|
۳۱ شهریور ماه ۸۸ ٬درست همون موقعی که پشت کارت دانشجویی مون نوشته بود پایان اعتبار٬مصادف شد با گرفتن مدرک موقتمون! من و فاطمه مدرکمون رو توی این تاریخ گرفتیم! تاریخ فراغت از تحصیلمون البته زودتره!برای من ۹شهریور ماه و واسه ی فاطمه ۸ شهریور!البته مراحل کاریمون با محمد یکی بود که فقط بخاطر سربازی بهش ندادن مدرک رو... دوشنبه ۳۰ ام که رفته بودیم٬ستاره باهامون نیومده بود٬اما ۳۱ که رفتیم٬ستاره هم بود و بالاخره تونست مدرک موقت پیش دانشگاهی رو بگیره تا بره دنبال کاراش! ساعت۸.۱۵ قرار بود که همه جانبازان باشیم.من و فاطمه درست سر وقت بودیم اما ستاره و محمد که باید از شهرداری می اومدن٬به مراسم روز اول هفته *دفاع*مقدس و راه بندونش٬با ۲۰ دقیقه تاخیر رسیدن و خلاصه تا ۹.۳۰ دانشگاه بودیم. توی راه هم من و ستاره که کناره هم ننشسته بودیم٬مردیم تا با هم حرف زدیم!!(پشت و جلو)حرفمون هم در مورد صنم و ستاره و و***بود! تا خدا چی بخواد و چی بشه!من که میدونستم وقتی صنم و ستاره باهم زیاد در ارتباط هستن٬یعنی بلــــــــــــــــــــه! خلاصه که ما فقط باید میرفتیم مالی و امضای اونا رو میگرفتیم و میرفتیم اموزش و فارغ التحصیلان! و تموم میشد کارمون! رفتیم بازم همون اقای گیج "مالی" داشت به اوضاع نابسمون اونجا قوت میبخشید!منتظر نشستیم تا صدامون کنه...یکم طول کشید!فاطمه میخواست بره توی راهرو که یهو اقاهه داد زد خانم فلانی!!!یکم تحمل کن و بشین!الان صدات میکنم!!! ما رو میبینی!شاخ در اوردیم!خندمون گرفته بود!فاطمه میگفت!این کی اسمه منو یاد گرفت!!!؟! با داد این،محمد که اونطرف منتظر بود که نصفه و نیمه صداش کرده بود!تا شنید برگشت این طرف و همه مردیم از خنده! خلاصه که اینجوریا شد که بالاخره امضامونو گرفتیم و رفتیم... ستاره توی این فاصله رفت و موقتش رو گرفت... وقتی برگه موقت رو دادن که ببریم بایگانی ثبت کنن،نمیدونستیم همون موقع بهمون میدن بیاریم با خودمون یا میمونه واسه چند روز بعد!خلاصه که از بایگانی برگردوندیم به فارغ التحصیلی،بهمون گفت بشینین تا بهتون بدیم!ما هم ذووق کردیم یه عالمه... بعدشم زدن توی پاکت و بهمون دادن...6ماه دیگه هم میتونیم بریم و اصلمونو بگیریم... به این شکل ما هم مدرکمونو گرفتیم و به قول بابا از امشب میتونیم بذاریم لب کوزه و ابشو نوش جان بفرماییم!! رفتیم طرف تعاونی و یکم به خودمون رسیدیم!البته ستاره برامون ابمیوه گرفت!!!!(بجای اینکه ما براش یچیزی بگیریم!دنیا برعکس شده !)بعدشم محمد اومد و اونم یچیزی خورد و راه افتادیم که بیایم شهرمون!بعدش یهو محمد ناپدید شد!که معلوم شد که رفته تا کارت سلف رو پس بده و پولشو بگیره!همون موقع بود که ما از خستگی بیرون درب دانشگاه،کنار جدول نشستیمو و کلی عکسای خنده دار ولی خاطره انگیز ستاره،از من و فاطمه گرفت!که اینا نمونه هایی از اونان! البته چون اینجوری میذارمشون اینجا خب همشون شبیه هم بنظر میان احتمالا... *5شنبه قراره برم خونه ی سارا اینا! قراره مهندس بودنمو ثابت کنم!خدایا ابرومو حفظ کن لطفا... *8 شهریور امتحان کارافرینی داریم! *شنبه قراره با فاطمه بریم فنی و حرفه ای! *دوست دارم برم کلاس ورزش! اما و اگر فراووونه!.... *برای اولین بار و اولین جا،از مدرک کارشناسیم استفاده کردم!1 مهرماه! کارافرینی!
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |