دوستم داری... به خود گفتم٬زمان آن رسیده که لباس نو به تن کرده٬هدیه ای به دست به پابوست آیم.اما دریغ از من مسکین که هیچ چیز در بساط خود نیافتم الا دلی آکنده از غبار غفلت.پس به ناچار دلم را بدست گرفته و به درگاهت آمدم و تو همچون پدری مهربان و دلسوز مرا در آغوش کشیدی... حال که میروم هدیه ام را روی طاقچه ی خانه ات روبروی پنجره ی فولادت گذاشتم... آقا.من که رفتم دیگر خیالم راحت است که جای دلم امن است.گاهی دلم را نوازش کن و در زلال آبهای حوضت غسل بده و روی سینه ات بگذار و بفشار تا احساس غربت نکند و برایش دعا کن تا حرم امن الهی گردد. من هم عهد میبندم همیشه به یاد شما و همچون شما مهربان زندگی کنم و هیچگاه هدیه ام را پس نگیرم... ** ۵شنبه ساعت حدود ۲.۳۰ حرکت کردیم از دانشگاه و بعد از حدود ۲۴ ساعت تمام به مشهدالرضا رسیدیم!. حرکتمون از مشهد هم ساعت ۱۰.۳۰ صبح روز دوشنبه ۵ اسفند بود و سه شنبه ۶ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت۱۰.۳۰ خونه بودم... *سفر خیلی خوبی بود.خالی از سختی و مشکل نبود ولی هرچی که بود می ارزید به تموم مشکلاتش... و الان چقدر راحت و آسوده خاطرم نسبت به قبل... چقدر اروم ترم نسبت به گذشته... خدای من٬چقدر و چجوری ازت تشکر کنم که همه چیز رو جور کردی؟!؟ امام رضا٬هیچ مراسمی شرکت نکردیم که نگن٬"" اگه الان اینجایی٬یعنی دعوت نامت رو امام رضا امضا کرده!"" و چقدر هربار با این حرف تنم لرزید و هم توی دلم قند اب کردن و هم خجالت کشدیم... قند اب کردن چون وقتی حس کردم عمق اون حرف رو... و خجالت کشدیم که من!با این همه گناه!با این همه ناسپاسی!با این همه غفلت!چطور اینجام و دعوت نامه رو گرفتم؟!؟چطور چشمام به گنبد قشنگ طلاییت افتاد و قابل بودم بیام و دستهام رو به ضریحت برسونم و دلمو بهش گره بزنم؟! نه!من قابل نبودم!لطف زیادی بهم شد...خیلی زیاد..حتی اونقدر که هنوزم باورم نمیشه که کجا رفتم و اومدم... گفتنی های سفر خیلی زیاده...نمیتونم مختصر بنویسم.دلم نمیاد.دلم میخواد لحظه به لحظه ش رو بنویسم تا نکنه یه وقتی٬یه جاییش یادم بره... میدونم تا وقتی زندم یادم نمیره اما انسان همیشه فراموش کاره...بهتره ریسک نکنم... قرار بود ۱۲ ظهر مسجد دانشگاه جمع بشیم.مامان اینا میخواستن برسونن منو تا دانشگاه٬اما قبلش میخواستن نماز بخونن و بعدا حرکت کنیم٬دل تو دلم نبود.تا اذان زدن و نماز خوندیم٬ساعت شده بود ۱.بعدش حرکت کردیم به سمت دیاره دانشگاهیمان... ستاره اس ام اس داد::: """نفس میری منم ببر از این دیار بی کسی،قصه هاتو بذار زودی بیا،نذار بمونم تو دلواپسی،اگه میخوای بری برو،فردای عزم رفتنت هرچی میخوای بگی بگو،قربون قصه گفتنت..."""" دوباره شاعر شده بود... چقدر خوب میشد که ستاره هم می اومد...چقدر تنها بودم... اما مگه امام رضا خودشون غریب نیستن... به ترافیک ظهر پل جانبازان برخوردیم.خلاصه تا رسیدیم ساعت نزدیک ۲ بود.جلوی دانشگاه هیچ اتوبوسی نبود!دلم لرزید!نکنه رفته باشن؟نکنه جا مونده باشم؟! با بابا همون جا پیش در دانشگاه خدافظی کردم... با مامان٬ساک بدست٬وارد شدیم!همون نزدیکای مسجد دانشگاه٬دیدم یکی از بچه ها با ساکهاش اونجاست.پرسیدم که اتوبوسها کجان؟.گفت:زیر ساختمون ازمایشگاه... قلبم بالا اومد....یه نفس راحت کشیدم...جا نمونده بودم!!! با مامان رفتیم تا اونجا...به مامان ساختمون خودمون و سایر ساختمونها رو معرفی کردم...اما اصلا نمیفهمیدم که چی میگم...فقط میخواستم حرف بزنم که قلبم نیاد از دهنم بیرون...هیجان خاصی داشتم.با وجودی که چند ساعت قبلش کلی ناراحت بودم و اعصابم خراب بود،اما اون موقع دیگه هیچی جز سفر توی ذهنم نبود... رفتم دیدم روی اولین اتوبوسی که جلو رومه نوشتن""ثامن الائمه ۴"" اما شماره اتوبوس من ۳ بود.پس نرفتم سمتش٬رفتم جلوی اتوبوس سفیده...بله!خودش بود!سوار شدم!تقریبا پر پر بود و یه نگاهی انداختم که دیدم جا نیست! اومدم پایین... مسئول اتوبوس ما٬سمیرا مصلح بود!از روز اولی که دیده بودمش به دلم نشسته بود... دیدم داره میاد٬رفتم جلو٬گفتم من دیر اومد انگار و جا نیست!گفت بیا بریم بالا... رفتیم و دیدم صندلی ردیف۴رم یکی خالیه!گفت همینجا بشین.. رفتم ساکم رو از مامان گرفتم و اومدم بالا گذاشتم.هنوز با مامان خداحافظی جدی نکردم!!مامان میگه بیا پایین فعلا.میگم بذار من ساک رو ببرم٬میام.تا میرم بالا و جابجا کنم٬که مامان رو دیدم کنارمه... از بغل دستیم پرسیدم تنهایی!؟ گفت آره!ولی با اونا آشنا شدم و تقریبا دوستیم.(منظورش ۲تا صندلی کناری بودن!) مامان ازم خواست شماره سمیرا رو براش بنویسم و رفت پایین... نوشتم و رفتم.اما همون موقع سمیرا گفت بیاین بالا میخوام سرشماری کنم...رفتم بالا درحالی که هنوز با مامان روبوسی نکردم... رفتن همانا و بسته شدن درها هم همان... حالا من بالا و پشت پنجره و مامان اون پایین... با هم خدافظی کردیم و بوس فرستادیم...دلم پیش مامان بود. میدونستم خیلی نگرانه. میدونستم دلش میمونه پیشم اما دیگه وقت رفتن بود.داشتیم حرکت میکردیم... پس بای بای و حرکت... از درب پشت دانشگاه اومدیم بیرون...صلوات فرستادیم.... تا اومدیم جلوی دانشگاه٬مامان هم رسیده بود به جلوی در...باز هم بای بای و حرکت... از کارگر اومدیم پایین.اتوبوس خیلی اروم حرکت میکرد... منتظر بقیه ماشینها بود...مامان زنگ زد.قطع شد! زنگ زدم.گفت ما اومدیم جلوی ابشار واستادیم.از ماشین پیاده شدیم. گفتم: باشه.حواسم هست... ماشین رسید به اونجا.دیدم هر ۲تاشون یه حالتی دارن نگام میکنن.بلند شدم و براشون دست تکون دادم.لبخند زدم تا بدونن خیلی خوشحالم که اجازه دادن...هر دوتاشون با لبخند من خندیدن و برام دست تکون دادن... هنوز ماشین داره اروم اروم میره... ساعت تقریبا ۳ شده.... تا حرکت کردیم٬سمیرا برامون یکم حرف زد و صدقه جمع کرد... بعدش یکی از هم سفرهامون که یه خانم ۳۵.۳۶ ساله بود و بزرگترین فرد دانشجوی همراهمون و داخل ماشین ماهم بود٬برامون دعای سفر رو خوند و بعدش دعای صدقه... با بغل دستیم یکم حرف زدم...اصولا دیر با کسی صمیمی میشم اما اینبار اون خودش باب صحبت و باز کرد و اینجوری شد که حرف زدیم و اشنا شدیم... اسمش زیور بود.هم سن بودیم.کاردانی نرم افزاربود و ترم قبل تموم کرده بود! سمیرا اومد و بهم گفت:تو که تنهایی میری آخر اونجا بشینی و اون دوست ما که مسئول ارتباطات بیاد جلو... گفتم:نه...اخه اون ته یجوریه... بعدش که رفت من به زیور گفتم٬اگه باز چیزی شد میخوام بگم من و تو باهم هستیم که نگه جاتو عوض کنم و این حرفا... رسیدیم لنگرود٬به یکی از بچه ها زنگ زدن که پدربزرگت فوت شده...میخواست برگرده!اما بعدش خانوادش گفتن نیاد و بره و حداقل واسه ارامش روح اون دعا کنه... خیلی اروم حرکت میکردیم...اذان مغرب رو زدن و ما تاره چالوس بودیم!! پلیس راه بعد یکی او بچه ها با خانوادش اومده بود سوار شد.انگار واسه مینی باس ها بود ولی چون میخواست با دوستاش باشه٬بلند شده بود و اومده بود اونجا.. خلاصه بازم دنبال یکی که تک نفره گشتند که بره توی مینی باس!بازم همون سوال.. ساعت داشت میگذشت و همونجوری اروم حرکت میکردیم... ساعت ۱۰شده بود و میخواستن واسه شام نگه دارن. نمیدونم چرا....آخه شام اول با خودمون بود.(نمیدونم اول امل هستش یا بابل!؟فک کنم اول امل باشه)خلاصه رفتن امل یه مسجد که دیدن بسته ست و بعدش رفتیم بابل و یه حسینیه بود که رفتیم اونجا.نمیدونم مسجد جای غذا خوردنه آیا؟! خلاصه تا بچه ها برن دستشوئی و بیان درست نزدیک ۱.۳۰ اونجا معطل شدیم... شبش هم ۲ ساعتی خوابیدم گویا... نزدیک صبح هم خوابم برد و با صدای سمیرا برای نماز صبح بیدار شدیم...خراسان شمالی بودیم... خیلی سرد بود.بالاخره نماز خوندیم و برگشتیم...راننده گفت اینقدر طول دادین توی راه که نشد ما درست برسیم.ما باید قانونا 8 صبح میرسیدیم! اینجوری شد که ما ساعت 2 رسیدم "میعاد" و اول بهمون نهار دادن و بعد هم اتاقهامون همونجوری که خودمون توی ماشین هم اتاقی هامونو مشخص کرده بودیم اماده شد و تحویل گرفتیم. منم با همون بغل دستیم و همون 2تایی هم گفته بود باهاشون دوست شده، هم اتاق شدم. مجتمع میعاد، 6 طبقه بود و به صورت هتل اپارتمان.تقریبا هر طبقه ای 4 واحد داشت که تقریبا 12 تا 14 نفر جامیشدن. واحد ما قشنگ و تمیز بود. طبقه ی 5 . یه هال(حال)بود با 4 تا اتاق که یا 3 نفره بود یا 4 نفره.با 2تا سرویس بهداشتی و یه حمام و یه دونه اشپزخونه ی نقلی با یخچال... اتاق ما هم 4 تخته بود با کلی کمد و برای هرکدوممون هم کنار تختمون یه میز کوچیک بود... اول سریعا خودمون رو به دستشویی رسوندیم.یکم نشستیم استراحت کردیم و وسایلمون رو پخش کردیم و جاسازی نمودیم... بعدشم سمیرا بهمون خبر داد که برای اذان مغرب میخوایم بریم حرم و بعدشم شام و مراسم افتتاحیه که قراره یکی از خدام حرم بیاد برامون صحبت کنه... خلاصه وضو ساختیم و حرکت کردیم.خداروشکر از اونجا تا حرم راهی نبود.ما چهاراه خسروی بودیم و از درب باب الجواد وارد می شدیم... وارد شدیم... اذن دخول گرفتیم و با دیدن گنبد طلایی که روبرومون بود از خود بی خود شدیم...چقدر شیرین بود اون لحظه که بعد از اون همه انتظار چشمامون تونست که حرم اقامونو ببینه... چقدر شیرین بود و زیبا... خدا الهی قسمت هر کسی که دوست داره و دلش پر میکشه بکنه... اولین نمازمون رو توی حرم خوندیم.نشد بریم صحنهای جلوتر،مجبور شدیم همونجا بخونیم و برای اینکه به بقیه ی برنامه هامون برسیم... دلمونو همونجا گذاشتیم...پاهامون نمیکشید برگردیم سمت هتل... اما مجبور بودیم... تا از صحن اومدیم بیرون، برخوردیم به یه هیئت عذاداری که داشت وارد حرم میشد...چقدر کنار خیابون دلامون سبک شد.... اومدیم و شام خوردیم.بعدشم رفتیم بالا. زیور که با همسر اینده میخواست بره حرم... مریم و آمنه هم میخواستن بخوابن که برای اینکه میخوایم شب بریم حرم جون داشته باشن.اما من با تموم خستگی خوابم نمیگرفت.پس وقتی سمیرا اومد که بریم امفی تئاتر گفتم بچه ها خوابن و خودم رفتن پایین. با بچه ها قرار گذاشتیم که من 10.30 بیام که با هم بریم.اخه از واحد ما فقط ما میخواستسیم شب بریم حرم بمونیم. اونجا هم یه قانون خاصی داشت که از ساعت11 شب تا 4 صبح دربها بسته میشد و اجازه ی ورود و خروج نداشتیم... رفتم دیدم مراسم شروع شده تقریبا.اینقدر چهره ی اون اقاهه مهربون و ارامش بخش بود که حد نداشت... خیلی هم شیرین و قشنگ حرف میزد.اصلا گذر زمان حس نمیشد.با بیان خاطره ها و داشتانهایی که توی حرم اتفاق افتاده بود و حکمتهای شفاهایی که دیده یا توسط بقیه ی خدام تعریف شده هممون رو حالی به حالی کرد...چقدر امام رضا مهربونه... یکی از اون چیزایی که تعریف کرد این بود::: من خودم راننده یه مهندس مسیحی المانی بودم تا وارد مشهد شدیم و چشمش به گنبد طلای امام رضا افتاد،پرسید این چیه؟ایشون میگن براشون توضیح دادن که این امام 8ام ما شیعیانه و یه چیزایی که بتونه درک کنه... میگن که این مهندس ازم پرسید میتونم منم وارد این حرم بشم.منم بهش گفتم چرا نمیتونین؟خلاصه باهم وارد شدیم.وقتی پنجره ی فولاد رو دید،ازم پرسید چرا اینا مثل سگ خودشون رو به اینجا بستن؟ منم براش توضیح دادم که ما مسلمونا وقتی از همه جا درمونده میشم.از همه جا قطع امید میکنیم،وقتی دیگه راهی نداریم،می اینم اینجا و خودمونو میرسونیم به اقامونو ازش کمک میخوایم... مگه تا اینو گفتم،بهم گفت:پس برای منم یه تکه طناب بیار و فرش. بهش گفتم اخه نمیشه.شما؟؟اخه اگه کسی ببینتتون چی؟ گفت:حرف نزن.کاری که گفتم بکن.این گوشی منم بگیر،هر کس زنگ زد نگو من کجام.شمارشو بگیر بعدا خودم زنگ میزنم... اقای صادقی میگه:خلاصه منم همون کارو انجام دادم.فرش و طناب رو دادن دستش و ازش فاصله گرفتم.از دور میدیم که داره مثل ابر بهار میباره اما صداشو نمیشنیدم... چند باری گوشیش زنگ خورد و منم همون حرفی که گفته بود رو گفتم... تا اینکه دوباره گوشیش زنگ خورد،جواب دادم،یه خانوم بود.گفت همسر مهندسه.گفت مهندس گوشیشو دست کسی نمیده،بگو مهندس کجاست. میگه،گفتم مهندس خواسته که به کسی نگم کجاست.میگه باشه،فقط بهش بگو از همون جایی که نشستی بلند نشو که پسر 11 ساله ی مادرزاد فلجت حالش خوب شده!!! میگه با حالت دو خودمو به مهندس رسوندم و گوشی رو دادم دستش،باهم حرف زدن و زود قطع کردن.... برام تعریف کرد که همسرش گفته.پسرمون توی اتاقش خوابیده بود،ناگهان از خواب میپره و فریاد میزنه و میگه مامان،بابا یه جای قشنگی نشسته که من تا حالا اونجا نرفتم،اونجا یه اقایی اومد سبز و نورانی یه دستی به بدنم کشید و بهم گفت بلندشم... اینجوری شد که اون مهندس رفت دنبال خانم و پسرش آلمان و باهم برگشتن حرم و هر 3تا مسلمون شدن... اینارو که میگفت ما دیگه حالمونو نمی فهمیدیم..... تا به خودم اومدم دیدم ساعت 10.20 دقیقه شده و من کم کم باید بلند شم.اما مگه میتونستم... خلاصه بلند شدم و رفتم بالا.تا در اتاق رو بچه ها باز کردن پرسیدم،بچه های اتاق ما رفتن یا هستن،گفتن همین الان رفتن... منو میبینی،انگار اب یخ ریخته باشن روم... منم گوشیمو نبرده بودم و گذاشته بودم شارز شه.اینجوری بود که باهام تماس هم نتونسته بودن بگیرن... خلاصه در حین عوض کردن لباس براشون زنگ زدم و گفتن که دارن میان بالا دنبالم... اومدن بالا و گفتن تا سر کوچه رفتیم اما تنهایی ترسیدیم.خلاصه با وجود من دل و جرات پیدا کردن و 3تایی رفتیم... مسیر هتل تا حرم رو پیاده ولی روی ابرها طی کردیم و خودمونو رسوندیم به حرم... البته بین راه برای یکی از دوستام که قرار بود زنگ بزنه و من گوشی رو بگیرم سمت امام رضا تا با اقا حرف بزنه،هم خبر دادم که تا چند دقیقه ی دیگه میرسم و اماده باشه... وقتی دوباره چشامون به حرم و گنبد افتاد دیگه هیچی نمیشنیدیم... رفتیم داخل... صحن اصلی رو هم رد کردیم... خومونو رسوندیم به داخل حرم... چشممون که به حرم افتاد دیگه... نمیدونم شاید چون ساعت حدودای 11 بود یکم اونموقع جلوی ضریح برامون خلوت تر از همیشه اومد.... امنه تا حالا نیومده بود مشهد.من وسایل رو نگه داشتم و مریم و امنه رفتن جلو... وقتی اونجا واستادی و داری نگاه میکنی که چند تا دست داره به طرف اون ضریح دراز میشه،دیگه نمیتونی خودتو نگه داری...وفتی اونهمه مقام و لطف رو میبینی دیگه واقعا به پوچی خودت پی میبری... وقتی میبینی چجوری لطف شاملت شده و تو الان اینجایی و دعوتت کردن که بیای،هم قند توی دلت اب میشه هم شرمنده تر از قبل میشی... خوشحالی که با تمام بدی هات هنوز دوستت داره... و خجالت میکشی که با اینهمه بار گناه توی اون مکان پاک و عزیز داری قدم میزنی... توی چند دقیقه ای همونجوری نگام روی ضریح قفل شده بود،تک تک بچه ها یادم اومدن...مامان.بابا.سحر...همه و همه... چند دقیقه ای نگذشت که بچه ها با چشمای گریون اومدن و نوبت من شد... منم رفتم... وای که چقدر لحظه ی خاصی بود اون موقع... چقدر منتظرش بودم...چقدر دلم پر میکشید که بازم بتونم همون حال و هوا رو درک کنم و از نزدیک حسش کنم... و چقدر همونجا خدا رو شکر کردم که بازم بهم این فرصت رو داد... وقتی برگشتم،همونجا روبه ضریح ،توی اون همه جمعیت،تونستم خودمو به زمین برسونم و سجده ی شکری رو که بدهکار بودم بجا بیارم... دیگه اونجا خیلی شلوغ شده بود.نمیتونستیم اونجا واستیم،تصمیم گرفتیم برای انجام اعمال و بجا اوردن نماز بریم به قسمت پایین حرم و همونجا بمونیم تا اذان صبح... وقتی رفتیم پایین،تازه حواسم اومد سرجاش و گوشیمو نگاه کردم که برای دوستم زنگ بزنم.اما انتن نداشتم...! تازه یادم اومد که توی خود حرم که انتن نمیده... دو دل بودم.نمیدونستم چکار کنم... اما میدونستم که اون منتظره.س تصمیم گرفتم و از حرم اومدم بیرون و از کفشداری کفشم رو گرفتم و اومدم داخل صحن اصلی.رفتم قسمتی که بتونم وقتی می ایستم ،گنبد طلا رو ببینم.به موازات سقاخونه ی اسماعیل طلایی و رو به حرم وایستادم... همون موقع اس ام اس اومد که از طرف همون دوستم بود،گفته بود که انگار قسمت نیست و این حرفا.... منم چون نصفه شب بود دیگه زنگ نزدم و اس ام اس دادم که من اومدم بیرون.اگه میخوای حرف بزنی من گوشی رو میذارم و تو حرفاتو بزن و اخرش هم قطع کن... خلاصه اس ام ای رسید... منم منتظر... باهمون لباس و چادر نماز اومد بودم توی صحن و چون از یه فضای گرم اومده بودم بیرون،داشتم میلرزیدم به خودم،با وجودی که هوا خوب بود... خلاصه گوشیم زنگ خورد.منم گوشی رو وصل کردم و همونجا رو به گنبد واستادم و کتاب دعامم گذاشتم روی گوشی رو شروع کردم واسه دوستم دعای توسل رو خوندن... تقریبا تا نصف بیشتر خوندم که با اهنگ قطع شدن گوشیم فهمیدم تموم شده حرفاش... منم دعا رو تا اخر خوندم و داشتم براش اس ام اس مینوشتم که اس ام اسش اومده بود و ازم تشکر کرده بود... منم جواب دادم و دعا کردم هر چی خیره براش پیش بیاد... اومدم داخل پیش بچه ها... تا ساعت 2.30 مشغول دعا و نماز بودیم.اما دیگه بعدش یکم بیکار شدیم.مریم خوابش می اومد.امنه هم همونطور.منم خوابم یماومد اما نه اونطوری که نشه تحمل کنم... تصمیم گرفتیم برای اینکه سر حال بیایم بیایم تا صحن.اما تا اومدبم بیرون سردمون شد.اما مریم میخواست با دوست جونش حرف بزنه،پس مجبور بود بیرون بمونه... من و امنه هم رفتیم دوباره سمت ضریح...جمعیت زیاد بود.منم دیگه نمیخواستم برم جلو.همونجا روبروی ضریح واستادیم و هرکدوممون حرفامونو زدیم.... خیلی سبک بودیم... برگشتیم دنبال مریم و رفتیم همونجایی که قبلا بودیم... یک ساعت قبل نماز میله رو برداشتن و نوبت خانوما شد برای زیارت قسمت پایین.اما یکهو همه حمله کردن...ما هم یکم واستادیم تا خلوت شه بعدا... من که نذری ها یادم رفته بود بالا توی ضریح بندازم،پایین دستم گرفتم و انداختم... بعدشم رفتیم نشستیم توی صف تا اذان بزنن... اذان ساعت4.45 دقیقه بود.مریم دیگه داشت غش میکرد از خواب.منم که طبق معمول که باد بهم خورده بود،شکمم درد میکرد و معدم میپیچید... خلاصه تا مریم سرشو کج میکرد،میگفتم مریم وضوت باطل میشه ها... تا اینکه بالاخره اذان زدن... خیلی سخت بود خم و راست شدن با وجود دل پیچه... اما بالاخره تموم شد و خودمونو رسوندیم به هتل ساعت5.45 بود... رفتیم بالا.هی زنگ بزن،زنگ بزن! اا کو کسی که در رو وا کنه!! جا کفشی رو نگاه کردیم دیدیم یه کفش هست و بقیه حتما واسه نماز صبح رفتن حرم... مجبور شدیم بریم کلید دوم رو از پایین بگیریم و مریم رفت. در رو باز کردیم و مریم رفت کلید رو پس داد و اومد. زیور خانم داخل تشریف داشت و خواب بود و صدای اونهمه زنگ و در ما رو نشنیده بود!!! خلاصه 6بود که خوابیدیم.... از 1 اسفند تا ابتدای روز شنبه 3 اسفند نوشته شد...
چند ساعت دیگه حرکت میکنیم... **کاش وقتی مشهدم٬همونجا یه خبر خوب بشه... یه جوری خوب و سرحال بشم... کااااااااااش......... **ساعت ۱۲.۳۰//۱ باید دانشگاه باشیم برای حرکت... ولی میدونم تا حرکت کنیم ۳ میشه!
دیشب یه چند خطی نوشتم ولی نشد بیام و ثبت کنم. الانم دیدم ارزشش رو نداره که بخوام بذارمش که ۲فردای دیگه میام و چشمم بهش بیوفته و بازم داغ دلم تازه شه! نوشته بودم از دلم!از بهانه گیریهاش از اینکه دیگه طاقتم تموم شده!از اینکه دلم میخواست وقتی همه دارن بهم سفر بخیر بمیگن٬حداقل یادش بود و می اومد و یه کلمه میگفت!! ولی دیگه گذاشتم بمونه توی همون صفحه ای که نوشتمو اینجا نذارم... * دیشب فهمیدم درسته برام مهم بود که "یکی" از حالم خبر بگیره و باهام ۲کلمه حرف بزنه! اما خیلی ها بجاش باهام حرف زدن و بهم سفر بخیر گفتن... هر کدومشون هم یجور متفاوت با اون یکی... دیشب شب عجیبی بود! از یه طرف خودم منتظر بودم و به وسیله ی افراد دیگه غافلگیر میشدم٬از طرف دیگه داشتم چند تا وسیله ی مورد نیازمو برمیداشتم٬از طرف دیگه یکم دلهره اومده بود سراغم... کلا شب عجیب و خاصی بود.با احساسای خاص و متفاوت... **چقدر دیشب منتظر موندم! از خودم بدم میاد! آخرش هم از بس بیدار شدم و خوابیدم و نگاه کردم مردم! کاش حداقل نمیپرسید که منم فکر کنم که نمیدونه! اما وقتی پرسید خوب ادم منتظر میمونه... و چقدر بده که اون انتظار اونجوری که دوست داره تموم نشه...اونموقع یه احساس پوچی مفرط ادمو حل میکنه توی خودش... اخرشم ۴ صبح خودم تصمیم گرفتم که عملی کنم! زهی خیال باطل!مثل همیشه خوش باوری ثمین!!مثل همیشه بچه ای! مثل همیشه توی رویاهات سیر میکنی! اگه اون یه ذره احساس سرش بشه که اینجوری نبود اوضاع! واقعا ادما اینقدر عوض میشن!؟! من کور بودم که یجور دیگه میدیدم!؟ یا اون یه جور دیگه بود و الان یجور دیگه شده!؟ بعضی اوقات که فکر میکنم میگم من یه مدت توی خواب بودم و یه چیزایی رو توی خواب دیدم اما الان که بیدار شدم فکر میکنم واقعیت بودن! اما بعدش چون دوست ندارم اونجوری باشه٬میگم نه! حتما الان دارم کابوس میبینم!و قبلاها بیدار بودم!... ""طاعات و عباداتت قبول!"" ..... مرسی!هنوز نرفته بجای برگشت گفتی! مرسی که یادت بود!!!!!! **کاش برگشتم ببینم: - همه چیز درست سره جاشه! - همه چیز خوبه! - همه چیز درست و معقوله... اگه نه حداقل من ادم شده باشم و بفهمم قبلاها خواب بودم و الان هم کابوس نیست و واقعیته زندگیمه!همین که جلو رومه رو باور کنم و باهاش کنار بیام و بیخیال اون قبلاها بشم... من که یه نفره نمیتونم جور ۲نفر رو بکشم!! کاش... خدایا میشه؟! کار که واسه تو نشد نداره... مثل همین سفر من! میدونم تو خواستی که دارم میرم... ممنونم... میدونی که بنده هات هیچ وقت اروزها و خواهشهاشون تمومی نداره!پس به بزرگی و مهربونی خودت بی جوابشون نذار.... ** میخوام از این موقعیت که دیگه شاید نصیبم نشه نهایت استفاده رو بکنم... دلم به اندازه ی تموم دلتنگیای دنیا گرفته. فکر نمیکردم روزی که دارم میرم همونقدر ناراحت و گریون باشم که وقتی نمیخواستم برم.... *خدایا چرا باهام اینجوری کردی!؟من که داشتم زندگیمو میکردم!من که به کسی کاری نداشتم!من که.... خدایا کمکم کن بشم همون ادم سابق.با تموم ناراحتی ها و دلگرفته گیهای اون موقع قبولش دارم!دیگه صبرم لبریز شده... دیگه نمیخوام اینجوری غرورمو هم مثل احساسم از دست بدم...هرچقدر احساسم به مسخره گرفته شد کافیه... وقتی دلش نمیخواد چکار کنم! خودمو بکشم؟! یه روز خوبه! ۱۰۰ روز بد! من که نمیتونم همش منتظر باشم که اون یه روزی خوب بشه و مثل قدیم بشه ادمی که من شناخته بودمش! کاش هیچ وقت هیچ احساسی نداشتم... **کاش وقتی مشهدم٬همونجا یه خبر خوب بشه... یه جوری خوب و سرحال بشم... کااااااااااش......... ** چقدر کاش داره این پستم... چقدر غم داره... وای که از خودم بدم مید اینهمه متضادم! الان باید خوچحااااااااااااااال باشم.پس تلقین میکنم که هستم!!!
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |