|
امروز دلم میخواد بنویسم و ننویسم... میتونم بشینم و دنیایی بنویسم! ولی نه!!! نمیخوام بذارم همچین چیزی بشه!میخوام به چند بند کوتاه با ارتباط و بدون ارتباط باهم رضایت بدم...مثله چند تا نکته از چیزایی که اتفاق افتاده یا توی ذهنمه... +چون 5 شنبه بارون قشنگه داشت تند و تند و تند میبارید و نشون میداد که اهای مردم شهر،پاییز قشنگ از راه رسیده!بنابه درخواست سارا(چون باید میاومد دنبالم که برم خونشون!)گذاشتیم برنامه رو واسه این هفته... + امروز با فاطی رفتیم فنی!فقط کلاس c# داره!از خیرش گذشتیم بکل تا ابان که یه دوره دیگه شروع شه! + دیگه دارم میرم رانندگی...بسیار بسیار نزدیک شد این قضیه! + امروز با مامان رفتیم دندون پزشکی!! از ساعت 4 تا 7.30 از اینجا به اونجا!من که مردم از بس نشستم!!! اون مطب دومیه،یه ادمای عجیب غریبی می اومدن!!! دهن داشت باز میشد بهشون یچیز بگم اخرش!...دی! +امروز (بخاطر مسخره بازیمون سر حقوقش،یعنی باهم قرار گذاشته بودیم دراصل سر این موضوع!!!) رفتیم یجایی برای کار پرسیدیم شرایطش رو!!! بعدش هرچی گفت، ما گفتیم باشه!میتونیم! (یعنی واقعا هم میتونستیماااااا) همونجوری که حدس میزدیم، اخرش حقوقشو مزخرف گفت! گفت حدودا ماهی درمیاد 100 تومن!!!!!!!!! اونم تقریبا از 9 صبح تا 9 شب!!! (اون وسطش 2-3 ساعت مرخصی داشت!) + داشتم یچیزی رو که مثله یه کپی از یه روزایی میمونه رو میخوندم، البته اولین بار نیست که میخونمش، بارها شده بود که خونده بودمش اما اینبار یچیزی توش نظرمو جلب کرد!! توی اون از دوران خوب بچگی گفته بود و از دوستی هایی که داشت و وقتایی که بدور از غم و غصه خاصی میگذشت... توی یه جای اون داشت از ارتباطش با مورچه ها میگفت و اینکه اونا هم البته از دستش رهایی نداشتن!! گفته بود که مورچه ها رو هم اذیت میکرد! خودش به اینجا که رسید نوشته بود: انگار توی ذاتشه که دوستاشو اذیت کنه... توی ذاتش!؟! بعدش تاکید کرده بود که بد ذات نیست...و اینو به حساب بد ذاتیش نباید گذاشت! اما اینکه چرا اینجوری میشه رو خودش هم هنوز که هنوزه نمیدونست!!! آره حتی الان و بعد از این همه سال،حتی حالا که دیگه زیاد ارتباطی هم با مورچه ها نداره... آخرش از دوستی های اون موقع گفته بود و یجورایی مقایسه بود...یه جور مقایسه سخت گیرانه!!! و ته تهش هم ارزوی کودکی...! اینبار که خوندمش جور دیگه ای بود برام...فرق داشت با همیشه... فرق . . . یه فرق اساسی... + کاش یه لحظه هایی هیچ وقت تموم نمیشدن...،یا اصلاً شروع نمیشدن که بخوان تموم شن.... + ماه من غصه چرا؟! اسمان را بنگر که هنوز بعد از صدها شب و روز ، مثل ان روز نخست ، گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد.... ماه من غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختیه توست. ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن،،کار آنهایی نیست که خدا را دارند!!! +این دو تا بند بالا یجورایی متناقض میزنن جون خودم انگار!! + این واسه فرداست...فردا 5 مهرماه ست! این یه روز هم اومد و شد جز روزای هاشورخورده و متفاوت تقویم زندگیم... + همچنین اینکه خاله فاطمه این پاییز بازنشسته شد و دیگه مدرسه نمیره...قراره به ایمد خدا فردا بره مشهد...خیلی خوش بحالش...شاید من برم خونه خانم جون اینا بمونم این مدتی که نیستش رو.خب نمیشه که خانم جون تنها بمونه!!!(بقیه خاله ها و دایی ها بچه مدرسه رو دارن!!،منم که از این پاییز شدم بیکار متاسفانه...)
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |