تبليغاتX
من و دلم





















من و دلم

+ خب نشد بیام و بنویسم...

ما جمعه طرفای 10 شب بود که اومدیم خونه...

خوب بود ولی با وجود دخترخاله ی مامان اینا که ریض بود و حالش زیاد مناسب برای مسافرت نبود،اما هرجوری بود اومد،برامون سخت شد!!!! من شدم مامور نگهداری از اوشون!!!

خلاصه که هرجوری بود گذشت... اولش که رفتیم قم،حدودای 6 تا 10.30قم بودیم.بعدشم رفتیم جمکران و ندبه رو اونجا بودیم،بعد از اونم 30 مین رفتیم مرقد امام و برای نماز ظهر و نهار هم شهر ری ..

تا حالا 1 شب با خاله اینا برای خرید تازه حرکت نکرده بودم،:ه توی این سفر،قسمت شد!! پاساژی که جمکران بود رو اونموقع رفتیم!!!برام حالب بود!انگار روزه!همه ی جا باز بود و تموم خیابونی هم که به اونطرف منتهی میشد بساط پهن کرده بودن!

 

 

+  21 ام ،با صنم اینا رفتیم بیرون.من و صنم و ستاره!سحر هم باهامون اومد!!

همون 21 ام تفلده افچی سحرم هم بود!!! اونروز میخواست صنم منو بره اون موسسه کاریابی که رفتیم و تا پیداش کردیم،بسته بود!!!همونروز  من و ستاره برای سحر(دوستمون که 20 ام تولدش بود!)هدیه گرفتیم!!!

 

+برای سحر،آفچی خودم که مامان ساعت خرید! البته منم یکم پول گذاشتم،آخه مامان میگفت گرونه و ارزش نداره و نمیخواد!!!خلاصه با اصرار من و یکم تفاوت قیمتش،مامان خانوم قبول کرد!!البته من اویز گوشی!!!هم خریدم! البته آویز گوشیمون سته!!از اون مدل هایی که کنار هم میمونه کامل میشه!!!!

 

+این جمعه هم(24 ام مهر) رفیتم نمایشگاه مار!

مردم چه حوصله ای دارن! میرن یه ساعت وبت میمون  و با مار 9 متری عکس میگیرن و میذارنش روی سرشون!!!خدایا اینا دیگه کین!؟!

 

+شنبه 25 ام هم یه اتفاقی افتاد!!!

همکار مامان،زنگید و یه حرفایی زد!!!البته مامان هنوز هیچ قراری نذاشته و همکار مامان منتظره خبرشه تا با مامانه دوست سحر بیاد...

 

+امروز یکم رفتیم خرید! این خونه ی ما هم که همیشه بازار شامه!

+سحر که امروز از مدرسه اومد گفت:محدثه خیلی خوشحاله و همش میخنده!!

 

+ثبت شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت14:52توسط ارام | |

 

می دانی
روزهای ابری و سیاه
ماندگار نیستند
باران که بیاید
همه چیز را میشوید و میبرد
باران که بیاید
ابرهای سیاه میروند
رنگین کمان میشود
و
طراوات باران میماند

یادت باشد
ماه پشت ابر ماندگار نیست..

 

 

*الانم داره بارون میاد...خیلی اینجا بارون میاد ولی ...

*فردا ۵شنبه٬ ۱۶مهر میخوایم بریم قم.ساعت ۷.۳۰ همه قراره جمع شیم پارک...تابستون ۸۵ قبل از امتحان ریاضی ۲ رفته بودم!اونبار از طرف اداره مامان اینا رفته بودم...هفته ی اول تیر ماه بود...یادمه من ۱۰ تیر ۲ تا امتحان داشتم!هم معارف۲ و هم ریاضی۲ ٬با این وجود رفته بودم...

*دلم یه عالمه تغییر میخواد...

 

 +

مهربانی را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی يک گل شناور شد

 

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

                      يعنی يک نفر آبی است 

موسم نيلوفران يعنی

                      يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

 

می شود برخاست در باران

دست در دست نجيب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آيينه ها آميخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پيچيده با حسرت

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

                    چشمها را می شود پرسيد

آسمان را می شود پاشيد

می شود از چشمهايش ...

                     چشمها را می شود آموخت

 

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

 

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!

 

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

                    در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

 

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

                   من بهار ديگری را دوست می دارم

 

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

                      جای من در زندگی خالی است

 

می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بياموزيم...

 

 

 

*خاله یکشنبه ۱۲مهر٬ساعت۹.۴۵ دقیقه اومد...منم از اون هفتهی قبلش یکشنبه تا همین۱۲ ام اونجا بودم...

*۹مهر عروسی داداش ستاره بود...من نتونستم برم!باید پیش خانم جون میموندم...صنم رفت!

*صنم میگه همه چیز برگشت!!!اونهمه امیدواری که به ستاره میداد و من مخالفش بودم حالا همونطور شد...

*سحر(همون دوستم)برام زنگید٬بین حرفاش گفت که خونه ثبت نام کردن تعاونی و تا سال دیگه تحویلشون میدن.. اینجوری موقع عروسیشون میرن خونه ی خودشون!( ۲۹ اسفند ۸۷ عقد کرده بودن!!)خوچحال شدم براشون...

 

*خیلی حرف دارم ولی باید برم و وسایلمو جور کنم...

 

 

+ثبت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت23:2توسط ارام | |

امروز دلم میخواد بنویسم و ننویسم...

میتونم بشینم و دنیایی بنویسم! ولی نه!!! نمیخوام بذارم همچین چیزی بشه!میخوام به چند بند کوتاه با ارتباط و بدون ارتباط باهم رضایت بدم...مثله چند تا نکته از چیزایی که اتفاق افتاده یا توی ذهنمه...

 

+چون 5 شنبه بارون قشنگه داشت تند و تند و تند میبارید و نشون میداد که اهای مردم شهر،پاییز قشنگ از راه رسیده!بنابه درخواست سارا(چون باید میاومد دنبالم که برم خونشون!)گذاشتیم برنامه رو واسه این هفته...

 

+ امروز با فاطی رفتیم فنی!فقط کلاس c# داره!از خیرش گذشتیم بکل تا ابان که یه دوره دیگه شروع شه!

 

+ دیگه دارم میرم رانندگی...بسیار بسیار نزدیک شد این قضیه!

 

+ امروز با مامان رفتیم دندون پزشکی!! از ساعت 4 تا 7.30 از اینجا به اونجا!من که مردم از بس نشستم!!! اون مطب دومیه،یه ادمای عجیب غریبی می اومدن!!! دهن داشت باز میشد بهشون یچیز بگم اخرش!...دی!

 

+امروز (بخاطر مسخره بازیمون سر حقوقش،یعنی باهم قرار گذاشته بودیم دراصل سر این موضوع!!!) رفتیم یجایی برای کار پرسیدیم شرایطش رو!!! بعدش هرچی گفت، ما گفتیم باشه!میتونیم! (یعنی واقعا هم میتونستیماااااا) همونجوری که حدس میزدیم، اخرش حقوقشو مزخرف گفت! گفت حدودا ماهی درمیاد 100 تومن!!!!!!!!! اونم تقریبا از 9 صبح تا 9 شب!!! (اون وسطش 2-3 ساعت مرخصی داشت!)

 

+ داشتم یچیزی رو که مثله یه کپی از یه روزایی میمونه رو میخوندم، البته اولین بار نیست که  میخونمش، بارها شده بود که خونده بودمش اما اینبار یچیزی توش نظرمو جلب کرد!!

توی اون از دوران خوب بچگی گفته بود و از دوستی هایی که داشت و وقتایی که بدور از غم و غصه خاصی میگذشت... توی یه جای اون داشت از ارتباطش با مورچه ها میگفت و اینکه اونا هم البته از دستش رهایی نداشتن!! گفته بود که مورچه ها رو هم اذیت میکرد! خودش به اینجا که رسید نوشته بود: انگار توی ذاتشه که دوستاشو اذیت کنه... توی ذاتش!؟! بعدش تاکید کرده بود که بد ذات نیست...و اینو به حساب بد ذاتیش نباید گذاشت! اما اینکه چرا اینجوری میشه رو خودش هم هنوز که هنوزه نمیدونست!!! آره حتی الان و بعد از این همه سال،حتی حالا که دیگه زیاد ارتباطی هم با مورچه ها نداره...

آخرش از دوستی های اون موقع گفته بود و یجورایی مقایسه بود...یه جور مقایسه سخت گیرانه!!! و ته تهش هم ارزوی کودکی...!

 

اینبار که خوندمش جور دیگه ای بود برام...فرق داشت با همیشه... فرق . . . یه فرق اساسی...

 

+  کاش یه لحظه هایی هیچ وقت تموم نمیشدن...،یا اصلاً شروع نمیشدن که بخوان تموم شن....

 

+ ماه من غصه چرا؟!

اسمان را بنگر که هنوز بعد از صدها شب و روز ، مثل ان روز نخست ، گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد....

ماه من غصه چرا؟!

تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختیه توست.

ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن،،کار آنهایی نیست که خدا را دارند!!!

 

+این دو تا بند بالا یجورایی متناقض میزنن جون خودم انگار!!

 

+ این واسه فرداست...فردا 5 مهرماه ست! این یه روز هم اومد و شد جز روزای هاشورخورده  و متفاوت تقویم  زندگیم...

 

تولدت مبارک...

 

+ همچنین اینکه خاله فاطمه این پاییز بازنشسته شد و دیگه مدرسه نمیره...قراره به ایمد خدا فردا بره مشهد...خیلی خوش بحالش...شاید من برم خونه خانم جون اینا بمونم این مدتی که نیستش رو.خب نمیشه که خانم جون تنها بمونه!!!(بقیه خاله ها و دایی ها بچه مدرسه رو دارن!!،منم که از این پاییز شدم بیکار متاسفانه...)

 

 

+ثبت شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت23:21توسط ارام | |

 

۳۱ شهریور ماه ۸۸ ٬درست همون موقعی که پشت کارت دانشجویی مون نوشته بود پایان اعتبار٬مصادف شد با گرفتن مدرک موقتمون!

من و فاطمه مدرکمون رو توی این تاریخ گرفتیم!

تاریخ فراغت از تحصیلمون البته زودتره!برای من ۹شهریور ماه و واسه ی فاطمه ۸ شهریور!البته مراحل کاریمون با محمد یکی بود که فقط بخاطر سربازی بهش ندادن مدرک رو...

دوشنبه ۳۰ ام که رفته بودیم٬ستاره باهامون نیومده بود٬اما ۳۱ که رفتیم٬ستاره هم بود و بالاخره تونست مدرک موقت پیش دانشگاهی رو بگیره تا بره دنبال کاراش!

ساعت۸.۱۵ قرار بود که همه جانبازان باشیم.من و فاطمه درست سر وقت بودیم اما ستاره و محمد که باید از شهرداری می اومدن٬به مراسم روز اول هفته *دفاع*مقدس و راه بندونش٬با ۲۰ دقیقه تاخیر رسیدن و خلاصه تا ۹.۳۰ دانشگاه بودیم.

توی راه هم من و ستاره که کناره هم ننشسته بودیم٬مردیم تا با هم حرف زدیم!!(پشت و جلو)حرفمون هم در مورد صنم و ستاره و و***بود! تا خدا چی بخواد و چی بشه!من که میدونستم وقتی صنم و ستاره باهم زیاد در ارتباط هستن٬یعنی بلــــــــــــــــــــه!

خلاصه که ما فقط باید میرفتیم مالی و امضای اونا رو میگرفتیم و میرفتیم اموزش و فارغ التحصیلان! و تموم میشد کارمون!

رفتیم بازم همون اقای گیج "مالی" داشت به اوضاع نابسمون اونجا قوت میبخشید!منتظر نشستیم تا صدامون کنه...یکم طول کشید!فاطمه میخواست بره توی راهرو که یهو اقاهه داد زد خانم فلانی!!!یکم تحمل کن و بشین!الان صدات میکنم!!!

ما رو میبینی!شاخ در اوردیم!خندمون گرفته بود!فاطمه میگفت!این کی اسمه منو یاد گرفت!!!؟! با داد این،محمد که اونطرف منتظر بود که نصفه و نیمه صداش کرده بود!تا شنید برگشت این طرف و همه مردیم از خنده!

خلاصه که اینجوریا شد که بالاخره امضامونو گرفتیم و رفتیم...

ستاره توی این فاصله رفت و موقتش رو گرفت...

وقتی برگه موقت رو دادن که ببریم بایگانی ثبت کنن،نمیدونستیم همون موقع بهمون میدن بیاریم با خودمون یا میمونه واسه چند روز بعد!خلاصه که از بایگانی برگردوندیم به فارغ التحصیلی،بهمون گفت بشینین تا بهتون بدیم!ما هم ذووق کردیم یه عالمه...

بعدشم زدن توی پاکت و بهمون دادن...6ماه دیگه هم میتونیم بریم و اصلمونو بگیریم...

به این شکل ما هم مدرکمونو گرفتیم و به قول بابا از امشب میتونیم بذاریم لب کوزه و ابشو نوش جان بفرماییم!!

رفتیم طرف تعاونی و یکم به خودمون رسیدیم!البته ستاره برامون ابمیوه گرفت!!!!(بجای اینکه ما براش یچیزی بگیریم!دنیا برعکس شده !)بعدشم محمد اومد و اونم یچیزی خورد و راه افتادیم که بیایم شهرمون!بعدش یهو محمد ناپدید شد!که معلوم شد که رفته تا کارت سلف رو پس بده و پولشو بگیره!همون موقع بود که ما از خستگی بیرون درب دانشگاه،کنار جدول نشستیمو و کلی عکسای خنده دار ولی خاطره انگیز ستاره،از من و فاطمه گرفت!که اینا نمونه هایی از اونان!

 

 

البته چون اینجوری میذارمشون اینجا خب همشون شبیه هم بنظر میان احتمالا...

 

*5شنبه قراره برم خونه ی سارا اینا! قراره مهندس بودنمو ثابت کنم!خدایا ابرومو حفظ کن لطفا...

*8 شهریور امتحان کارافرینی داریم!

*شنبه قراره با فاطمه بریم فنی و حرفه ای!

*دوست دارم برم کلاس ورزش! اما و اگر فراووونه!....

*برای اولین بار و اولین جا،از مدرک کارشناسیم استفاده کردم!1 مهرماه! کارافرینی!

 

 

+ثبت شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت0:5توسط ارام | |