تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

 

 امروز جشن فارغ التحصیلیمون بود...

یه روز خاص و قشنگ...یه روز خاص برای دانشجویان خاص...نرم افزاری های 84

دوست داشتنی و جالب...

تجربه ی جالبی بود...

من از دیشبش استرس داشتم..خیلی زیاد...این قدر هول شده بودم که دوربینم رو به شارژ زدم و تا صبح روشن گذاشتم که تا رفتیم اونجا شارژش خالی شده بود و من نمیتونستم فیلم بگیرم...

صبحش با سحر و صنم و ستاره رفتیم دانشگاه،همه 8.15 جانبازان بودیم.البته اولین نفر صنم بود با اینکه مهمون ما حساب میشد اما زودتر از همه اومده بود.آخرین نفر هم خانم مهندس ستاره جونم بود...

نمیدونم چجوری میشه این روزو خوب توصیف کرد...

لباسهامونو دادن که بپوشیم،من توی اون لباس به قول ستاره اینا کوچولو شده بودم...جشنمون سالن لاهیجی بود!

تندیسمون خشنگه!نماد کامپیوتره و از صفر و یک تشکیل شده... لوحون هم بنفش خوشرنگه...

لوح یادبود و تندیسمون

دلم سوخت که مامان رو نبرده بودم...نمیدونستم جو اونجا این مدلی و کاش مامان رو با خودم برده بودم...البته یبار دیگه شانس داریم و میشه که اون جشن اصلی بیاد باهامون ولی اونجا دیگه اینهمه جشنمون خودمونی نیست مسلما....

یه کلیپ بچه ها درست کرده بودن که از کل دانشگاه رفته بودن مصاحبه و نقد و بررسی درست کرده بودن....اونم با مزه بود و خیلی خوب بود...حتی داخل سلف هم رفته بودن و سردخونه رو هم نشونمون دادن!!!اخرین مرحله ی کلیپ رفته بودن پیش آقای نوروز پور که قبلا ساختمون فنی بود ولی الان 1 ساله رفتن علوم پایه،اونم کلی بچه های نرم افزار 84 رو تحویل گرفت و گفت دانشجو فقط بچه های فنی.....!!بعدش با دوربین خداحافظی کرد که شعر خداحافظ رو گذاشتن روش که کلی اونجا گریمون گرفت...خیلی یجوری بود فضا...

 

اونجا  به یاد این قطعه افتادم...دلم برای بچه ها تنگ شد..برای دانشگاه..برای امتحان...برای همه...نمیدونم چرا این قطعه بنظرم اومد...

 

بامدادی دگر است و هنگام رفتن

دور شدن از تو را نمی خواهم

دور شدن حتی برای ساعاتی

اما زندگی اجبار می کند رفتن را

نمی خواهم حرفم را در بقچه دلم پنهان کنم

دیر زمانیست پناهگاهی جز چشم هایت ندارم

مرا سرمه کن و در چشمهایت بکش

تا سیر ببینمت

تا سیر ببینمت

 

چون کلا فعلا عکسا دستم نیست و ستاره قول داده که زود بیاره،توضیح مفصل جشن میمونه تا ستاره بیاره عکسا رو...

 

صندلی داغ هم داشتیم که با حضور مهندس محمد رضا یمغانی گل ،عالی برگذار شد و کلی جالب بود مثل همیشه ... (دوست دارم حتی سوال و جوابای صندلی داغ رو چندتاشو بنویسم...)

 

عکساس کوچولویی مونو گرفتن و اسلاید درست کردن و اول اونو نشون میدادن و بعدا اسم شخص رو مینوشتن و میرفتیم بالا که لوح و تندیس رو بگیریم.

لسم من جز 10 -15 تای اول بود و من کلی غافل گیر شدم و هول شدم...ولی برای ستاره اینا که من رفتم تجربه شد و حواسشون جمع شد...

 

کیکمون 2تا کتاب بود.عکسشو بعد میذارم.شمعمون هم 84 بود و یکی م فکر کنم 88 بود...(نمیدونم درست این قدر اون وسط درگیر عکس و اینا بودیم که درست یادم نیست...)

بعدش همه با هم رفتیم و فشفشه روشن کردیم و کیکمون رو چون خاص بود با چیزی غیر چاقو بریدیمش!!!! چون کامپیوتری بودیم، با cd بریدیمش!!!

آخرش هم همه با هم کلاه هامونو انداختیم بالا!!!!!!!! البته بعضی ها کلاه هاشونو انداختن توی کیک!!!!بلــــــــــــــــــه

 

البته بارون اومد امروز اونجا...منم که عاشق بارون.اما از اونجایی که یکم برنامه هامونو بهم زد بد شد...

دیگه تله کابین نرفتیم.

 

اومدیم خونه طرفای 5 بود

 

با عکسا کامل تر مینویسم....

امروزم گذشت...

خدایا شکرت...شکر

 

 **دلم برای پروژه خیلی شور میزنه.

پرینت کردم و امادم بریا صحافی

فردا باید خلاصه کنم و پاورپنت...

خدایا کمک..

 

***

عنوان این پست باید اینجوری میشد در اصل:

۲۲ مرداد ۸۸ یه روز خاص و شرین بر خلاف همین روز و همین ماه سال قبل!!!!!...

پارسال مردادش هم بد بود...چرا از اون زمان بد بود و من نفهمیدم و خودمو به خنگی زده بودم؟!چرا تا یه مدت اوضاع خوب شد فکر کردم همه چیز عالیه/!؟چرا/....

 

 

چه آرام باشی و چه رها روزها میگذرد

و فردا صدای دلتنگی و شادی های تو را

به گوش آفتاب و باران می رساند

پس دعا کن فردا

طلوع پاک رویاهای تو باشد

 

 

+ثبت شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت22:51توسط ارام | |

** نیمه شب نوشت//2 بامداد 16 مرداد!

دلم بازم یه جوریه...

بازم داره می زنه به سرم هااا انگار...

اخه مامان میخواد فردا با خاله اینا بره طرفای امامزده ابراهیم...

نمیدونم بگم خداروشکر که جور شد که نمیرم یا غصه بخورم که کاش میرفتم...

اخه دوست داشتم باهاشون برم اما از اونجایی که احتمال میدم برم و برگردم حالم دوباره خراب شه،همش به خودم تلقین میکنم که بهتر شده که اینجوری پیش اومده...

اخه دلیلی که بخاطرش دارم نمیرم خیلی بیخوده..یعنی اگه دلم بخواد واقعا میتونم راحت برم!

امیدوارم به نفعم باشه تصمیمی که گرفتم...

 

*دیشب طرفای 2 بود که با صنم س ام اسی حرفیدیم کلی...دلش بدجور گرفته بود....رفته بود نامزدی دوستش...اونم درگیره...هیچ کی نیست توی دنیا که اسوده و راحت باشه...

خدایا میدونم هستی...

به صنم گفتم که هستی...

نکنه یه جوری باهاش تا کنی که فکر کنه من یچیزی برای خودم همین جوری گفتم یه وقت...من باورمو بهش گفتم...

خوب خوب نگاش کن و کمکش کن...

مرسی خدای مهربونم...

 

*امروز یه نشونی بود!!!یه نشونی از حیات...

 

*این پروزه ی مزخرف داره خفم میکنه!

من اعصاب ندارم توی این روزا بشینم و 130 صفحه رو بخونم و از بر کنم!

پشت سیستم که میشینم میخوام بالا بیارم...دلم خیلی گرفته و حوصله ی پشت سیستم نشستنو هم ندارم هیچ رقمه...!

میخونم، تلاشمو میکنم که با هر زحمتی هست پشت این سیستم بشینم و بخونم!درک میکنم که مجبورم تلاشمو بکنم!میخونم و می فهمم مطالب رو، واسه خودم دوباره تکرار میکنمشون ولی هیچ کدوم راضیم نمیکنه که  باور کنم میخوام طی همین چند روزه برم ارائه بدم!!!

 

 

یکشنبه 18 مرداد:

دارم دیوونه میشم به معنای واقعی!

فردا با ستاره و فاطمه میریم دانشگاه. نمیدونم چرا! دلیلی نمیبینم! شاید برای ستاهر فقط...شاید استاد جوون کارمون داشته باشه...شاید دلمون  میخواد...شاید زده به سرمون...شاید دیوونه ایم....خیلی شاید دیگه!

فردا اگه زود برگشتیم،قراره با فاطی برم کلانتری 15!!!!!!!!!!!! چشم مامانم روشن!

اخه یه سال میخواد شناسنامه ش رو درست کنه،همش امروز و فردا میکنه.حالا زده به سرش که با من بره!!!!

من خب اونجاها واردم یخورده بخاطر شغل مامان خانومی، ولی مامان که نیست دیگه اونجا،خجالت میکشم برم....

 

فاطمه امروزم دانشگاه بود، استاد پروژه محمد،با استاد پروژه ما یکیه،اونوقت به محمد اینا گفته که شنبه بیان واسه ارائه!!! الان منو استرس گرفته که به ما هم ایا خواهد گفت؟!

ستاره میگفت بذاریم شنبه دیگر تر!یعنی 31 مرداد.من گفتم نه دیگه تابلوئه خیلی دیره،گفتم بذاریم واسه پنج شنبه اش که میشه 29 مرداد.حالا فاطی میگه 3 شنبه تا 5 شنبه یمغانی هست!خب اونم که باشه دله ادم اب میشه،نمیدونم والله...

منم که هنوز پاورپنتم کامل نیست!هنوز هیچی بلد نیستم...

خیلی خیلی تنبلم!!!!!!!!!!!!! میدونم....ولی خب نمیتونم پشت این سیستم بشینم! خدایا ....

 

 

سه شنبه 20 مزداد:

از دیروز صبح هوا بارونیه...

بارون قشنگی داره می باره و هوا خنکه خنکه...

میشه گفت تا حدودی هم شاید سرد...

قراربود دوشنبه بریم دانشگاه و از همه مشتاق تر به این رفتن هم ستاره!

صبحش دیدم پسامک داده که خیلی خنک شد و از خنکی زیاد بارون داره میاد،امروز نریم بهتره! و از این حرفا!منم که دیگه بیدار شده بودم،اعصابم خراب شد!اخه معنی نداره ادم برنامه ش رو بخاطر تنبلی بهم بریزه!مخصوصا توی این وای قشنگ!

خلاصه گفتم من که مشکلی نمیبینم و بهتره که بریم!حالا اگه تو نمیای،باشه!من میرم!

اخه ابراهیمی واسه فاطمه اینا شنبه ارائه گذاشتهب ود!منم که میترسیدم واسه ما هم زود بذاره،پس تصمیم جدی بود که برم تاریخ ارائه رو بپرسم.

خلاصه که بعد از پیامک نگاری بسیاااااااااااار،ستاره خانوم تصمیم گرفتن که تشریف فرما بشن!!

البته فاطمه و محمد چند دقیقه زودتر رفتن و منن و ستاره که مثل همیشه حتی با اژانس هم دیر میاد،باهم...

من خودم به فاطمه گفتم که بره با محمد،هر دوشون رو سر جانبازان دیدم،اما از اونجایی که اون دو تا خب پیش هم میشینن و این من و ستاره ایم که نمیتونیم کنار هم بشینیم و حرف بزنیم،این جوری تصمیم گرفتم!و به مرحله اجرا در اوردم!!!

اها!یه چیزی! دیگه رسیده بودیم که به علت بارندگی و جمع شدن اب، ماشین کناری که داشت سبقت میگرفت ابش پاشید به ماشینی که ما داخلش بودیم و از پنجره اومد داخل و من که وسط نشسته بودم نوش جان فرمودم!!! جناب اقاهه جلویی نمیدونم حواسش کجا بود که تا اینقدر طول داد در بالا بردن شیه که راننده لطف فرمود و این کار رو بجاش انجام داد!!!حالا خوبه نیاز به شیشه بالا بر ندات و با یه دکمه کوچولو میشد این کار رو انجام داد!!!

با فاطمه همکف قرار داشتیم.هواسمون جای دیگه بود و طرف دیگه!اما از مسیر مخلف و طرف مخالف ....

رفتیم پیش استاد جون و  هیچ چیز خاصی بازم نگفتن!!!

حتی اینکه واسه تحویل PDF میخواین یا صحافی رو جواب نداد و شوتمون کرد به مدیر گروه!!!!هر کسی یه چیزی میگه!نمیدونم از دست اینا کلمو به کجا بکوبم؟!!!

تازه روز اراده رو هم دقیق نگفت و گفت همین هفته ای که داره میاده اما روز دقیق رو با هماهنگی مدیر گروه توی سایت میزنیم و از اونجا نگاه کنین!

 همه با هم اومدیم بیرون!!!پشت هم!!! بعضی ها رفتن نهار و ما هم با فاطی اینا اومدیم خونه...

 

از دیروز که اومدم دوباره جدی شروع کردم و نشستم دارم درست میکنم تا دیگه تمومش کنم!هر کاری میکنم به نظرم یجوریه و از دیشب کلی از مطالبم رو عوض کردم!

دارم مراجع رو تنظیم میکنم تا دیگه فردا یه نسخه پرینت کنم و روز جشن ببرم به استاد نشون بدم.

نتیجه گیری و پیشگفتارش کلی مزحکه بنظرم!اخه از خودم در اوردم...!!!!

 

 

**

سحر امتحان هفتگی موسسه رو اینبار اول شد.دوبار قبلی رو یکبار 3وم و یکبار 2وم شده بود!

البته یدونه کشوری هم دادن و  کشوری اون دفعه 113 شده بود از حدود 1000نفر!

حالا این هفته جمعه هم دومین دفعه ی امتحان کشوری رو ببینیم چکار میکنه...

 

** من عاشق این هوام...

خدای مهربونم از این روزای تابستونی خنک ممنون...

فقط واسه 5شنبه نکنه هوا بارونی باشه...آخه داریم میریم گردش...نکنه جشنمون خراب شه...

خودت میدونی که من توی هوای بارونی،اونم اینجور ملایم و شیشه ای،چقدر کیف میکنم اما بچه ها دوست ندارن...نذار بهشون بد بگذره...

 

 

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت21:46توسط ارام | |

 

به امید انکه به زودی متن تمام پیامکها تنها یک جمله باشد٬

و آن...

«مهدی آمد»

 

 

.

.

.

من به آمار زمین مشکوکم اگر این شهر پر از ادمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست؟ ....

 

+ثبت شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت15:46توسط ارام | |

 

سلام...

 

طبق همون برنامه ی پست قبل،رفتیم دانشگاه.

2شنبه 12 مرداد...هوا خوب بود...برخلاف روزهای مرداد سال قبل که ترم تابستونی داشتیم...امسال مرداد هوا ابری و خنک بود....

قرار بود اول بریم پیش استاد جوون و بعدشم بریم کانون و عکس و پول برای جشن بدیم.

8.30 جانبازان بودیم.تا رسیدیم دانشگاه طرفای 9.30 بود.رفتیم سایت 2 واتاق کوچیکه ی استاد که اون گوشه ی سایته رو نگاه کردیم و دیدم کسی اونجا نیست!

از اون خانومه که توی سایت بد پرسیدیم.اما از اونجایی که از دند ی چپ بیدار شده بود اصلا جواب درست حسابی نمیداد بهمون!گفت اومده ولی میبینین که نیست!چرا زودتر نیومدین!

اما از اونجایی که میدونستیم استاد ون توی همین دانشگاهه مسلما و حتما میاد،رفنیم بیرون و منتظر شدیم!

توی این فاصله نگاه کردیم دیدیم درب کانون هم بسته است!

این یعنی هیچ کدوم از کارامون انجام نمیشد!!!و باید منتظر می موندیم!

طبقه ی اول نشستیم تا هم از دایره ی وسط سالن بتونیم درب همکف رو ببینیم و هم اینکه روبرومون راهروی اساتید رو بتونیم زیر نظر داشته باشم و همین طور از دایره ی طبقه ی بالا بتونیم  درب سایت رو هم ببینیم.!!! همه جا زیر زیره بین بود!

هنوز ساعت 10 نشده بود. داشتیم با ستاره حرف میزدیم...یهو چشمم یکی رو دید توی همکف!به ستاره گفت!فکر کردم دارم سربه سرش میذارم!میگم لباسش رنگ توئه!

هنوز باورش نشده و میگه پس چرا از پله ها بالا نمیاد؟!میگم میاد...صبر کن!قرار شد وقتی اومد من بهش بگم...

تا اومد و گفتم،دوستش از همونجا صداش کرد!اونم از همه جا بیخبر درست روبروئه ما وایستاده بود....تا صحبتش تموم شه متوجه ی ما نشد!اما بعدش دید و تعجب رو توی صورتش به وضوح میشد دید...مجبور بود بره بالا،ساعت نزدیک 10 بود دیگه و حتما این ساعت اومده بود کلاس داشت دیگه...پس رفت بالا....

از همه سراغ استادجوون رو میگرفتیم.هرکاری کردیم هیچکی نمیدونست کجاست دقیق، اما همه میگفتن حتما توی دانشگاهه و میاد توی همون اتاقش که توی سایته...

گرم شده بود دیگه...با وجودی که خورشید خانوم زیاد خود نمائی نمیکرد ولی نیست که توی ساختمون بودیم و همش این ور اونور میرفتیم دیگه واقعا  گرممون شده بود...

طرفای 12 بود که یهو استا جوون رو توی همکف دیدیم و رفتیم پیشش....بهش گفتیم واسه این اومدیم که پروژمونو ببینه و نظرش رو بگه...

رفتیم توی اتاقش و چیزایی که اماده کرده بودیم و ریخت توی سیستمش و گفت که یک هفته دیگه نظرشو میگه و یم برامون سخنرانی کرد...از اینکه چقدر بهتر شده که دفاع گذاشتن!!گفت که قبل اینکه دانشگاه اینو رسمی کنه،من خودم همیشه از دانشجو دفاع میگرفتم!گفت که حتما پاورپنت داشته باشن و بهمون اطمینان داد که بدون ویدئوپروزکتور ارائه نمیگیره و خیالمون راحت باشه که میتونیم راحت ارائه بدیم...

خلاصه که بعد از یانکه کلی حرف الکی زد که هیچ ربطی به سوالای ما نداشت اودیم بیرون و دیگه فقط مونده بود بریم سراغ کانون...

البته توی این فاصله خیلی از بچه ها رو دیدیم و از اون طرف هم رفت و امدها ادامه داشت....یجورای دیگه خودمونم باورمون نمیشد!! البته بیشتر به شوخی میخورد تا واقعیت.... اما واقعی بود و ستاره هم ....

یکم صدیقه اومد پیشمون و برامون از عروسیش که بهم خورده بود حرف زد...

البته عروسیش کلا بهم خورد!!!نه اینکه تاریخش بهم خورده باشه فقط...!

اون داشت دلیل ها رو میگفت و من و ستاره به تنها جائی که حواسمون نبود حرفی اون بود!یعنی نمیشد حواسمونو جمع کنیم!منم جائی نشسته بودم که نمیشد دیگه...

خلاصه با هم رفتیم بالا و یکم  دنبال بچه ها گشتیم تا بتونیم سراغی از بچه های کانون رو بگیریم که موفق نشدیم!صدیقه رفت سر کلاس و ما هم دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم....اما یهو توی محوطه نظرمون عوض شد و یکم کاراگاه بازی دراوردیم!بعدش دیگه نخود نخود شد....

ما هم برای اخرین بار رفتیم که مطمئن شیم باز نشده و با وجدان راحت برگردیم...

توی راهرو راحله رو دیدیم!!! اونم درگیر بود با عرفانی!کاراموزیشو میخواست تحویل بده....خلاصه باهم برگشتیم...توی راه با عکس های گوشی راحله سرگرم شدیم!هنر عکاسیش هم خشنگ بود...

**

امروز صبح رفتم  سر خیابون فاطی اینا تا قبل اینکه بره دانشگاه پول و عکس رو بهش بدم که ببره...یکم باهم حرفیدیم...و اون رفت دانشگاه

بعدش رفتم جهاددانشگاهی در مورد دوره کارافرینی ....

2 روزه میخوام فصل به فصل پروژمو اماده ارئه کنم که زود به زود خسته میشم....

میخوام یاد بگیرم کامل و  بعدش پاورپنتمو کامل ترکنم....یعنی تقریبا هر فصل به موازات چیزایی که یاد میگرم و فکر میکنم مهمتر...اخه مگه توی 20 تا 30 دقیقه چقدر میتونم حرف بزنم...مخصوصا که استرس هم منو بگیره...دیگه به لکنت نیافتم خوبه...میترسم..خیلی!

**

امروز  اون استاده که منتظر نظرش بودم بالاخره جوابمو داد...

اما دلمو کلی لرزوند...اخه اونجوری که معلومه میخواست بگه در حد پروزه کارشناسی نرم افزار نیست....بعدش حس گریه اومد و....

آخه حالا خیلی میترسم که نظر استاد خودمم همین باشه...

البته  بهم گفت که مطالب رو کامل نخونده و اگه وقت دارم بگم که نظرشو در مورد مطالب هم بگه...

میخوام دوباره ازش بپرسم که بنظرش چکارا کنم که در حد پروژه پایانی باشه...

کاش یجورایی شه که ابروم نره...

خیلی خستم...کلی هم دلم بیشتر شور میزنه الان...

با فاطمه که حرف زدم گفت خب اون استاده یه داشنگاه دیگه بوده و ممکنه انتظاراتش فرق کنه!گفت مگه استاد جوونت بهت نگفت که ارائه نقش مهمی داره!؟مگه بهت نگفت برام مهمه که چیزی یاد گرفته باشی!؟خب پس نترس و بدون این استادجوون از خیلی ها ادمتره!(البته من از لفظ ادم تر خوشم نمیادها!ولی فاطی گفت....منظور همون درک بهتر و انتظارات معقول میباشد!)

ولی با حرف های فاطی هم هنوز دلم اروم نگرفته و شور میزنه...خدایا یعنی چی میشه؟!؟

 

 

+ثبت شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت20:34توسط ارام | |

 

 

 

این مهم ترین خبر این روزاست...

البته مهم تر از پروژه نیست برام اما بیشتر دوست داشتنیه تا پروژه...


*با ستاره قرار گذاشته بودیم ۱۰ مرداد اولین مرحله ی نشون دادن به استادمون بطور کامل باشه.اما از اونجایی که اماده نبود٬هنوزم که هنوزه نرفتیم!

البته واسه من که یجورایی هرگلی که بلد بودم سرش زدم!منتظر ستاره ام که اماده شه!حالا اگه خدا بخواد فردا قراره تشریف ببریم دانشکده و استاد جونمون رو ببینیم!

 

*یه نسخه از پروژه رو دادم به یکی از استادا که بخونه.نمیدونم میخونه اصلا یا نه.چون اصلا منو نمیشناسه اما من واسه انتخاب پروژه م باهاش مشورت کرده بودم و منو راهنمایی کرده بود.از استادای دانشکده سارا ایناست.بعدش فهمیدم شوهرخاله ی یکی از دوستای خودمم توی دانشکده است.اخه توی ایمیل نوشته بودم از کدوم دانشکده هستم٬اونم از اون پرسیده بود و اینجوری منم فهمیدم...

البته الان تازه ۲روزه که براشون فرستادم٬باید بیشتر منتظر بمونم!میدونم....

 

*دوست میداریم در مورد این جشن فارغ التحصیلیمون بیشتر بگیم...!

قراره به همت بچه های خودمون٬یعنی نرم افزاری های ۸۴ با هزینه ی تقریبی خودمون!یه جشن مخصوص برای خودمون داشته باشیم!(چقدر خودمون خودمون شد!)

این جشن از جشنی که خود دانشگاه برای دانشجویان کلیه رشته های یه ورودی میگیره مجزاست....

در برنامه های این جشن٬از کیک و نهار و رفتن به تلکه کابین هم صحبت شده!

اما یه مشکلی هست که لباس فارغ التحصیلی تنها برای ۵۰ نفر هستش و بقیه باید احتمالا نوبت بمونن(مسخره است این قسمتش!)

میتونیم با خودمون همراه هم ببریم که ما (یعنی من و ستاره و فاطمه)حتما اصرار داریم صنم هم بیاد!البته پول همراه نصف پول خودمونه!صنم هم دوست میداره که بیاد و باهاش صحبت کردیم و قرار شده بیاد!

ستاره میخواد پریسا رو بیاره و منم احتمالا افچی کوچیکه رو میبرم...(چقدر فارغ التحصیلیم با اون چیزی که در نظر دارم متفوت شد...دوست میداشتم...ولش کن!حالا دیگه هیچی مهم نیست!!)

دوست میدارم خیلی زیاد که افچی کوچیکه حتما بیاد!حداقل اونکه هنوز میتونه بیاد پس دوست دارم که باشه(به قول مامان٬میگه تو یجوری میگی افچی کوچیکه که یکی ندونه فکر میکنه تو چند تا افچی داری کلا!)اما افچیم اونروز ساعت۴ کلاس داره و نمیدونم چیکار کنم.میترسم نرسیم!اخرین برنامه که تله کابینه ساعت۲.۱۵ هستش حالا نمیدونم چقدری طول میکشه و ما میریم یا نه که بیاد و برسه...

 

*تازه بهمون گفتن که از عکس کوچولویی هاتونم یکی بیارین!نمیدونم چه برنامه ای برامون ریختن که عکس کوچولویی هامونم میخوان.

من همه عکسای کوچولوییم بدون روسری خب!مگه توی مهد ادم روسری سرش میکنه!من حالا چیکار کنم؟!!آخه بعدا اگه اونجا یجورایی نشون بدن من خجالت میکشم...نمیدوم چکار کنم کلا الان.عکس کلاس اولم هم بزرگه....(سایزش منظورمه!پرسنلی نیست!)

ستاره هم دیشب میگفت بزار برم بگردم!میگم ستاره خب اگه اون موقع ها نگرفته باشی الان هم نیست دیگه!مگه میتونی کوشولو بشی دوباره حالا؟!

 

**

با تموم این حرفا٬قلبم داره در میاد واسه روبرو شدن با ابراهیمی و نشون دادن نتیجه ی کارم و شنیدن نظرش درباره اون!

نمیدونم چجوری و چه شکلی برخورد میکنه و رضایت نشون میده یا نه...

دلم میخواست زودتر تموم میشد اینهمه دلواپسی...

 

**خدای مهربونم مثل همیشه امیدم به توئه....

 

تازه فهمیدم به جز تو حرف هیچکی خوندنی نیست

آدما میان و میرن هیچکی جز تو موندنی نیست

منو از خودم رها  کن تا دوباره جون بگیرم

خستم از این عقل خسته من میخوام جنون بگیرم


 

 

+ثبت شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت13:26توسط ارام | |