|
دلم٬ ایمانم و تمامی باورم را به مشبک های ضریحت که پنجره های آسمان اند گره زده ام... آنها را به تو هدیه کردم و بازگشتم... هدیه ام را بپذیر... قول میدهم هدیه ام را پس نگیرم.... فقط توام قول بده گاهی نوازش و هدایتشان کنی تا حرم امن الهی گردد... ** صبح شنبه بود... ساعت ۶ خوابیدیم...طرفای ۸ باصدای درب کمد٬چشمامو یکم باز کردم که دیدم زیور داره لباس میپوشه و میخواد بره... ازش پرسیدم کجا؟ گفت میرم صبحانه بخورم و از اون طرفم میرم حرم و بازار...(از اونجایی که با دوست جونش معمولا میرفت بیرون دیگه با ما هماهنگ نمیکرد...واقعا چقدر جالب بود که هر دوتاشون جوری برنامه ریختن که باهم بتونن مشهد باشن...ما بهشون میگفتیم شما اومدین ماه عسل...) خلاصه ما که با هم قرار گذاشته بودیم بی خیال صبحانه بشیم و با فلاسک اب جوش که از راهرو میاریم٬چای رو همین جا بخوریم٬پس خوابیدم... هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای ویبره گوشیم پریدم...دیدم فاطمه ست... فکر کردم میسه.جواب ندادم و برگشتم اونطرف.دیدم قطع شد و دوباره گرفت٬ایندفعه برداشتم و حرف زدیم.... من اروم حرف میزدم که فاطمه پرسید چرا حالا اینهمه اروم صحبت میکنی٬گفتم دیشب حرم موندیم٬الان بچه ها خوابن...خلاصه نزدیک ۲۰ دقیقه بیشتر با هم حرف زدیم.توی همین اوصاف بود که سمیرا اومد و گفت ساعت ۹ برنامه داریم دارالاجابه.... ما قبلا برنامه ها رو داشتیم و از اونجایی که تمام دیشب رو همون دارالاجابه بودیم٬قرار گذاشته بودیم که نریم... منم داشتم اروم به سمیرا میگفتم که ما دیشب حرم موندیم و بچه ها هم که میبینی خوابن و منم که بیدارم دیگه نمی ام تا نماز ظهر٬که یکهو امنه از خواب بیدار شد و یه جوری سمیرا رو نگاه کرد و گفت ما خوابیم.دیشب بودیم.اینقدر خندم گرفته بود... حالا توی همه ی این حرفا فاطی پشت خطه ها!!و گوشی دستمه تا سمیرا بره و ما حرفمونو ادامه بدیم!!! خلاصه سمیرا رفت و منم با فاطی خدافظی کردم ولی دیگه خوابم نبرد...یعنی همش ۲ ساعت خوابیدم!!! بعدش رفتم از راهرو ابجوش بگیرم.اما حوصله لباس پوشیدنو نداشتم!یکی از بچه ها که اماده بود بره بیرون٬ازش خواهش کردم که اب بیاره!اونم رفت اورد اما نگاه نکرد که اب جوش نیست!!! خلاصه اینجوریا...ما هم بدون صبحونه موندیم!!گشنه بعدش نزدیکای ۱۰ بود که با چند از بچه ها به قصد اقامه ی نماز ظهر و قبل اون یه نگاهی به مغازه های اطراف هتل انداختن٬اومدیم بیرون... رفتیم داخل یه پاساژ که اسمش پاساژ روسها و ایرانی ها بود...یکم اونجا گشتیم... بعدشم رفتیم حرم و نماز ظهر و عصر.که البته من امنه و مریم رو گم کردم و دیگه با روشنک این طرف اونطرف رفتم و از همون طرف هم رفتیم حرم و بعدشم یکم گشتیم باز و ساعت نزدیک ۱.۱۵ بود که خودمونو واسه نهار رسوندیم هتل... نهار روز دوم قیمه بود... بعدشم یکم استراحت کردیم و بازم یجوری برنامه ریزی کردیم که یکم بگردیم و واسه نماز مغرب و عشا حرم باشیم...بعد از نماز هم دارالهدایه مراسم بود و اینبار من و امنه فقط رفتیم.یعنی مریم و زیور دیگه بعد از اینکه خرید کردن گفتن خستن و برای نماز نیومدن... من و امنه رفتیم که خیلی مراسم خوبی بود و واقعا استفاده کردیم...اخر اون مراسم هم از طرف استان قدس بهمون یه بسته ی کوچولو نبات و یه کتاب چهل حدیث امام رضا بنام ضامن اهو هدیه کردن... خیلی جالب بود مداحی اون خادم الرضا و قبل اون ایت اله ای که برامون صحبت کرد... انتهای مداحی بود که اون اقا مثل هرباری که توی یه چیزی شرکت میکردیم گفت:اگه الان اینجایی٬فقط واسه اینه که دعوت شدی!واسه اینه که دعوت نامه ت امضا شده....حواستو جمع کن.جای کمی ننشستی!دستاتو بلند کن تا امام رضا خالی نذارتش..ازش بخواه هرچی که میخوای رو....دست خالی روونت نمیکنه.... توی همن حال و هوا بودیم و دستامونو بلند کرده بودیم که اون بسته ی های هدیه رو گذاشتن توی دستامون... یه حس غریبی بود... انگار همون حرف اون اقاهه توی مغزم بالا پایین میرفت..."دستتو دراز کن...نمیذاره دست خالی بری...." خلاصه من و امنه بعد از مراسم که بلند شدیم برگردیم٬دیدیم روشنک هم پشتمونه.باهم قبل از خارج شدن و برگشتن به هتل رفتیم سمت ضریح و دوباره دلمون رو با نگاه به اون همه مهربونی و دستهای دراز شده سمتش سبک کردیم.... شام اون شبمون شنسل مرغ بود... بعد از شام که اومدیم بالا٬دیدیم مریم و زیور نخود کشمش شونو گرفتن و فقط من و آمنه موندیم... خلاصه که دوباره با مریم رفتیم و اونا رو خریدیم و قبل ۱۱ باید برمیگشتیم... اون شب خیلی از بچه ها میخواستن برن حرم و بمونن.واسه همون چند نفر فقط مونده بودیم توی واحدمون... تا پاسی از شب بیداربودیم و اینا نطق میکردن و از حوادث و خاطره هایی که با اقاهاشون داشتن میفرمودند...منم که سکوت...شده بودم سوژه ی اینا...بهم میگفتن تو بری خونه کلی تجربه دار شدی!!!نمیدونستن که توی دلم چه خبره...دوست داشتم درد و دل کنم اما چی میگفتم؟!پس دیدم ساکت بمونم بهتره... واسه اذان صبح میخواستیم بریم حرم و بعد از اون هم بریم دارالقرآن.آخه بچه ها گفته بودن٬بعد از نماز صبح و خوندن چند آیه از قران و معنی اون٬گلهای بالای ضریح بین اون جمعیتی که اون مراسم رو شرکت کردند پخش میشه... ساعت ۴ بود که مریم بیدارم کرد اما هرچی امنه و زیور رو صدا کردیم بیدار نشدن!خودمون ۲تایی رفتیم... توی صحن اصلی کنار سقاخونه ی اسماعیل طلایی و درست روبروی درب و گنبد طلا واستادیم توی صف و نمازمونو خوندیم... بعدش خودمونو به دارالقران رسوندیم.از اونجایی که گفته بودن ممکنه که گل به همه نرسه٬پس کنار هم ننشستیم!عجب جای قشنگی بود.همون جایی که تلویزیون وقتی موقع اذان میشه٬قران پخش میکنه و قاری روی یه صندلی بزرگ طلایی نشسته پخش میکنه... اولش جز۱۱ رو یکم خوندیم و بعدشم یه ایت اله معنیشو گفت و بعدشم ۲تا مداح که لباس خادمی پوشیده بودن هم برامون مداحی کردن و ما هم دوباره مکان و زمان یادمون رفت... چقدر مراسم خوبی بود... همون موقع دیدیم چند تا خادم با پلاستیکهای مشکی دارن میان و دستشون هم جعبه ست!به هرکسی یدونه میدادن!من نمیدونست گلهارو بسته بندی میکنن و توی اون جعبه ها میذارن!! خلاصه مراسم تموم شد و با مریم برگشتیم هتل... رفتیم صبحانه که اون روز پنیر و کره و تخم مرغ بود و رفتیم بالا.دیدیم هنوز این ۲تا خوابن!خلاصه اینا رو بلند کردیم که برن غذا بخورن!! روز سوم بود و بنا به برنامه ریزی که شده بود٬صبح تا قبل از اذان ظهر ما گردش دسته جمعی داشتیم! اما از اونجایی که بیشتر بچه ها شب اول رو استراحت کرده بودند و شب دوم رفته بودن حرم٬صبح خسته بودن و برنامه عوض شد!!! از طرف دیگه موزه ی نادرشاه رو که همین نزدیکی بود و ما خودمونم میتونستیم بریم!!دیگه لازم نبود دسته جمعی بریم!! خلاصه یک ساعتی خوابیدیم و بازم شال و کلاه کردیم و مثل روز قبلش واسه نمازظهر رفتیم حرم...البته من و مریم باهم رفتیم.اخه امنه و زیور چون صبح نیومده بودن باهم زودتر اومد بودن! دوست داشتیم بازم توی همون صحنی که صبح نماز خونده بودیم و روبروی خود کنبد واستیم و نمار بخونیم که بسته بودن به خاطر پر شدن اونجا و مجبور شدیم یه صحن قبلش بخونیم... قبل اینکه وارد حرم بشیم٬کنار درب باب الجواد که ما همیشه واسه اینکه به چهارراه خسروی میخورد از همونجا رفت و امد میکردیم٬ از همون باجه ی استان قدس٬ که اونجا بود٬برای مامان یه چادر نماز گرفتم.موقع نماز چون توی کیفم بود٬بازش کردم و سر کردم و به عنوان تبرک توی حرم باهاش نماز خوندم... اون اخرین نماز ظهرمون بود که توی حرم میخوندیم... بعدشم بچه ها رو پیدا کردیم و رفتیم هتل...نهار اون روز زرشک پلو بود با مرغ که خیلی ایراد گرفتن که چرا پوست داره و نپخته و این حرفا... اما بنظرم اونهمه هم ایراد نداشت. ما که برای خورد و خوراک نیومده بودیم!!! بعدشم که بازم مثل روز قبل بود که رفتیم بیرون و بعدشم واسه نماز حرم و بعداز اون یه مراسم زیارت عاشورا و مداحی و تلاوت قران توسط قاریان برجسته کشور بود... ما تا اخر نتونستیم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت کنیم و بمونیم.مجبور شدیم برای اینکه به ساعت شام برسیم. اختتامیه٬ همه برگردیم...که البته به اصرار زیور و مریم بود بیشتر!!!اما وقتی هم که اومدن٬از شام خوششون نیومد و بدون غذا رفتن بالا که چایی شیرین بخورن!!!!!!!!! نمیدونم چرا از اینکه از غذا ایراد بگیرن اینهمه بدم میاد!!!از طرف دیگه ناراحت هم بودم که به خاطر غذا بلند شدیم و مراسم به اون خوبی رو ترک کردیم...نمیدوم شاید ایراد از منه که با همه چیز سعی میکنم خودمو وفق بدم... خلاصه امنه هم خورد و رفت پیش بچه ها بالا.منم با وجودی که اصلا دلم نمیخواست برم بالا ٬دیگه بعد از نیم ساعت رفتم! تا از اسانسور خارج شدم٬دیدم بچه های واحد ما ۴ نفرشون دارن میرن حرم!اینقدر ذوق کردم که حد نداشت.با اونا دوباره برگشتم حرم...انگار خدا حرف دلمو شنیده بود و اینجوری به بچه ها رسیده بودم... رفتیم کنار سقاخونه.پنجره ی فولاد.بعدشم رفتیم داخل.زیارت جامعه کبیره رو روبروی ضریح و ایستاده با دلی مملو از نیاز خوندیم... بعدشم دعای توسل و یاد آوری همه ی کسایی که بهم التماس دعا گفته بودن...تمام کسایی که دلشون میخواست اونجا باشن... دیگه وقتی نداشتیم...ساعت طرفای ۱۰.۳۰ بود... باید عجله میکردیم تا برسیم هتل تا در بسته نشن... یه لحظه باز کنار پنجره فولاد موندیم....یه نگاه به گنبد طلا کردیم و دلمون رو بازم بیشتر از قبل به اونجا بستیم و اومدیم...افتان و خیزان...تا قبل از ۱۱ هتل باشیم... وقتی برگشتیم دیدیم فقط یکی از بچه ها هست و بقیه واسه مراسم اختتامیه رفتن امفی تئاتر... منم روی تخت یکم دراز کشیدم تا بچه ها بیان... وقتی اومدن بچه ها به جون ما ۵ نفر دعا کردن.انگار چون ما ۵نفر نبودیم نشده بود اتاق رو خالی کنن!! انگار قرار بود که اتاق رو زودتر از فردا تحویل بدیم چون مسافر اومده بود!!! اینجوری بود که ما شب اخر هم توی واحد خودمون موندگار شدیم.... یجورایی با بچه ها سرد شده بودم...میدونستم اونا اخلاقشون شبیه من نیست از اول٬اما نمیدونستم اینهمه سختمه تحمل... اما هر چی بود داشت تموم میشد... دوباره مثل هر شب٬بحثها و مناظره های این ۳تا شروع شد.هر کدومشون از خاطره ها و اشنایی هاشون از اقاهای قبلی و فعلی که قرار بود انشاالله بشه همسر اینده دیگه این یکی میگفتن!!!درست مثل شب قبل و من باز مثل اون جذامی ها نگاشون میکردن و ساکت گوش میدادم... مریم هم بین حرفا میگفت٬بچه ها بخوابیم!واسه نماز و رفتن به حرم دیرمون میشه ها... قرار بود ۳.۳۰ بیدار شیم و بریم حرم.اما تا خوابیدیم از ۱ هم گذشته بود.به خاطر همون خواب موندیم و ۴.۱۵ بیدار شدیم!!!نمیدونم چجوری حاضر شدیم و دوییدیم و سر خیابون٬اونموقع صبح٬تونستیم ماشین بگیریم که ۴.۳۰ حرم بودیم و همون جای دوستداشتنی روبری گنبد و کنار سقاخونه نمازمونو خوندیم... وداع اخر بود! رفتیم ۴تایی داخل...دلمون حسابی گرفته بود...دلمون نمی اومد برگردیم...پاهامون حرکت نمیکرد...جمعیت پر بود...شلوغ شلوغ شلوغ... از خیلی دورتر از ضریح نگاهامونو با اشکامون گره زدیم به مشبکهای ضریح... ۱۵ دقیقه اونجا موندیمو نگاه کردیم و اخرین حرفامونو گفتیم.انگار با چشمامون داشتیم طواف میکردیم...دیگه پاهامون توان نداشت... برگشتیم که بیایم بیرون...دیگه زجه میزدیم... اومدیم روبروی پنجره ی فولاد... اون موقع بود که فهمیدم٬دعوت نامم باطل شده و دیگه باید برگردم...چقدر کنار پنجره ی فولاد موندیم رو نمیدونم.... دلمون نمی اومد حرکت کنیم... نمیتونستیم برگردیم... اما مجبور بودیم... چاره ای نبود... یجوری شروع کردیم به حرکت.نمیدونم چرا اونجوری راه میرفتیم...قدرت انگار از پاهامون رفته بود... هرجوری بود رسیدیم و سر میز صبحانه نشستیم... نمیدونم با اون بغض چقدر تونستیم بخوریم که جون برای سفر داشته باشیم...یه راه طولانی در پیش بود... رفتیم بالا.ساکها اماده بود تقریبا...من که ساکی نداشتم.همون یدونه که از اول همراهم بود و فقط یه پلاستیک بهش اضافه شده بود.اخه خرید چندانی نکرده بودم!!!هر چیزیم که خریده بودم کوچیک بود و یه ذره جا میگرفت!!! ساعت ۷.۳۰ باید لابی می بودیم!اتوبوس ما ۸ اومد.۸.۳۰ بود که حرکت کردیم سمت بهشت الرضا که ۱۵ کیلومتر خارج از مشهد بود... اونجا یه مراسم ۲۰ دقیقه ای بود... حدودا ۱۰.۳۰ از اونجا حرکت اصلیمون شروع شد... از شنبه ۳اسفند تا دوشنبه ۵ اسفند که حرکتمون بود سمت خونه...
سلام ای نازنین... سلام بر تو ای رئوف آل طه یا امام رضا(ع) چگونه باور کنم لحظه لحظه های دیدار را پس از آنهمه هجران!؟ و چگونه اکنون باور کنم که وقت رفتن رسید؟! آقا وقتی چشمان گناهکارم به گنبدت روشن شد٬وقتی قدمهای ناقصم به بهشتت رسید٬آن هنگام که گوشم با صدای طبل و کرنایت آشنا شد٬وقتی زبان الکنم به زیارتت مشغول گشت و آن دم که دستان آلوده ام به ضریحت رسید٬آنجا بود که باورم شد با تمام بدیهایم هنوز دوستم داری... به خود گفتم٬زمان آن رسیده که لباس نو به تن کرده٬هدیه ای به دست به پابوست آیم.اما دریغ از من مسکین که هیچ چیز در بساط خود نیافتم الا دلی آکنده از غبار غفلت.پس به ناچار دلم را بدست گرفته و به درگاهت آمدم و تو همچون پدری مهربان و دلسوز مرا در آغوش کشیدی... حال که میروم هدیه ام را روی طاقچه ی خانه ات روبروی پنجره ی فولادت گذاشتم... آقا.من که رفتم دیگر خیالم راحت است که جای دلم امن است.گاهی دلم را نوازش کن و در زلال آبهای حوضت غسل بده و روی سینه ات بگذار و بفشار تا احساس غربت نکند و برایش دعا کن تا حرم امن الهی گردد. من هم عهد میبندم همیشه به یاد شما و همچون شما مهربان زندگی کنم و هیچگاه هدیه ام را پس نگیرم... ** ۵شنبه ساعت حدود ۲.۳۰ حرکت کردیم از دانشگاه و بعد از حدود ۲۴ ساعت تمام به مشهدالرضا رسیدیم!. حرکتمون از مشهد هم ساعت ۱۰.۳۰ صبح روز دوشنبه ۵ اسفند بود و سه شنبه ۶ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت۱۰.۳۰ خونه بودم... *سفر خیلی خوبی بود.خالی از سختی و مشکل نبود ولی هرچی که بود می ارزید به تموم مشکلاتش... و الان چقدر راحت و آسوده خاطرم نسبت به قبل... چقدر اروم ترم نسبت به گذشته... خدای من٬چقدر و چجوری ازت تشکر کنم که همه چیز رو جور کردی؟!؟ امام رضا٬هیچ مراسمی شرکت نکردیم که نگن٬"" اگه الان اینجایی٬یعنی دعوت نامت رو امام رضا امضا کرده!"" و چقدر هربار با این حرف تنم لرزید و هم توی دلم قند اب کردن و هم خجالت کشدیم... قند اب کردن چون وقتی حس کردم عمق اون حرف رو... و خجالت کشدیم که من!با این همه گناه!با این همه ناسپاسی!با این همه غفلت!چطور اینجام و دعوت نامه رو گرفتم؟!؟چطور چشمام به گنبد قشنگ طلاییت افتاد و قابل بودم بیام و دستهام رو به ضریحت برسونم و دلمو بهش گره بزنم؟! نه!من قابل نبودم!لطف زیادی بهم شد...خیلی زیاد..حتی اونقدر که هنوزم باورم نمیشه که کجا رفتم و اومدم... گفتنی های سفر خیلی زیاده...نمیتونم مختصر بنویسم.دلم نمیاد.دلم میخواد لحظه به لحظه ش رو بنویسم تا نکنه یه وقتی٬یه جاییش یادم بره... میدونم تا وقتی زندم یادم نمیره اما انسان همیشه فراموش کاره...بهتره ریسک نکنم... قرار بود ۱۲ ظهر مسجد دانشگاه جمع بشیم.مامان اینا میخواستن برسونن منو تا دانشگاه٬اما قبلش میخواستن نماز بخونن و بعدا حرکت کنیم٬دل تو دلم نبود.تا اذان زدن و نماز خوندیم٬ساعت شده بود ۱.بعدش حرکت کردیم به سمت دیاره دانشگاهیمان... ستاره اس ام اس داد::: """نفس میری منم ببر از این دیار بی کسی،قصه هاتو بذار زودی بیا،نذار بمونم تو دلواپسی،اگه میخوای بری برو،فردای عزم رفتنت هرچی میخوای بگی بگو،قربون قصه گفتنت..."""" دوباره شاعر شده بود... چقدر خوب میشد که ستاره هم می اومد...چقدر تنها بودم... اما مگه امام رضا خودشون غریب نیستن... به ترافیک ظهر پل جانبازان برخوردیم.خلاصه تا رسیدیم ساعت نزدیک ۲ بود.جلوی دانشگاه هیچ اتوبوسی نبود!دلم لرزید!نکنه رفته باشن؟نکنه جا مونده باشم؟! با بابا همون جا پیش در دانشگاه خدافظی کردم... با مامان٬ساک بدست٬وارد شدیم!همون نزدیکای مسجد دانشگاه٬دیدم یکی از بچه ها با ساکهاش اونجاست.پرسیدم که اتوبوسها کجان؟.گفت:زیر ساختمون ازمایشگاه... قلبم بالا اومد....یه نفس راحت کشیدم...جا نمونده بودم!!! با مامان رفتیم تا اونجا...به مامان ساختمون خودمون و سایر ساختمونها رو معرفی کردم...اما اصلا نمیفهمیدم که چی میگم...فقط میخواستم حرف بزنم که قلبم نیاد از دهنم بیرون...هیجان خاصی داشتم.با وجودی که چند ساعت قبلش کلی ناراحت بودم و اعصابم خراب بود،اما اون موقع دیگه هیچی جز سفر توی ذهنم نبود... رفتم دیدم روی اولین اتوبوسی که جلو رومه نوشتن""ثامن الائمه ۴"" اما شماره اتوبوس من ۳ بود.پس نرفتم سمتش٬رفتم جلوی اتوبوس سفیده...بله!خودش بود!سوار شدم!تقریبا پر پر بود و یه نگاهی انداختم که دیدم جا نیست! اومدم پایین... مسئول اتوبوس ما٬سمیرا مصلح بود!از روز اولی که دیده بودمش به دلم نشسته بود... دیدم داره میاد٬رفتم جلو٬گفتم من دیر اومد انگار و جا نیست!گفت بیا بریم بالا... رفتیم و دیدم صندلی ردیف۴رم یکی خالیه!گفت همینجا بشین.. رفتم ساکم رو از مامان گرفتم و اومدم بالا گذاشتم.هنوز با مامان خداحافظی جدی نکردم!!مامان میگه بیا پایین فعلا.میگم بذار من ساک رو ببرم٬میام.تا میرم بالا و جابجا کنم٬که مامان رو دیدم کنارمه... از بغل دستیم پرسیدم تنهایی!؟ گفت آره!ولی با اونا آشنا شدم و تقریبا دوستیم.(منظورش ۲تا صندلی کناری بودن!) مامان ازم خواست شماره سمیرا رو براش بنویسم و رفت پایین... نوشتم و رفتم.اما همون موقع سمیرا گفت بیاین بالا میخوام سرشماری کنم...رفتم بالا درحالی که هنوز با مامان روبوسی نکردم... رفتن همانا و بسته شدن درها هم همان... حالا من بالا و پشت پنجره و مامان اون پایین... با هم خدافظی کردیم و بوس فرستادیم...دلم پیش مامان بود. میدونستم خیلی نگرانه. میدونستم دلش میمونه پیشم اما دیگه وقت رفتن بود.داشتیم حرکت میکردیم... پس بای بای و حرکت... از درب پشت دانشگاه اومدیم بیرون...صلوات فرستادیم.... تا اومدیم جلوی دانشگاه٬مامان هم رسیده بود به جلوی در...باز هم بای بای و حرکت... از کارگر اومدیم پایین.اتوبوس خیلی اروم حرکت میکرد... منتظر بقیه ماشینها بود...مامان زنگ زد.قطع شد! زنگ زدم.گفت ما اومدیم جلوی ابشار واستادیم.از ماشین پیاده شدیم. گفتم: باشه.حواسم هست... ماشین رسید به اونجا.دیدم هر ۲تاشون یه حالتی دارن نگام میکنن.بلند شدم و براشون دست تکون دادم.لبخند زدم تا بدونن خیلی خوشحالم که اجازه دادن...هر دوتاشون با لبخند من خندیدن و برام دست تکون دادن... هنوز ماشین داره اروم اروم میره... ساعت تقریبا ۳ شده.... تا حرکت کردیم٬سمیرا برامون یکم حرف زد و صدقه جمع کرد... بعدش یکی از هم سفرهامون که یه خانم ۳۵.۳۶ ساله بود و بزرگترین فرد دانشجوی همراهمون و داخل ماشین ماهم بود٬برامون دعای سفر رو خوند و بعدش دعای صدقه... با بغل دستیم یکم حرف زدم...اصولا دیر با کسی صمیمی میشم اما اینبار اون خودش باب صحبت و باز کرد و اینجوری شد که حرف زدیم و اشنا شدیم... اسمش زیور بود.هم سن بودیم.کاردانی نرم افزاربود و ترم قبل تموم کرده بود! سمیرا اومد و بهم گفت:تو که تنهایی میری آخر اونجا بشینی و اون دوست ما که مسئول ارتباطات بیاد جلو... گفتم:نه...اخه اون ته یجوریه... بعدش که رفت من به زیور گفتم٬اگه باز چیزی شد میخوام بگم من و تو باهم هستیم که نگه جاتو عوض کنم و این حرفا... رسیدیم لنگرود٬به یکی از بچه ها زنگ زدن که پدربزرگت فوت شده...میخواست برگرده!اما بعدش خانوادش گفتن نیاد و بره و حداقل واسه ارامش روح اون دعا کنه... خیلی اروم حرکت میکردیم...اذان مغرب رو زدن و ما تاره چالوس بودیم!! پلیس راه بعد یکی او بچه ها با خانوادش اومده بود سوار شد.انگار واسه مینی باس ها بود ولی چون میخواست با دوستاش باشه٬بلند شده بود و اومده بود اونجا.. خلاصه بازم دنبال یکی که تک نفره گشتند که بره توی مینی باس!بازم همون سوال.. ساعت داشت میگذشت و همونجوری اروم حرکت میکردیم... ساعت ۱۰شده بود و میخواستن واسه شام نگه دارن. نمیدونم چرا....آخه شام اول با خودمون بود.(نمیدونم اول امل هستش یا بابل!؟فک کنم اول امل باشه)خلاصه رفتن امل یه مسجد که دیدن بسته ست و بعدش رفتیم بابل و یه حسینیه بود که رفتیم اونجا.نمیدونم مسجد جای غذا خوردنه آیا؟! خلاصه تا بچه ها برن دستشوئی و بیان درست نزدیک ۱.۳۰ اونجا معطل شدیم... شبش هم ۲ ساعتی خوابیدم گویا... نزدیک صبح هم خوابم برد و با صدای سمیرا برای نماز صبح بیدار شدیم...خراسان شمالی بودیم... خیلی سرد بود.بالاخره نماز خوندیم و برگشتیم...راننده گفت اینقدر طول دادین توی راه که نشد ما درست برسیم.ما باید قانونا 8 صبح میرسیدیم! اینجوری شد که ما ساعت 2 رسیدم "میعاد" و اول بهمون نهار دادن و بعد هم اتاقهامون همونجوری که خودمون توی ماشین هم اتاقی هامونو مشخص کرده بودیم اماده شد و تحویل گرفتیم. منم با همون بغل دستیم و همون 2تایی هم گفته بود باهاشون دوست شده، هم اتاق شدم. مجتمع میعاد، 6 طبقه بود و به صورت هتل اپارتمان.تقریبا هر طبقه ای 4 واحد داشت که تقریبا 12 تا 14 نفر جامیشدن. واحد ما قشنگ و تمیز بود. طبقه ی 5 . یه هال(حال)بود با 4 تا اتاق که یا 3 نفره بود یا 4 نفره.با 2تا سرویس بهداشتی و یه حمام و یه دونه اشپزخونه ی نقلی با یخچال... اتاق ما هم 4 تخته بود با کلی کمد و برای هرکدوممون هم کنار تختمون یه میز کوچیک بود... اول سریعا خودمون رو به دستشویی رسوندیم.یکم نشستیم استراحت کردیم و وسایلمون رو پخش کردیم و جاسازی نمودیم... بعدشم سمیرا بهمون خبر داد که برای اذان مغرب میخوایم بریم حرم و بعدشم شام و مراسم افتتاحیه که قراره یکی از خدام حرم بیاد برامون صحبت کنه... خلاصه وضو ساختیم و حرکت کردیم.خداروشکر از اونجا تا حرم راهی نبود.ما چهاراه خسروی بودیم و از درب باب الجواد وارد می شدیم... وارد شدیم... اذن دخول گرفتیم و با دیدن گنبد طلایی که روبرومون بود از خود بی خود شدیم...چقدر شیرین بود اون لحظه که بعد از اون همه انتظار چشمامون تونست که حرم اقامونو ببینه... چقدر شیرین بود و زیبا... خدا الهی قسمت هر کسی که دوست داره و دلش پر میکشه بکنه... اولین نمازمون رو توی حرم خوندیم.نشد بریم صحنهای جلوتر،مجبور شدیم همونجا بخونیم و برای اینکه به بقیه ی برنامه هامون برسیم... دلمونو همونجا گذاشتیم...پاهامون نمیکشید برگردیم سمت هتل... اما مجبور بودیم... تا از صحن اومدیم بیرون، برخوردیم به یه هیئت عذاداری که داشت وارد حرم میشد...چقدر کنار خیابون دلامون سبک شد.... اومدیم و شام خوردیم.بعدشم رفتیم بالا. زیور که با همسر اینده میخواست بره حرم... مریم و آمنه هم میخواستن بخوابن که برای اینکه میخوایم شب بریم حرم جون داشته باشن.اما من با تموم خستگی خوابم نمیگرفت.پس وقتی سمیرا اومد که بریم امفی تئاتر گفتم بچه ها خوابن و خودم رفتن پایین. با بچه ها قرار گذاشتیم که من 10.30 بیام که با هم بریم.اخه از واحد ما فقط ما میخواستسیم شب بریم حرم بمونیم. اونجا هم یه قانون خاصی داشت که از ساعت11 شب تا 4 صبح دربها بسته میشد و اجازه ی ورود و خروج نداشتیم... رفتم دیدم مراسم شروع شده تقریبا.اینقدر چهره ی اون اقاهه مهربون و ارامش بخش بود که حد نداشت... خیلی هم شیرین و قشنگ حرف میزد.اصلا گذر زمان حس نمیشد.با بیان خاطره ها و داشتانهایی که توی حرم اتفاق افتاده بود و حکمتهای شفاهایی که دیده یا توسط بقیه ی خدام تعریف شده هممون رو حالی به حالی کرد...چقدر امام رضا مهربونه... یکی از اون چیزایی که تعریف کرد این بود::: من خودم راننده یه مهندس مسیحی المانی بودم تا وارد مشهد شدیم و چشمش به گنبد طلای امام رضا افتاد،پرسید این چیه؟ایشون میگن براشون توضیح دادن که این امام 8ام ما شیعیانه و یه چیزایی که بتونه درک کنه... میگن که این مهندس ازم پرسید میتونم منم وارد این حرم بشم.منم بهش گفتم چرا نمیتونین؟خلاصه باهم وارد شدیم.وقتی پنجره ی فولاد رو دید،ازم پرسید چرا اینا مثل سگ خودشون رو به اینجا بستن؟ منم براش توضیح دادم که ما مسلمونا وقتی از همه جا درمونده میشم.از همه جا قطع امید میکنیم،وقتی دیگه راهی نداریم،می اینم اینجا و خودمونو میرسونیم به اقامونو ازش کمک میخوایم... مگه تا اینو گفتم،بهم گفت:پس برای منم یه تکه طناب بیار و فرش. بهش گفتم اخه نمیشه.شما؟؟اخه اگه کسی ببینتتون چی؟ گفت:حرف نزن.کاری که گفتم بکن.این گوشی منم بگیر،هر کس زنگ زد نگو من کجام.شمارشو بگیر بعدا خودم زنگ میزنم... اقای صادقی میگه:خلاصه منم همون کارو انجام دادم.فرش و طناب رو دادن دستش و ازش فاصله گرفتم.از دور میدیم که داره مثل ابر بهار میباره اما صداشو نمیشنیدم... چند باری گوشیش زنگ خورد و منم همون حرفی که گفته بود رو گفتم... تا اینکه دوباره گوشیش زنگ خورد،جواب دادم،یه خانوم بود.گفت همسر مهندسه.گفت مهندس گوشیشو دست کسی نمیده،بگو مهندس کجاست. میگه،گفتم مهندس خواسته که به کسی نگم کجاست.میگه باشه،فقط بهش بگو از همون جایی که نشستی بلند نشو که پسر 11 ساله ی مادرزاد فلجت حالش خوب شده!!! میگه با حالت دو خودمو به مهندس رسوندم و گوشی رو دادم دستش،باهم حرف زدن و زود قطع کردن.... برام تعریف کرد که همسرش گفته.پسرمون توی اتاقش خوابیده بود،ناگهان از خواب میپره و فریاد میزنه و میگه مامان،بابا یه جای قشنگی نشسته که من تا حالا اونجا نرفتم،اونجا یه اقایی اومد سبز و نورانی یه دستی به بدنم کشید و بهم گفت بلندشم... اینجوری شد که اون مهندس رفت دنبال خانم و پسرش آلمان و باهم برگشتن حرم و هر 3تا مسلمون شدن... اینارو که میگفت ما دیگه حالمونو نمی فهمیدیم..... تا به خودم اومدم دیدم ساعت 10.20 دقیقه شده و من کم کم باید بلند شم.اما مگه میتونستم... خلاصه بلند شدم و رفتم بالا.تا در اتاق رو بچه ها باز کردن پرسیدم،بچه های اتاق ما رفتن یا هستن،گفتن همین الان رفتن... منو میبینی،انگار اب یخ ریخته باشن روم... منم گوشیمو نبرده بودم و گذاشته بودم شارز شه.اینجوری بود که باهام تماس هم نتونسته بودن بگیرن... خلاصه در حین عوض کردن لباس براشون زنگ زدم و گفتن که دارن میان بالا دنبالم... اومدن بالا و گفتن تا سر کوچه رفتیم اما تنهایی ترسیدیم.خلاصه با وجود من دل و جرات پیدا کردن و 3تایی رفتیم... مسیر هتل تا حرم رو پیاده ولی روی ابرها طی کردیم و خودمونو رسوندیم به حرم... البته بین راه برای یکی از دوستام که قرار بود زنگ بزنه و من گوشی رو بگیرم سمت امام رضا تا با اقا حرف بزنه،هم خبر دادم که تا چند دقیقه ی دیگه میرسم و اماده باشه... وقتی دوباره چشامون به حرم و گنبد افتاد دیگه هیچی نمیشنیدیم... رفتیم داخل... صحن اصلی رو هم رد کردیم... خومونو رسوندیم به داخل حرم... چشممون که به حرم افتاد دیگه... نمیدونم شاید چون ساعت حدودای 11 بود یکم اونموقع جلوی ضریح برامون خلوت تر از همیشه اومد.... امنه تا حالا نیومده بود مشهد.من وسایل رو نگه داشتم و مریم و امنه رفتن جلو... وقتی اونجا واستادی و داری نگاه میکنی که چند تا دست داره به طرف اون ضریح دراز میشه،دیگه نمیتونی خودتو نگه داری...وفتی اونهمه مقام و لطف رو میبینی دیگه واقعا به پوچی خودت پی میبری... وقتی میبینی چجوری لطف شاملت شده و تو الان اینجایی و دعوتت کردن که بیای،هم قند توی دلت اب میشه هم شرمنده تر از قبل میشی... خوشحالی که با تمام بدی هات هنوز دوستت داره... و خجالت میکشی که با اینهمه بار گناه توی اون مکان پاک و عزیز داری قدم میزنی... توی چند دقیقه ای همونجوری نگام روی ضریح قفل شده بود،تک تک بچه ها یادم اومدن...مامان.بابا.سحر...همه و همه... چند دقیقه ای نگذشت که بچه ها با چشمای گریون اومدن و نوبت من شد... منم رفتم... وای که چقدر لحظه ی خاصی بود اون موقع... چقدر منتظرش بودم...چقدر دلم پر میکشید که بازم بتونم همون حال و هوا رو درک کنم و از نزدیک حسش کنم... و چقدر همونجا خدا رو شکر کردم که بازم بهم این فرصت رو داد... وقتی برگشتم،همونجا روبه ضریح ،توی اون همه جمعیت،تونستم خودمو به زمین برسونم و سجده ی شکری رو که بدهکار بودم بجا بیارم... دیگه اونجا خیلی شلوغ شده بود.نمیتونستیم اونجا واستیم،تصمیم گرفتیم برای انجام اعمال و بجا اوردن نماز بریم به قسمت پایین حرم و همونجا بمونیم تا اذان صبح... وقتی رفتیم پایین،تازه حواسم اومد سرجاش و گوشیمو نگاه کردم که برای دوستم زنگ بزنم.اما انتن نداشتم...! تازه یادم اومد که توی خود حرم که انتن نمیده... دو دل بودم.نمیدونستم چکار کنم... اما میدونستم که اون منتظره.س تصمیم گرفتم و از حرم اومدم بیرون و از کفشداری کفشم رو گرفتم و اومدم داخل صحن اصلی.رفتم قسمتی که بتونم وقتی می ایستم ،گنبد طلا رو ببینم.به موازات سقاخونه ی اسماعیل طلایی و رو به حرم وایستادم... همون موقع اس ام اس اومد که از طرف همون دوستم بود،گفته بود که انگار قسمت نیست و این حرفا.... منم چون نصفه شب بود دیگه زنگ نزدم و اس ام اس دادم که من اومدم بیرون.اگه میخوای حرف بزنی من گوشی رو میذارم و تو حرفاتو بزن و اخرش هم قطع کن... خلاصه اس ام ای رسید... منم منتظر... باهمون لباس و چادر نماز اومد بودم توی صحن و چون از یه فضای گرم اومده بودم بیرون،داشتم میلرزیدم به خودم،با وجودی که هوا خوب بود... خلاصه گوشیم زنگ خورد.منم گوشی رو وصل کردم و همونجا رو به گنبد واستادم و کتاب دعامم گذاشتم روی گوشی رو شروع کردم واسه دوستم دعای توسل رو خوندن... تقریبا تا نصف بیشتر خوندم که با اهنگ قطع شدن گوشیم فهمیدم تموم شده حرفاش... منم دعا رو تا اخر خوندم و داشتم براش اس ام اس مینوشتم که اس ام اسش اومده بود و ازم تشکر کرده بود... منم جواب دادم و دعا کردم هر چی خیره براش پیش بیاد... اومدم داخل پیش بچه ها... تا ساعت 2.30 مشغول دعا و نماز بودیم.اما دیگه بعدش یکم بیکار شدیم.مریم خوابش می اومد.امنه هم همونطور.منم خوابم یماومد اما نه اونطوری که نشه تحمل کنم... تصمیم گرفتیم برای اینکه سر حال بیایم بیایم تا صحن.اما تا اومدبم بیرون سردمون شد.اما مریم میخواست با دوست جونش حرف بزنه،پس مجبور بود بیرون بمونه... من و امنه هم رفتیم دوباره سمت ضریح...جمعیت زیاد بود.منم دیگه نمیخواستم برم جلو.همونجا روبروی ضریح واستادیم و هرکدوممون حرفامونو زدیم.... خیلی سبک بودیم... برگشتیم دنبال مریم و رفتیم همونجایی که قبلا بودیم... یک ساعت قبل نماز میله رو برداشتن و نوبت خانوما شد برای زیارت قسمت پایین.اما یکهو همه حمله کردن...ما هم یکم واستادیم تا خلوت شه بعدا... من که نذری ها یادم رفته بود بالا توی ضریح بندازم،پایین دستم گرفتم و انداختم... بعدشم رفتیم نشستیم توی صف تا اذان بزنن... اذان ساعت4.45 دقیقه بود.مریم دیگه داشت غش میکرد از خواب.منم که طبق معمول که باد بهم خورده بود،شکمم درد میکرد و معدم میپیچید... خلاصه تا مریم سرشو کج میکرد،میگفتم مریم وضوت باطل میشه ها... تا اینکه بالاخره اذان زدن... خیلی سخت بود خم و راست شدن با وجود دل پیچه... اما بالاخره تموم شد و خودمونو رسوندیم به هتل ساعت5.45 بود... رفتیم بالا.هی زنگ بزن،زنگ بزن! اا کو کسی که در رو وا کنه!! جا کفشی رو نگاه کردیم دیدیم یه کفش هست و بقیه حتما واسه نماز صبح رفتن حرم... مجبور شدیم بریم کلید دوم رو از پایین بگیریم و مریم رفت. در رو باز کردیم و مریم رفت کلید رو پس داد و اومد. زیور خانم داخل تشریف داشت و خواب بود و صدای اونهمه زنگ و در ما رو نشنیده بود!!! خلاصه 6بود که خوابیدیم.... از 1 اسفند تا ابتدای روز شنبه 3 اسفند نوشته شد...
چند ساعت دیگه حرکت میکنیم... **کاش وقتی مشهدم٬همونجا یه خبر خوب بشه... یه جوری خوب و سرحال بشم... کااااااااااش......... **ساعت ۱۲.۳۰//۱ باید دانشگاه باشیم برای حرکت... ولی میدونم تا حرکت کنیم ۳ میشه!
السلام علیک یا امام رضا... به امید خدا انگار یجورایی داره جور میشه. امروز طی جلسه ای که برگذار شد٬خیلی بیشتر از قبل دلم پر کشید برای رفتن... امیدورام تا روز حرکت هیچ مشکلی پیش نیاد و با دل خوش بشه که راهی بشم. دلم این سفر رو شروع کرده٬چه بهتر میشه با حضور جسم هم اونجا باشم و از نزدیک روحمو صیقل بدم... اگه همه چیز همین جوری خوب پیش بره!٬به امید خدا ۱ اسفند حرکتمونه. * تا تو چی بخوای و قسمت چی باشه. راضیم به رضای تو...
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |