|
تصمیم چه کلمه احمقانه ایه وقتی دل می گه شاید ، عقل می گه نمی دونم!
+ خیلی وقته دست به قلم نشدم واسه اینجا... یجوریه برام اینجا نوشتن... نمیگم بده.نمیگم خوبه.یجور حسه مبهمیه.... شاید چون واسه این باشه دارم به عاقبت این نوشتنهام فکر میکنم...من که نمیتونم این نوشته هامو نشون کسی بدم...
+ ۷ ام و ۱۴ ام ابان.... و از اون روزا زندگی یجورای دیگس... این روزا زندگی یه رنگ خاصیه...یه روزایی سردرگمیه شیرینی میاد سراغم٬یه روزایی اون سردرگمیه رنگ مرگ به خودش میگیره...
این روزا دارم سقف آرزوهامو تا جایی بالا می برم که بتونم ازش چراغی آویزون کنم
+این روزا روزای عجیبی ان...
+با فاطی و زهرا رفتیم!!!!۲۱ ابان... دسته گل بدستمونم کردن!!! اره والله!
+سحر اینبار ازمون۲۲ ابان رو نفر۵۰ ام شد!!! همه عمومی شونو بالا میزنن! این خواهر عجیب غریب ما تخصصیش بالاتر و بجاش عمومی رو گند میزنه!!! حالا خوبه توی رشته اش همون عمومی ها تخصصی ام هستن!!
+چند روز دیگه ۲۲ هم پــَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر...
من اناری را میکنم دانه... با خود میگویم: کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود! + این روزا این مسئله مهم ترین مسله ی زندگیم شده! کاش واقعا دانه های دلشان پیدا بود... *جمعه رفتیم لاکان و کلی کوه نوردی کردیم در حقیقت!در اصل رفتیم دنبال قارچ،ولی از یه جاهایی سر در اوردیم که خودمون موندیم!تموم اون راههای دشوار رو پوریا هم همراهمون بود! اومدم پوریا رو از رودخونه رد کنم،خودم فرو رفتم توی گل دور اب!!کتونیم دیگه مشخص نبود اصلا!! *دایی محمد یه سگ اورده واسه اونجا، یجورایی انگار از دم بدور بوده!! بعدش نیست یه هفته کسی نیست اونجا و هرکی هم بره،جمعه میره، بیچاره گشنه میمونه!!! بعدش دایی جمشید براش سر ماهی سفید اورده بود،کلی ذوق کرد!!!و خورد!!! اینقد این مظلومه که حد نداره!! دایی با خودش اینو دنبالمون اورد توی جنگل!! اینم که راهو بلد نبود!درست قدم به قدم باهامون میاومد!اولش پشت دایی میاومد،اما بعدش دیگه از هر راهی که میرفتیم میموند تا هممون رد بشیم و خودش اخر همه می اومد!!! سخت ترین راهمون عبور از رودخونه بود!چون باید بلافاصله از لب رودخونه کوه رو میرفتیم بالا!!زمین هم سر بود!من و زندایی سپیده هم کفشامون گلی و سر!!از همه سخت تر اونجا بود! بعدش این سگه یه جورایی میاومد زیر پاهامون و نگامون میکرد که ادم میموند با حس انسان دوستی این حیووون!!زیاد که نزدیک میشد دستمو تکون میدادم و میفتم دیگه نیا،بمون برم بعدا بیا!سرشو کج میکرد!!! *دلم نمیخواد اشتباه کنم!خودمو اینبار سپردم به خدا...اگه قراره جور بشه خوب جور میشه و دست من نیست! نمیدونم چی درسته و چی غلط! فقط امیدوارم ابروریزی نشه... *فردا میریم تهران تا مبل و میزنهار خوری بخریم! با دایی جمشید میریم.پوریا رو نمیبریم! الهی فداش بشم! دیروز رفتیم یه سر خونشون، از هون اولش باهام بازی کردیم دیگه 10 مین اخرش بزور اومد یه چیز خوردم! حالا همونم میگفت بیار توی اتاق من بخورش! یه بازی فکری داره سوسانو و جومونگ!!! منو مجوبر کرده اون بازی مزخرف رو انجام بدم!!! دی! *امروز با سارا قرار دارم!قراره بعد از نود و بوقیییییییییییییییییی کادوی تفلدشو بدم!!اینقدر بدم میاد کادوی تولد دیر بشه!اما چه کنم که سارا ستاره سهیل شده بود!!! *امروز قرار بود با فاطی اینا بریم بیرون!هماهنگ هم کردیم!اما از اونجایی که میخواستیم بریم پارم ملت!،اقای محمد خان به فاطی گفت اونجا نه!خوب نیست!!!گفتن قدس،که بازم جور نشد از طرف ما اینبار!!!و بدین شکل قرارمون بهم خورد!!همه عصبانی شدن!!! * 3ابان (با صنم) و 4 ابان رفتم فنی و حرفه ای پرسیدم!گفتن کلاسا پر شده!خلاصه یجورایی حالا بهم گفتن بیا ازمون ورودی بده هفته یدیگه شنبه،شاید پذیرفته شدی! // * از روزی میترسیدم همیشه، که نباشی!! اما ترسیدنم فایده ای نداشت!!!اونچیزی که نباید میشد،شد!!! بعدش که اون روز رسید،همش منتظر یه نشونه بودم که با دیدن اون بدونم خوبی،سالمی... چندبارم همینطوری شد! دیدم. یه نشونه بود چراغت!... اون موقع بود که یجوری مشدم ، ضربان قلبم میرفت بالا و هول میشدم.... دلم میخواست یه کاری کنم... اما نمیتونستم!مجبور بودم به سکوت! وقتی این روز دومی هم که منتظرش بودم رسید، دیگه میدونستم که باید منتظر یه دوره ی جدید باشم، میدونستم این حالت هم باید بگذره و یه دوره جدید اغاز بشه! اما از اون واقعا میترسیدم!!! میدونی خیلی بد بود ،،،،،،،،حتی فکرش!!! میترسیدم بیای و چراغ روشن بشی،اما دلم نلرزه! میدونی، یه جور ترسه بدیه این موضوع!!! از یه طرفی دلت نمیخواد اون روز بیاد و از یه طرف دیگه میگی چه فایده داره دیگه لرزیدنت؟! لرزیدنی که یه طرفه باشه مزحکه!!! الان دیگه نوبتی هم باشه نوبت این دورست!! تو که میدونم خیلی وقته این دوره رو هم گذروندی!!! خوش باشی! هه!.... * فکرم این روزا دوره چیزای مختلفی میگرده!تا 2 نصفه شب بیدارم! در استانه ی 22 سالگی تازه رفتم سراغ بازیهای کامپیوتری!!! واقعا مزحکه!تا حالا که اصلا بازی نکرده بودم اما الان یه هفته ست که روز یچند ساعت پشت سیستمم و دارم بازی میکنم!
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |