|
دارم توی نت دنبال یه چیزای کوچیکی که واسه پروژه نیاز دارم میگردم!به یه متن جالب بر میخورم!حیفم میاد اینجا نذارمش.... *** مخصوص کسایی که پایان نامه دارن!!! یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید. روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟ خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.. روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟ خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم. روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند. خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا. خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد. گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟ خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم. گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟ خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟ بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد. در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.ـ
نتیجه : هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!! *** تقریبا تموم شده کارم.اما هنوز دانلودهام نه... مجبورم به صفحه ی مانیتور چشم بدوزم... این روزا دوباره هوایی شدم...مغزم سوت میکشه...مثل سوت قطار!!! ***تقریبا ۱۱۰ صفحه شده پروژم!به سرم زده یکم کمش کنم!نه به اون وقتا که غصه میخوردم کمه٬نه به الان!!!!! اخه چجوری این همه مطلب رو ارائه بدم!؟چجوری خلاصه کنم و تبدیل به پاورپونت کنم؟! خسته م...خیلی خسته تر از این حرفا... **امروز با سحر کلی ولخرجی کردم...۲- ۳ تا کتاب توپ خریدیم!حالا توی این گیر و دار نمیدونم چجوری بشینم وب خونمشون...اما خوچحالم خریدیمشون.یکیشونو تا ص ۵۷ خوندم! یکی غرور و تعصبه... **محمد٬آقای فاطمه هم اپاندیسش رو این هفته عمل کرد...الان دیگه مرخص شده... **عروسی ستاره اینا موکول شده به بعد ماه رمضون.اون هواپیما که سقوط کرد ۲ تا از فامیلهای ستاره اینا رو هم پودر کرده...
**چهارشنبه 10 تیر خاله اینا اومدن.... بعد از کلی کشمکش،قرار شد به دلیل کمبود وسیله،من نخودی شم و خونه خانم جون اینا منتظر بمونم.سحر رفت فرودگاه.اینجوری شد که من روز اول یکی از خاله خانوما رو ندیدم.اما خله جهان و خاله فاطمه هر دوتا قربونی شون رو خونه ی خانم جون انجام دادن و خاله جهان بعدش طرفای غروب رفت خونه خودش!البته قرار بود بمونه که اون مسئله پیش اومد.... **تجربه ی سفر سوریه ی خاله فاطمه رو داشتیم،پس منتظر موندیم تا چمدونش رو باز کنیم.که این کار خیلی طول کشید و باعث شد من شب اونجا موندگار بشم.وای که چقدر اونشب ما خندیدیم!خاله واقعا خیلی جالب خریده بود!همه یه چیز!!!!! خلاصه که اینجوریا! *فرداییش رفتیم پیش خاله فرح،با دایی جمشید و دایی فرهاد! **توی این همه گرفتاری،اماده کردن گزارش کار ازمایشگاه ریزپردازنده هم دیگه نوبر بود. خیاطی هم از همه بدتر! تا خود ساعت10 شب قبل از اومدن خاله اینا من درگیر بودم!اما در عوض خوب شد هرچند که طبق چیزی که من گفتم درست اماده نکرده بود! ***برای شنبه 13 ام مراسم شام داشتند.هر سه تا باهم.قرار شده بود ساعت 8.30 تا 9 همه حاضر باشن.خلاصه که همه تقریبا اومدن و سالن پر شده بود.تا شام برای همه اومد و تموم شد کارا،ما هم که باید پیششون تا اخر میموندیم،ساعت طرفای 11 شده بود. **یکشنبه 14 ام هم با بچه ها رفتیم دانشگاه واسه گزارش کار ازمایشگاه ریز پردازنده.تا برسیم دانشگاه، چون اقای فاطمه باهامون بود،قرار شد قسمت ماشین حساب رو بریم کافی نت تا برامون اصلاح کنه.البته ما فقط همون 5 عمل رو نوشتیم. **ما زودتر از محمد اینا ارائه دادیم.فاطمه بهش گفته بود بذار ما اول بریم.. ما زودتر رفتیم. بازم استاد تا ما رو دید،مسخره بازیش گل کرد. اخه گروه سهیلا اینا داشتن باهاش حرف میزدن.اینجور که میگفت چون گزارش کار ازمایشگاه معماریشون کپی بوده میخواست بندازتشون! منو نگاه کرده،میگه:بازم این مظلوم شد!تا اسم نمره می اد و حرف از درس میشه این مظلوم میشه! یکم از این یاد بگیرین! خلاصه ستاره و فاطمه که معماری رو پاس کرده بودن،میموند من! ستاره داشت لیست نمراتی که کنار دستش بود رو نگاه میکرد و اسم منو توش پیدا میکرد که از زیر دستش برداشت لیست رو.ازش پرسیدم من چطوره نمرم؟!گفت برگه شدی 13!گفتم خب با نمره گزارش کارم؟!گفت اونش دیگه حالا معلوم نیست!(قیافشو یجوری کرد!) ستاره همونجا بهم میگه،ولش کن بابا خدا رو شکر کن پاس کردی! خلاصه نوبت رسید به گزارش ریزپردازنده!گفت:ببینم ماشین حسابتون رو!خلاصه با ترس و لرز نشونش دادیم.بهش گفتیم فقط 5 تا کار انجام میده!بعدش از من یه سوال پرسید.سوالش مزخرف بود و راحت جواب دادم.بعدشم گفت باشه!میتونید برید! ما از نمرمونو پرسیدیم که به ستاره گفت، برگه شدی 13 با نمره گزارش و پروژه میشه 16...منو نگاه کرد اما به فاطمه گفت خانم... شما هم برگه 13 با نمره و ارفاق 17! بعدش برگشت گفت:خانم ... در کمال ناباوری(من سکته کردم دیگه) برگه شدن 17 و هرجوری که حساب کنیم 20 رو ازم گرفتن!!! من خندم گرفت اونجا!برگشته میگه:نگاه کنین!بازم میخنده!!! گفتم استاد: این 20 تازه اون نمره ی درخشان معماری رو بتونه جبران کنه دیگه!هرچند من فکر میکردم هر دو تا رو بشم 15!حالا خدا رو شکر با هم در میشن! استاد دیگه مرد از خنده!میگه چه خوش اشتها فکر کرده بودی میتونی از من 30 نمره بگیری!! ستاره و فاطمه هم منفجر شدن! خلاصه که اینجوری دش قضیه ازمایشگاه های ترم اخر... (البته از مایشگاه معماری رو توی کارنامه بهم داد16 و ازمایشگاه ریزپردازنده هم که 20) **همون موقعها بود که توی میل هام دیدم که دکتر اکباتانی خبر دادن که ازمایشگاه پایگاه ارائه نمیخواد.فقط فایل فشرده رو برام تا 18 ام به گروه ارسال کنین! خلاصه که 4 روز فرصت داشتیم تا درستش کنیم. با ستاره 2 روز رفتیم تا تونستیم جمعش کنیم و مثلا یهر وز زودتر هم براش اپلود کردیم!غافل از اینکه نرفته و دوباره شنبه 20 ام رفتم بیرون و اپلود کردم. ازخونه نمیشد اینقدر حجمش بالا بود! سحر هم همگروهی ما بود که قربونش برم یه بار نپرسید دارن کار میکنین یا نه! یکشنب طرفای 12 شب بود که میل اکباتانی رو دیدم که اعلام کرده اسم ستاره توی لیست کسانی که کارشون نرسیده قرار داده، اما زا اونجایی که اسم من و سحر نبود مطمئن شدم که فایل رسیده اما از اونجایی که ما اسممونو کامل روی فایل فشرده نزدیم،ایشون متوجه نشدن!براشون توضیح دادم که قضیه چیه... ***بالاخره دایی محمد 2شنبه 22 ام اومد و با هم رفتیم و گوشی گرفتیم! *** واسه کاراموزی هم که اول گفته بودن 20 ام علی اکبر پور هست،بعدا معلوم شد 24 میاد.اخرش هم زهذا بهم خبر داد از 22 تا 24 هست.ما هم 23 رفتیم. البته مجبور شدم 3 بار پرینت بگیرم.هربار یه مشکلی داشت! صبح 3شنبه رفتیم، اولش علی اکبرپور رو دیدم،داشت ارائه میگرفت از بچه ها نرم2 رو!یکم منتظر موندیم تا سرش خلوت شه... ستاره هم دلش مونده بود واسه از پایگاه،که از اونجایی که شماره اکباانی رو داشتم، زنگ زد و پرسید که دانشگاه می این یا نه،که گفت تا 10 دقیقه دیگه دانشگاه هستم... خلاصه اومد و رفتیم پیشش و گفت که بررسی کرده ولی برای اطمینان بیشتر گفت بیاین تا لیست رو ببینم.خلاصه نگاه کرد و گفت اره بررسی شده! اما نمرمونو بهمون نگفت!یعنی ما نپرسیدیم..... خدا کنه بهمون خوب نمره بده.من و ستاره که خیلی زحمت کشیدیم براش... بعدشم رفتیم سراغ علی اکبرپور،یکم گزارش کارهامونو نگاه کرد،از ستاره 2-3 تا سوال پرسید و ستاره هم هول شد!اخرش هم به ستاره داد 19 و به منم داد 20.... رفتیم تا از معاونت اموزش امضا بگیریم و ببریم بایگانی بذارن توی پرونده برامون.از ساعت12 این رئیس اموزش نبود تا ساعت 1.30 که تشریف اورد!!!! دیگه توی اون گرما ما هلاک شدیم رسما...اخرش یادم اومد و پیشنهاد دادم که بهتره بریم کتابخونه چون کولر روشنه اونجا... البته وقتی هم که اومد برای ستاره ایراد اورد که واسه تو که برگه نیست که منو مورد خطاب قرار داده باشه!!! اما واسه من درست بود.دانشگاه خودش بهم یه برگه داده بود و ایشون رو مورد خطاب قرار داده بود!! البته ایشون رو نه! واسه من مهندس بیدریغ،معاون پژوهش رو مورد خطاب قرار داده بودن، که شانس اوردم و همون لحظه اومده بود پیش این معاون اموزش و امضا و گرفتم و بردم دبیرخونه و باقیه ماجرا... خلاصه توی اون شدت گرما تا اومدیم خونه دیگه 3 شده بود... ***قرارشده کاراموزیرو برای علی اکبرپور میل کنیم .... برگه ی پرینت رو نگرفت!!! حالا قرار شده شنبه احتمالا بریم و به اون قضیه برسیم.... *** از وقتی کاراموزی رو تحویل دادم دیگه نشستم روی پروژه... تقریبا میشه گفت تمام فایل هایی که جمع اوری کرده بودم رو خوندم....بد نیستن اما خیلی هنوز ناقصن.... یجورایی دارم پشت هم میذارمشون تا ببینم در چه قسمتی کمه و چه قسمتی هیچی ندارم... اینجوری که پشت هم گذاشتمشون یجورایی بد نیست اما هنوز خیلی کمه... استاد عزززززیزززز من که هیچی حرف نمیزنه.میگم چقدر باشه؟میگه کمیت مهم نیست!فقط کیفیت!!!!! حالا واقعا نمیدونم 40-50 صفحه واسه پروژه کافیه؟!!! **خدایا میدونم تو میخوای که بهم کمک میرسه... اگه تو نمیخواستی اونهمه راهنمایی و کمک واسه کاراموزی بهم نمیشد... خدایا ی مهربونم ، به همه ی اونایی که کمکم کردن، خودت کمک کن... مرسی از کمک هات (هم خدا و هم اونی که یه عالمه کمکم کرد...) خیلی مرسی... ثمین
دلت که میگیره،دوست نداری هیچ کاری کنی...دوست داری همه دنیا رو به حال خودش رها کنی و توی خودت گم بشی... دوست داری بری یه گوشه بشینی و فقط و فقط تنها باشی.حتی خورشید رو هم نبینی... دوست داری ساکت باشی...دوست داری یه گوشه دنج و خلوت پیدا کنی و به سکوت گوش بدی...دوست نداری هیچ چیزی توی این دنیا که کوچیک کوچیکش کردی به اندازه ی خودت و تنهاییت،وارد شه... دوست داری تموم دنیا گم بشه و حالا حالا هم پیدا نشه،اونوقت فقط تو بمونی و سکوتی که خودتو داری توش غرق میکنی...تو بمونی و دلی که خیلی ابریه...خیلی زیاد... خیلی عجیبه،وقتی که دلت میگره حتی حوصله ی آسمون رو هم ممکنه نداشته باشی.حوصله ی همون اسمون قشنگی رو که برات یه دنیا حرف داره و تو هم همیشه باهاش حرف میزنی رو میگم... دوست داری دنیا نباشه و تو فقط توی خیابونی که جلوته قدم بزنی،تنها ی تنها... حتی اگه میتونستی،دوست داشتی خودت هم نبودی!!!خودت رو هم جا میذاشتی... دلت که میگیره،ناخودآگاه بغض میکنی... اشک ها اروم اروم گونه هاتو خیس میکنن بدونه اینکه بفهمی... توی اون لحظه دوست نداری هیچ کسی ببینتت... دوست داری فقط یه گوشه زیر اسمون که احتمالا ابری هم هست بشینی و اروم اروم اشک بریزی و براش درد و دل کنی... دوست داری فقط اسمون اشکهاتو ببینه... دلت که میگیره ناخودآگاه یاد پاییز و برگهای رنگارنگش میافتی...یاد پاییز اتیشت میزنه...خاکسترت میکنه... دلت که میگیره دوست داری ساعت ها و روزها و ماهها به عقب برگردند تا تو هنوز توی اون خیابونی باشی که اون وقتا باهاش بودی.درست همونجا و همون لحظه ای باشه که همه چیز قشنگه...ارزو میکنی همون غروبی باشه که بارون شدید اومده بود...همون بارونی که با وجودی که چتر داشتین،با قشنگی هاش نذاشت ازش استفاده کنین...تا اینکه موش اب کشیده شدین... دلت که میگیره.... دلت که میگیره دوست داری... . . . + اخرین امتحان کتبی دوره کارشناسی رو هم گذروندم... حالا فقط ازمایشگاه ها موندن + تحویل کارآموزی و پروژه... +امروز ستاره خداحافظی کرد... +امروز با صنم رفتیم یکم به عنوان اخرین روز بیرون... +امروز دانشگاه یه حس دیگه داشت... +امروز یه روز خاص بود...روزی که نمیدونستم اینجوری ممکنه بشه... خدایا شکرت... همیشه شکرت... تو که اون بالایی حتما بهتر همه چیز رو درنظر داری.اینو میدونم... پس مثل همیشه خودمو می سپارم دست خودت... اما دلم خیلی گرفته... این بغضه داره خفم میکنه... خیلی سعی کردم با شوخی های مسخره امروز بگذره و اشکم درنیاد اما نمیشه... چرا همچین روزی که خیلی منتظرش بودم باید همه چیز منو... .....چرا؟... کاش نمیرفتیم اونور که اینجوری شم... +از فردا باید شروع به تایپ گزارش کاراموزی کنم.باید مطالب پروژه رو هم بخونم...وقتی نمونده... امیدوارم گزارش کار ازمایشگاه ریز رو فاطی بتونه سر و سامون بده... آزمایشگاه پایگاه که نمیدونم چکار باید بکنیم...اونم برای خودش مصیبتیه... خدایا خیلی کمکم کن...من تنهایی نمیتونم....امیدم فقط به خودته.... زندگی ام معادله چند مجهولی است راه حلش را نمی دانم.....!!!
چیزی به خاموشی بگو،نوری به تاریکی بزن اخمی به تنهایی بکن،تیره دلی نکن به من
سلام * یه غیبت ۲ هفته ای داشتم.اصلا طرف سیستم هم نیومدم! *امروزم که اومدم میخواستم نمرات رو نگاه کنم.هیچ نمره ای هنوز نیومده... *سحر خانومم کارنامه اش رو گرفت...۱۹.۲۰ *گوشی بابا دوباره افتاد توی سطل اب!!!!اینبار دیگه میخواد گوشی بخره!الان ۲ روزه گوشی مامان رو میبره! *امروز دلم تنگ اینجا هم شده بودااا که اومدم.اخه امروز همش یجورایی بود که یاد...نمیدونم چرا...حتی میخواستم از یکی از جزوه های ترم قبلم ورق بردارم که یهو...نمیدونم چرا اینجوری همه چی پشته هم شد...بعدشم که خونه تنها بودم و یه دل سیر........ الانم چون تنهام اومدم پشت سیستم٬چون اگه مامان بود و میدید که پشت سیستمم با این حالم حتما دعوام میکرد... البته دیروز دیگه حالم یکم بهتر شده بود و به خاطر همین رفتیم بیرون٬اما اومدم خونه حالم دوباره بد شد... *هر ۳ تا خاله خانوم ها ۲۹ ام رفتن...منم با اون وضعم همشونو نگران کردم قبله رفتن و مجبور شدم هر جوری که هست برای بدرقه برم...هرچی بچه هاشون برای خودشون نمیذاشتن٬به جای همشون گریه کردم...نمیدونم چرا اونهمه حس گریه اومده بود سراغم...همه تعجب کرده بودن که چرا من اونهمه گریه میکنم و بچه های اونا ساکتن و میخندن... *امتحانای ترم اخر بیاد موندنی شد با اتفاقای این روزا و اوضاع جامعه *از یه جهت دیگه هم بیاد موندنی شد البته٬ ۲۷ ام رفتم بسلامتی بیمارستان!!شب قبلش خیلی حالم بهم خورده بوده و دیگه تا صبح شد مردم تا مامان بیدار شد و حالمو دید رفتیم بیمارستان! یعنی روز قبل امتحان شبیه سازی من اصلا درس نخوندم!موقعی که داشتم میرفتم بیمارستان یه برگه هم با خودم نبرده بودم که یکم اونجا که حالم جا اومد بخونم...خب حالم خوب نبود دیگه یاد جزوه و کتاب نبودم... فشارم تازه بعد از سرم و این حرفا شده بود ۸!!!!خیلی جالب بییید که قبلش چی بود که دکتر جان بهم نگفت! برای فرداش که ۲۸ بود و امتحان داشتم هم مرخصم کردن ولی قرار شد برم و ازمایش بدم که همه ی موارد ازمایشی که برام نوشته بودن رو به نشد و نتونستم که انجام بدم... هنوز هم جوابم در نیومده که بدونیم چی به چیه...دستام هنوز کبودن...نمیدونم چه سوزنی زده که اینهمه جاش روی دستام مونده...تازه درد هم میکنه... *از امروز ۲ تا امتحان دیگه مونده...۴ و ۶ تیر... البته با تموم شدن امتحانا کارم تازه شروع میشه... *علی اکبر پور گفته نیستم و تا ۱۵ تیر باید گزارش کار اموزی رو تایپ کنم و تحویل بدم!هنوز نمیدونم چجوری ۸۰ صفحه از دل و رودم در بیارم و بنویسم!!!!؟! از اون طرف هم اکباتانی فرد و ازمایشگاه پایگاه و گزارش کار ازمایشگاه ریز پردازنده... از همه شون مهم تر و سخت هم پروژه س!!!!!!!!!! الهی! **خدایا یه توان بسیار بسیار زیاد بهم بده لطفا...
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |