|
می دانی یادت باشد
*الانم داره بارون میاد...خیلی اینجا بارون میاد ولی ... *فردا ۵شنبه٬ ۱۶مهر میخوایم بریم قم.ساعت ۷.۳۰ همه قراره جمع شیم پارک...تابستون ۸۵ قبل از امتحان ریاضی ۲ رفته بودم!اونبار از طرف اداره مامان اینا رفته بودم...هفته ی اول تیر ماه بود...یادمه من ۱۰ تیر ۲ تا امتحان داشتم!هم معارف۲ و هم ریاضی۲ ٬با این وجود رفته بودم... *دلم یه عالمه تغییر میخواد...
+ مهربانی را بياموزيم فرصت آيينه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن - آشناتر شد سايبان از بيد مجنون ، - روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی يک گل شناور شد
مهربانی را بياموزيم موسم نيلوفران در پشت در مانده است موسم نيلوفران يعنی که باران هست يعنی يک نفر آبی است موسم نيلوفران يعنی يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران دست در دست نجيب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آيينه ها آميخت با نگاهی با نفس های نگاهی می شود سرشار - - از رازی بهاری شد دست های خسته ای پيچيده با حسرت چشم هايی مانده با ديوار روياروی چشمها را می شود پرسيد آسمان را می شود پاشيد می شود از چشمهايش ... چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد می شود دل را فراهم کرد می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد
جای من خالی است جای من در عشق جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت
جای من خالی است من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟! من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!
می شود برگشت می شود برگشت و در خود جستجويی داشت در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟! در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است می شود از رد باران رفت می شود با سادگی آميخت می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد می شود کيفی فراهم کرد دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد من بهار ديگری را دوست می دارم
جای من خالی است جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است جای من در درس نقاشی جای من در جمع کوکبها جای من در چشمهای دختر خورشيد جای من در لحظه های ناب جای من در نمره های بيست جای من در زندگی خالی است
می شود برگشت اشتياق چشم هايم را تماشا کن می شود در سردی سرشاخه های باغ جشن رويش را بيفروزيم دوستی را می شود پرسيد چشمها را می شود آموخت مهربانی کودکی تنهاست مهربانی را بياموزيم...
*خاله یکشنبه ۱۲مهر٬ساعت۹.۴۵ دقیقه اومد...منم از اون هفتهی قبلش یکشنبه تا همین۱۲ ام اونجا بودم... *۹مهر عروسی داداش ستاره بود...من نتونستم برم!باید پیش خانم جون میموندم...صنم رفت! *صنم میگه همه چیز برگشت!!!اونهمه امیدواری که به ستاره میداد و من مخالفش بودم حالا همونطور شد... *سحر(همون دوستم)برام زنگید٬بین حرفاش گفت که خونه ثبت نام کردن تعاونی و تا سال دیگه تحویلشون میدن.. اینجوری موقع عروسیشون میرن خونه ی خودشون!( ۲۹ اسفند ۸۷ عقد کرده بودن!!)خوچحال شدم براشون...
*خیلی حرف دارم ولی باید برم و وسایلمو جور کنم...
|
About![]()
از دلتنگی هایم بادبادکی خواهم ساخت و ان را در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
"ترانه تنهایی"
آموزش فتوشاپ |