از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد.
. . . خیلی وقته دفترچه خاطراتم رو از برگه های یاداشت معمولی جدا کردم و پا به یه دنیای بزرگتر گذاشتم و نوشتنم رو با همون ریتم همیشگی سعی کردم ادامه بدم... تابستون 88 که بیاد میشه 2سال! این 2 سال در حقیقت قشنگترین روزای عمرم هم بوده. زشتی داشته،درست!زندگی که بدون زشتی ها قشنگ نمیشه! اما با اومدن تابستون 88، دیگه زیباترین روزای باهم بودنمون تموم میشه... من الان به بهانه ی ثبت روزای اخر دانشجویی در کنار 2سال قبل هنوز اینجام، تنها به همین بهانه هنوز اینجا مینویسم، با ارائه ی پروژه، کوله بارم رو برای همیشه از این دفترچه ی زیبا و رویاییم جمع میکنم و اجازه میدم بایگانی شه... اما این دفترچه همیشه برام یه یادگار باارزش میمونه. یه یادگار از بهترین روزای زندگیم... یاد روزای قشنگ دانشگاه... یاد خیابونهایی که با پای پیاده طی میشدن... یاد روزهای بارونی و دوست داشتنی که دیگه تکرار نمیشه... یه یادگار که برای همیشه یاد عزیزی رو برام زنده نگه میداره... یاد روزهایی که حس میکردم یه ادم دیگم...