|
۳۰ اردیبهشت ۸۸ یک روز خاص برای شیتی... ۱. امروز استاد کلاه گیس خشنگه٬بهمون گفت که هفته ی بعد اخرین جلسمونه... گفتش چون ازش ته کلاس سوال نمیکنیم٬یعنی اینکه بلدیم!!!پس سوالامون سخت میشه!!! ۲.تا اومدم بیرون ستاره زنگ زد و گفت رسیده و دانشگاهه... ذوق مرگ شدیم شدید... ۳.رفتیم بوفه یه چای خوردیم و رفتیم از ذوق خانم همکف فنی نشستیم کنار درب سالن خواجه نصیر!!! ۴.هرکسی که رد شد ما نظریه مونو صادر کردیم براش!!! ۵.من دیگه از بس خندمو خوردم حالم بد شده بود!بماند که چقدر هم خندیدیم!!! ۶. ۱ساعت مونده بود به شروع ٬مسئولش اومد رفت داخل٬این زور میکنه ما هم بریم!حالا بیا و به این حالی کن که نه!الان نباید بریم!!! ۷.همون نزدیک سالن٬یعنی بیرونش نشستیم که یکی از بچه ها ی مسئول میاد بهمون یه کارت کوچیک میده که یه حالت دعوت نامه داره برای همین همایش! ۸.ستاره میگه:این بنده خدا نمیدونه من واسه همین زودی اومدم و پشت درب نشستم!! ۹.موضوع همایش "زن در عصر مدرن" بود.این اقاهه٬کارتهای دعوت رو بیشتر به پسرا میداد!!! ۱۰. صبح سر کلاس که بودیم٬استاد به یکی از دخترا گفت چرا مضطربی؟!دوستش گفت:اخه ساعت ۱۱ مجری یه برنامست!! ۱۱.همون دختره که ذکرش در شماره ۱۰ بود٬اومد و نشست کنارمون.بعدش رفت پیش اون مسئوله گفت:من مجری ام.متنی که باید بگم کو؟! ۱۲.طرف هم نه گذاشت و نه برداشت٬گفت:ما چیزی نداریم.خودت یه چیزی اماده کن!!! حالا ساعت چنده؟!۱۰.۲۰ دقیقه!!!! ۱۳.حالا ستاره حس کمک کردنش گل کرده! به دختره میگه بیا برات متن بنویسم!! خلاصه که با همدیگه نشستن و یه چیزایی سر هم کردن! ۱۴.ستاره ای که ساعت ۱۰ میخواست بره داخل٬حالا که ساعت۱۰.۵۰ دقیقست دیگه از پیش مجری بلند نمیشه و نمیاد که بریم داخل سالن!! ۱۵.همایش با ۳۰ دقیقه تاخیر شروع شد! ۱۶.ستاره ۲۰ بار جاشو تغییر داد!!!!فاطمه و صنم هم اومدند. ۱۷.فاطمه که از اون اولش میگفت چرا اینجاییم!بریم بیرون!!! ۱۸.استاد اصلی که سخنرانی با اون بود که اومد٬همه توی ذوقشون خورد!صداش و حرفاش برای بچه ها مفهوم نبود! ۱۹.خلاصه به زور بچه ها ۱۰ دقیقه نشستن.بعدش دیگه کم کم نصف بچه ها پا شدن رفتن! ۲۰.ما هم دیگه نمیتونستیم تحمل کنیم.خلاصه طرفای ۱۲.۳۰ بود که بلند شدیم... ۲۱.تا اومدیم بیرون٬همون کنار سالن نشستیم و یه نفس راحت داشتیم میکشیدیم که... ۲۲.درب سالن باز شد و مسئول(همونی که از صبح بود)اومد و یه برگه دستش بود که٬نظرتونو بنویسین. ۲۳.ستاره هم نه گذاشت و نه برداشت٬همونجا٬همونطوری٬به پسره گفت:اقا نظر نداریم.افتضاح بود!این دیگه کی بود؟! ۲۴.پسره خندش گرفت!گفت واقعا میگین؟!خب فلسفی بود اخه بحث... ۲۵.رومونو که برگردوندیم دیدیم یک عدد... ۲۶.من و فاطمه رفتیم بالا پله نوردی... ۲۷.اومدیم پایین دیدم اون مسئوله برامون ابمیوه و کیک اورده و داده به ستاره اینا.گفت شما از صبح اومدین و پذیرایی نشدین!!! ۲۸.رفتیم داخل محوطه و میخواستیم بخوریم که دوباره یک عدد گیج وارد شد و ثانیه ای بعد سر رفتن گذاشت... ۲۹.قرار بود نهار بریم بیرون بخوریم.رفتیم طرف سوستان و غذا گرفتیم و برگشتیم دانشگاه. ۳۰. میخواستیم بریم سلف که دیدیم روی پله های ورودی فنی یکی ناجووور نشسته... ۳۱.من و فاطی رفتیم دنبال دوغ!ستاره و صنم رفتن روی اون جای دنج همیشگی... ۳۲.وقتی ما برگشتیم همه چیز همونجوری بود و هر ۲ گروه در همون حالت... ۳۳.بعدشم دیگه هیچی٬دلش هوای پلوی مامانشو کرد... ۳۴.رفتیم ازمایشگاه ریزپردازنده!یه برنامه رو داریم مینویسیم.ستاره یه چیز میگه من خندم میگیره٬راستگو میگه:چرا تو اومدی امروز؟میگم چرا؟میگه تو که معماری رو می افتی!!منو میبینی خنده روی لبام خشک میشه....به ستاره میگه تو چرا اینو میخندونی؟! ۳۵.یه دور میزنه و میاد.اینبار میگه:تو چرا امروز برنامه نمینویسی؟!خورده توی ذوقت؟! ۳۶.یکم با سهیلا که دیر اومده کل کل میکنه...اخرش هم بازم حرف رو به افتادن میکشونه!منم عصبانی!!گفتم استاد خودتون گفتین هر کسی همه کلاسا رو بیاد امکان نداره بیفته!!میگه:من کی گفتم؟ گفتم:اول ترم!!!گفت اخه بعضی ها حضور فیزیکی دارن(به سهیلا اشاره داره)و دیر میان!گفتم خب من که دیر نیومدم و همیشه هم بودم و برنامه نوشتم!!! ۳۷.راستگو میگه:هر کسی یه ترم بیفته٬ترم بعد حتما پاسه!!! دهه!مردک مزخرف! ۳۸.قرار شده گزارش کار ازمایشگاه ریزپردازنده رو+پروژه که طراحی که ماشین حسابه رو ۱۴ تیر بیاریم!! اولش گفت ۱۳ تیر که من و فاطمه گفتیم نحسه!!!مرد از خنده!گفت باشه ۱۴ تیر بیارین! ۳۹.امروزم بهم گفت:تو موقعی که اسمت رو میخونم خیلی مظلوم میشی!!! ۴۰.بعد کلاس با صنم یه چای خوردیم و با سهیلا اومدیم و اونم موند منتظر میلادی... ۴۱.تا از درب دانشگاه اومدیم بیرون٬یه بچه داشت اگهی پخش میکرد.یکی به ستاره داد.تا بهش نگاه کردیم منو ستاره منفجر شدیم.... با دیدن اون اگهی روز ستاره تکمیل شد اساسی.... روز جالبی بود...نمیدونم ته این قضیه هم جالبه یا نه.... **فردا ساعت۱۱.۳۰ ارائه ی اقای رحمتی و رنجبره...شبیه سازی فوتبال ۲بعدی... احتمالا میریم تا ببینیم جو ارائه پروژه چطوره... من میدونم کلی دستپاچه میشم....میترسم از الان... من از اون ترم اول که بگم دروغه٬از قبل قبولی توی دانشگاه٬از پایان نامه می ترسیدم...
توي اين شب سياه مه گرفته ۱.سلام ۲. امروز هم تربیت بدنی امتحان شروع شد و هم ازمایشگاه معماری! ۳.سالن تربیت بدنی: قبل امتحان٬اومدم یه ضربه بزنم و برای ستاره توضیح بدم٬یکی از بچه ها جلوم بود٬توپ خورد به پیشونیش!قرمز شده بود که خداروشکر یخ گذاشت و خوب شد و دیگه داشتیم میرفتیم اصلا قرمزیش هم معلوم نبود... امروز سرویس رو امتحان گرفت.۶تا توپ داد به هر کس و گفت سرویس بزنین.من که مطمئنم بازم مچ دستم رو پیچ ندادم!نمیدونم چرا میگه مچ دستت تکون نمیخوره!البته امروز که حرفی نمیزد ولی کلا قبلا گفته بود... یکی از اول میخوند یکی از اخر.بعدش درست من و ستاره با هم افتادیم!اول من زدم و بعدش روبروم ستاره بود. این قدر هول کرده بودم که داشتم تمرین میکردم قبل امتحان نمیتونستم اصلا به توپ ضربه بزنم و توپ به راکت نمیخورد و رد میشد! سر امتحان هم همین طور شد یه بار.اما بقیه به نسبت تریپ زدن خوب بود یه خورده.سعی کردم تریپ زدنش درست باشه و بعد ضربه ادامه ی دست روی شونه ی مخالف خالی شه! ستاره که خیلی باحال بود!کلی سر زدن هر ضربه فیگور می اومد!همه بچه ها واسه تریپ درست اومدنش و حالت گرفتنش میخندیدن! ۴.ازمایشگاه معماری: من و محدثه و زهرا باهم وارد کلاس شدیم.راستگو نشسته بود پشت میز وسط کلاس و زل زده بود به در!دنیا هم پشت سیستمش نشسته بود! گفت چرا هیچکی نیومده؟منم گفتم حتما ترسیدن!گفت یه برگه در بیارین!ما رو میبینی٬داشتیم میمردیم!گفتیم قرارب ود امروز فقط از ALU ازمون بپرسین.گفت:خب برگه دربیارین! حالا از اون اصرار از ما انکار! ارش گفت میخواستم بهتون ارفاق کنم چون اولین گروه هستین٬میخواستم بگم هرچی از ALU میدونین بنویسین.ما رو میبینی دیگه به غلط کردن افتاده بودیم.گفت دیگه نمیشه.انتقال بدین به سیستم طراحیتون رو.همون موقع زینب اومد و ازش یه سوال پرسید و میدونست اون خیلی میدونه نذاشت با ما بشینه روونش کرد بیرون. خلاصه که ازمون یه شبیه سازی پرسید و از بدبختی مون یادمون رفت select مون توی ماکرو چپه و باید از ته عدد بدیم که همین باعث شد جواب نیاد درست!اونم میدونست مشکل کجاست و منطق ما درسته اما از قصد اینو پرسید.اخه دیروزش زینب همینو ازش پرسید. حالا ببینیم واسه امتحان کتبی چی میکنیم.امیدواریم از عهده ی اون خوب بر بیایم. اونجوری که از بقیه هم شنیدیم٬کسی سوالش رو جواب نداد جز زینب!ستاره هم که ترم قبل اینو داشن٬میگه کلا همینجوریه و سوالاش رو جوری میپرسه که هول کنی و جواب نتونی بدی...انشالله که نمرشو خوب بده... ۵. امتحان کتبی ازمایشگاه معماری افتاده برای ۶ خرداد ساعت۱۰ صبح.اون ساعت من نوبت دکتر دارم.امیدوارم دکترم نوبتم رو عوض کنه... ۶.دیروز یادم رفت بنویسم که با مامان رفتم واسه پرینت گزارش کار آزمایشگاه معماری٬بعدش مریم زنگ زد که براش چند تا جمله از حسابداری و مناقصه و مزایده جستجو کنم٬منم تا کارم اماده بشه همونجا یه سیستم گرفتم و نشستم تا پیدا کنم براش.اونوقت نکته ی قابل ذکر جالب اینه که مامان هم اومد و باهام نشست. بعدش منم از موقعیت استفاده کردم و فایلی رو که دکتر اکباتانی میخواست رو از همونجا براش به group فرستادم.... بعدش مامان عکس دکتر رو بالای سایتش دیده٬میگه بهش میخوره که دکترا داشته باشه! گفتم مامان مگه به قیافست؟! ۷.صنم نام فرد مورد نظر را یافت!امیدواریم خلاص شود بزودی. ۸. فردا ساعت ۱۱ داخل سالن همایش خواجه نصیر که تازه افتتاح شده یه جلسه ای باشه که شیتی گفت زود میاد بریم اونجا... ۹.فاطمه که با تیم داشگاه رفته بود برای مسابقه٬با کسب مقام دوم تیمی برگشتن! ۱۰.صدیقه شیرینی بهون داد...انشالله ۴مرداد عروسیشه... ۱۱.اولین امتحانم ۲۸ خرداده.یعنی کمتر از ۱ ماهه دیگه و من چیزی نخوندم هنووووووووووز ۱۲.پروژم هنوز در مرحله ی ابتداییش مونده... ۱۳.کار اموزیم رو تایپ نکردم.... ۱۴.خیلی خسته م....هم روحی هم جسمی....
اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا بستانم؟!
1. یک هفته ی کامل به دنیای مجازی سر نزدم!جالب بود نکته اش برای خودم!البته این سر نزدن دلیل داشتهاااا.... 2. سیستم رو درست کردم اساسی،البته نه اینکه قاط زده بود اساسی!بلکه ما متوجه وجود ویروسی شدیم و اقدام به انهدام کردیم! 3. ذوقیدم که شنبه یه ویروس رو شناسایی کردم و طرز انهدامش رو خیلی خفن یاد گرفتم و اومدم خونه دیدم سیستم خودمم همون ویروس مخوف رو داره،پس دست بکار شدم و عملیات رو پیاده کردم!بماند که چقدر مکافات داشت اما اخرش الحمدالله عالی بود تجربه اش... 4. رجستری سیستم حتی در حالتsafe mode هم باز نمیشد که برم دستکاری کنم! 5.زینب برام یسری انتی ویروس اورد که باهاشون ترتیب همه چیز رو بدم.اما اون راهه که شنبه از کاراموزی یاد گرفتم حتما باید ضمیمه ی این انتی ویروس ها میشد اساسی! البته میگن بهتره پکیج ویندوزم رو عوض کنم،که چون من همون یکی رو دارم فعلا و اونم بسیار بسیار عزیز و خاص میباشد،به فکر تهیه یک ورژن جدید نیفتادم هنوز...یعنی دست دلم به جستجو در این مورد نمیره..."به همین دل خوشیم...." 6. با صنم دوشنبه ی قبل و این 2 شنبه حرفمون شد!البته موضوع اصلا به خودمون ربط نداشت،بلکه در مورد حمایت من از بقیه در مقابل صنم بود!به نظر صنم من هوای همه رو دارم و ازشون حمایت میکتم!! الا صنم! دلم برای خودم میسوزه!چقدر بدبختم من! هفته ی قبل که من گرییدم اونجا!اینقدر بی کس بودم اون لحظه...!!دلم واسه بی کسیم سوخت....اونم میدونه من نقطه ضعفم کجاست و دست میذاره روی همون...فکر کنم 1 ساعت کامل بهم ریختم تا بخودم اومدم.... این هفته هم بحثمون شد اما نه به شدت هفته ی قبل... ما که همیشه هر و کرمون به راه بود،حالا،این اخر سالی،اینجوری شدیم...اونم نه به خاطر خودمون و مشکلاتمون!بلکه اینکه صنم حرف دیگرانو باید بزنه و منم نمیتونم ساکت بمونم که هرچی میخواد بیاد و بگه! این هفته کامل بحث سر سحر بود!سحر و صنم زدن به تیپ هم و کلا فکر کنم اساسی از همدیگه منزجر شدن! 7. هفته ی قبل،یعنی 3شنبه 22 ام ستاره با مامانی و بابائیش رفت مشهد...جمعه هم برگشت...برای من یه اینه ی ان یکاد اورده....الهی که شمینی فدای شیتیش بشه.... 8. قرار بود 20 اردیبهشت میان ترم شبکه بدیم که ندادیم و گذاشتیم این هفته 27 ام دادیم!اونم چی!!!!!!!! ستاره که این درس رو نداشت اومده بود کنار من نشسته بود و اونم از بغل دستی مینوشت!!!!اخرش فکر کنم کامل بشم 9. امروز اقا لوجه ی شبیه سازی بالاخره جزوه گرفت و نزدیک بود جزوه رو بخوره!!!! دهه!عجب ادم هایی پیدا میشن!تازشم وقتی ادم به یکی میگه جزوم کثیفه و بهتره از یکی دیگه بگیری،خب معنیش اینه که نمیخوام جزومو بدم!اما تو که اصرار میکنی نه همین خوبه و بعدشم قصد داری ادمو توی افتاب زغال سیاه کنی،لج درمیاری اساسی! 10.مهاجرت هم لوج دراومدا!!!البته به گفته ی صبا!...اونروز من به قول ستاره خوب خودمو کنترل کردم و انگار که 100 ساله موضوع رو میدونم!خودمم کیف کردم از طرز برخوردم...وقتی که صبا رفت و حقیقت رو گفتم،ستاره میگفت ثمین خیلی باحالی!یعنی توام مثل من نمیدونستی و اینجوری شاخ دراوردی؟! 11.دلم خیلی حرف داشت،اما الان حضور ذهن ندارم! 12. خب ندارم دیگه!مجبور نیستم که ادامه بدم!هستم؟! 13. دلم خیلی تنگ شده...اینو کاملا حضور ذهن دارم!اخه ثانیه به ثانیه باهامه... 14.خب این واسه اینه که 13 میگن نحسه و این حرفا،الان روی گود مودم اینجوریا که بوش میاد و دارم اینجوری ادامه میدم...
دل من تنهاييات پر از سواله مي دونم دل من خنديدنت فقط تو خوابه مي دونم دل من آرزوهات نقش بر آبه مي دونم دل من تحملت مثل يه كوهه مي دونم دل من عاشقيات مثل جنونه مي دونم دل من صبوري و كسي سراغت نمي ياد دل من خسته اي و صدا ازت در نمي ياد دل من اميد تو فقط بايد خدا باشه دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه
+امروز صنم داره میجنگه بین دل و احساسش.صنمم موفق باشی.درست ترین و بهترین تصمیم رو بگیری.نه با دل،که با عقلت گلم... +هفته ی خاصی نبود... +بابا امروز بخیه هاش رو کشید. +امروز بازم با صنم و فاطی و ستاره داخل اسانسور تابلو شدیم!!!کاملا تابلو!اینبار که درب باز شد لبو اینا جلومون بودن!ماهم تازه که اومدیم بیرون فهمیدیم اصلا اسانسور از طبقه همکف نرفته بالا!!!خیلی +امروز این هفته به طور جدی با ماشین بیرون میره!داره دست فرمونش خوب میشه گوش شیطون کر.الان بیشتر از 18 سال میشد که پشت فرمون ننشسته بود که این بیمار ی بابا دیگه توفیق اجباری رو نصیبش کرد... +جمعه ستاره میره قزوین واسه ارشد!یک دلم میسوزه واسه خودم که اون موقع احساساتی تصمیم گرفتم و ننوشتم!حالا نه اینکه قبول میشدم که نه!ولی خب... البته الانم میگم که 30 تومن پول زور بود واقعا چون مطمئن بودم و هستم درصد قبولیم منفیه...! +کفش سفیده که مدل پاپیون داره،پامو بدجور میزنه.به غلط کردن افتادم!نمیدونم چی شد که این بار کفش گرفتم!درسته اسپرته اسپرت هستش ولی من که همیشه کتونی پام بود،برام یجوریه!تازه اونم سفید!اول که پامو داغون کرد یه چند روزی نپوشیدمش،اما الان 2 هفته ست که مدام میپوشمش ولی فایده نداره...انگار یه لنگه کوچیکتره کلا... +ستاره این هفته رفتارهای مشکوک مشاهده کرد...متعجب شدیم!!! +دایی محمد خیلی باحاله...بعضی از بعدازظهر ها میاد مامانو میبره تمرین کنه...منم یه روز که قرار بود برم پرو باهاشون رفتم،تحملش از بابا بهتره...خدا عمرش بده مادر.خیر از جوونیش ببینه... +سحر امروز رفت اردو... +بچه ها این هفته میرن تهران.واسه نمایشگاه.امسال حسش نیست برم...داغون تر از این حرفام...وای که چه روزایی بود سال قبل...یادمه مامان اینا داشتن میبرنم دانشگاه،صدیقه و ستاره هم با ما اومدن تا اونجا.ساعت12شب حرکت داشتیم،تمام طول فاصله خونه تا دانشگاه،گوشیم ویبره میرفت!میگفتم با خودم که نرسیده به تهران باطری خالی میکنم.... +استقلال قهرمان شد.استقلال حذف شد... +دایی گزینه ای برای مربیگری پرسپولیس!!ایا جکی به این بیمزگی کسی شنیده بود؟! +شنیه،سر ساعت 7.30 کار اموزی میرم.میخوام با خانم عمویی برای رفع عیب سیستمها توی دانشکده بچرخم... +یکشنبه میان ترم شبکه. +دوشنبه،امتحانک دوم خبره!
قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است
امروز جمعست...۱۱ اردیبهشت... روز بخصوصی نیست٬تنها یه روز جمعه است...یک روز از روزهای هفته٬اما بیشتر ازهر وقتی بی حوصله ام.خسته ام.کلافه ام... حسی ندارم برای گذراندن ساعات روزانه ام... به خود میپیچم از ندانم کاری هایم.... درد میکشم از حس این ساعات که مجبورم تحملشان کنم... نمیدانم از خاصیت این روز است یا بخاطر خودم و حس و حال درونیم!؟ خودم هم مانده ام چه بگویم.... *امروز انگار روز اول است... دلم ... روزگار با بازیهایش بد جور بازیم میدهد... درد امانم را بریده... هر که خود داند و خدای دلش که چه دردی ست در کجای دلش... " مهدی اخوان ثالث"
هرچقدر با خود تکرار میکنم٬ ""اندکی صبر٬سحر نزدیک است"" ثمری ندارد...
از دیروز کلی خونه شلوغ پلوغه.همه میان عیادت بابا.دیروز تا از دانشگاه اومدم و خواستم یه چرت بزنم٬زنگ صدا خورد!واسه خودم نذاشتم٬بابابزرگ بود.... ترجیح دادم بخوابم...با یه زنگ دیگه بیدار شدم!حسش نبود برم پایین.منتظر موندم ببینم صدای کی میاد.دیدم خانم جونه...دلم پر میکشید براش.. نمیدونم چه کششیه که به خونواده ی مادری ادم داره... همونجوری با همون لباسا پله ها رو ۲تایکی پریدم... چهارشنبه٬یعنی روز اولی که بابا مرخص شده بود٬ساعت ۱۱ شب قرار بود عمو هادی بیاد.من حوصله نداشتم باز و کلی هم خسته بودم.تا زنگ زدن رفتم توی اتاق.نمیدونم کی رفتن من که زود خوابم برد... دیروز٬بعداز خانم جون٬خاله جهان و خاله زهرا و بعدش هم دایی محمد و زندایی عاطفه و بعدشم خاله فرح اومدن.تا رفتن طرفای ۱۱ بود. زندایی بهم گفت چرا وقتی میرم دانشکده شون نمیرم بالا تا منو با مهندس نرم افزارشون اشنا کنه که با اون برم واسه سرکشی.حالا قراره فردا که رسیدم دانشکده زنگ بزنم و یکسره برم بالا.اره.تصمیم گرفتم بازم اون مسیر رو طی کنم.فردا مطمئنن وقتی از تاکسی پیاده میشم که برم سمت دانشکده دوباره بغض خفه م میکنه...اما میرم چون باید یاد بگیرم هنوز خیلی چیزا رو.... کلی از همکارا و بچه هایی که میان کتابخونه حرف زدیم با زندایی که جالب بود... *دیروز توی جشن٬خیلی شکستم...روز شادی بود اما اون موسیقی ملایم هربار اشکمو دراورد..با شعرخونیه یکی از پسرای محیط زیست و حسی که گرفته بود منفجر شدیم!نه من فقط٬بلکه کل سالن ولی به احترامش٬ریز ریز...حتی ۲تا از کارمندان دفتر اموزش که پیشه من نشسته بودن هم میخندیدن.یه حرفشون خیلی جالب بود٬بهم گفتن٬شما ۸۴ ایها که برید کار دانشگاه لنگ میمونه.همه ی فعالیتها با شما بود انصافا.توی دلم به هم وردی های فعالم افتخار کردم....و چه خوش شانس و با صفا بود اون دختری که کمک هزینه ی سفر به سوریه رو برد... *دیروز صنم با ما اومد دانشگاه.دیروز صنم میگفت د رمورد اون قضیه.دیروز مامان بهم خوابش رو گفت. دیروز روز بدی بود چون حس بدی داشتم...دیروز....دیروز...دیروز...
* درخت کوچک خانه ی دلم به باد عاشق بود... کسی بگوید٬ کجاست خانه ی باد؟!....
این هفته هم داره تموم میشه.هفته ی خاصی نبود.حرفا و روزا تقریبا یه جوره برام. +یکشنبه بعد ازکلاس شبکه با استادم که در حقیقت مثلا استاد راهنما یپروژمم هست من باب گفتگو وارد صحبت شدم!که ایشون نه گذاشتن و نه برداشتن و گفتند که شما بهتره بری تهران و از پروژه های بچه های اونجا استفاده کنی!!!!یه هفته بتونی بمونی و کار کنی عالی میشه و میتونی چیزای خوبی پیدا کنی!! - من اون لحظه مات شده بودم و پلک هم فک نکنم میتونستم بزنم!!- خدایا رحمی بفرمایین پلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز... +دوشنبه صنم یچیزای از روزایی که نرااحت و عجیب غریب شده بود بهمون گفت که من و ستاره شاخ دراوردیم رسما! ولی بعدش که اومدم با مامان یکم یجورایی که نفهمه موضوع چیه در میون گذاشتم دیگه واقعا شاخام ۳متر شد و ترسیدم به معنای واقعی.خدایا نمیدونم این حرفا دیگه چیه... +این هفته عجیب بود با رفتارهای ۲گانه و شاید ۱۰ گانه برای ۳تاره.این اخرین روزاش هم که نوبر بود!صنم میگه براش زنگ زده و باهاش حرف زده و اینبار خوب صحبت کردن...و ستارم غمگین تر از همیشه به اینده نگاه مکینه... خدای مهربونم میدونم تو صلاح همه رو بهتر میدونی٬در این شکی نیست٬پس به خودت سپردم نفسم رو... + امروز توی دلم٬با همه ی ناراحتی هایی که برای مسئله جدید داریم الان بخاطر همین موضوعات٬ولی توی دلم حسودی کردم!اخه درسته نشد ولی حداقل دست روی کسی گذاشت که خیلی ادمه...حداقل وضعیتش براش مهم بود و زنگ زد به صنم تا بتونه راه حلی پیدا کنه...تا بتونه ثابت کنه خیلی بیشتر از تصور میفهمه...خدا حفظش کنه...به این حرکتش حسودیم شد!!! ـ از خودم بدم میاد ـ +دوشنبه فاطمه اومد و بعد از دانشگاه اومدیم همینجا و رفتیم طیف ایران!به علت تعمیرات رفتیم توی سالنی که عروس دامادها میرن و عکس میگیرن!!!!بعدش اونجا کلاه هم بود.ما هم تا اماده بشیم یکی یه عکس با کلاهه گرفتیم که خیلی قشنگ شده!!!خود ۳نفرمان ذوق مکنیم!!! حالا قرار گذاشتیم برای فارغ التحصیلی هم بریم و اونجا عکس بگیریم!!آخه رپووش و کلاهش رو دیدیم اونجا... +امروز بین دوتا کلاس که حسابی بیکارم.هنوزم فاطی اینا نیومده بودن٬منم رفتم توی عالم خودم و باز....وقتی سحر اومد دیگه اروم گرفته بودم و روی میز مطالعه چشامو بسته بودم تا اروم شم!!!تا جلوی این بغض لعنتی رو بگیرم!!!بعدشم که فاطی و سحر توی کتابخونه مراسم راه انداخته بودن و بهم قرض میدادن!!!!منم داشت چشام ۴تا میشد از دست اینا! بعدشم این دوتا یکی یکی لباساشونو نشون میدادن و اخرش هم منم وسوسه شدم و به سحر پول دادم که داره میره داخل شهر برای منم بگیره... +امروز هم با فاطمه و محمد رفتم واسه پروژشون.خوب بود.این بار منم گوش دادم.اخه سحر رفته بود خرید!!!و نبود.یچیزایی دستگیرم شد... +امروز رفتیم روپوش ستاره رو دادیم تا تنگ کنن! +توی اون نیم ساعتی که باید منتظر میمونیم٬رفتیم پردیس تا بیکار نمونیم.اما اینقدر دلمون تنگید که یه عالمه روحیمون افت کرد!!!از جلوی پارچه فروشی رد میشدیم و یه نگاه گذرا داشتیم مینداختیم که یهو یه حاج اقاهه به ستاره گفت:بیا تو عروس خانم. اینقدر خندمون گرفت که نگو.ستاره میگه نمیدونه بیچاره چه خبره که.... +امروز سر کلاس ریز٬بازم این راستگو زده بود به سرش!از دیروز سر از معماری بهم گیر میده!عجب اشتباهی کردم که ۲تا ازمایشگاه رو پشت هم برداشتم.کاش فاصله داشت!سر از معماری یکم شیطونتر میزنم که میام ازمایشگاه ریزپردازنده میگه٬خانم حالت خوب نیست؟چرا اینقدر ارومی؟!منم ایندفعه بهش گفتم:خوبه که ارومم؟یا نه شیطوی کنم؟استاد من گیج شدما... اینو ه میشنوه٬لبخند میزنه و میره!منم توی دلم میگه خیلی رو داری بخدا!البته یکی دوتا فحش هم میدم!خیلی بیخوده! امروز همه باید میاومدن پشت سیستم ما کار انجام میدادن٬اخه نرم افزار و سخت افزار (programer)رو فقط میز ما داشت٬خلاصه که ما اولین گروه انجام دادیم و اومدیم کنار تا بقیه بیان و انجام بدن!توی این فاصله من و صنم که امروز هم مهمون کلاس ما شده بود و(مهمون سهیلا شد اینبار!!!استاد گفت من باید تائید کنم بعد اجازه بدم- از اونجا که همونطور بیخوده ها!!- بعدش که صنم رو دید٬میگه این که اون دفعه ایه!ما هم خندمون گرفته بود!ستاره گفت اون نیستش که خواهر ۲قلوشه!این کامپیوتره!!وای ما دیگه داشتیم منفجر میشدیم!خلاصه اجازه داد بیاد پیش ما!)منم بعده کارمون رفتم پیشش نشستم.اینم امروز بچه ساکتی بود و خوب بود خداییش(بخاطر استرسی که داره.فردا قراره اقاش بره ازمایش بده٬خود صنم مینوره و از این موضوع که ممکنه میلاد هم باشه داره داغون میشه٬خلاصه که فردا میلاد میره تا خیالشون جمع بشه ولی به قول خوش اگه خدای نکرده جور نشد چی؟!خدایا هستی؟!....)اما من اومدم کیفم رو از پشت بچه ها بردارم٬زیب کیفم رو بستم٬این استاد مزخرف فکر کرده من دارم گوشیم رو چک میکنم که گفت٬خانم شما چرا با گوشیت ور میری؟!میگم من که گوشیمو دست نزدم!!!بعدش میگه دیگه مهمون نیارین ها!خانم(رو به صنم)شما میاین بچه های خوب ما رو هم خراب میکنی!!ستاره گفت٬ما خوبیم٬دوستمونم خوبه!استاد هم چپ چپ ستاره رو نگاه کرد!!! راستی٬موقعی که بادی واسه انجام پروژه ی امروزمون٬یه پوشه میساختیم٬فاطی اسم پوشه رو گذاشت سهیلا٬استاد اومده میگه٬سهیلا کیه!؟ستاره میگه (با اشاره به سهیلا)به افتخاره مهمونمونه!سهیلا میگه من که مهمون نیستم٬ستاره میگه امروز بچه ها مهمون گروه ما هستن واسه انجام ازمایش! استاد هم بر میگرده به ستاره میگه خانم شما امروز حاضر جواب شدیا!!!ستاره شاخ دراورد گفت خب خودتون پرسیدین!!! +حتی فردا هم باید برم دانشگاه.دکتر اکباتانی تشریف فرما میشن!!!و قراره یه توضیحی از ازمایشگاه پایگاه بهشون بدیم!!من نمیدونم اینا چرا این ترم اینهمه گیر دادن به این ازمایشگاهها!!!شانس هم ۲ذار نداریم! +فردا دانشگاه جشنه میلاد حضرت زینبه...روز پرستار مبارک
شب فراخ و سینه تنگ و همدمی باید که نیست زخم هست و دشنه هست و مرهمی باید که نیست می چکد خون چراغ نیمه جان در تبع باد گریه ها را شانه های محرمی باید که نیست * از اردیبهشت٬این ماه بهشتی٬اونجوری میشم که با منی! اگه سال قبل این موقع ها یادت باشه__نمیدونم اونقدرا که من یادمه و فکر میکنم اهمیت داره که فکر(...)* رو بذاری اصلا یا نه__ یکم ازهم دور شده بودیم.البته به خاطر شرایط کاری(...)* بود توی اون زمان!!اما الان اصلا نمیدونم شرایط چی شده که اینجوری شد! فقط میدونم روزگار به حرکتش ادامه میده و زمین همینجوری حول خودش و خورشید در حال حرکته!اره روزگار میچرخه و توی این چرخش ادما هم حرفاشونو میذارن زیر پاشون! روزگار رنگ عوض میکنه و ادما باهاش همراهی میکنن!نمیذارن تنها رنگ به رنگ شه این روزگار٬تندی خودشونو بهش میرسونن و نمیذارن تنهایی رو حس کنه... آخ خدا چی بگم... باشه... میخواستی بفهمم!؟ ممنون!فهموندی بهم... (...)* === نمیتونستم اینجا هنوزم سوم شخص مفرد خطاب کنم!!مجبور شدم حرف اخر رو نذارم ثبت شه!! کی فکرش رو میکرد؟!!چندتا پست شده که حرفی بطور مستقیم نزدم؟شمارشش حالمو بهم میزنه...کاش هیچ وقت کاشی نبود...کاش ادما هر کاری که میخواستن شروع کنن حداقل واسه خودشون یه تجزیه و تحلیل میکردنش تا وسط کار بخاطر حرفی که از اول معلوم بود خودشون غافلگیر نشن!چون حتما دیگرانی هستن که از اول در نظر بگیرن همه شرایطی رو که حدس میزنن حتی اگه به زبون نیارن! تو چشمات مال من نیستو /نگات دنباله من نیستو /چشاتو دزدگی دیدم تو قهوت فال من نیستو نمیدونی دیگه حالی توی احوال من نیستو نمیدونی تو از من دلخوری اما٬اینا اشکاله من نیستو از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغاله من نیستو نه تو نه هیچ کس دیگه تو استقباله من نیستو نمیدونی تو قلب تو دیگه جایی واسه امسال من نیستو یه ذره دلخوشی توی اقباله من نیستو بهارش اینجوری باشه نه امسال سال من نیستو نمیدونی نمیدونی نمیدونی چهارشنبه دانشگاه روز عجیبی داشتیم.فاطمه و محمد(نمیتونم اینجا بگم اقای ی... به همین خاطر به اسم کوچیک خطاب میکنم.) با هم پروژه دارن٬از اونجایی که خب همینجوری هم نمیشه با هم همه جا باشن و از بدشانسی اینا هرجایی برن بهشون گیر میدن٬قرار شد من باهاشون برم. واقعا خیلی بد شانسن این ۲تا.شاید چون خیلی مراعات میکنن.قرار بود برن پیش مهندس جواشی و نامه بگیرن که باهم بتونن یه جا بشینن و کار کنن.اینو یکی از مسئولین گفته بود.ما هم کلی شاخ در آورده بودیم که جواشی بیچاره چی بنویسه؟!مگه با نامه ی اون اینا محرم میشن؟!خلاصه که فاطی اینا رفتن اونجا و جواشی هم مثل ما تعجب کرد٬گفت نامه نمیخواد٬همین طبقه های پایین کار کنین.سعی کنید چند نفر رو با خودتون ببرین که بهتون گیر ندن.منم میدونم شما هر ۲تا تون موجه هستین.ولی اینا به اونایی که باید گیر نمیدن و زورشون نمیرسه که... فک کن!چجوریه که جواشی بیچاره هم مونده!این فاطمه اینا هر جا میرن٬این قیافه اوشونو هر کی میبیه٬میفهمه این دوتا چجورین... خلاصه که واسه ۴شنبه اصلا کلاس خالی مجتمعمون نداشت!فاطی اومد پیش من کتابخونه.از اونجایی که من از ۱۰ تا ۲ بیکارم ۴شنبه ها.سحر هم تازه اومده بود پیشم٬خلاصه که محمد زنگ زد و گفت٬ساختمون علوم پایه کلاس خالی هستش.ما هم رفتیم کلاس ش ا. خلاصه اونا جلوتر نشستن و داشتن کار میکردن.من و سحر هم داشتیم حرف میزدیم با هم.یه نیم ساعتی گذشت که یهو یکی از مسئولین اون طبقه اومد که شما دارین چی میکنین؟!محمد گفت داریم روی پروژه کار میکنیم.گفت با کی هماهنگ کردین؟دانشجوی این دانشکده این؟خلاصه که گفت جمع کنین و برین!! ما هم مونده بودیم چی کنیم.خلاصه محمد لب تاب رو جمع کرد و داشتیم میاومدیم دیگه که مدیر گروه اونجا اومد.که شما اینجا چی مکنین و از دوباره همون سوالا.محمد هم که این بار ۳ومی بود که همچین مسئله ای براشون پیش می اومد٬دیگه داغ کرده بود.گفت اخه یعنی چی؟!فاطمه میگفت٬تو اروم باش!مدیر گروه که ما اسمشو هم نمیدونستیم٬گفت شما مثل مهمونی هستین که بی اجازه وارد شدین!باید هماهنگ میکردین!اینبار من گفتم:ما نمیدونستیم باید هماهنگ کنیم با شما!چون مجتمع خودمون کلاسی نبود که بشینیم٬مجبور شدیم بیایم اینجا.مهندس جواشی در جریان بودن. گفت:مهندس جواشی اونجا در اطلاع بودن چه ربطی به اینجا داره؟!من که نمیدونم شما داشتین با لب تاب چی میکردین!! محمد گفت اون اقا اومد دید. گفت: اخه اون چی حالیش میشه!؟ خلاصه گفت کارت دانشجویی؟!محمد گفت ندارم.ما هم نمیدونستیم بدیم یا نه.مونده بودیم.خلاصه سحر اومد بده که فاطمه نذاشت و کارت خودشو داد. رفتیم اتاق مدیر گروه.چون همگی بچه های مثبتی میزدیم٬اونم مونده بودباهامون.به محمد گفت:من که میدونم هر ۴تای شما بچه های موقری هستین.از روی رفتارتون معلومه.اما به منم حق بدین.شما از مهندس جواشی یه نامه بگیرین که ۴شنبه ها این ساعت اونجا کلاسی نیست تا شما استفاده کنین٬ما به شما کلاس میدیم.ویدئو پروژکتور هم در اختیارتون میذاریم. محمد گفت ویدئو پروژکتور نمیخوایم.یه پریز برق باشه ما کارمون راه میافته. اما مگه حالیش می شد اون!میگفت:شما نامه که بیارین من در اختیارتون میذارم.نگران نباشین.واسه ما افتخاره بچه های فنی بیان و توی یه کار گروهی شرکت کنیم! خللاصه که با سلام و صلوات فرستادمون. ما تا بیایم بیرون٬محمد زودتر رفت پیش جواشی تا یه نامه بگیره و بیاره.هممون حالمون گرفته شده بود.اخه بین اونهمه کثافت کاری که توی اونجا میشه٬زورشون به اونا نمیرسه و اونا رو نمیبینن و فقط اینجور ادما رو میبینن. فاطمه گریش گرفته بود.هرجوری بود نذاشتیم اشکاش بیشتر از این بیاد.کاش مامان محمد٬کمتر غصه داداش بزرگه رو می خورد و کاره اینا زودتر تموم میشد که اینا اینهمه زجر نمیکشیدن... خلاصه محمد با نامه ی جواشی رفت اونجا و اون کلاس رو برای روزهای ۴شنبه٬ساعت۱۲.۳۰/۱۱ اجازه کرد!!!! ما هم وقتی میخواستیم وارد شیم٬محکم زدیم به در گفتیم با اجازه ما مهمونیم!داریم وارد میشیم ها!!!!خودمونم خندمون گرفته بود!! خلاصه که لب تاب که ویدئوپروژکتور وصل نمیشد.محمد دلفی و sql رو نصب کرد روی سیستم اونا برای هفته های بعد. **البته این مابین٬صنم و ستاره این هفته زودتر اومدن که من تنها نباشم٬که من باید با فاطمه میرفتم و ستاره ازم دلخور شد!! البته نمیگم حق نداشت اما اگه یکم شرایط فاطمه اینا رو درک میکرد میتونست بپذیره که چرا من رفتم باهاشون!تازه مگه من و سحر با فاطمه اینا درس کار کردیم؟!ما واسه خودمون حرفای خودمونو زدیم!!!!! بعد آزمایشگاه،که صنم هم باهامون اومد و مهمون ازمایشگاه ریزپردازنده شد،داشتیم میاومدیم که اقای مهندس ابراهیمی رویت شد و منم رفتم تا پروژه رو ثبت کنه.خلاصه با سلام و صلوات راهی شدم و حرف خاصی بهم نزد فقط گفت باید محدوده اش روشن بشه که به وسیله کشیدن ابرو به عنوان اضافه کرد،در شبکه اینترنت! و از ان روز ما احساس خاصی داریم ... **۵شنبه با مامان رفتم پارچه بگیرم واسه عروسی شبین.البته من میخواستم کت و شلواری بگیرم که اون رنگی که دوست داشتم پیدا نکردم و از یه رنگه دیگه خوشم اومد که طرح داشت و به همین دلیل به درد کت و شلواری نمیخورد!!!از طرحش خوشم نمیاد زیاد اما دیگه خسته شده بودم و از طرف دیگه رنگشو دوست میداشتم چون تا حالا اون رنگی لباس ندوختم٬دیگه همونو گرفتم!حالا باید کت و دامن بدوزم! اوردم خونه و سحر تا دید٬گفت چه عجب از صورتی و ارغوانی جدا شدی! حالا خدا کنه توی دوخت خوب شه.
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |